فکرکنم این هفته دهن سرویس کن باشه و در اخر افسردگی بگیرم
البته هنوز قطعی نیست
اما پیش بینی ها بر اساس شواهد اینطور بنظر میرسه💘
البته هنوز قطعی نیست
اما پیش بینی ها بر اساس شواهد اینطور بنظر میرسه💘
💅1
شَرقیِ بیدار
آغاز یک دردِ مشترک از زخمِ هزار تَن چهار سال گذشت از 1401/06/22
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الان یهو دلم واسه اسباب بازی های بچگیم تنگ شد
کاش بهشون دسترسی داشتم
شایدم بهتره بخوابم تا کارم به قصه گفتن و غصه خوردن نکشیده
کاش بهشون دسترسی داشتم
شایدم بهتره بخوابم تا کارم به قصه گفتن و غصه خوردن نکشیده
🌱diary
Photo
بیا اونقدر دوست بمونیم
تا بتونیم قول بدیم یه روز کنار هم وایسیم و چیزای مختلف امتحان کنیم.
تا بتونیم قول بدیم یه روز کنار هم وایسیم و چیزای مختلف امتحان کنیم.
Forwarded from ⸂ موهویجی و رزکوچولو ⸃
شبتون بخیر دوستان🦦.
چون چنلام زیاد شدن و خیلیا رو نمیرسم چک کنم؛ اگه داخل چنلتون هستم و شماهم اینجا، جوینید؛ ممنون میشم این پیام و فور بزنید که اشتباهی لفت ندم. (تا ۴۸ ساعت آینده چک میکنم)
🌱diary
Video
✍️بله، من موقع مواجهه با این واقعیت بغضی میشم یا حتی ممکنه گریه کنم.
دلم تنگ میشه، حسرت میخورم، دلم میسوزه و در همین حین انگیزه پیدا میکنم.
میخوام قوی باشم.
میخوام کنار کسایی که دوستشون دارم زندگی کنم.
میخوام لحظههامو خوب بگذرونم و ازشون استفاده کنم.
آدمیزاد چنین چیزیه؟
فکر کنم آره.
من دلم میخواد سفت بچسبم به زندگی و آدمایی که دوستشون دارم، باهاشون رویاپردازی کنم، آینده رو تصور کنم و کلی خاطره باهاشون بسازم.
ولی از طرفی فکر اینکه حتی همین خورشید فردا هم میتونه بدون من طلوع کنه، میترسونتم.
و رویاهام تار میشن و خاطراتم دلگیر.
اما به هرحال هر دوش رو باهم تجربه میکنم.
مثلاً وقتی به تابستونی که گذشت فکر میکنم، از همون روز اولش باورم نمیشه چه همه حس مختلفی رو زندگی کردم.
بالا و پایین، مطمئن بودنها، دودل بودنها، شک داشتنها، قشنگیها، لبخندها، اشکها، سلامها و خداحافظیها، شروعها و پایانها…
هرکدوم کلی داستان مختلف همراه خودش داره.
تابستون امسال عجیب گذشت.
بعد از نه ماه و کلی اتفاق، نمیدونستم میتونم به وطنم و خانوادم برگردم یا نه. حتی تا لحظهای که خودم رو دور میدان آزادی ندیده بودم، باز هم باورم نمیشد.
من جایی بودم که اونهمه بابتش اشک ریخته بودم.
از لحظهای که تونستم به فارسی سفارش غذای موردعلاقهم رو بدم، تا وقتی رسیدم به تاریکی شبهای مشهد و آغوش خانوادهم.
تا خیابونها و مردمی که نمیدونستم دقیقاً چه بلایی سرشون اومده.
البته نه اینکه ندونم.
اما حس میکردم باید برم نزدیک و همهچیز رو لمس کنم تا خودشون به حرف بیان و سفرهی دلشون رو باز کنن.
من از پشت گوشی بودن خسته بودم.
من میخواستم واقعی لحظههامو زندگی کنم.
