Old lady of enchanted forest
⭐️سن فقط عدد نیست.ولی حس ظریف لمس برگ درخت پرتقال همیشه وجود داره.هیچ دو شیای نمیتونن دقیقا یک رنگ داشته باشن،پس این یه لذته که بیشتر از ثانیههای تو،رنگ توی دنیا وجود داره.
و حس عجیب و جالبیه که بعضی رنگها رو نمیشه هیچوقت با چشم دید
مثلاً رنگ عصرهایی که از پنجرهی قطار رد میشن یا رنگ صدای کسی که اسممون رو صدا زده یا رنگ صبحهایی که با ذوقِ چیزی بیدار میشیم یا رنگ شبهایی که نمیشه راحت خوابید.
و حتی رنگ آدمها.
هر آدمی یه رنگی داره
رنگی که توی عکسها نمیافته و زیر نور پیدا نمیشه.
برای همین سن فقط عدد نیست.
چیزی که از آدم باقی میمونه تعداد سالهاش نیست رنگهاییان که توی وجودش و توی دنیاش جا خوش کردن.
مثلاً رنگ عصرهایی که از پنجرهی قطار رد میشن یا رنگ صدای کسی که اسممون رو صدا زده یا رنگ صبحهایی که با ذوقِ چیزی بیدار میشیم یا رنگ شبهایی که نمیشه راحت خوابید.
و حتی رنگ آدمها.
هر آدمی یه رنگی داره
رنگی که توی عکسها نمیافته و زیر نور پیدا نمیشه.
برای همین سن فقط عدد نیست.
چیزی که از آدم باقی میمونه تعداد سالهاش نیست رنگهاییان که توی وجودش و توی دنیاش جا خوش کردن.
روز ما دختراست؟
یه جا دیدم نوشته بود درواقع نیست
ولی خب کیه که اهمیت بده
هرروز روز ماست🧚
یه جا دیدم نوشته بود درواقع نیست
ولی خب کیه که اهمیت بده
هرروز روز ماست🧚
🤔1
🌱diary
Photo
✍بابا وقتی ازمون خواست خودمون منقل رو سرهم کنیم، ذغال بریزیم و آتیشش رو روشن کنیم، چشام سیاهی رفت.
اینطوری شدم که...
وا یعنی چی؟
مگه این کارا رو ما باید انجام بدیم؟
(من و خواهرم 😭)
ولی خب...
باید انجامش میدادیم.
وقتی شروع کردیم، برخلاف چیزی که فکر میکردم، لحظههای بامزهای از سرهم کردنش ساخته شد.
ذغالها رو طبق دستور بابا ریختم و بعد با فندک، آتشزنهها رو روشن کردم.
شاید برای شما هم سؤال باشه آتشزنه چیه.
آتشزنه همون چیزیه که میریزن تا ذغالهایی که تا سرحد مرگ برای آتیش گرفتن مقاومت میکنن، یکم زودتر تسلیم بشن.
خلاصه این مرحله هم انجام شد و منتظر موندیم ذغالهای سیاه یه تغییری بکنن.
ولی انگار مسخرهترین کار دنیا بود.
تا اینکه به پیشنهاد خواهرم شروع کردیم به باد زدن.
البته اسمش فقط باد زدن بود...
در عمل بیشتر داشتیم خودمون رو با استفاده ی زیاد آتشزنه خفه میکردیم.
اصلاً هم نمیدونستیم ذغال دقیقاً کی آمادهست و به اصطلاح «گرفته».
آخرش هم بابا کار رو درآورد.
ولی حالا حداقل میدونم داستان از چه قراره.
دفعه بعد، یا دفعههای بعد، مطمئنم خیلی بهتر و ماهرانهتر انجامش میدم.
شاید بگین تو که اولش اصلاً دوست نداشتی، پس چی شد؟
راستش بعدش خیلی بهش فکر کردم.
این تجربه، برای من دقیقاً یعنی یه قدم نزدیکتر شدن به خودِ آرزوهام.
اگر آتیش درست کردن برای بعضیها یه کار مردونهست، یا اگر فکر میکنین توی آرزوهام من قراره با انرژی زنونه خداحافظی کنم، باید بگم نه.
