🌱diary
71 subscribers
202 photos
61 videos
16 links
Download Telegram
1
🌱diary
Photo
نوشابه زرد
نوشته‌ها و عکس‌های سفر به کانادا

این کتاب رو به صورت صوتی گوش دادم و برای یه کتاب صوتی واقعاً انتخاب خوبی بود و ازش لذت بردم.
جلد خوش‌رنگ‌ولعاب و جالبی هم داشت.

مهم‌ترین چیزی که موقع گوش دادن بهش و حتی بعدش بهش فکر کردم، این بود که چقدر دلم می‌خواد سفر کنم و دنیا رو بگردم.
حتی یه جوری بهم انگیزه داد که طوری زندگی کنم و انتخاب‌هام رو طوری انجام بدم که بتونم بیشتر سفر برم و تجربه کنم.

و درباره‌ی خود کتاب، حقیقتاً اینکه با صدای خود نویسنده گوشش می‌دادم خیلی روی حس و جذابیتش تأثیر داشت.
طوری بود که منو مشتاق کرد برم ببینم منصور ضابطیان کیه و چه‌کار می‌کنه و حتی پیجش رو هم فالو کردم.
البته هنوز وقت نکردم کامل بررسیش کنم، اما برام جالب به نظر می‌رسه.

فقط یه نکته‌ای بود که اوایل، یا حتی تا اواخر کتاب، یه جوری منو می‌کرد؛
انگار نویسنده سعی داشت همه‌چیز رو از یه زاویه‌ی بدبینانه بگه.
یا نمی‌دونم، شاید فقط این حس من بود، ولی به نظرم اون‌قدری که از بدی‌های سفر یا ضعف‌هاش مفصل تعریف می‌کرد، از قسمت‌های خوبش چیزهایی که واقعاً توی ذهنم بمونه نمی‌گفت.

البته از یه طرف دیگه که بهش نگاه می‌کنم، با خودم می‌گم خب اگر فقط از قسمت‌های گل و بلبل سفر می‌شنیدم، اون‌وقت برام سؤال می‌شد که یعنی واقعاً هیچ چیز بدی نداشته؟
و اصلاً اون‌وقت چه فرقی داشت با اسکرول کردن محتواهای بعضی یا حتی اکثر بلاگرها؟

خلاصه که آره.

یه بخش خیلی مفصل هم درباره‌ی رفتن به رستوران‌های مختلف بود که من خیلی دوستش داشتم.
بعضی‌هاشون معروف و به‌نام بودن و بعضی‌ها هم انتخاب‌های اتفاقی و یهویی.
البته من اسم هیچ‌کدوم رو یادم نمونده 😂
ولی به هر حال جالب بود.

احتمالاً بازم از این سفرنامه‌ها گوش بدم یا بخونم.

و در آخر، یه بخش ناراحت‌کننده‌ی ماجرا برای من این بود که سفر آقای ضابطیان پاییز ۱۴۰۱ بوده و شنیدن تجربه‌ی اون روزها به عنوان یه خاطره، تلخ بود؛
مخصوصاً حالا که سال گذشته من هم از همین زاویه تجربه‌ش کردم.

و غمگین‌ترین پارت هم برای من «شهر گمشده» بود،
به عنوان قسمت آخر،
که اشکم رو درآورد.

📚⭐️مردادماه ۱۴۰۵
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤‍🔥32
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1🔥1
Forwarded from میو!🍪
🎞️🍪 این تابستون رو نمیخوام فراموش کنم!
all I recorded this summer, in one film.
Link
میو!🍪
🎞️🍪 این تابستون رو نمیخوام فراموش کنم! all I recorded this summer, in one film. Link
دیدنش خیلیییی بهم مزه داددد پر از جزئیات رویایی قشنگ قشنگ
و منم نمیخوام این تابستون رو فراموش کنم😭
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌱diary
برای دوست‌داشتنِ هر نَفَسِ زندگی، دوست‌داشتنِ هر دَمِ مرگ را بیاموز و برای ساختنِ هر چیزِ نو، خراب‌کردنِ هر چیزِ کهنه را و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را. 📖 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی
هر آشنایی تازه اندوهی تازه است… مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی‌ست.

📖 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی
شهر برای آنها میهن کوچکی‌ست آن را دوست می‌دارند.

