🌱diary
67 subscribers
202 photos
61 videos
17 links
Download Telegram
🌱diary
هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است 📖 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه‌ای بیافرینم؛ باور کن!
من می‌خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم — کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن، فقط لحظه‌ها را می‌خواستم.

📖 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی
ما خوشحال شدیم که مهمانی داشته باشیم. انسانْ ناظرِ صمیمی را دوست می‌دارد.

📖 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی
واقعا دزد ها خیلی ادم های بی ادب نامتعارف غیردوست داشتنی و منزجر کننده ای هستن
به خصوص دزد انسان های مورد علاقه ام💘
👍2💘1
چرا من این چند روز همش اینقدر خوابم میاد🤷‍♀️
شما هم اینطوری این ایا
👍2
🌱diary
Photo
👏21🍓1
🌱diary
احساس میکنم خودم رو فرصتم رو زمانم رو موقعیتم در حال نابودیه یا دارم نابودش میکنم البته اگر تا قبل این واقعا نابود نشده باشه
دیروز رفتم یچی تو مایه های ایونت؛ جایی که شغل‌ها و مسیرهای مختلف رو معرفی می‌کردن و می‌شد درباره‌ی شرایط ورود به هرکدوم سؤال پرسید.
اولش برام جالب بود و احساس غرور میکردم از اینکه دارم ارتباط برقرار میکنم ولی هرچی جلوتر رفتیم و با شغل‌های بیشتری آشنا شدم، بیشتر با یه عالمه شرط و مدرک و مهارت و مخصوصاً سطح زبان بالا مواجه شدم.
هرچی بیشتر می‌شنیدم، بیشتر افسرده می‌شدم
و حتی الان افسرده تر از دیروز و روزای دیگه ام
مخصوصاً الان که دارم برای B2 آلمانی می‌خونم و مدام به این فکر می‌کنم که چرا اون‌طوری که باید براش تلاش نمی‌کنم.
آخرین غرفه یه آقایی بود که گفت هر کاری که بخوای می‌تونی انجام بدی، فقط باید واقعاً بخوای، یه هدف داشته باشی و در راستای رسیدن بهش قدم برداری.
دیشب خیلی به حرفش فکر کردم
حرفای تکراری بود اما از شنیدنشون از کسی ک داره تو چشمام نگاه میکنه تاثیر گذار بود
ولی در نهایت؟
بازم نه زبان خوندم، نه به نتیجه‌ای رسیدم و وقتم رو تلف کردم. :))
فکر کنم چیزی که دیروز بیشتر از همیشه فهمیدم این بود که با سلام و صلوات و شانس، چیزی جلو نمی‌ره.
البته قبلش هم می‌دونستم، ولی یه گوشه‌ای از ذهنم هنوز امیدوار بود شاید تقدیر باهام یار باشه و همه‌چیز خودش درست بشه.
حتی با خودم می‌گفتم شاید B2 رو که بگیرم، دیگه یه جوری راه باز بشه.
ولی حالا فهمیدم ممکنه حتی B2 هم کافی نباشه و شاید برای چیزی که می‌خوام، مجبور باشم تا C1 هم پیش برم.
و خدای من…
واقعاً احساس پوچی میکنم
و خسته ام از این داستان تکراری
👍1
💻✒️
👏41
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چی بگم والا دیگه
دلم برات حسابی ضعف میرهههسن 🫠
تولدت مبارک خوشگله پسر
3😭1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🐳1
از لایک کردن پیام، سین زدن و جواب ندادن و به عمد دیر سین زدن متنفرم به راحتی تمام علایقم نسبت به حرف زدن با اون شخص، از بین میره.
👍1
✍️الان رفتم اینستا و استوری زویا رو دیدم که داشت می‌گفت بخشی از کارش این بوده که از غذا درست کردنش و زندگی روزمره‌ش محتوا بسازه، ولی الان حتی روش نمی‌شه همون چیز ساده‌ای که روی سفره‌شه رو بذاره.
و راستش چی می‌شه گفت؟
واقعاً همینطوره و خیلی دردناکه.

و بجز این یاد روزای اول مهاجرت افتادم، وقتی آدم‌ها ازم می‌پرسیدن «خب چه خبر؟ اونجا چه کار می‌کنی؟ خونه‌تون چه شکلیه؟» و من واقعاً چیزی برای گفتن نداشتم.
نه اینکه اتفاقی نمی‌افتاد، ولی زندگی‌ای که من داشتم، اون چیزی نبود که بقیه از بیرون تصور می‌کردن.
مثلا حتی هنوز بعد دوسال بازم خونمون شبیه ایران نشده.
با این حال یه جوری احساس می‌کردم مسئولم اون «باغ سبز و سرخ»ی رو که توی ذهن بقیه شکل گرفته بود، بهشون نشون بدم. انگار باید ثابت می‌کردم مهاجرت قشنگه، زندگی خوبه، اروپا همون چیزیه که فکر می‌کردن.
و من نمی‌خواستم.
برای همین کمتر جواب می‌دادم، خشک‌تر جواب می‌دادم، از بعضی آدم‌ها فاصله می‌گرفتم و احتمالاً خیلی‌ها رو هم ناراحت کردم. در حالی که می‌دونستم خیلی از اون پیام‌ها فقط از سر محبت و کنجکاوی بود.
ولی من توان تحملش رو نداشتم.
گاهی با خودم فکر می‌کردم اگه این آدم جای من بود، واقعاً همین‌قدر ذوق می‌کرد؟ وسط اروپا بودن براش کافی بود که دلش بخواد بلاگر بشه و از مزه‌ی آب هم محتوا بسازه؟
گاهی حتی سعی می‌کردم وقتی می‌پرسیدن «چه خبر؟» یه ویدیو بفرستم، چیزی تعریف کنم، از زندگیم بگم… ولی آخرش ناخودآگاه فقط از بخش‌های معمولی و حتی خسته‌کننده‌ی زندگی می‌گفتم. شاید چون نمی‌خواستم کسی با دیدن زندگی من حسرت بخوره یا فکر کنه «کاش جای اون بودم».
ولی خب، اون باغ سبز و سرخ رو هم نمی‌تونستم کامل از تصویر پاک کنم.
برای همین گاهی می‌شنیدم
اووو خانم خارجی
شاید واقعاً شوخی بود.
شاید هیچ نیت بدی پشتش نبود.
ولی برای من سخت بود که چیزی که خودم از درون باهاش درگیر بودم، تبدیل بشه به یه شوخی تکراری.
من هیچ‌وقت اون «خانم خارجی»ای نبودم که توی یه خونه‌ی بزرگ با استخر و باغ زندگی می‌کنه، با چندتا دوست بلوندش می‌ره دانشگاه و آخر هفته‌ها مهمونی می‌ره.
این تصویر شاید یه جایی توی رویاهای من وجود داشت، ولی زندگی واقعی من نبود.

برای همینه که امروز حرف زویا اینقدر برام اشنا بود
و چقدر بده و غصه میخورم ک کیفیت زندگی ها این روزا اینقدر داره بد و بدتر میشه.
🤗21
مشخصه دارم چه سریالی میبینم یا بیشتر توضیح بدم😂
1