_ یه روز بهت میـرسـم اوژنـے.. .
من بـه چشمـای پاڪت قسم خوردم.. ، چشمایـے که خیلـے وقته زنـدگیمـن .
من بـه چشمـای پاڪت قسم خوردم.. ، چشمایـے که خیلـے وقته زنـدگیمـن .
مـیدانـستـم که دوام نخـواهـد آورد ؛
از همـان لـحظـهای که بـرای اولـین بار صحبـت کـردیـم میـدانسـتم ، امـا هنـوز امـیدوار بـودم.. که شـایـد فقط یـکبـار ، یـکچیز خـوب بـاقی بمـانـد ! .
از همـان لـحظـهای که بـرای اولـین بار صحبـت کـردیـم میـدانسـتم ، امـا هنـوز امـیدوار بـودم.. که شـایـد فقط یـکبـار ، یـکچیز خـوب بـاقی بمـانـد ! .
از خود شـرمنـده شدم ، هـنگـامـی که فهمـیدم زندگـی یک جشن بـالمـاسکـه بود ، درحـالی که من با چهـرهٔ واقعـی ام در آن حاضـر بودم.. ؛