داستان من این نیست.
داستان آرزوهای من اینه که گلیم خودم رو از آب بکشم.
از تجربه کردن نترسم.
بتونم از پس کارهایی بربیام که قبلاً ازشون میترسیدم یا به چشمم نمیدیدم.
شاید «فنی» کلمه دقیقی نباشه، ولی برای من این کار یه کار فنی بود.
و واقعاً از بابا ممنونم که ازمون میخواد مسئولیت این جور کارها رو قبول کنیم؛
که اگر یه روز تنها بودیم، از انجام دادنشون نترسیم و محتاج کسی نباشیم.
به نظرم این چیز کوچیکی نیست.
اینکه یه روز هوس کنی برای خودت آتیش به پا کنی و بدونی از پسش برمیای.
من هنوز وارد نیستم.
ولی مطمئنم به زودی میشم.
اینطوری شدم که...
وا یعنی چی؟
مگه این کارا رو ما باید انجام بدیم؟
(من و خواهرم 😭)
ولی خب...
باید انجامش میدادیم.
وقتی شروع کردیم، برخلاف چیزی که فکر میکردم، لحظههای بامزهای از سرهم کردنش ساخته شد.
ذغالها رو طبق دستور بابا ریختم و بعد با فندک، آتشزنهها رو روشن کردم.
شاید برای شما هم سؤال باشه آتشزنه چیه.
آتشزنه همون چیزیه که میریزن تا ذغالهایی که تا سرحد مرگ برای آتیش گرفتن مقاومت میکنن، یکم زودتر تسلیم بشن.
خلاصه این مرحله هم انجام شد و منتظر موندیم ذغالهای سیاه یه تغییری بکنن.
ولی انگار مسخرهترین کار دنیا بود.
تا اینکه به پیشنهاد خواهرم شروع کردیم به باد زدن.
البته اسمش فقط باد زدن بود...
در عمل بیشتر داشتیم خودمون رو با استفاده ی زیاد آتشزنه خفه میکردیم.
اصلاً هم نمیدونستیم ذغال دقیقاً کی آمادهست و به اصطلاح «گرفته».
آخرش هم بابا کار رو درآورد.
ولی حالا حداقل میدونم داستان از چه قراره.
دفعه بعد، یا دفعههای بعد، مطمئنم خیلی بهتر و ماهرانهتر انجامش میدم.
شاید بگین تو که اولش اصلاً دوست نداشتی، پس چی شد؟
راستش بعدش خیلی بهش فکر کردم.
این تجربه، برای من دقیقاً یعنی یه قدم نزدیکتر شدن به خودِ آرزوهام.
اگر آتیش درست کردن برای بعضیها یه کار مردونهست، یا اگر فکر میکنین توی آرزوهام من قراره با انرژی زنونه خداحافظی کنم، باید بگم نه.
داستان من این نیست.
داستان آرزوهای من اینه که گلیم خودم رو از آب بکشم.
از تجربه کردن نترسم.
بتونم از پس کارهایی بربیام که قبلاً ازشون میترسیدم یا به چشمم نمیدیدم.
شاید «فنی» کلمه دقیقی نباشه، ولی برای من این کار یه کار فنی بود.
و واقعاً از بابا ممنونم که ازمون میخواد مسئولیت این جور کارها رو قبول کنیم؛
که اگر یه روز تنها بودیم، از انجام دادنشون نترسیم و محتاج کسی نباشیم.
به نظرم این چیز کوچیکی نیست.
اینکه یه روز هوس کنی برای خودت آتیش به پا کنی و بدونی از پسش برمیای.
من هنوز وارد نیستم.
ولی مطمئنم به زودی میشم.
❤2😐1
Blueaura
ೀ مرسوله به نشانی diary🌱، آماده دریافت است. شما یک نامه دارید⭑
خیلی خیلی خیلی ممنونم دیای عزیز تا همیشههههه توی قلبم میمونه
از ذوق و اینقدر دوسش دارم که احساس میکنم قلبم خودش رو جمع کنه و یه عالمه محکم گرفته که یه وقت این حس ازش فرار نکنه
منم همینطور جونگکوک منم همینطور😭
0:27
0:27
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM