رو به سـوی آن بخـش از وجـودم کردم ، کـہ هـیچکس را دوست نداشت ، و در همـانجـا پـناه گرفـتم .
Forwarded from ㅤㅤ1998
در جعبه را باز کرد، زندگیای را برداشت و به تن کرد. لباسی فرسوده و کهنه، به یادگار سالی که خورشید ناپدید نشده بود و رنگ ها بی رنگ نشده بودند، مانده بود. خط های ریز و درشت روی آن خبر از فراز و نشیب های آن زندگی میداد. چند دکمه ی خوشحالی آن گم شده بود. لباس را در تن خود مرتب کرد و آیینه را قضاوتگر زندگی جدیدش قرار داد. لب هایش میخندید اما انعکاس تصویر چهرهاش در آن لباس زندگی غمناک بود. چشمانش برق غم عجیبی داشت، گویی گنشجک تنهایی در جنگل عظیم درد و سختی، بال های زخمی و شکستهاش را در اغوش خود جمع کرده و ناامید از هر موجود زنده ای صدایش را در سینه خفه میکند.
زانوهایش لرزید و ارادهاش سست شد. لباس را از تنش کشید، در نیامد، پاره شد، روح اوهم پاره شد.
بیشتر کشید، دارکوبی روی بند بند تنش ضربه میزد، زخم هایش از هم باز شدند و حالا سرخیِ خونی مزین شده بود بر روی تن درماندهاش.
خسته از تلاش، به خود نگاه کرد ؛ فهمید این لباس، این زندگی جدید، چقدر برازنده او بود.
زانوهایش لرزید و ارادهاش سست شد. لباس را از تنش کشید، در نیامد، پاره شد، روح اوهم پاره شد.
بیشتر کشید، دارکوبی روی بند بند تنش ضربه میزد، زخم هایش از هم باز شدند و حالا سرخیِ خونی مزین شده بود بر روی تن درماندهاش.
خسته از تلاش، به خود نگاه کرد ؛ فهمید این لباس، این زندگی جدید، چقدر برازنده او بود.
Forwarded from ㅤㅤ1998
بخوان عزیزم ؛
بخوان که این اولین باری نیست که نغمه ی عشق نوت های درد را بهم میریزد و تلخیه رنج را از میان شیرینیه شرابِ نگاه، بیرون میکشد..
آنگاه که دستی گلویت را فشرد و کلمات را درون گلویت حبس کرد، برقص. برقص و با قوس های ریزِ تنِ به خاک نشسته ات در میان کوچه های تنهایی، روحت را فرا بخوان ؛ و سکوت دفن شده ی قلب را با نغمه دلنشین دوست داشتن پر کن.
با او در این شب که ماه ستاره ی چشمانش را به تو دوخته برقص و بگذار امشب را اسوده سر به بالین تو بگذارد نه تاریکی اتاق نمناکش.
کار از جسم گذشته، روح او را از این تنهایی نجات بده..
بخوان که این اولین باری نیست که نغمه ی عشق نوت های درد را بهم میریزد و تلخیه رنج را از میان شیرینیه شرابِ نگاه، بیرون میکشد..
آنگاه که دستی گلویت را فشرد و کلمات را درون گلویت حبس کرد، برقص. برقص و با قوس های ریزِ تنِ به خاک نشسته ات در میان کوچه های تنهایی، روحت را فرا بخوان ؛ و سکوت دفن شده ی قلب را با نغمه دلنشین دوست داشتن پر کن.
با او در این شب که ماه ستاره ی چشمانش را به تو دوخته برقص و بگذار امشب را اسوده سر به بالین تو بگذارد نه تاریکی اتاق نمناکش.
کار از جسم گذشته، روح او را از این تنهایی نجات بده..
Forwarded from ㅤㅤ1998
شراب غم ریخته شد بر روی طهارت روحت،
جان نفس های لبخندی را گرفت..
فرشته ای را نزد خدا گناهکار کرد به جرم عشق؛
سوزاند، طعم تلخیه بوسه ی دروغ زخم لب هایم را تا ژرفای وجود..
عذابی که بال هایت را برچید و تورا در میان شیطان صفتانی به زیبایی دروغین عشق انداخت.
تورا دوست داشتم، اما نه آنقدر که برای نجاتت قدمی بردارم.
جان نفس های لبخندی را گرفت..
فرشته ای را نزد خدا گناهکار کرد به جرم عشق؛
سوزاند، طعم تلخیه بوسه ی دروغ زخم لب هایم را تا ژرفای وجود..
عذابی که بال هایت را برچید و تورا در میان شیطان صفتانی به زیبایی دروغین عشق انداخت.
تورا دوست داشتم، اما نه آنقدر که برای نجاتت قدمی بردارم.
Forwarded from ㅤㅤ1998
و باز مهمانی غریب ؛
از سرزمینی طرد شده از سوی او، به جستجوی زندگیِ تنها فرماندهی اسیر عشق..
همراه سوزِ سرد تنهایی از راه میرسد تا شیرینه زندگی را به کام تلخ کشد.
زمان در جای خود میایستد و اشک های پشت پلکانم را تمسخر میگیرد که چگونه خود را مخفی کردهاند ؛ از سیاهیِ پلید شب و خاموش شدن نورِ مهتاب.. تا چنگال های دلتنگی او را در گوشه ای به اغوش خود فشار ندهد.
