🌱diary
75 subscribers
207 photos
61 videos
16 links
Download Telegram
چشامو با نیت روز ویدیومسیجی باز کردم☺️
🔥1🍓1
🌱diary
چشامو با نیت روز ویدیومسیجی باز کردم☺️
اهای مردم
خوش به سعادتتون 😗
🥰1🤣1
ولی باز شما ببین عجب صبح دل انگیزی که ویدئو مسیج رو با ویدئو مسیج جواب میدین
خوش به سعادت من
oops! 🧸
ببین چقد دوست دارم
والا که دل به دل راه داره😔💋
ولی بجز این الان که فکرمیکنم میبینم برد اصلی رو توی این مورد هم من کردم جدی
لحظه ای به یاد جاوید نام ها

عموماً لازم نیست ویدئو، عکس یا نوشته‌ای راجع بهشون ببینم یا بخونم که غمشون توی قلبم زنده بشه.
این تصویرها از جلوی چشمم کنار نمی‌رن.
ولی فقط کافیه یه ویدئو از لحظه‌های زندگی کردنشون، توی اینستا یا هر جای دیگه ببینم، تا قلبم تا عمیق‌ترین جایی که می‌تونه احساس درد و سوزش کنه.
مسخره‌ست، ولی هنوزم می‌خوام بپرسم...
آخه چطور ممکنه این‌طور پرپر شده باشن؟
این همه آدمیزاد...
اصلاً اگر فقط خودشون بودن، شاید آدم یه جوری با خودش کنار می‌اومد.
ولی مگه آدمیزاد خانواده نداره؟
عزیز نداره؟
کسی رو نداره که با رفتنش یه تیکه از زندگیش فرو بریزه؟
همه‌ی ما حداقل چند نفر دور و برمون داریم که نبودنمون زندگی اون‌ها رو هم عوض می‌کنه.
حالا فکر کن صدها هزار نفر...
صدها هزار دل...
صدها هزار خونه...
با جگرهای سوخته.
خدای من...
این غم چی بود؟
و چطور افتاد به دلامون...
حالا فکر کن جگر همسایه‌ات این‌طور سوخته باشه و تو هیچ کاری از دستت برنیاد؛
جز اینکه تو هم یه گوشه از این غم رو برداری و باهاش شریک بشی.
اما مگه سبک میشه؟
چطور ممکنه غمی به این بزرگی، بین چند میلیون آدم تقسیم بشه و هنوز یه ذره هم سبک نشه؟
حتی اگر هرکدوم از ما یه گوشه از این درد رو برداریم،
باز هم زیر سقفِ کلی خونه،
توی کوچه‌ها،
توی خیابون‌ها،
یه عالم غمِ این زندگی های نکرده می‌مونه...
🌱diary
گزارش ویژه میدانی از تجمع اردک‌/مرغابی‌ها در ساحل محلی🦆🏖 تحلیل رفتارهای اجتماعی و الگوهای حرکتی
براتون یه قسمت دیگ ظبط کردم البته به زبان آلمانی
با محتوای اینکه امروز هوا سرده و استخر روباز خلوته و تعداد کمی اونجان که اوناهم احتمالا احساس سرما نمیکنن
و من توی المانی هنوز خوب نیستم و غلط های گرامری که فدای سرم ولی لهجه مم جای کار داره به هرحال این چیزا نباید مانع کاری ک دوست دارم انجامش بدم بشن
و این ویدئو ضمن وداعی موقتیه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🦆🏖
Forwarded from رَهایی:) (𝑷𝑨𝑹𝑰)
غریبه بودن هیچ مشکلی نداره؛ اما غریبه شدن، غریبه شدن خیلی غم‌انگیزه.
🌱diary
Photo
📌اسم این گل
سدوم یا ناز صخره‌ایه

زادگاهش قفقاز، شمال ایران و ترکیه‌ست.
رفتم راجبش یکمی خوندم
چیزی که درباره‌ش برام جالب بود اینه که گیاه مقاومیه. بین سنگ‌ها، توی خاک‌های نه‌چندان حاصلخیز و حتی با رسیدگی کم هم رشد می‌کنه و گل می‌ده. برای همین توی خیلی از کشورهای اروپایی، از جمله آلمان، ازش برای باغ‌ها، فضای سبز و حتی روی پشت‌بام‌ها استفاده می‌کنن.
از نظر نمادشناسی هم سدوم یادآور پایداری، استقامت و سازگاریه؛ اینکه حتی وقتی شرایط سخت می‌شه، هنوز می‌شه رشد کرد و شکوفه داد.
برگ‌های همیشه‌سبزش هم باعث شده نمادی از وفاداری، دوام و عشق پایدار باشه.
یه باور قدیمی هم درباره‌ش وجود داره که توی بعضی از مناطق اروپا، سدوم رو روی سقف یا کنار خونه می‌کاشتن و باور داشتن که از خونه در برابر صاعقه، بدبیاری و انرژی‌های منفی محافظت می‌کنه.
و خلاصه اینکه این گل کوچولو با مفاهیمی مثل امنیت، آرامش و ماندگاری گره خورده
و بنظرم واقعا ناز دارههه.
2
روزی که گذشت برام از یه زاویه ای یک هم نبود از ده و از یه زاویه ای کم کم پنج و شیش ستاره داشت
زندگی عجیبیه و فکرکنم اون قضیه که میگن زندگی رو باید یا عینک درست دید واقعیت داره به هرحال به امروز متاسفانه عینک اولیه بیشتر میومد.👓🕶
Forwarded from اتاق 505 ☁️
Sunroof
Nicky Youre & Dazy
𓂃 🏖️@rooom505 ‌ >
به قول دوستمون که از عطار یاد کرد:
«گر گردِ کسی بسیار گردی
اگرچه عزیزی، بس خوار گردی.»

باید بگم واقعاً ک تا ابد>>>>>
💔1
🌱diary
بچه‌ی دوستم
بغلش کردم...
بغلش کردم. 😭
فرشته‌ی کوچولوی ناز رو.
باورم نمی‌شد این عروسک رو نمی‌تونم ازش بگیرم یا از مامانش بخوام یکی مثلش برام بخره.
خدایا...
اون دست‌های کوچولوش...
اون تل صورتی که موهاش رو جمع کرده بود...
اون گوشواره‌ی نازی که گوشش کرده بودن...
و اون لحظه‌هایی که توی بغلم لب می‌چید...
می‌دونین چجوری لب می‌چینن؟
خودشون رو به زشت‌ترین حالت ممکن درمیارن و با همه‌ی وجودشون سعی می‌کنن جلوی گریه‌شون رو بگیرن، ولی بغض از صورتشون می‌زنه بیرون.
شاید براتون سؤال باشه که چرا این بچه این‌قدر زود بزرگ شده و من این‌قدر دیر رسیدم که ببینمش.
حقیقتش اینه که من باید برای این قسمت داستان گریه کنم.
اون دوستی که آرزو می‌کردم این روزها رو کنارش باشم، همه‌شون رو بدون من گذروند.
منظورم روزهای بارداریه.
روزی که فهمیدم نینی داره، جز اولین نفرهایی بودم که باخبر شدم.
چون قرار بود برگردم و مامانِ عروسک کوچولو لطف کرد و گذاشت این حس رو حضوری تجربه کنم.
بعد...
همه‌ی اون ماه‌ها گذشت.
و حالا که دختر ماهش دو ماهشه، من تازه رسیدم پیشش.
یکم ظالمانه نیست؟
اصلاً چه معنی می‌ده؟
وقتی دیدم داره به این بچه شیر می‌ده، دلم کباب شد.
دلم خواست بچه رو یه لحظه بدم کنار و فقط دوست قشنگم رو بغل کنم.
بگم
لطفاً...
لطفاً بیا دوباره همون بازی‌های همیشگی رو بکنیم.
من هنوز نمی‌تونم باور کنم تو مامان واقعی شدی.
مامان واقعی...
می‌فهمین؟
یعنی یه ناناز از توی دلش اومده بیرون.
حتی لک‌لک‌ها هم نیاوردنش.
واقعاً مال خودش بود.
و من...
من خاله‌شم.
البته دوست دارم که باشم.
هرچند با این وضعیت، فکر کنم خاله‌های بیشتری پیدا کنه که از من بهتر باشن هم برای خودش هم مامانش.
و خب...
اینم یکم ظالمانه‌ست.
ولی کاری از دستم برنمیاد.
پس فقط تا آخر، برای عروسک کوچولوی دوست کوچولویی‌هام، کلی عشق و دوست داشتن می‌فرستم.
و
خاله صداش می‌کنم توی قلبم اینطوری شاید کمتر سخت بگذره اگر خواست غریبی کنه یا بازم لب بچینه.