به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.
47 subscribers
27 photos
1 video
4 links
قلندر خلوت نشین به خرابات خوش آمدی😉
Download Telegram
در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
«زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.

#احمد_شاملو
 
اگر حسرت پرستی خدمت ترک تمنا کن
ز مطلب هر چه گم کردد درین آیینه پیدا کن

ز خود نگذشته‌ای از محمل لیلی چه می‌پرسی
غبارت باقی است آرایش دامان صحرا کن

تجلی از دل هر ذره شور چشمکی دارد
گره درکار بینایی میفکن دیده‌ای و‌اکن

محیط بی‌نیازی در کنار عجز می‌جوشد
تو ای موج از شکست خویش غواصی مهیا کن

درین محفل که چشم او ادب ساز حیا باشد
به رفع خجلتت قلقل ز سنگ سرمه مینا کن

درین ویرانه تا کی خواهی احرام هوس بستن
جهان جایی ندارد گر توانی در دلی جا کن

به فکر نیستی خون خوردن و چیزی نفهمیدن
سری دزدیده‌ای در جیب حل این معماکن

بهار بسملی داری ز سیر خود مشو غافل
تپیدن‌گر به حیرت زدگلی دیگر تماشاکن

اثر پردازی تمثال تشویشی نمی‌خواهد
به یک آیینه دیدن چاره معدومی ماکن

ز ساز پرفشانیها عرق می‌خواهد افسردن
غبار ساحلم را ای حیا بگداز و دریاکن

کنار عرصهٔ سامان تماشا بیشتر دارد
ز باغ رنگ و بو بیرون نشین و سیر گلها کن

در اینجاگرم نتوان یافت جای ‌هیچکس بیدل
سراغ امن خواهی سر به زیر بال عنقا کن

#بیدل_دهلوی
 
نخورد هیچ توانگر غم درویش و فقیر
مگر آن‌روز که خود مفلس و مضطر گردد

#پروین_اعتصامی
گفته بودند جهان
جای کوچکی‌ست؛
پس کجایی؟


#ابراهیم_تِنِکجی
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه

الصَبر مُر و العُمر فانٍ
یا لیت شعری حتام القاه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

#حافظ
مانده ام در خم وحشتگهِ افلاک، اسیر
همچو آن طفل که زندانیِ مکتب باشد

#طالب_آملی
Forwarded from Annamorphin (آنا؛)
Egon Schiele, Nude, 1917
‏انسان غرق می‌شد
در درون،
اگر گریه نبود...

#سعید_معلف
با خود می‌گویم
از زندگی چیزی نمی‌دانم
شاید خنکای نسیم
انتظار عشق
نیاز زدودن تنم از تمام اشک‌ها
تا سبک شوم
بر اسبی بنشینم
و بر شن‌ها بِدَوَم
با چشمانی بسته

#طاهر_بن_جلون
‏زاهدین بیر بارماغین کسسن دؤنر حق دن کئچر
گؤر بو میسکین عاشیقی، سرپا سویولار آغلاماز

#نسیمی
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

#سعدی
‏روزی گفتیم
فقط مرگ می‌تواند ما را از هم جدا کند،
مرگ دیر کرد
و ما از هم جدا شدیم …

#محمود_درویش
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

#وحشی_بافقی
کسی نایستاده است آن‌جا یا این‌جا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ‌جا تا چشم
که جابه‌جا شده است اما
سایه‌ بلندم را می‌بیند
که می‌کشد خود را همچنان بر اضطراب‌اش
شمال، قوسِ بنفشی‌ست تا جنوب
در ابر و مرغ دریایی، موجی به تحلیل می‌رود
و آفتاب تنها چیزی که تغییر کرده ‌است

لبت کجاست؟
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا
درست یک واژه مانده‌ست تا جمله پایان پذیرد؛
و هر چه گوش می‌سپارم تنها
سکوت خود را می‌آرایم
و آفتابِ لبِ بام هم‌چنان سوت‌اش را می‌زند
شکسته پل‌ها پشتِ سر
و پیشِ رو
شن‌هایی که خاکسترِ جهان است
غروبِ ممتد در سایه‌ی دُرون جا خوش کرده است
و شب که تا زانو می‌رسد
تحمل را کوتاه می‌کند

چگونه است لبت؟
که انفجار عریانی، سنگ می‌شود در بی‌تابی‌های خاموش
هوای قطبی انگار
فرش ایرانی را نخ‌نما کرده ست
نشانه‌یی نیست
نگاه می‌‌کنم
اگر که تنها آن واژه می‌گذشت
به طرفه‌العینی طی می‌شد راه
کودک بازمی‌گشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست می‌انداخت دور گردنت

لبت کجاست؟
که خاک چشم به راه است..

#محمد_مختاری
در قلبم
موزه‌ ایست پُر از
ابزار قتل
که بارها هوس کرده‌ام
تو را با آن بِکُشم
راه می‌افتم
به امید دیدارت
و چون گورستانی مخوف
در سینه‌ام
پنهان‌شان می‌کنم
تا جز قبر تو
کسی را
در آغوش نگیرد.

#غادة_السمان
«بلقیس!
رفته بودی سر کوچه انار بگیری
دانه هایت را آوردند
آن‌ها بیروت را رها کردند
و آهویی را از پا در آوردند
از وقتی چشمهای تو بسته شد
دریا استعفا داد

بلقیس !
وقتی کیفت را از لای خرابه های بیروت در آوردند
فهمیدم با رنگین کمانی زندگی می‌کردم»

«اگر آنان درخت زیتونی را از ربع قرن پیش آزاد کردند
یا میوه لیمویی را بازگرداندند
و پلیدی را از تاریخ محو نمودند
از قاتلان تو تشکر خواهم کرد ‌ای بلقیس،
اما آنان فلسطین را ترک کردند تا آهویی را بکشند...»

#نزار_قبانی
تو را دوست داشتم،
چنان که گویی تو
آخرین عزیزانِ من
بر رویِ زمینی...
و تو رنجم دادی،
چنان که گویی من
آخرین دشمنانِ تو
بر رویِ زمینم.

#غادة_السمان
«وقتی كه همه
مرا به كوبيدن درهايى كه مى‌بستم
مى‌شناختند
من
براى آرام بسته شدن در خانه‌ى تو
دستم را لاى در گذاشتم»


#جاهد_ظريف_اوغلو
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

#حافظ
گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس

زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس

من و همصحبتیِ اهلِ ریا دورَم باد

از گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بس

قصرِ فردوس به پاداشِ عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا، دیرِ مُغان ما را بس

بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین

کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس

نقدِ بازارِ جهان بِنگر و آزارِ جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس

از درِ خویش خدا را به بهشتم مَفرست

که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مَشْرَبِ قسمت گِلِه ناانصافیست

طبعِ چون آب و غزل‌هایِ روان ما را بس

#حافظ
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

دوستان ما بیازردند یار خویش را

همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر

مرهمی بر دل نهد امیدوارِ خویش را

رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

هر که را در خاک غربت پای در گل مانْد مانْد

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن

ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را

گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش

قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را

خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار

من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را

دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب

در میان یاوران می‌گفت یار خویش را

گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی

ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را

درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود

بِه که با دشمن نمایی حال زار خویش را

گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار

ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را

ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن

تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را

دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق کم کردی وقار خویش را

ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم

هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را

#سعدی