در آن شب که لب های او، قسم عشق را شکست، سهمگینیِ طلسم آن تنها کلبه ی ارزویم را ویران کرد.
و من ساختم بارها و بارها خانه ی عشق تازه ای را، و هر بار چکشِ دلتنگی بر دیوار های امید او فرود آمد. در آخر نگاه چشمانم به درِ نیمه باز آن کلبه خراب شده میماند، تا او برسد و دلتنگی خودش را هم با خود ببرد..
از سرزمینی طرد شده از سوی او، به جستجوی زندگیِ تنها فرماندهی اسیر عشق..
همراه سوزِ سرد تنهایی از راه میرسد تا شیرینه زندگی را به کام تلخ کشد.
زمان در جای خود میایستد و اشک های پشت پلکانم را تمسخر میگیرد که چگونه خود را مخفی کردهاند ؛ از سیاهیِ پلید شب و خاموش شدن نورِ مهتاب.. تا چنگال های دلتنگی او را در گوشه ای به اغوش خود فشار ندهد.
در آن شب که لب های او، قسم عشق را شکست، سهمگینیِ طلسم آن تنها کلبه ی ارزویم را ویران کرد.
و من ساختم بارها و بارها خانه ی عشق تازه ای را، و هر بار چکشِ دلتنگی بر دیوار های امید او فرود آمد. در آخر نگاه چشمانم به درِ نیمه باز آن کلبه خراب شده میماند، تا او برسد و دلتنگی خودش را هم با خود ببرد..
Forwarded from ㅤㅤ1998
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤㅤ1998
Telegram
attach 📎
"مطمئنم در ساکت ترین روز هایتان، دلتنگی مرا بیشتر فریاد خواهید زد..!"
اخرین کلماتی بود که گوش هایم را نوازش کرد، انقدر جذب دلنشینیِ صدایش بودم که متوجه چکیدن قطره های خون از گوش هایم نشده بودم، متوجه تلخیه درد کلمات نشده بودم ؛ کلماتی که چندی بعد مانند نوک سر نیزه ای قلبم را خط خطی کرد، درست مانند جواب آخرین نامهاش اما آن عزیزکم...
هنوز نمیدانم چرا اورا اینگونه صدا میکنم. هنوز هم نیمه شب به تماشای جنگ بر پا شده میان عقل و قلبم می نشینم و از دردی که حال، اورا نیمه ای جدا نشدنی از وجودم میدانم با ماه کامل سخن میگویم. بهگمانم ماه هم مانند او علاقه ای به پرچانگیام نداشت و لبریز میشد؛ طولی نمیکشید که خودش را پشت ابر ها مخفی میکرد. یا شاید هم شب میدوید تا مرا از تاریکی روحم بیرون کشد..
اورا دوست داشتم، در همه چیز اورا میدیدم، در همهچیز! حتی درون انعکاس فنجان قهوه ام تصویرش برایم تداعی میشد. دیگر رویا برای دلتنگیام کافی نبود، اورا در روز هایم، در بیداری هایم، میان جمعیت یا تنها در خانه... در همه جا اورا میدیدم ؛ در میان ترک های پوستم لمس دستانش را تصور میکردم...بوسه های نرمش را بر روی زخم ترک های لبانم حسمیکردم..من دیگر برای خودم زندگی نمیکردم، من اورا زندگی میکردم...
اخرین کلماتی بود که گوش هایم را نوازش کرد، انقدر جذب دلنشینیِ صدایش بودم که متوجه چکیدن قطره های خون از گوش هایم نشده بودم، متوجه تلخیه درد کلمات نشده بودم ؛ کلماتی که چندی بعد مانند نوک سر نیزه ای قلبم را خط خطی کرد، درست مانند جواب آخرین نامهاش اما آن عزیزکم...
هنوز نمیدانم چرا اورا اینگونه صدا میکنم. هنوز هم نیمه شب به تماشای جنگ بر پا شده میان عقل و قلبم می نشینم و از دردی که حال، اورا نیمه ای جدا نشدنی از وجودم میدانم با ماه کامل سخن میگویم. بهگمانم ماه هم مانند او علاقه ای به پرچانگیام نداشت و لبریز میشد؛ طولی نمیکشید که خودش را پشت ابر ها مخفی میکرد. یا شاید هم شب میدوید تا مرا از تاریکی روحم بیرون کشد..
اورا دوست داشتم، در همه چیز اورا میدیدم، در همهچیز! حتی درون انعکاس فنجان قهوه ام تصویرش برایم تداعی میشد. دیگر رویا برای دلتنگیام کافی نبود، اورا در روز هایم، در بیداری هایم، میان جمعیت یا تنها در خانه... در همه جا اورا میدیدم ؛ در میان ترک های پوستم لمس دستانش را تصور میکردم...بوسه های نرمش را بر روی زخم ترک های لبانم حسمیکردم..من دیگر برای خودم زندگی نمیکردم، من اورا زندگی میکردم...
-خاطرات پیرمرد چهل و دو ساله که در جوانی پیر شدن را تجربه کرد، انتهای خیابان کنکورد لافایت ؛ ۸ ژوئن ۱۹۸۷.