🌱diary
⭐️🎬
Dream to You
دربارهی این سریال قبلاً هم صحبت کردم و راستش کاش همون موقع که سریال توی اوج بود و احساسات منم نسبت بهش توی اوج بود تموم میشد.
چون واقعاً هرچی به قسمتهای آخر نزدیکتر شدیم، دیگه میلی به دیدنش نداشتم.
تمام چیزایی که توی قسمتهای اول میدیدم و با خودم میگفتم اشکال نداره، به جاش فلان چیز خوبه، توی پارت دوم سریال بیشتر و بیشتر به چشمم اومدن.
و خب…
نمیدونم.
راضی نبودم ولی باید تمومش میکردم. 😂
از نظر بصری واقعاً زیبا بود و بازیگرهاش رو هم دوست داشتم، اما داستان مدام روی دور تکرار بود و اون فراز و نشیب درست و حسابیای که بتونه آدم رو با خودش بکشه جلو، نداشت.
توی یه اپیزود همهچی خراب میشد و نهایتاً توی همون اپیزود یا اپیزود بعد، به شکل معجزهآسایی همهچی درست میشد. 😂
در مقایسه با«فیلم ما» هم واقعاً ضعیفتر بود.
حالا چرا مقایسهشون میکنم؟
چون از نظر داستانی و علاقهی شخصیتها به حرفهی فیلمسازی یه شباهتهایی بینشون وجود داشت و طبیعتاً وقتی دو تا سریال یه نقطهی مشترک دارن، آدم ناخودآگاه مقایسهشون میکنه.
خلاصه که آره…
بیشتر از این حرف نمیزنم که اگر کسی خواست سریال رو ببینه، چیزی براش اسپویل نشه.
آها، در آخر هم تنها نکتهی مثبتی که از اول تا آخر سریال هیچوقت خستهم نکرد و برام تکراری نشد:
موزیک تیتراژ😭
واقعاً هر بار با اشتیاق گوشش میدادم.
دربارهی این سریال قبلاً هم صحبت کردم و راستش کاش همون موقع که سریال توی اوج بود و احساسات منم نسبت بهش توی اوج بود تموم میشد.
چون واقعاً هرچی به قسمتهای آخر نزدیکتر شدیم، دیگه میلی به دیدنش نداشتم.
تمام چیزایی که توی قسمتهای اول میدیدم و با خودم میگفتم اشکال نداره، به جاش فلان چیز خوبه، توی پارت دوم سریال بیشتر و بیشتر به چشمم اومدن.
و خب…
نمیدونم.
راضی نبودم ولی باید تمومش میکردم. 😂
از نظر بصری واقعاً زیبا بود و بازیگرهاش رو هم دوست داشتم، اما داستان مدام روی دور تکرار بود و اون فراز و نشیب درست و حسابیای که بتونه آدم رو با خودش بکشه جلو، نداشت.
توی یه اپیزود همهچی خراب میشد و نهایتاً توی همون اپیزود یا اپیزود بعد، به شکل معجزهآسایی همهچی درست میشد. 😂
در مقایسه با«فیلم ما» هم واقعاً ضعیفتر بود.
حالا چرا مقایسهشون میکنم؟
چون از نظر داستانی و علاقهی شخصیتها به حرفهی فیلمسازی یه شباهتهایی بینشون وجود داشت و طبیعتاً وقتی دو تا سریال یه نقطهی مشترک دارن، آدم ناخودآگاه مقایسهشون میکنه.
خلاصه که آره…
بیشتر از این حرف نمیزنم که اگر کسی خواست سریال رو ببینه، چیزی براش اسپویل نشه.
آها، در آخر هم تنها نکتهی مثبتی که از اول تا آخر سریال هیچوقت خستهم نکرد و برام تکراری نشد:
موزیک تیتراژ😭
واقعاً هر بار با اشتیاق گوشش میدادم.
🌱diary
Photo
باری دیگر شهری که دوست میداشتم
اولین کتابی بود که از نادر ابراهیمی خوندم.
با اینکه کوتاه بود، ولی اصلاً نمیشد سریع خوندش.
درواقع فکر میکنم برای اولین بار سریع خوندنش، یه جورایی حیف کردنش باشه.
مطمئنم همین الان اگر دوباره شروع کنم به خوندنش، کلی جای مختلف و جدید پیدا میکنم که باید هایلایتشون کنم.
یه جاهایی ازش سردرنمیآوردم و گیج میشدم و از این گیجی کلافه بودم،
اما یه جاهایی هم…
به قول یکی از دوستام:
«واقعاً هر بار که خواستم خوندن کامل متن رو متوقف کنم و یه ذره دیگه ادامه دادم، بیشتر از خودم ممنون شدم.
هر جا که فکر میکردم این خط از همه بیشتر برام درخشید، خط بعدی یه درخشش تازه رو نشونم داد.»
به شدت شاعرانه و ادبی بود.
خیلی جاها احساس مشترکاندیشی میکردم و یه جاهایی واقعاً باورم نمیشد این کتاب برای این همه سال پیش باشه.
و یه جاهایی هم یه حس عجیبی بهم میداد؛
انگار داشتم یه عتیقه، یه چیزی که باید فقط توی موزه گذاشته بشه، رو ورق میزدم.
خلاصه که جالب بود.
و از اینکه به خاطر این کتاب رفتم دنبالش تا دربارهی آقای ابراهیمی بخونم و بیشتر بدونم، واقعاً راضی و حتی مفتخرم.
و چیزی که همون اول منو هیجانزده کرد؟
شروع کتاب با آیهای از قرآن کریم بود:
«به این شهر سوگند میخورم،
و تو ــ ساکن در این شهری ــ
و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد؛
که انسان را در رنج آفریدهایم…»
سورهی بَلَد
و در آخر؛
اگر براتون مبهم، گیجکننده یا حتی غیرقابلفهم بود، یه جاهایی یا حتی همش، تعجب نکنین.
فقط سعی کنین از استعارهها، از ادبیات و از زیباییِ کلمهها لذت ببرین.
⭐📚مرداد ماه ۱۴۰۵
اولین کتابی بود که از نادر ابراهیمی خوندم.
با اینکه کوتاه بود، ولی اصلاً نمیشد سریع خوندش.
درواقع فکر میکنم برای اولین بار سریع خوندنش، یه جورایی حیف کردنش باشه.
مطمئنم همین الان اگر دوباره شروع کنم به خوندنش، کلی جای مختلف و جدید پیدا میکنم که باید هایلایتشون کنم.
یه جاهایی ازش سردرنمیآوردم و گیج میشدم و از این گیجی کلافه بودم،
اما یه جاهایی هم…
به قول یکی از دوستام:
«واقعاً هر بار که خواستم خوندن کامل متن رو متوقف کنم و یه ذره دیگه ادامه دادم، بیشتر از خودم ممنون شدم.
هر جا که فکر میکردم این خط از همه بیشتر برام درخشید، خط بعدی یه درخشش تازه رو نشونم داد.»
به شدت شاعرانه و ادبی بود.
خیلی جاها احساس مشترکاندیشی میکردم و یه جاهایی واقعاً باورم نمیشد این کتاب برای این همه سال پیش باشه.
و یه جاهایی هم یه حس عجیبی بهم میداد؛
انگار داشتم یه عتیقه، یه چیزی که باید فقط توی موزه گذاشته بشه، رو ورق میزدم.
خلاصه که جالب بود.
و از اینکه به خاطر این کتاب رفتم دنبالش تا دربارهی آقای ابراهیمی بخونم و بیشتر بدونم، واقعاً راضی و حتی مفتخرم.
و چیزی که همون اول منو هیجانزده کرد؟
شروع کتاب با آیهای از قرآن کریم بود:
«به این شهر سوگند میخورم،
و تو ــ ساکن در این شهری ــ
و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد؛
که انسان را در رنج آفریدهایم…»
سورهی بَلَد
و در آخر؛
اگر براتون مبهم، گیجکننده یا حتی غیرقابلفهم بود، یه جاهایی یا حتی همش، تعجب نکنین.
فقط سعی کنین از استعارهها، از ادبیات و از زیباییِ کلمهها لذت ببرین.
⭐📚مرداد ماه ۱۴۰۵
🌱diary
شهر برای آنها میهن کوچکیست آن را دوست میدارند. 📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
در آن لحظهای که تو یک «آری» را با تمام زندگی تعویض میکنی،
در آن لحظههای خطیر که سپر میافکنی و میگذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظههایی که تو ناتوانیِ خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس میکنی،
در آن لحظهای که تو از فراز، پا در راهی میگذاری که آن سوی آن اختتامِ تمامِ اندیشهها و رؤیاهاست،
در تمام لحظههایی که تو میدانی، میشناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
که روزها و لحظهها هیچگاه باز نمیگردند.
به زمان بیندیش و شبیخونِ ظالمانهی زمان.
در آن لحظههای خطیر که سپر میافکنی و میگذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظههایی که تو ناتوانیِ خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس میکنی،
در آن لحظهای که تو از فراز، پا در راهی میگذاری که آن سوی آن اختتامِ تمامِ اندیشهها و رؤیاهاست،
در تمام لحظههایی که تو میدانی، میشناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
که روزها و لحظهها هیچگاه باز نمیگردند.
به زمان بیندیش و شبیخونِ ظالمانهی زمان.
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
شهرها را نبودِ ما غریب نمیکند. شهرها در فقدانِ انسان امتداد مییابند
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
🌱diary
شهرها را نبودِ ما غریب نمیکند. شهرها در فقدانِ انسان امتداد مییابند 📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
برای دوست داشتنِ هر نَفَسِ زندگی، دوست داشتنِ هر دَمِ مرگ را بیاموز
و برای ساختنِ هر چیزِ نو، خراب کردنِ هر چیزِ کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را.
و برای ساختنِ هر چیزِ نو، خراب کردنِ هر چیزِ کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را.
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
🌱diary
هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است 📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
من هرگز نخواستم که از عشق افسانهای بیافرینم؛ باور کن!
من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم — کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن، فقط لحظهها را میخواستم.
من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم — کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن، فقط لحظهها را میخواستم.
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی