باجه تلفن میان دو دنیا
تموم شد.
کتابی نبود که خیلی بتونه منو به دنیای خودش ببره،
اما در کل بد هم نبود.
فکر میکنم باید یکم بهش زمان میدادی تا بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی.
البته این ارتباط برقرار کردن فقط به خود کتاب بستگی نداره؛
هوش و حواس و حالِ شخصی آدم هم خیلی توش دخیله.
برای همین من تقریباً یکسوم اول کتاب رو به زور و با خستهکنندهترین حالت ممکن خوندم،
اما بعدش کمکم همهچیز بهتر شد.
و دیالوگهای خفنی که داشت واقعاً قابل چشمپوشی نبودن.
همچنین میشد مواجهه با سوگ رو توی آدمهای مختلف دید،
و این برام جالب بود.
البته فقط سوگ نبود؛
احساسات ملموس زیاد دیگهای هم توی کتاب جریان داشتن که آدم میتونست بخونتشون و گاهی خودش رو جای کاراکترها بذاره.
اما چیزی که برای من از همه تازهتر بود، ایدهای بود که کتاب مطرح میکرد:
اینکه وقتی کسی رو دوست داریم، انگار بخشی از وجودمون رو پیشش میذاریم.
بعضی از این تکهها دوباره بهمون برمیگردن،
و بعضیها نه.
مثلاً آدم میتونه انگشت کوچیک دستش رو بسپره به همکلاسی دبستانش که کنارش مینشسته و شش سال بعد دوباره پسش بگیره.
یا کسی که کارمند بانکه، ستون فقراتش رو در اختیار کارش میذاره تا وقتی بازنشسته بشه.
یا مثلاً قلبش رو به پدرش میسپره،
و بعد از ازدواج مجددِ پدر، قلبش میشکنه و سالها طول میکشه تا دوباره اون رو پس بگیره.
و بعد از اون، دیگه چیزی به پدرش نمیده.
مثالهای زیاد و متنوعی توی کتاب وجود داشت،
و هر بار که به این ایده فکر میکنم، هم بامزه به نظر میرسه و هم کمی ترسناک.
و دربارهی خودم سؤالهای زیادی دارم:
الان قلبم دست کیه؟
یا چشمهام؟
یا گونههام؟
یا معدهم؟
یا خال کوچولوی روی انگشتم؟
و اگر چیزی رو به کسی دادم، هنوز دستشه یا پسش داده؟
و اگر پسش داده، امانتدار خوبی بوده؟
اصلاً درسته بنویسم «جنس فروختهشده پس گرفته نمیشود»؟
یا شاید بشه بعضی چیزها رو دوباره پس گرفت؟
یا حتی معاوضه کرد؟
و وقتی چیزی بهم برگردونده میشه،
میتونم دوباره اون رو به کسی دیگه بدم؟
و آیا حس قبلی رو خواهد داشت؟
اثرِ آدمی که دستش بوده روش میمونه؟
یا حتی اتفاقات هم بخشی از ما رو به گروگان میگیرن؟
و اصلاً این کار، گروگانگیریه؟
یا هدیه دادنه؟
و کلییی سؤال دیگه...
خوشحال میشم اگر یه روز بتونم جوابشون رو پیدا کنم.
و اگر هم پیدا نکنم،
تلاش میکنم حواسم رو جمع کنم که با انتخابهام دارم چه چیزی برای خودم نگه میدارم و چه چیزی رو گرو میزارم یا هدیه میدم.
و البته، مهمتر از هر چیزی،
اگر یه روز بچهای داشته باشم، دلم میخواد بهش یاد بدم این فرایند چطور عمل میکنه.
و همین.
چهارم خردادماه ۱۴۰۵
⭐📚
تموم شد.
کتابی نبود که خیلی بتونه منو به دنیای خودش ببره،
اما در کل بد هم نبود.
فکر میکنم باید یکم بهش زمان میدادی تا بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی.
البته این ارتباط برقرار کردن فقط به خود کتاب بستگی نداره؛
هوش و حواس و حالِ شخصی آدم هم خیلی توش دخیله.
برای همین من تقریباً یکسوم اول کتاب رو به زور و با خستهکنندهترین حالت ممکن خوندم،
اما بعدش کمکم همهچیز بهتر شد.
و دیالوگهای خفنی که داشت واقعاً قابل چشمپوشی نبودن.
همچنین میشد مواجهه با سوگ رو توی آدمهای مختلف دید،
و این برام جالب بود.
البته فقط سوگ نبود؛
احساسات ملموس زیاد دیگهای هم توی کتاب جریان داشتن که آدم میتونست بخونتشون و گاهی خودش رو جای کاراکترها بذاره.
اما چیزی که برای من از همه تازهتر بود، ایدهای بود که کتاب مطرح میکرد:
اینکه وقتی کسی رو دوست داریم، انگار بخشی از وجودمون رو پیشش میذاریم.
بعضی از این تکهها دوباره بهمون برمیگردن،
و بعضیها نه.
مثلاً آدم میتونه انگشت کوچیک دستش رو بسپره به همکلاسی دبستانش که کنارش مینشسته و شش سال بعد دوباره پسش بگیره.
یا کسی که کارمند بانکه، ستون فقراتش رو در اختیار کارش میذاره تا وقتی بازنشسته بشه.
یا مثلاً قلبش رو به پدرش میسپره،
و بعد از ازدواج مجددِ پدر، قلبش میشکنه و سالها طول میکشه تا دوباره اون رو پس بگیره.
و بعد از اون، دیگه چیزی به پدرش نمیده.
مثالهای زیاد و متنوعی توی کتاب وجود داشت،
و هر بار که به این ایده فکر میکنم، هم بامزه به نظر میرسه و هم کمی ترسناک.
و دربارهی خودم سؤالهای زیادی دارم:
الان قلبم دست کیه؟
یا چشمهام؟
یا گونههام؟
یا معدهم؟
یا خال کوچولوی روی انگشتم؟
و اگر چیزی رو به کسی دادم، هنوز دستشه یا پسش داده؟
و اگر پسش داده، امانتدار خوبی بوده؟
اصلاً درسته بنویسم «جنس فروختهشده پس گرفته نمیشود»؟
یا شاید بشه بعضی چیزها رو دوباره پس گرفت؟
یا حتی معاوضه کرد؟
و وقتی چیزی بهم برگردونده میشه،
میتونم دوباره اون رو به کسی دیگه بدم؟
و آیا حس قبلی رو خواهد داشت؟
اثرِ آدمی که دستش بوده روش میمونه؟
یا حتی اتفاقات هم بخشی از ما رو به گروگان میگیرن؟
و اصلاً این کار، گروگانگیریه؟
یا هدیه دادنه؟
و کلییی سؤال دیگه...
خوشحال میشم اگر یه روز بتونم جوابشون رو پیدا کنم.
و اگر هم پیدا نکنم،
تلاش میکنم حواسم رو جمع کنم که با انتخابهام دارم چه چیزی برای خودم نگه میدارم و چه چیزی رو گرو میزارم یا هدیه میدم.
و البته، مهمتر از هر چیزی،
اگر یه روز بچهای داشته باشم، دلم میخواد بهش یاد بدم این فرایند چطور عمل میکنه.
و همین.
چهارم خردادماه ۱۴۰۵
⭐📚
✍روز گذشته، پنجم خرداد ۱۴۰۵، میشه گفت کاملاً یهویی اینترنت بینالمللی وصل شد.
البته روند وصل شدنش و سرعتش همچنان کنده، ولی همین که هست باعث خوشحالی زیادیه.
اینکه دوستام دوباره برگشتن هم خیلی حس خوبیه.
من مقاومت زیادی میکردم در برابر دانلود کردن اینستاگرام و تلگرام.
البته تا یه سنی هم محدودیت داشتم.
بههرحال، اینکه الان فقط اینجاست که شبیه خونهست، خیلی حس عجیبی داره.
وقتی میگم «حس عجیب»، یعنی هم احساسات مثبت داره، هم منفی؛ که دربارهی هردوشون میشه خیلی حرف زد… ولی امشب ازشون عبور میکنم.
من امشب خوشحالم.
درسته که این مدت خودم به همه مدل اینترنت آزاد دسترسی داشتم،
اما چه فایده داره وقتی آدم تمام چیزهایی که ارتباط نزدیک و عمیقی باهاشون داشته رو یهو از دست میده؛
اونم نه توی اوضاع عادی.
از دست میده وقتی اطمینانی نیست که حتی وجود حقیقی اونها تا چند ساعت یا چند روز بعد در امان باقی بمونه.
من خیلی میترسم حتی چنین چیزایی رو به زبون بیارم،
اما فکر نمیکنم بتونم ازشون فرار کنم.
فکر میکنم به اینکه توی این یک سال و بخشی از سال بعدی که از خونه دور بودم، چقدر اتفاقات جورواجور افتاده.
این اتفاقات همیشه میافتاده؟
اگر خونه بودم چند درصد احساساتم شبیه الان بود؟
اتفاقاتی که هر بار ترس از دست دادن رو توی من بیشتر و بیشتر کرد.
عادلانهست؟
فکر نمیکنم.
اگر بود، من نباید موقع نوشتن و ابراز کردن خوشحالیم گریه میکردم.
گفتم خوشحالی…
اصلاً یادم رفته بود برای چی اینجام.
اینقدر حرفهای زیاد و بینهایتی برای زدن دارم که وقتی شروع میکنم، نمیدونم چطور باید دکمهی توقف رو پیدا کنم.
بههرحال، من خوشحالم،
و از هر مدل زندگی کردنی، با هر داستانی، توی هر بُعدی از این دنیا حمایت میکنم.
و به همهی آدمهایی که امروز برگشتن به خونه، از صمیم قلب خوشآمد میگم.
و امیدوارم روزی برسه که حداقل حق مالکیت ما نسبت به فضای مجازی و اینترنت بهمون برگرده.
و آها، در آخر…
من نسبت به خودم آدم معتقدیام ،
پس عید قربان رو هم بهتون تبریک میگم.
و دعا میکنم دلهامون اونقدر بزرگ باشه که هم عشق رو توی خودش جا بده، هم گذشت کردن رو.
البته روند وصل شدنش و سرعتش همچنان کنده، ولی همین که هست باعث خوشحالی زیادیه.
اینکه دوستام دوباره برگشتن هم خیلی حس خوبیه.
من مقاومت زیادی میکردم در برابر دانلود کردن اینستاگرام و تلگرام.
البته تا یه سنی هم محدودیت داشتم.
بههرحال، اینکه الان فقط اینجاست که شبیه خونهست، خیلی حس عجیبی داره.
وقتی میگم «حس عجیب»، یعنی هم احساسات مثبت داره، هم منفی؛ که دربارهی هردوشون میشه خیلی حرف زد… ولی امشب ازشون عبور میکنم.
من امشب خوشحالم.
درسته که این مدت خودم به همه مدل اینترنت آزاد دسترسی داشتم،
اما چه فایده داره وقتی آدم تمام چیزهایی که ارتباط نزدیک و عمیقی باهاشون داشته رو یهو از دست میده؛
اونم نه توی اوضاع عادی.
از دست میده وقتی اطمینانی نیست که حتی وجود حقیقی اونها تا چند ساعت یا چند روز بعد در امان باقی بمونه.
من خیلی میترسم حتی چنین چیزایی رو به زبون بیارم،
اما فکر نمیکنم بتونم ازشون فرار کنم.
فکر میکنم به اینکه توی این یک سال و بخشی از سال بعدی که از خونه دور بودم، چقدر اتفاقات جورواجور افتاده.
این اتفاقات همیشه میافتاده؟
اگر خونه بودم چند درصد احساساتم شبیه الان بود؟
اتفاقاتی که هر بار ترس از دست دادن رو توی من بیشتر و بیشتر کرد.
عادلانهست؟
فکر نمیکنم.
اگر بود، من نباید موقع نوشتن و ابراز کردن خوشحالیم گریه میکردم.
گفتم خوشحالی…
اصلاً یادم رفته بود برای چی اینجام.
اینقدر حرفهای زیاد و بینهایتی برای زدن دارم که وقتی شروع میکنم، نمیدونم چطور باید دکمهی توقف رو پیدا کنم.
بههرحال، من خوشحالم،
و از هر مدل زندگی کردنی، با هر داستانی، توی هر بُعدی از این دنیا حمایت میکنم.
و به همهی آدمهایی که امروز برگشتن به خونه، از صمیم قلب خوشآمد میگم.
و امیدوارم روزی برسه که حداقل حق مالکیت ما نسبت به فضای مجازی و اینترنت بهمون برگرده.
و آها، در آخر…
من نسبت به خودم آدم معتقدیام ،
پس عید قربان رو هم بهتون تبریک میگم.
و دعا میکنم دلهامون اونقدر بزرگ باشه که هم عشق رو توی خودش جا بده، هم گذشت کردن رو.
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با ندیدن این سریال کی ضرر میکنه
من یا اونوو؟💁
من یا اونوو؟💁
𝐁𝐓𝐒 𝐇𝐨𝐭ⱽᴷ عصر بهیر
مهم اینه که دوباره دور هم جمع شدیم،
منم موافقم
بقیه اش فدای یه تار موی تو مرد
بقیه اش فدای یه تار موی تو مرد
تا اینجام میخوام دربارهی آلبوم Arirang بنویسم و حرف بزنم
Swim
یادم میاد که این ترک رو صبح زود دیدم و همون لحظه فهمیدم کلا فراموش کرده بودم اون روز قراره بیتیاس آلبوم رو منتشر کنه.
خیلی برام تلخ بود که بعد از اونهمه انتظار حتی تاریخ دقیقش یادم رفته بود.
البته خوششانس بودم یجورایی که فکر کنم فقط حدود یک ساعت بعد از انتشارش بیدار شده بودم، اونم ساعت ۶ صبحِ روز تعطیل.(خواب نداشتم شب و روز)
هنوز دقیق نمیدونم چه حسی نسبت بهش دارم، فقط میدونم آهنگی شد که کل اون روز حال من رو بهتر کرد.
و دلم میخواست میتونستم به تمام کسایی که باید میبودن تا باهم راجبش خوش بگذرونیم بفرستمش تا اونا هم کمی احساس بهتری داشته باشن.
البته توی این مورد موفق نبودم.
2.0
برای من بعد از موزیکویدیوش خیلی پررنگتر شد.
واقعا خوراک وقتاییه که دارم آشپزی میکنم و توی خونه تنهام.
Into the Sun
شروع این آهنگ رو خیلی دوست دارم… البته نه فقط شروعش، کلش رو.
هم موزیک، هم ترانه، هم معنیش.
حس میکنم هر بار من رو توی آغوش میگیره.
و اون تیکهی وایرالشدهی تهیونگ با این آهنگ >>>>>
Like Animals
زبانم قاصره دربارهی روح این آهنگ.
نمیدونم باید دربارهی کدوم پارتش حرف بزنم.
فقط میدونم شنیدنش یا میتونه من رو از روی زمین بلند کنه، یا از اون بالا پرت کنه پایین.
شاید برای همین سعی میکنم بیشتر از یک بار گوشش ندم.
Merry Go Around
خوشم میاد ازش.
و توی یه پرانتز خیلی بزرگ
پارتهای جونگکوک رو عاشقشم.
Normal
اصلا حرفی میشه دربارهش زد؟
کی میتونه به خودش اجازه بده دربارهش اضافه حرف بزنه وقتی خودش همهچی رو گفته 👩🦯
One More Night
طوری که توی این آهنگ صداهاشون با هم هارمونی میسازه واقعا فوقالعادهست >>>>>>>
Please
سگگگگگگگگگگ توششششششششش 😭
من عاشق ووکالهای این آلبومم.
و دیوونهی رپهاشون.
They Don't Know About Us
نمیفهمم چرا دربارهی این آهنگ اینقدر کم محتوا میبینم.
شاید کائنات میخوان از من و سلامت روانم محافظت کنن 💘
آخه واقعا جز ستاره دار هاست برام
البته کل آلبوم ستاره داره
Aliens
وقتی یادم میاد تقریبا ده روز یا شایدم بیشتر رو با این آهنگها، توی هر شرایطی، زندگی کردم واقعا خوشحال میشم.
من حتی سفرهی هفتسینم رو با Arirang چیدم.
خفن نیست؟
FYA
یادمه لحظه اجرای این آهنگ توی Gwanghwamun تلویزیون رو روشن کردم و یه انقلاب کامل بین من، علایقم و خانواده اتفاق افتاد 😭
خیلی چسبید اون روز.
و کلا فلسفهی همچین اجرای بزرگی وسط شهر، آن هم رایگان، برام خیلی جالبه.
Body to Body
به نظرم انتخاب بین این آهنگ و Swim برای ترک اصلی شدن باید خیلی سخت بوده باشه.
و دربارهی پارتهای Arirang…
هر بار من رو به هوس میندازه که دوباره «جونگ نیون:تولد یک ستاره» رو ببینم و پانسوریهاشون رو گوش بدم.
Hooligan
اول از همه باید بگم چالش این آهنگ رو یاد گرفتم و اولین چالشی بود که واقعا انجامش دادم (به لطف هانی).
