🌱diary
التماس شکوهِ زندگی را فرو میریزد. تمنا، بودن را بیرنگ میکند. و آنچه از هر استغاثه به جای میماند ندامت است. 📖 نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست میداشتم
برای دوستداشتنِ هر نَفَسِ زندگی، دوستداشتنِ هر دَمِ مرگ را بیاموز
و برای ساختنِ هر چیزِ نو، خرابکردنِ هر چیزِ کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را.
و برای ساختنِ هر چیزِ نو، خرابکردنِ هر چیزِ کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را.
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
❤1
انسان در خاک میروید چون گیاه و در خاک میمیرد.
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
🌱diary
Photo
نوشابه زرد
نوشتهها و عکسهای سفر به کانادا
این کتاب رو به صورت صوتی گوش دادم و برای یه کتاب صوتی واقعاً انتخاب خوبی بود و ازش لذت بردم.
جلد خوشرنگولعاب و جالبی هم داشت.
مهمترین چیزی که موقع گوش دادن بهش و حتی بعدش بهش فکر کردم، این بود که چقدر دلم میخواد سفر کنم و دنیا رو بگردم.
حتی یه جوری بهم انگیزه داد که طوری زندگی کنم و انتخابهام رو طوری انجام بدم که بتونم بیشتر سفر برم و تجربه کنم.
و دربارهی خود کتاب، حقیقتاً اینکه با صدای خود نویسنده گوشش میدادم خیلی روی حس و جذابیتش تأثیر داشت.
طوری بود که منو مشتاق کرد برم ببینم منصور ضابطیان کیه و چهکار میکنه و حتی پیجش رو هم فالو کردم.
البته هنوز وقت نکردم کامل بررسیش کنم، اما برام جالب به نظر میرسه.
فقط یه نکتهای بود که اوایل، یا حتی تا اواخر کتاب، یه جوری منو میکرد؛
انگار نویسنده سعی داشت همهچیز رو از یه زاویهی بدبینانه بگه.
یا نمیدونم، شاید فقط این حس من بود، ولی به نظرم اونقدری که از بدیهای سفر یا ضعفهاش مفصل تعریف میکرد، از قسمتهای خوبش چیزهایی که واقعاً توی ذهنم بمونه نمیگفت.
البته از یه طرف دیگه که بهش نگاه میکنم، با خودم میگم خب اگر فقط از قسمتهای گل و بلبل سفر میشنیدم، اونوقت برام سؤال میشد که یعنی واقعاً هیچ چیز بدی نداشته؟
و اصلاً اونوقت چه فرقی داشت با اسکرول کردن محتواهای بعضی یا حتی اکثر بلاگرها؟
خلاصه که آره.
یه بخش خیلی مفصل هم دربارهی رفتن به رستورانهای مختلف بود که من خیلی دوستش داشتم.
بعضیهاشون معروف و بهنام بودن و بعضیها هم انتخابهای اتفاقی و یهویی.
البته من اسم هیچکدوم رو یادم نمونده 😂
ولی به هر حال جالب بود.
احتمالاً بازم از این سفرنامهها گوش بدم یا بخونم.
و در آخر، یه بخش ناراحتکنندهی ماجرا برای من این بود که سفر آقای ضابطیان پاییز ۱۴۰۱ بوده و شنیدن تجربهی اون روزها به عنوان یه خاطره، تلخ بود؛
مخصوصاً حالا که سال گذشته من هم از همین زاویه تجربهش کردم.
و غمگینترین پارت هم برای من «شهر گمشده» بود،
به عنوان قسمت آخر،
که اشکم رو درآورد.
📚⭐️مردادماه ۱۴۰۵
نوشتهها و عکسهای سفر به کانادا
این کتاب رو به صورت صوتی گوش دادم و برای یه کتاب صوتی واقعاً انتخاب خوبی بود و ازش لذت بردم.
جلد خوشرنگولعاب و جالبی هم داشت.
مهمترین چیزی که موقع گوش دادن بهش و حتی بعدش بهش فکر کردم، این بود که چقدر دلم میخواد سفر کنم و دنیا رو بگردم.
حتی یه جوری بهم انگیزه داد که طوری زندگی کنم و انتخابهام رو طوری انجام بدم که بتونم بیشتر سفر برم و تجربه کنم.
و دربارهی خود کتاب، حقیقتاً اینکه با صدای خود نویسنده گوشش میدادم خیلی روی حس و جذابیتش تأثیر داشت.
طوری بود که منو مشتاق کرد برم ببینم منصور ضابطیان کیه و چهکار میکنه و حتی پیجش رو هم فالو کردم.
البته هنوز وقت نکردم کامل بررسیش کنم، اما برام جالب به نظر میرسه.
فقط یه نکتهای بود که اوایل، یا حتی تا اواخر کتاب، یه جوری منو میکرد؛
انگار نویسنده سعی داشت همهچیز رو از یه زاویهی بدبینانه بگه.
یا نمیدونم، شاید فقط این حس من بود، ولی به نظرم اونقدری که از بدیهای سفر یا ضعفهاش مفصل تعریف میکرد، از قسمتهای خوبش چیزهایی که واقعاً توی ذهنم بمونه نمیگفت.
البته از یه طرف دیگه که بهش نگاه میکنم، با خودم میگم خب اگر فقط از قسمتهای گل و بلبل سفر میشنیدم، اونوقت برام سؤال میشد که یعنی واقعاً هیچ چیز بدی نداشته؟
و اصلاً اونوقت چه فرقی داشت با اسکرول کردن محتواهای بعضی یا حتی اکثر بلاگرها؟
خلاصه که آره.
