" Tenir quelque chose comme à la prunelle de ses yeux "
" - بـهمـعنـایایـنهکـهیـهنـفرومـثلمـردمـک
چـشمتدوسـتداشـتهبـاشـی... .
امـافـکرکـنمتـوبـهتـریـنمـعنـی ،
بـرایاینجـملـه
ای . "
" - بـهمـعنـایایـنهکـهیـهنـفرومـثلمـردمـک
چـشمتدوسـتداشـتهبـاشـی... .
امـافـکرکـنمتـوبـهتـریـنمـعنـی ،
بـرایاینجـملـه
ای . "
" شـنیـده بـودم کـه مـیگـن..
خـامـوشـی زبـان عـاشـقاسـت.. . نـمیـدونـم زبـان تـو چـیه ، امـا مـن اون شـب از نـگاهـت چـیزهـای زیـادی رو خـونـدم ، و اون نـگاه ، زبـان خـامـوشـی بـود کـه از دل تـو مـیومـد.. . "
خـامـوشـی زبـان عـاشـقاسـت.. . نـمیـدونـم زبـان تـو چـیه ، امـا مـن اون شـب از نـگاهـت چـیزهـای زیـادی رو خـونـدم ، و اون نـگاه ، زبـان خـامـوشـی بـود کـه از دل تـو مـیومـد.. . "
مـن بـخشـی از جـوانـی نـاپـلئـون بـودم ؛ و هـرگـز کـسی جـوانـی خـود را فـرامـوش نـمیـکنـد . حـتی اگـر بـه نـدرت بـه آن بـیانـدیـشد .
" بـالـاخـره زمـانـی بـرای مـا خـواهـد آمـد . بـرای دیـدن یـک زنـدگـی ارزشـمند ، بـرای تـو و مـن .
بـا عـشقـمان از مـیان اشـکهـا و خـارهـا ، هـنگـامـی کـه از مـیان طـوفـان مـیگـذریـم تـحمـل خـواهـیم کـرد . یـک روز زمـانـی بـرای مـا خـواهـد بـود.. ؛ دنـیایـی تـازه دنـیایـی پـر از امـیدهـای درخـشان.. .
بـا عـشقـمان از مـیان اشـکهـا و خـارهـا ، هـنگـامـی کـه از مـیان طـوفـان مـیگـذریـم تـحمـل خـواهـیم کـرد . یـک روز زمـانـی بـرای مـا خـواهـد بـود.. ؛ دنـیایـی تـازه دنـیایـی پـر از امـیدهـای درخـشان.. .