و خیلی خفنههههههههه ⚔️
و تمام
البته این نوشته فقط از نظر حس و حال کلی و از نظر شنیداری عه
✍🎶
Swim
یادم میاد که این ترک رو صبح زود دیدم و همون لحظه فهمیدم کلا فراموش کرده بودم اون روز قراره بیتیاس آلبوم رو منتشر کنه.
خیلی برام تلخ بود که بعد از اونهمه انتظار حتی تاریخ دقیقش یادم رفته بود.
البته خوششانس بودم یجورایی که فکر کنم فقط حدود یک ساعت بعد از انتشارش بیدار شده بودم، اونم ساعت ۶ صبحِ روز تعطیل.(خواب نداشتم شب و روز)
هنوز دقیق نمیدونم چه حسی نسبت بهش دارم، فقط میدونم آهنگی شد که کل اون روز حال من رو بهتر کرد.
و دلم میخواست میتونستم به تمام کسایی که باید میبودن تا باهم راجبش خوش بگذرونیم بفرستمش تا اونا هم کمی احساس بهتری داشته باشن.
البته توی این مورد موفق نبودم.
2.0
برای من بعد از موزیکویدیوش خیلی پررنگتر شد.
واقعا خوراک وقتاییه که دارم آشپزی میکنم و توی خونه تنهام.
Into the Sun
شروع این آهنگ رو خیلی دوست دارم… البته نه فقط شروعش، کلش رو.
هم موزیک، هم ترانه، هم معنیش.
حس میکنم هر بار من رو توی آغوش میگیره.
و اون تیکهی وایرالشدهی تهیونگ با این آهنگ >>>>>
Like Animals
زبانم قاصره دربارهی روح این آهنگ.
نمیدونم باید دربارهی کدوم پارتش حرف بزنم.
فقط میدونم شنیدنش یا میتونه من رو از روی زمین بلند کنه، یا از اون بالا پرت کنه پایین.
شاید برای همین سعی میکنم بیشتر از یک بار گوشش ندم.
Merry Go Around
خوشم میاد ازش.
و توی یه پرانتز خیلی بزرگ
پارتهای جونگکوک رو عاشقشم.
Normal
اصلا حرفی میشه دربارهش زد؟
کی میتونه به خودش اجازه بده دربارهش اضافه حرف بزنه وقتی خودش همهچی رو گفته 👩🦯
One More Night
طوری که توی این آهنگ صداهاشون با هم هارمونی میسازه واقعا فوقالعادهست >>>>>>>
Please
سگگگگگگگگگگ توششششششششش 😭
من عاشق ووکالهای این آلبومم.
و دیوونهی رپهاشون.
They Don't Know About Us
نمیفهمم چرا دربارهی این آهنگ اینقدر کم محتوا میبینم.
شاید کائنات میخوان از من و سلامت روانم محافظت کنن 💘
آخه واقعا جز ستاره دار هاست برام
البته کل آلبوم ستاره داره
Aliens
وقتی یادم میاد تقریبا ده روز یا شایدم بیشتر رو با این آهنگها، توی هر شرایطی، زندگی کردم واقعا خوشحال میشم.
من حتی سفرهی هفتسینم رو با Arirang چیدم.
خفن نیست؟
FYA
یادمه لحظه اجرای این آهنگ توی Gwanghwamun تلویزیون رو روشن کردم و یه انقلاب کامل بین من، علایقم و خانواده اتفاق افتاد 😭
خیلی چسبید اون روز.
و کلا فلسفهی همچین اجرای بزرگی وسط شهر، آن هم رایگان، برام خیلی جالبه.
Body to Body
به نظرم انتخاب بین این آهنگ و Swim برای ترک اصلی شدن باید خیلی سخت بوده باشه.
و دربارهی پارتهای Arirang…
هر بار من رو به هوس میندازه که دوباره «جونگ نیون:تولد یک ستاره» رو ببینم و پانسوریهاشون رو گوش بدم.
Hooligan
اول از همه باید بگم چالش این آهنگ رو یاد گرفتم و اولین چالشی بود که واقعا انجامش دادم (به لطف هانی).
و خیلی خفنههههههههه ⚔️
و تمام
البته این نوشته فقط از نظر حس و حال کلی و از نظر شنیداری عه
✍🎶
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از اکسپلور اون روزهای من
❤2