🌱diary
68 subscribers
201 photos
61 videos
17 links
Download Telegram
💻✒️
👏41
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چی بگم والا دیگه
دلم برات حسابی ضعف میرهههسن 🫠
تولدت مبارک خوشگله پسر
3😭1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🐳1
از لایک کردن پیام، سین زدن و جواب ندادن و به عمد دیر سین زدن متنفرم به راحتی تمام علایقم نسبت به حرف زدن با اون شخص، از بین میره.
👍1
✍️الان رفتم اینستا و استوری زویا رو دیدم که داشت می‌گفت بخشی از کارش این بوده که از غذا درست کردنش و زندگی روزمره‌ش محتوا بسازه، ولی الان حتی روش نمی‌شه همون چیز ساده‌ای که روی سفره‌شه رو بذاره.
و راستش چی می‌شه گفت؟
واقعاً همینطوره و خیلی دردناکه.

و بجز این یاد روزای اول مهاجرت افتادم، وقتی آدم‌ها ازم می‌پرسیدن «خب چه خبر؟ اونجا چه کار می‌کنی؟ خونه‌تون چه شکلیه؟» و من واقعاً چیزی برای گفتن نداشتم.
نه اینکه اتفاقی نمی‌افتاد، ولی زندگی‌ای که من داشتم، اون چیزی نبود که بقیه از بیرون تصور می‌کردن.
مثلا حتی هنوز بعد دوسال بازم خونمون شبیه ایران نشده.
با این حال یه جوری احساس می‌کردم مسئولم اون «باغ سبز و سرخ»ی رو که توی ذهن بقیه شکل گرفته بود، بهشون نشون بدم. انگار باید ثابت می‌کردم مهاجرت قشنگه، زندگی خوبه، اروپا همون چیزیه که فکر می‌کردن.
و من نمی‌خواستم.
برای همین کمتر جواب می‌دادم، خشک‌تر جواب می‌دادم، از بعضی آدم‌ها فاصله می‌گرفتم و احتمالاً خیلی‌ها رو هم ناراحت کردم. در حالی که می‌دونستم خیلی از اون پیام‌ها فقط از سر محبت و کنجکاوی بود.
ولی من توان تحملش رو نداشتم.
گاهی با خودم فکر می‌کردم اگه این آدم جای من بود، واقعاً همین‌قدر ذوق می‌کرد؟ وسط اروپا بودن براش کافی بود که دلش بخواد بلاگر بشه و از مزه‌ی آب هم محتوا بسازه؟
گاهی حتی سعی می‌کردم وقتی می‌پرسیدن «چه خبر؟» یه ویدیو بفرستم، چیزی تعریف کنم، از زندگیم بگم… ولی آخرش ناخودآگاه فقط از بخش‌های معمولی و حتی خسته‌کننده‌ی زندگی می‌گفتم. شاید چون نمی‌خواستم کسی با دیدن زندگی من حسرت بخوره یا فکر کنه «کاش جای اون بودم».
ولی خب، اون باغ سبز و سرخ رو هم نمی‌تونستم کامل از تصویر پاک کنم.
برای همین گاهی می‌شنیدم
اووو خانم خارجی
شاید واقعاً شوخی بود.
شاید هیچ نیت بدی پشتش نبود.
ولی برای من سخت بود که چیزی که خودم از درون باهاش درگیر بودم، تبدیل بشه به یه شوخی تکراری.
من هیچ‌وقت اون «خانم خارجی»ای نبودم که توی یه خونه‌ی بزرگ با استخر و باغ زندگی می‌کنه، با چندتا دوست بلوندش می‌ره دانشگاه و آخر هفته‌ها مهمونی می‌ره.
این تصویر شاید یه جایی توی رویاهای من وجود داشت، ولی زندگی واقعی من نبود.

برای همینه که امروز حرف زویا اینقدر برام اشنا بود
و چقدر بده و غصه میخورم ک کیفیت زندگی ها این روزا اینقدر داره بد و بدتر میشه.
🤗21
مشخصه دارم چه سریالی میبینم یا بیشتر توضیح بدم😂
1
🌱diary
مشخصه دارم چه سریالی میبینم یا بیشتر توضیح بدم😂
البته این علاقه اکسپلورم به تئومان کاملا بدون هماهنگی و خود مختارعه😔
Forwarded from Her Wind
اون لحظه ای که داری تایپ میکنی،یهو به خودت میای میگی "آخه به کی دارم چی میگم" و پاک میکنی.
📚
🌱diary
📚
گربه‌ی مادرم

کتاب جدیدی با یه ژانر کاملاً متفاوت بود که اگر برای کتاب‌خوانی گروهی نبود، شاید اصلاً سراغش نمی‌رفتم و احتمالاً خیلی هم با سلیقه‌م جور درنمی‌اومد.

اما حالا که خوندمش، از انتخابش پشیمون نیستم و حس می‌کنم تجربه‌ی جالبی برای وارد شدن به همچین ژانری بود.

