" بـالـاخـره زمـانـی بـرای مـا خـواهـد آمـد . بـرای دیـدن یـک زنـدگـی ارزشـمند ، بـرای تـو و مـن .
بـا عـشقـمان از مـیان اشـکهـا و خـارهـا ، هـنگـامـی کـه از مـیان طـوفـان مـیگـذریـم تـحمـل خـواهـیم کـرد . یـک روز زمـانـی بـرای مـا خـواهـد بـود.. ؛ دنـیایـی تـازه دنـیایـی پـر از امـیدهـای درخـشان.. .
بـا عـشقـمان از مـیان اشـکهـا و خـارهـا ، هـنگـامـی کـه از مـیان طـوفـان مـیگـذریـم تـحمـل خـواهـیم کـرد . یـک روز زمـانـی بـرای مـا خـواهـد بـود.. ؛ دنـیایـی تـازه دنـیایـی پـر از امـیدهـای درخـشان.. .
بعـضـی آدمـا دو بـخش دارن.. .
یـه بـخشـشون کـه خـود واقـعیـشونـه ، و بـخش دیـگه کـسیـه کـه مـیخـنده و از خـندهاش یـه نـقاب ، بـرای خـود واقـعیـش میسازه . مـن دیـر فـهمـیدم ، امـا تـو از هـمیـن آدمـایـی.. ، و مـن بـه جـای ایـنکـه اون نـقابـتو تـبدیـل بـه خـود واقـعیـت کـنم ، شـکونـدمـش.. . حـالـا مـنمو آدمـی کـه بـی نـقابـه ، و مـن ازش خـیلـی مـیتـرسـم ، چـون دیـگه هـیچ دری روی قـلبـش نـداره.. .
یـه بـخشـشون کـه خـود واقـعیـشونـه ، و بـخش دیـگه کـسیـه کـه مـیخـنده و از خـندهاش یـه نـقاب ، بـرای خـود واقـعیـش میسازه . مـن دیـر فـهمـیدم ، امـا تـو از هـمیـن آدمـایـی.. ، و مـن بـه جـای ایـنکـه اون نـقابـتو تـبدیـل بـه خـود واقـعیـت کـنم ، شـکونـدمـش.. . حـالـا مـنمو آدمـی کـه بـی نـقابـه ، و مـن ازش خـیلـی مـیتـرسـم ، چـون دیـگه هـیچ دری روی قـلبـش نـداره.. .
" دو دلـداده بـا سـتارگـانِ قِـران ، دیـده بـر حـیات گـشایـند ؛ و رخـداد شـوم رقـتبـار ، هـمراه مـرگـشان ، نـزاع نـیاکـان را بـه خـاک سـپارد.. ؛ و لـجاجـت خـشم پـدرانـی کـه جـز بـا مـرگ فـرزنـدان پـایـان نـمیـیابـد . "