Forwarded from •°𝐂𝐡𝐚𝐥𝐥𝐞𝐧𝐠𝐞°• (شـین؛)
چنلت حکم یه کلبهٔ نقلی وسط یه دشت پرت رو داره ، وایبِ قدیمیای داره و نویسندهای درونش زندگی میکنه و خاطراتی که همراه با معشوق در پاریس برای خودش ساخته بود رو مرور میکنه .
https://t.me/tkdsc
Forwarded from ㅤㅤ1998
"میدونی به چی نیاز دارم تهیونگ؟
نیاز دارم دم گوشم بگی نگران تموم شدن دنیایی؟ دنیات منم"
نیاز دارم دم گوشم بگی نگران تموم شدن دنیایی؟ دنیات منم"
Forwarded from ㅤㅤ1998
"سرمای روحت قلبتو تاریک کرده؟ بزار لبام گرمی ببخشه بهش"
Forwarded from ㅤㅤ1998
"بزار پیشت باشم جونگ کوک"
اما من تنها چیزی که ندارم توعه..!
اما من تنها چیزی که ندارم توعه..!
𝒲. 𓍢 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗿𝗇𝗂𝗻𝗀 𝗅𝗶𝗀𝗵𝗍 ִֶָ⠀࣪𝘀𝗁𝖺𝖽𝖾𝗱 𝖻𝗒 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝖾𝖺𝘃𝖾𝗌 𝗍𝗁𝗮𝗍 𝖽𝖺𝗇𝗰𝗂𝗇𝗴, 𝖽𝗼𝗎𝘀𝗂𝗇𝗀 𝗆𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 ᭡ 𝗅𝗂𝗴𝗁𝗍..⠀࣪⠀࣪
رو به سـوی آن بخـش از وجـودم کردم ، کـہ هـیچکس را دوست نداشت ، و در همـانجـا پـناه گرفـتم .
Forwarded from ㅤㅤ1998
در جعبه را باز کرد، زندگیای را برداشت و به تن کرد. لباسی فرسوده و کهنه، به یادگار سالی که خورشید ناپدید نشده بود و رنگ ها بی رنگ نشده بودند، مانده بود. خط های ریز و درشت روی آن خبر از فراز و نشیب های آن زندگی میداد. چند دکمه ی خوشحالی آن گم شده بود. لباس را در تن خود مرتب کرد و آیینه را قضاوتگر زندگی جدیدش قرار داد. لب هایش میخندید اما انعکاس تصویر چهرهاش در آن لباس زندگی غمناک بود. چشمانش برق غم عجیبی داشت، گویی گنشجک تنهایی در جنگل عظیم درد و سختی، بال های زخمی و شکستهاش را در اغوش خود جمع کرده و ناامید از هر موجود زنده ای صدایش را در سینه خفه میکند.
زانوهایش لرزید و ارادهاش سست شد. لباس را از تنش کشید، در نیامد، پاره شد، روح اوهم پاره شد.
بیشتر کشید، دارکوبی روی بند بند تنش ضربه میزد، زخم هایش از هم باز شدند و حالا سرخیِ خونی مزین شده بود بر روی تن درماندهاش.
خسته از تلاش، به خود نگاه کرد ؛ فهمید این لباس، این زندگی جدید، چقدر برازنده او بود.
زانوهایش لرزید و ارادهاش سست شد. لباس را از تنش کشید، در نیامد، پاره شد، روح اوهم پاره شد.
بیشتر کشید، دارکوبی روی بند بند تنش ضربه میزد، زخم هایش از هم باز شدند و حالا سرخیِ خونی مزین شده بود بر روی تن درماندهاش.
خسته از تلاش، به خود نگاه کرد ؛ فهمید این لباس، این زندگی جدید، چقدر برازنده او بود.
Forwarded from ㅤㅤ1998
بخوان عزیزم ؛
بخوان که این اولین باری نیست که نغمه ی عشق نوت های درد را بهم میریزد و تلخیه رنج را از میان شیرینیه شرابِ نگاه، بیرون میکشد..
آنگاه که دستی گلویت را فشرد و کلمات را درون گلویت حبس کرد، برقص. برقص و با قوس های ریزِ تنِ به خاک نشسته ات در میان کوچه های تنهایی، روحت را فرا بخوان ؛ و سکوت دفن شده ی قلب را با نغمه دلنشین دوست داشتن پر کن.
با او در این شب که ماه ستاره ی چشمانش را به تو دوخته برقص و بگذار امشب را اسوده سر به بالین تو بگذارد نه تاریکی اتاق نمناکش.
کار از جسم گذشته، روح او را از این تنهایی نجات بده..
بخوان که این اولین باری نیست که نغمه ی عشق نوت های درد را بهم میریزد و تلخیه رنج را از میان شیرینیه شرابِ نگاه، بیرون میکشد..
آنگاه که دستی گلویت را فشرد و کلمات را درون گلویت حبس کرد، برقص. برقص و با قوس های ریزِ تنِ به خاک نشسته ات در میان کوچه های تنهایی، روحت را فرا بخوان ؛ و سکوت دفن شده ی قلب را با نغمه دلنشین دوست داشتن پر کن.
با او در این شب که ماه ستاره ی چشمانش را به تو دوخته برقص و بگذار امشب را اسوده سر به بالین تو بگذارد نه تاریکی اتاق نمناکش.
کار از جسم گذشته، روح او را از این تنهایی نجات بده..