تمام تلاشم رو کردم.
برنامهریزی کردم، سعی کردم تمام جاهایی که دوست دارم رو برم و کارهایی که دوست دارم رو با کسایی که دوستشون دارم انجام بدم.
آشپزی کنم
نقاشی کنم
بیرون برم
حرف بزنم
برقصم
شوخی کنم
بازی کنم
آرایش کنم
خوراکی بخورم
نامه بنویسم برای آیندهم
با اعضای جدید خانواده آشنا بشم
تا نصف شب بیدار بمونم و با خیال راحت لبخند بزنم یا غصه بخورم
من به خودم حق نمیدادم نگران باشم یا غصه بخورم وقتی دور بودم.
اما از نزدیک…
انگار سادهتر بود.
انگار بالاخره حق با منم بود.
حتی یه سری چیزها که کاملاً ازشون ناامید بودم رو تجربه کردم.
بخوام مثال بزنم، در آغوش گرفتن آدمهایی که فقط توی خیالم باورپذیر میدیدمشون، اما واقعی شد.
اونم چه جایی.
چه جای عزیزی.
اما خیلی چیزها هم خوب پیش نرفت.
خیلی چیزها هم ناراحتکننده بود.
یه سری چیزها هنوزم غمناک بود.
عصبانی شدم.
خداحافظی هنوزم سخت بود.
اما واقعیت بود.
من چیزهای واقعی و احساسات حقیقی رو دوست دارم و ارزشمند میدونم.
حتی اگر تلخ و سخت باشه.
من برگشتم از سفری که فکرش رو نمیکردم انجام بشه و به نوعی تابستونم نفسهای آخرش رو کشید.
اما من تقویمم هنوز همون قدیمیه.
پس با تست کردن میکاپهای مختلف، با دیدن فیلمها و کتابها و پشت گوش انداختن زبانم، بهش ادامه دادم.
در کنار دوستانم و توی اتاقی که منظرهی بیرونش کاملاً سبز بود.
هر روز بیدار شدم و دوچرخهسواری کردم، موزیک گوش دادم، دریاچه و موجوداتش رو زیر نظر گرفتم، تولدها رو از سر گذروندم، دوباره فیکشن خوندم، خودم رو سرگرم کردم و خودم رو بیشتر از قبل با آدمها به اشتراک گذاشتم.
چه اشکالی داره؟
این کاریه که من دوستش دارم.
و آره، الان تابستون داره تموم میشه.
بد نشد که اینا رو نوشتم.
ممنونم از دوستجونیهایی که کنارم بودین.
و امیدوارم طلوع خورشید بدون ما خیلی نزدیک نباشه.
+تنها چیزی ک این تابستون از بین رفت گوشی پرخاطر و پر حاشیه ی قبلیم بود و جایگزین شدنش با دوست پسر🍊ایم.
دلم تنگ میشه، حسرت میخورم، دلم میسوزه و در همین حین انگیزه پیدا میکنم.
میخوام قوی باشم.
میخوام کنار کسایی که دوستشون دارم زندگی کنم.
میخوام لحظههامو خوب بگذرونم و ازشون استفاده کنم.
آدمیزاد چنین چیزیه؟
فکر کنم آره.
من دلم میخواد سفت بچسبم به زندگی و آدمایی که دوستشون دارم، باهاشون رویاپردازی کنم، آینده رو تصور کنم و کلی خاطره باهاشون بسازم.
ولی از طرفی فکر اینکه حتی همین خورشید فردا هم میتونه بدون من طلوع کنه، میترسونتم.
و رویاهام تار میشن و خاطراتم دلگیر.
اما به هرحال هر دوش رو باهم تجربه میکنم.
مثلاً وقتی به تابستونی که گذشت فکر میکنم، از همون روز اولش باورم نمیشه چه همه حس مختلفی رو زندگی کردم.