📖 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی
🌱diary
⭐️🎬
Dream to You

درباره‌ی این سریال قبلاً هم صحبت کردم و راستش کاش همون موقع که سریال توی اوج بود و احساسات منم نسبت بهش توی اوج بود تموم می‌شد.
چون واقعاً هرچی به قسمت‌های آخر نزدیک‌تر شدیم، دیگه میلی به دیدنش نداشتم.
تمام چیزایی که توی قسمت‌های اول می‌دیدم و با خودم می‌گفتم اشکال نداره، به جاش فلان چیز خوبه، توی پارت دوم سریال بیشتر و بیشتر به چشمم اومدن.
و خب…
نمی‌دونم.
راضی نبودم ولی باید تمومش می‌کردم. 😂
از نظر بصری واقعاً زیبا بود و بازیگرهاش رو هم دوست داشتم، اما داستان مدام روی دور تکرار بود و اون فراز و نشیب درست و حسابی‌ای که بتونه آدم رو با خودش بکشه جلو، نداشت.
توی یه اپیزود همه‌چی خراب می‌شد و نهایتاً توی همون اپیزود یا اپیزود بعد، به شکل معجزه‌آسایی همه‌چی درست می‌شد. 😂
در مقایسه با«فیلم ما» هم واقعاً ضعیف‌تر بود.
حالا چرا مقایسه‌شون می‌کنم؟
چون از نظر داستانی و علاقه‌ی شخصیت‌ها به حرفه‌ی فیلم‌سازی یه شباهت‌هایی بینشون وجود داشت و طبیعتاً وقتی دو تا سریال یه نقطه‌ی مشترک دارن، آدم ناخودآگاه مقایسه‌شون می‌کنه.
خلاصه که آره…
بیشتر از این حرف نمی‌زنم که اگر کسی خواست سریال رو ببینه، چیزی براش اسپویل نشه.
آها، در آخر هم تنها نکته‌ی مثبتی که از اول تا آخر سریال هیچ‌وقت خسته‌م نکرد و برام تکراری نشد:
موزیک تیتراژ😭
واقعاً هر بار با اشتیاق گوشش میدادم.
1
🌱diary
Photo
باری دیگر شهری که دوست می‌داشتم

اولین کتابی بود که از نادر ابراهیمی خوندم.

با اینکه کوتاه بود، ولی اصلاً نمی‌شد سریع خوندش.
درواقع فکر می‌کنم برای اولین بار سریع خوندنش، یه جورایی حیف کردنش باشه.
مطمئنم همین الان اگر دوباره شروع کنم به خوندنش، کلی جای مختلف و جدید پیدا می‌کنم که باید هایلایتشون کنم.
یه جاهایی ازش سردرنمی‌آوردم و گیج می‌شدم و از این گیجی کلافه بودم،
اما یه جاهایی هم…
به قول یکی از دوستام:
«واقعاً هر بار که خواستم خوندن کامل متن رو متوقف کنم و یه ذره دیگه ادامه دادم، بیشتر از خودم ممنون شدم.
هر جا که فکر می‌کردم این خط از همه بیشتر برام درخشید، خط بعدی یه درخشش تازه رو نشونم داد.»
به شدت شاعرانه و ادبی بود.
خیلی جاها احساس مشترک‌اندیشی می‌کردم و یه جاهایی واقعاً باورم نمی‌شد این کتاب برای این همه سال پیش باشه.
و یه جاهایی هم یه حس عجیبی بهم می‌داد؛
انگار داشتم یه عتیقه، یه چیزی که باید فقط توی موزه گذاشته بشه، رو ورق می‌زدم.
خلاصه که جالب بود.
و از اینکه به خاطر این کتاب رفتم دنبالش تا درباره‌ی آقای ابراهیمی بخونم و بیشتر بدونم، واقعاً راضی و حتی مفتخرم.

و چیزی که همون اول منو هیجان‌زده کرد؟
شروع کتاب با آیه‌ای از قرآن کریم بود:
«به این شهر سوگند می‌خورم،
و تو ــ ساکن در این شهری ــ
و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد؛
که انسان را در رنج آفریده‌ایم…»
سوره‌ی بَلَد

و در آخر؛
اگر براتون مبهم، گیج‌کننده یا حتی غیرقابل‌فهم بود، یه جاهایی یا حتی همش، تعجب نکنین.
فقط سعی کنین از استعاره‌ها، از ادبیات و از زیباییِ کلمه‌ها لذت ببرین.

📚مرداد ماه ۱۴۰۵
🌱diary
شروعش کردم 🌱
چه همه روزای زیادی گذشته انگار
🌱diary
شهر برای آنها میهن کوچکی‌ست آن را دوست می‌دارند. 📖 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی
در آن لحظه‌ای که تو یک «آری» را با تمام زندگی تعویض می‌کنی،
در آن لحظه‌های خطیر که سپر می‌افکنی و می‌گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه‌هایی که تو ناتوانیِ خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می‌کنی،
در آن لحظه‌ای که تو از فراز، پا در راهی می‌گذاری که آن سوی آن اختتامِ تمامِ اندیشه‌ها و رؤیاهاست،
در تمام لحظه‌هایی که تو می‌دانی، می‌شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
که روزها و لحظه‌ها هیچ‌گاه باز نمی‌گردند.
به زمان بیندیش و شبیخونِ ظالمانه‌ی زمان.

📖 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی
شهرها را نبودِ ما غریب نمی‌کند. شهرها در فقدانِ انسان امتداد می‌یابند

📖 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی