Forwarded from | خوابْگَرد | (ᴍᴀʜᴅʏᴀʀ)
اتاقِ شما شبیه یک اتاقِ مطالعهی قدیمیست؛ قفسهای بلند پر از کتابهای خطخورده و هایلایتشده، چند برگهی یادداشت لای کتابها و یک دفتر قطور که تاریخ هر صفحه را بالایش نوشتهای. روی میز، لپتاپ کنار یک دوربین کوچک و چند وسیلهی پراکندهی روزمره قرار گرفته؛ انگار هر چیزی میتواند بهانهای برای ثبتکردن یک فکر تازه باشد. روی دیوار، نقشهای از شهری دور و چند عکس کوچک از گذشته چسباندهای. کنارشان یک تکه کاغذ سفید مانده؛ عمداً خالی، برای چیزی که هنوز نمیدانی چیست. اتاق نه کاملاً ایرانیست، نه کاملاً متعلق به جایی که حالا در آن زندگی میکنی؛ درست مثل صاحبش، که هنوز دارد میان خاطرات، کتابها و آینده، تعریف خودش را پیدا میکند.
❤1
| خوابْگَرد |
اتاقِ شما شبیه یک اتاقِ مطالعهی قدیمیست؛ قفسهای بلند پر از کتابهای خطخورده و هایلایتشده، چند برگهی یادداشت لای کتابها و یک دفتر قطور که تاریخ هر صفحه را بالایش نوشتهای. روی میز، لپتاپ کنار یک دوربین کوچک و چند وسیلهی پراکندهی روزمره قرار گرفته؛…
خیلیییی دوسش داشتم این اتاقو عزیزم واقعا مرسی ازت
و مرسی ک اینطور با جزئیات بهش پرداختی و وقت گذاشتی
از aiخواستم این اتاق رو برام بیاره
و الان دیگه واقعا ✨✨✨✨هی اینطوری ترممم
و مرسی ک اینطور با جزئیات بهش پرداختی و وقت گذاشتی
از aiخواستم این اتاق رو برام بیاره
و الان دیگه واقعا ✨✨✨✨هی اینطوری ترممم
❤1
🌱diary
خیلیییی دوسش داشتم این اتاقو عزیزم واقعا مرسی ازت و مرسی ک اینطور با جزئیات بهش پرداختی و وقت گذاشتی از aiخواستم این اتاق رو برام بیاره و الان دیگه واقعا ✨✨✨✨هی اینطوری ترممم
فقط نمیدونم چرا علاقه به استانبول داشته اینقدر
احتمالا میدونه دارم Daha17میبینم
😂😂
احتمالا میدونه دارم Daha17میبینم
😂😂
🌱diary
🐿️
امروز این دوست جونی رو تا دیدم
یهو از خوشحالی غذای توی دهنش رو انداخت و ژست گرفت تا ازش عکس بگیرم
شایدم اینقدر از دیدنم خوشحال شد ک از شک نمیدونست چیکار کنه و خشک ش زد برای لحظه ای
منم که اماده
بلافاصله ازش عکس گرفتم
و بعدش میدونین ما باهم حال احوال کردیم و اون رفت سمت خونه اش و گفت یه چایی دم میکنم بیا بالا
ولی متاسفانه نمیتونستم و بهش گفتم کلاس دارم و باید برم به کارو زندگیم برسم
دیگه حسابی تعارف و اینا کردیم و یکمم ازم دلخور شد اما تهش من رفتم و بهش قول دادم یه روز دیگه برای چایی بیام
اونم قبول کرد و با حرکت کردن من فوری رفت طبقه ی بالا
حدس میزنم تلفنش زنگ خورده بود
به هرحال صبحونه ش رو بیخیال شد فکرکنم
یهو از خوشحالی غذای توی دهنش رو انداخت و ژست گرفت تا ازش عکس بگیرم
شایدم اینقدر از دیدنم خوشحال شد ک از شک نمیدونست چیکار کنه و خشک ش زد برای لحظه ای
منم که اماده
بلافاصله ازش عکس گرفتم
و بعدش میدونین ما باهم حال احوال کردیم و اون رفت سمت خونه اش و گفت یه چایی دم میکنم بیا بالا
ولی متاسفانه نمیتونستم و بهش گفتم کلاس دارم و باید برم به کارو زندگیم برسم
دیگه حسابی تعارف و اینا کردیم و یکمم ازم دلخور شد اما تهش من رفتم و بهش قول دادم یه روز دیگه برای چایی بیام
اونم قبول کرد و با حرکت کردن من فوری رفت طبقه ی بالا
حدس میزنم تلفنش زنگ خورده بود
به هرحال صبحونه ش رو بیخیال شد فکرکنم
💘2🤪1
🌱diary
Photo
از اون روزایی که با هم از همهچی حرف میزدیم رسیدیم به اینکه چند روزه خانم کوچولوی شیرینمون با پستونک اشتی کردههه😭