بالا و پایین، مطمئن بودنها، دودل بودنها، شک داشتنها، قشنگیها، لبخندها، اشکها، سلامها و خداحافظیها، شروعها و پایانها…
هرکدوم کلی داستان مختلف همراه خودش داره.
تابستون امسال عجیب گذشت.
بعد از نه ماه و کلی اتفاق، نمیدونستم میتونم به وطنم و خانوادم برگردم یا نه. حتی تا لحظهای که خودم رو دور میدان آزادی ندیده بودم، باز هم باورم نمیشد.
من جایی بودم که اونهمه بابتش اشک ریخته بودم.
از لحظهای که تونستم به فارسی سفارش غذای موردعلاقهم رو بدم، تا وقتی رسیدم به تاریکی شبهای مشهد و آغوش خانوادهم.
تا خیابونها و مردمی که نمیدونستم دقیقاً چه بلایی سرشون اومده.
البته نه اینکه ندونم.
اما حس میکردم باید برم نزدیک و همهچیز رو لمس کنم تا خودشون به حرف بیان و سفرهی دلشون رو باز کنن.
من از پشت گوشی بودن خسته بودم.
من میخواستم واقعی لحظههامو زندگی کنم.
تمام تلاشم رو کردم.
برنامهریزی کردم، سعی کردم تمام جاهایی که دوست دارم رو برم و کارهایی که دوست دارم رو با کسایی که دوستشون دارم انجام بدم.
آشپزی کنم
نقاشی کنم
بیرون برم
حرف بزنم
برقصم
شوخی کنم
بازی کنم
آرایش کنم
خوراکی بخورم
نامه بنویسم برای آیندهم
با اعضای جدید خانواده آشنا بشم
تا نصف شب بیدار بمونم و با خیال راحت لبخند بزنم یا غصه بخورم
من به خودم حق نمیدادم نگران باشم یا غصه بخورم وقتی دور بودم.
اما از نزدیک…
انگار سادهتر بود.
انگار بالاخره حق با منم بود.
حتی یه سری چیزها که کاملاً ازشون ناامید بودم رو تجربه کردم.
بخوام مثال بزنم، در آغوش گرفتن آدمهایی که فقط توی خیالم باورپذیر میدیدمشون، اما واقعی شد.
اونم چه جایی.
چه جای عزیزی.
اما خیلی چیزها هم خوب پیش نرفت.
خیلی چیزها هم ناراحتکننده بود.
یه سری چیزها هنوزم غمناک بود.
عصبانی شدم.
خداحافظی هنوزم سخت بود.
اما واقعیت بود.
من چیزهای واقعی و احساسات حقیقی رو دوست دارم و ارزشمند میدونم.
حتی اگر تلخ و سخت باشه.
من برگشتم از سفری که فکرش رو نمیکردم انجام بشه و به نوعی تابستونم نفسهای آخرش رو کشید.
اما من تقویمم هنوز همون قدیمیه.
پس با تست کردن میکاپهای مختلف، با دیدن فیلمها و کتابها و پشت گوش انداختن زبانم، بهش ادامه دادم.
در کنار دوستانم و توی اتاقی که منظرهی بیرونش کاملاً سبز بود.
هر روز بیدار شدم و دوچرخهسواری کردم، موزیک گوش دادم، دریاچه و موجوداتش رو زیر نظر گرفتم، تولدها رو از سر گذروندم، دوباره فیکشن خوندم، خودم رو سرگرم کردم و خودم رو بیشتر از قبل با آدمها به اشتراک گذاشتم.
چه اشکالی داره؟
این کاریه که من دوستش دارم.
و آره، الان تابستون داره تموم میشه.
بد نشد که اینا رو نوشتم.
ممنونم از دوستجونیهایی که کنارم بودین.
و امیدوارم طلوع خورشید بدون ما خیلی نزدیک نباشه.
+تنها چیزی ک این تابستون از بین رفت گوشی پرخاطر و پر حاشیه ی قبلیم بود و جایگزین شدنش با دوست پسر🍊ایم.