داستان‌ها از روایت و فضای مکزیک می‌اومدن و منو خیلی یاد انیمیشن کوکو می‌انداختن؛ البته از نظر فضا و حال‌وهوای فرهنگی، نه لزوماً خود داستان.

اینکه می‌تونستی از داستان هزار جور برداشت و مفهوم داشته باشی، هنوز برام مشخص نیست که نکته‌ی مثبتیه یا نه!
اما می‌تونم این‌طور بگم که احتمالاً هر خواننده می‌تونه برداشت متفاوتی ازش داشته باشه و شاید همین، یکی از جذابیت‌های کتاب باشه.

کتاب دو تا داستان داشت.

داستان اول خیلی باب میلم نبود.
انتظار داشتم روند داستان با همون سرعت و جذابیتی که توی شروع داشت تا آخر ادامه پیدا کنه، اما در نهایت همه‌چیز خیلی ناگهانی و حتی به نظرم یکم مسخره تموم شد.

با این حال، داستان دوم برای من جذاب‌تر بود.
احتمالاً چون تا اون موقع با فضای کتاب و سبک نویسنده آشناتر شده بودم، ارتباط گرفتن باهاش برام راحت‌تر بود و در مجموع بیشتر از داستان اول ازش لذت بردم.

در نهایت، این کتاب انتخاب همیشگی من برای خوندن نیست،
ولی خوشحالم که خوندمش.

سیزدهم‌شهریور۱۴۰۵
1
🍋
🍓5
از روز گذشته☀️🌳
🔥31
✍️چند روزه به این فکر می‌کنم که کدوم ایده‌ی من، تفکر من، شوخی من، حرکت من، رفتار من برای خودمه؟
آیا چیزی توی من مونده که برگرفته از سوشال‌مدیا نباشه و منحصر به خود من باشه؟
و حتی از اینکه دارم به این موضوع فکر می‌کنم بدم میاد.
چون از کجا معلوم این دغدغه رو یکی از ریلزهای اینستا وارد مغز من نکرده باشه؟
منظورم اینه که حتی اینم شاید برای خودم نباشه.
و چی می‌شه گفت؟
اسم دیگه‌ای جز ترسناک می‌شه روش گذاشت؟
امشب می‌خواستم از کیکم عکس بگیرم و برای بک‌گراند به یه روزنامه نیاز داشتم، ولی توی خونه پیدا نکردم.
پس تصمیم گرفتم معمولی بچینمش روی میز و بعد با یکی از نرم‌افزارها پس‌زمینه‌ش رو عوض کنم.
اولین قدمی که برای این کار برداشتم این بود که مستقیم رفتم سراغ AI و ازش پرسیدم چجوری انجامش بدم.
رفتم توی اپ موردنظر و تلاشمو کردم و تا حدودی هم موفقیت‌آمیز بود.
حتی منو یاد روزایی انداخت که مدرسه می‌رفتم و به خاطر رشته‌ام با همچین کارهایی درگیر بودم.
ولی دوباره رفتم سراغ AI تا ازش بخوام تصویری که درآوردم رو تمیزتر کنه.
شاید براتون سؤال باشه که چرا از اول ازش نخواستی این کارو بکنه؟
و باید بگم دقیقاً سؤال منم از خودم همین بود.
چرا زودتر ندادم بهش؟
چرا خودم رو به زحمت انداختم؟
متوجهین چی می‌گم؟
من برای اینکه کاری رو خودم انجام داده بودم، داشتم خودم رو سرزنش می‌کردم.
این اون قسمتیه که خیلی ترسناکه.
خیلی
البته به این هم فکر می‌کنم که هوش مصنوعی اصلاً برای همین ساخته شده؛ برای ساده‌تر کردن کارها و صرفه‌جویی توی زمان.
اما به چه قیمتی؟
به قیمت اینکه امروز یادم نبود و فراموش کرده بودم چجوری می‌شه بک‌گراند یه تصویر رو عوض کرد و به جای اینکه خودم دنبالش بگردم و دوباره یاد بگیرم، رفتم یقه‌ی خودش رو گرفتم تا راه رو بهم نشون بده.
یعنی حتی برای یادگیری خودم هم دنبال راهی نبودم.
منتظر بودم یکی دیگه راه رو جلوم بذاره.
اه
دردناکه.
من نمی‌خوام آدم تکراری، کپی‌پیست‌شده، بی‌هنر و محدودی باشم که هرچی بلده از یه جای دیگه تحویل گرفته.
نمی‌خوام حتی وقتی می‌خوام یه چیز کوچیک درست کنم، اولین فکرم این باشه که «کی می‌تونه اینو برام انجام بده؟»
دلم می‌خواد هنوز چیزهایی باشه که خودم بلدم.
چیزهایی که خودم یاد گرفتم.
اشتباه کردم و دوباره یاد گرفتم.
چیزهایی که اگر یه روز اینترنت نبود، AI نبود، کسی نبود جوابم رو بده، باز هم یه گوشه‌ای از ذهنم بدونم باید از کجا شروع کنم.
هرچند بعید میدونم چنین روزی وجود داشته باشه اما من از خودم بیشتر از این ها توقع دارم.
2👍1