یه بخش خیلی مفصل هم دربارهی رفتن به رستورانهای مختلف بود که من خیلی دوستش داشتم.
بعضیهاشون معروف و بهنام بودن و بعضیها هم انتخابهای اتفاقی و یهویی.
البته من اسم هیچکدوم رو یادم نمونده 😂
ولی به هر حال جالب بود.
احتمالاً بازم از این سفرنامهها گوش بدم یا بخونم.
و در آخر، یه بخش ناراحتکنندهی ماجرا برای من این بود که سفر آقای ضابطیان پاییز ۱۴۰۱ بوده و شنیدن تجربهی اون روزها به عنوان یه خاطره، تلخ بود؛
مخصوصاً حالا که سال گذشته من هم از همین زاویه تجربهش کردم.
و غمگینترین پارت هم برای من «شهر گمشده» بود،
به عنوان قسمت آخر،
که اشکم رو درآورد.
📚⭐️مردادماه ۱۴۰۵
❤2
میو!🍪
🎞️🍪 این تابستون رو نمیخوام فراموش کنم! all I recorded this summer, in one film. Link
دیدنش خیلیییی بهم مزه داددد پر از جزئیات رویایی قشنگ قشنگ
و منم نمیخوام این تابستون رو فراموش کنم😭
و منم نمیخوام این تابستون رو فراموش کنم😭
🌱diary
برای دوستداشتنِ هر نَفَسِ زندگی، دوستداشتنِ هر دَمِ مرگ را بیاموز و برای ساختنِ هر چیزِ نو، خرابکردنِ هر چیزِ کهنه را و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را. 📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
هر آشنایی تازه اندوهی تازه است… مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظیست.
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
شهر برای آنها میهن کوچکیست آن را دوست میدارند.
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
🌱diary
⭐️🎬
Dream to You
دربارهی این سریال قبلاً هم صحبت کردم و راستش کاش همون موقع که سریال توی اوج بود و احساسات منم نسبت بهش توی اوج بود تموم میشد.
چون واقعاً هرچی به قسمتهای آخر نزدیکتر شدیم، دیگه میلی به دیدنش نداشتم.
تمام چیزایی که توی قسمتهای اول میدیدم و با خودم میگفتم اشکال نداره، به جاش فلان چیز خوبه، توی پارت دوم سریال بیشتر و بیشتر به چشمم اومدن.
و خب…
نمیدونم.
راضی نبودم ولی باید تمومش میکردم. 😂
از نظر بصری واقعاً زیبا بود و بازیگرهاش رو هم دوست داشتم، اما داستان مدام روی دور تکرار بود و اون فراز و نشیب درست و حسابیای که بتونه آدم رو با خودش بکشه جلو، نداشت.
توی یه اپیزود همهچی خراب میشد و نهایتاً توی همون اپیزود یا اپیزود بعد، به شکل معجزهآسایی همهچی درست میشد. 😂
در مقایسه با«فیلم ما» هم واقعاً ضعیفتر بود.
حالا چرا مقایسهشون میکنم؟
چون از نظر داستانی و علاقهی شخصیتها به حرفهی فیلمسازی یه شباهتهایی بینشون وجود داشت و طبیعتاً وقتی دو تا سریال یه نقطهی مشترک دارن، آدم ناخودآگاه مقایسهشون میکنه.
خلاصه که آره…
بیشتر از این حرف نمیزنم که اگر کسی خواست سریال رو ببینه، چیزی براش اسپویل نشه.
آها، در آخر هم تنها نکتهی مثبتی که از اول تا آخر سریال هیچوقت خستهم نکرد و برام تکراری نشد:
موزیک تیتراژ😭
واقعاً هر بار با اشتیاق گوشش میدادم.
دربارهی این سریال قبلاً هم صحبت کردم و راستش کاش همون موقع که سریال توی اوج بود و احساسات منم نسبت بهش توی اوج بود تموم میشد.
چون واقعاً هرچی به قسمتهای آخر نزدیکتر شدیم، دیگه میلی به دیدنش نداشتم.
تمام چیزایی که توی قسمتهای اول میدیدم و با خودم میگفتم اشکال نداره، به جاش فلان چیز خوبه، توی پارت دوم سریال بیشتر و بیشتر به چشمم اومدن.
و خب…
نمیدونم.
راضی نبودم ولی باید تمومش میکردم. 😂
از نظر بصری واقعاً زیبا بود و بازیگرهاش رو هم دوست داشتم، اما داستان مدام روی دور تکرار بود و اون فراز و نشیب درست و حسابیای که بتونه آدم رو با خودش بکشه جلو، نداشت.
توی یه اپیزود همهچی خراب میشد و نهایتاً توی همون اپیزود یا اپیزود بعد، به شکل معجزهآسایی همهچی درست میشد. 😂
در مقایسه با«فیلم ما» هم واقعاً ضعیفتر بود.
حالا چرا مقایسهشون میکنم؟
چون از نظر داستانی و علاقهی شخصیتها به حرفهی فیلمسازی یه شباهتهایی بینشون وجود داشت و طبیعتاً وقتی دو تا سریال یه نقطهی مشترک دارن، آدم ناخودآگاه مقایسهشون میکنه.
خلاصه که آره…
بیشتر از این حرف نمیزنم که اگر کسی خواست سریال رو ببینه، چیزی براش اسپویل نشه.
آها، در آخر هم تنها نکتهی مثبتی که از اول تا آخر سریال هیچوقت خستهم نکرد و برام تکراری نشد:
موزیک تیتراژ😭
واقعاً هر بار با اشتیاق گوشش میدادم.