خداحافظی کردن همیشه سخته
خداحافظی با هرکی و هرچی و هرجا
نمیشه عادت کرد فقط شاید به مرور زمان ادم یاد بگیره چجوری کوه غم روی دلش رو مدیریت کنه تا نورش کم سو نشه
خداحافظی با هرکی و هرچی و هرجا
نمیشه عادت کرد فقط شاید به مرور زمان ادم یاد بگیره چجوری کوه غم روی دلش رو مدیریت کنه تا نورش کم سو نشه
🤝1
اقا من همش میخوام بیام اینجا بنویسم هی میگم نیم ساعت دیگه دوساعت دیگه یک روز دیگه💘خطر فراموشی و از دست رفتن کلاف حرفی که هنوز شروعش نکردم در کمین ست
💔1
✍میدونین، داستان از این قراره که من هفتهی گذشته عزیزی رو دیدم و بعد از خداحافظی، توی راه برگشت به این فکر میکردم: چرا این لحظهها برام آشناست؟
وقتی گشتم دنبالش، اینطوری بودم که من دارم توی فیلم سیندرلا زندگی میکنم و موقع خداحافظی، پرنسی شده بودم که سیندرلا قبلِ ۱۲ شب باید ترکش میکرد.
حالا من، در قالب پرنس، نگران این بودم که آیا سیندرلای قصهی امروز کالسکهش به سلامت میرسه یا نه؟ یا مثلاً من که واقعاً پرنس نیستم، پس اگه نتونم دوباره و زود لنگهی کفشش رو به دستش برسونم چی؟ یا اصلاً، از همه مهمتر، بحث اصلی اون دلی بود که پیش هم جا گذاشتن یا لنگهی کفش؟
البته قرار ما، سه روز پشت سر هم، تمدید میشد. این خودش یه نکتهی مثبته نسبت به داستان اصلی، ولی خب... چی بگم. من بلافاصله بعد از هر بار خداحافظی، دلتنگ بودم.
از طرفی هم فکر میکردم که شاید من سیندرلای واقعیم؛ نه فقط توی این مورد، بلکه وقتی به تموم زندگیم نگاه کلی میندازم.
خداحافظی و دل کندن همیشه سخته، و اینکه بدونی و باور داشته باشی این تایم، پایانی قراره داشته باشه، سختترش هم میکنه.
موقع خداحافظی، من فقط با دوستم قرار نبود خداحافظی کنم؛ باید تلاش میکردم قلبم رو هم بردارم. باید با جایی که بودم، با خاطرهای که ساختم، با همراههای عزیزی که پیشم بودن، برای مدت طولانی و نامعلومی خداحافظی میکردم یا آماده میشدم برای خداحافظی باهاشون.
و راستش، از اینکه کالسکهم خراب شه، میترسیدم و میترسم.
۱۲ نیمهشب، به هر حال، در پایان زندگی، اول و آخر در خونهی همهی ما رو میزنه. ولی گاهی، وقتی از این جهت، با این ابعاد، بهش نگاه میکنم، اینطوریم که نکنه خیلی زود سراغ منم بیاد؛ در حالی که من بخش، نمیتونم بگم زیاد، اما قابلتوجهی از عمرم رو مشغول نیمهشبها و خداحافظیهای دیگهای بودم که شاید لازم نبود یا میشد طور دیگه ای باشه.
وقتی گشتم دنبالش، اینطوری بودم که من دارم توی فیلم سیندرلا زندگی میکنم و موقع خداحافظی، پرنسی شده بودم که سیندرلا قبلِ ۱۲ شب باید ترکش میکرد.
حالا من، در قالب پرنس، نگران این بودم که آیا سیندرلای قصهی امروز کالسکهش به سلامت میرسه یا نه؟ یا مثلاً من که واقعاً پرنس نیستم، پس اگه نتونم دوباره و زود لنگهی کفشش رو به دستش برسونم چی؟ یا اصلاً، از همه مهمتر، بحث اصلی اون دلی بود که پیش هم جا گذاشتن یا لنگهی کفش؟
البته قرار ما، سه روز پشت سر هم، تمدید میشد. این خودش یه نکتهی مثبته نسبت به داستان اصلی، ولی خب... چی بگم. من بلافاصله بعد از هر بار خداحافظی، دلتنگ بودم.
از طرفی هم فکر میکردم که شاید من سیندرلای واقعیم؛ نه فقط توی این مورد، بلکه وقتی به تموم زندگیم نگاه کلی میندازم.
خداحافظی و دل کندن همیشه سخته، و اینکه بدونی و باور داشته باشی این تایم، پایانی قراره داشته باشه، سختترش هم میکنه.
موقع خداحافظی، من فقط با دوستم قرار نبود خداحافظی کنم؛ باید تلاش میکردم قلبم رو هم بردارم. باید با جایی که بودم، با خاطرهای که ساختم، با همراههای عزیزی که پیشم بودن، برای مدت طولانی و نامعلومی خداحافظی میکردم یا آماده میشدم برای خداحافظی باهاشون.
و راستش، از اینکه کالسکهم خراب شه، میترسیدم و میترسم.
۱۲ نیمهشب، به هر حال، در پایان زندگی، اول و آخر در خونهی همهی ما رو میزنه. ولی گاهی، وقتی از این جهت، با این ابعاد، بهش نگاه میکنم، اینطوریم که نکنه خیلی زود سراغ منم بیاد؛ در حالی که من بخش، نمیتونم بگم زیاد، اما قابلتوجهی از عمرم رو مشغول نیمهشبها و خداحافظیهای دیگهای بودم که شاید لازم نبود یا میشد طور دیگه ای باشه.
❤3
Forwarded from ·Alaska, Alaska·
چه میدونم! به چیزهای عجیبی فکر میکنم. مثلا راستش دوست دارم در آینده، توی یک خونهی جدید، کتابخونهم رو با کتابخونهی یک نفر دیگه یکی کنم. بعد متوجه بشیم که از چندتا کتاب دوتا نسخه داریم. دلم میخواد سر اینکه بهترین راه چیدن کتابها بر طبق چیه بحث کنیم؛ بر اساس رنگ؟ اسم کتاب؟ نویسنده یا ژانر؟ دلم میخواد کتابهای محبوب یک نفر که دوستش دارم رو بخونم و یادداشتهاش رو ببینم و بپرسم چرا زیر فلان کلمه یا جمله خط کشیده.
هر ساعتی ک از فلش خوردن گوشیم میگذره
یچی مخرب تر و روانی کننده تر اژ اثراتش رو میکنه
یچی مخرب تر و روانی کننده تر اژ اثراتش رو میکنه
اقا من نشستم المانی تمرین کنم و یه کلمه خورد به پستم که واقعا چجوریییی اینقدر خوبه و من اینقدر کم داشتمشششنستشنضم
جدا احساس میکنم از این به بعد دستم توی معرفی کردن خودم باز تره
البته معرفی که منظور
خواسته ام و ارزوم و انتظارم از شخصیتم
جدا احساس میکنم از این به بعد دستم توی معرفی کردن خودم باز تره
البته معرفی که منظور
خواسته ام و ارزوم و انتظارم از شخصیتم
🌱diary
اقا من نشستم المانی تمرین کنم و یه کلمه خورد به پستم که واقعا چجوریییی اینقدر خوبه و من اینقدر کم داشتمشششنستشنضم جدا احساس میکنم از این به بعد دستم توی معرفی کردن خودم باز تره البته معرفی که منظور خواسته ام و ارزوم و انتظارم از شخصیتم
Durchsetzungsvermögen
قدرت ابراز وجود ، توانایی پیش بردن خواسته های خود
قدرت ابراز وجود ، توانایی پیش بردن خواسته های خود
وقتی با چت جی پی تی المانی حرف میزنم اون جواب میده و من حرفاشو میفهمم اینطوری میشم ک
تو دیگه کی هستی دختررررررر🙂↕️💅🏻
تو دیگه کی هستی دختررررررر🙂↕️💅🏻
کلمه ی ( المانی ) رو تازگیا خوشم نمیاد ازش
مثلا German یا Deutsch خیلی بهتر بنظر میان ولی همینم به حروف فارسی جدا👎🏻👎🏻
مثلا German یا Deutsch خیلی بهتر بنظر میان ولی همینم به حروف فارسی جدا👎🏻👎🏻