بچه ها جون
با یه دختر خانم شیرازی هم صحبت شدم در روزای اخیر که علاوه بر حضوری حتی تایپ کردنش هم با لهجه ست و من واقعا براش😭😭اینطوریم
خیلی نازه خیلی خیلی
البته علاوه بر اینکه خود لهجه برام نازه
راستش اینکه تلاشی نمیکنه تا یطور دیگه ای حرف بزنه برام خیلی ناز تر و ارزشمند ترههه
با یه دختر خانم شیرازی هم صحبت شدم در روزای اخیر که علاوه بر حضوری حتی تایپ کردنش هم با لهجه ست و من واقعا براش😭😭اینطوریم
خیلی نازه خیلی خیلی
البته علاوه بر اینکه خود لهجه برام نازه
راستش اینکه تلاشی نمیکنه تا یطور دیگه ای حرف بزنه برام خیلی ناز تر و ارزشمند ترههه
🐳1
یچی یادم اومد
چندسال پیشا که هنوز خیلی بچه تر بودم با اکانت خود مامانم که دستم بود برا تولدش پست گذاشتم و نوشتم روزت مبارک مامان
بماند ک مامانم حتی متوجهش نشد ولی چند وقت بعد مهمون داشتیم اومدن خونمون و ازم پرسیدن مگه روز مادر بوده با خنده های فراوان راستش الان که فکرمیکنم خودمم خندم میگیره اما اون روز یطوریم شد به شدت و از احمق بودن خسته بودم😭😂
حالا از اینا بگذریم
از طرفی الان که فکرمیکنم به خودم حق میدم واقعا روز تولد ادم روز واقعی واقعی اون ادم محسوب میشه
چی وجود داره که خلاف اینو ثابت کنه یا تبدیل به یه جکش کنه 💘
خلاصه که اره روز تولد دوست دارم به همه بگم روزتون مبارک چون واقعا من روز تولدم چنین حسی دارم اینکه اون روز مال منه
و راستی امروزم روز مامانمه
بخاطر همین این داستان برام یاداوری شد
چندسال پیشا که هنوز خیلی بچه تر بودم با اکانت خود مامانم که دستم بود برا تولدش پست گذاشتم و نوشتم روزت مبارک مامان
بماند ک مامانم حتی متوجهش نشد ولی چند وقت بعد مهمون داشتیم اومدن خونمون و ازم پرسیدن مگه روز مادر بوده با خنده های فراوان راستش الان که فکرمیکنم خودمم خندم میگیره اما اون روز یطوریم شد به شدت و از احمق بودن خسته بودم😭😂
حالا از اینا بگذریم
از طرفی الان که فکرمیکنم به خودم حق میدم واقعا روز تولد ادم روز واقعی واقعی اون ادم محسوب میشه
چی وجود داره که خلاف اینو ثابت کنه یا تبدیل به یه جکش کنه 💘
خلاصه که اره روز تولد دوست دارم به همه بگم روزتون مبارک چون واقعا من روز تولدم چنین حسی دارم اینکه اون روز مال منه
و راستی امروزم روز مامانمه
بخاطر همین این داستان برام یاداوری شد
❤2🐳1
🌱diary
التماس شکوهِ زندگی را فرو میریزد. تمنا، بودن را بیرنگ میکند. و آنچه از هر استغاثه به جای میماند ندامت است. 📖 نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست میداشتم
برای دوستداشتنِ هر نَفَسِ زندگی، دوستداشتنِ هر دَمِ مرگ را بیاموز
و برای ساختنِ هر چیزِ نو، خرابکردنِ هر چیزِ کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را.
و برای ساختنِ هر چیزِ نو، خرابکردنِ هر چیزِ کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشقِ مرگ بودن را.
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
❤1
انسان در خاک میروید چون گیاه و در خاک میمیرد.
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم | نادر ابراهیمی
🌱diary
Photo
نوشابه زرد
نوشتهها و عکسهای سفر به کانادا
این کتاب رو به صورت صوتی گوش دادم و برای یه کتاب صوتی واقعاً انتخاب خوبی بود و ازش لذت بردم.
جلد خوشرنگولعاب و جالبی هم داشت.
مهمترین چیزی که موقع گوش دادن بهش و حتی بعدش بهش فکر کردم، این بود که چقدر دلم میخواد سفر کنم و دنیا رو بگردم.
حتی یه جوری بهم انگیزه داد که طوری زندگی کنم و انتخابهام رو طوری انجام بدم که بتونم بیشتر سفر برم و تجربه کنم.
و دربارهی خود کتاب، حقیقتاً اینکه با صدای خود نویسنده گوشش میدادم خیلی روی حس و جذابیتش تأثیر داشت.
طوری بود که منو مشتاق کرد برم ببینم منصور ضابطیان کیه و چهکار میکنه و حتی پیجش رو هم فالو کردم.
البته هنوز وقت نکردم کامل بررسیش کنم، اما برام جالب به نظر میرسه.
فقط یه نکتهای بود که اوایل، یا حتی تا اواخر کتاب، یه جوری منو میکرد؛
انگار نویسنده سعی داشت همهچیز رو از یه زاویهی بدبینانه بگه.
یا نمیدونم، شاید فقط این حس من بود، ولی به نظرم اونقدری که از بدیهای سفر یا ضعفهاش مفصل تعریف میکرد، از قسمتهای خوبش چیزهایی که واقعاً توی ذهنم بمونه نمیگفت.
البته از یه طرف دیگه که بهش نگاه میکنم، با خودم میگم خب اگر فقط از قسمتهای گل و بلبل سفر میشنیدم، اونوقت برام سؤال میشد که یعنی واقعاً هیچ چیز بدی نداشته؟
و اصلاً اونوقت چه فرقی داشت با اسکرول کردن محتواهای بعضی یا حتی اکثر بلاگرها؟
خلاصه که آره.
یه بخش خیلی مفصل هم دربارهی رفتن به رستورانهای مختلف بود که من خیلی دوستش داشتم.
بعضیهاشون معروف و بهنام بودن و بعضیها هم انتخابهای اتفاقی و یهویی.
البته من اسم هیچکدوم رو یادم نمونده 😂
ولی به هر حال جالب بود.
احتمالاً بازم از این سفرنامهها گوش بدم یا بخونم.
و در آخر، یه بخش ناراحتکنندهی ماجرا برای من این بود که سفر آقای ضابطیان پاییز ۱۴۰۱ بوده و شنیدن تجربهی اون روزها به عنوان یه خاطره، تلخ بود؛
مخصوصاً حالا که سال گذشته من هم از همین زاویه تجربهش کردم.
و غمگینترین پارت هم برای من «شهر گمشده» بود،
به عنوان قسمت آخر،
که اشکم رو درآورد.
📚⭐️مردادماه ۱۴۰۵
نوشتهها و عکسهای سفر به کانادا
این کتاب رو به صورت صوتی گوش دادم و برای یه کتاب صوتی واقعاً انتخاب خوبی بود و ازش لذت بردم.
جلد خوشرنگولعاب و جالبی هم داشت.
مهمترین چیزی که موقع گوش دادن بهش و حتی بعدش بهش فکر کردم، این بود که چقدر دلم میخواد سفر کنم و دنیا رو بگردم.
حتی یه جوری بهم انگیزه داد که طوری زندگی کنم و انتخابهام رو طوری انجام بدم که بتونم بیشتر سفر برم و تجربه کنم.
و دربارهی خود کتاب، حقیقتاً اینکه با صدای خود نویسنده گوشش میدادم خیلی روی حس و جذابیتش تأثیر داشت.
طوری بود که منو مشتاق کرد برم ببینم منصور ضابطیان کیه و چهکار میکنه و حتی پیجش رو هم فالو کردم.
البته هنوز وقت نکردم کامل بررسیش کنم، اما برام جالب به نظر میرسه.
فقط یه نکتهای بود که اوایل، یا حتی تا اواخر کتاب، یه جوری منو میکرد؛
انگار نویسنده سعی داشت همهچیز رو از یه زاویهی بدبینانه بگه.
یا نمیدونم، شاید فقط این حس من بود، ولی به نظرم اونقدری که از بدیهای سفر یا ضعفهاش مفصل تعریف میکرد، از قسمتهای خوبش چیزهایی که واقعاً توی ذهنم بمونه نمیگفت.
البته از یه طرف دیگه که بهش نگاه میکنم، با خودم میگم خب اگر فقط از قسمتهای گل و بلبل سفر میشنیدم، اونوقت برام سؤال میشد که یعنی واقعاً هیچ چیز بدی نداشته؟
و اصلاً اونوقت چه فرقی داشت با اسکرول کردن محتواهای بعضی یا حتی اکثر بلاگرها؟
خلاصه که آره.
یه بخش خیلی مفصل هم دربارهی رفتن به رستورانهای مختلف بود که من خیلی دوستش داشتم.
بعضیهاشون معروف و بهنام بودن و بعضیها هم انتخابهای اتفاقی و یهویی.
البته من اسم هیچکدوم رو یادم نمونده 😂
ولی به هر حال جالب بود.
احتمالاً بازم از این سفرنامهها گوش بدم یا بخونم.
و در آخر، یه بخش ناراحتکنندهی ماجرا برای من این بود که سفر آقای ضابطیان پاییز ۱۴۰۱ بوده و شنیدن تجربهی اون روزها به عنوان یه خاطره، تلخ بود؛
مخصوصاً حالا که سال گذشته من هم از همین زاویه تجربهش کردم.
و غمگینترین پارت هم برای من «شهر گمشده» بود،
به عنوان قسمت آخر،
که اشکم رو درآورد.
📚⭐️مردادماه ۱۴۰۵
❤2