🌱diary
71 subscribers
202 photos
61 videos
16 links
Download Telegram
motivation
فیلم هندی؟
جوابم همیشه بهش آره ست😭😂
مخصوصا اگر dil bole hadippa باشه
«ساکت کردنِ یک انسان،
برابر بود با سر‌به‌نیست کردنش تا ابد.

از این‌رو،
تعریف کردنِ داستان‌ها مهم بود.
همچنین حرف زدن با مردم،
حرف زدن درباره‌ی مردم،
و گوش دادن به مردمی که درباره‌ی دیگران حرف می‌زدند.

حتی صحبت کردن با مرده‌ها،
اگر کمک‌کننده بود.»

📖باجه تلفن میان دو دنیا
«یویی به این درک رسید که همیشه در دلِ ناراحتی، شادی نهفته است و هر یک از ما در درون خود، از اثر انگشتانِ کسانی حفاظت می‌کنیم که چگونه عشق ورزیدن و چگونه به یک اندازه شاد و غمگین بودن را یادمان دادند؛
اثر انگشتانِ کسانی که برایمان توضیح دادند چگونه بین احساساتمان فرق قائل شویم و چگونه از آن منطقه‌ی تداخل، یعنی جاهایی که باعث رنج کشیدنمان می‌شود، عبور کنیم؛ منطقه‌ای که در عین حال باعث می‌شود متفاوت شویم. متفاوت و خاص.»

📖باجه تلفن میان دو دنیا
باجه تلفن میان دو دنیا
تموم شد.

کتابی نبود که خیلی بتونه منو به دنیای خودش ببره،
اما در کل بد هم نبود.

فکر می‌کنم باید یکم بهش زمان می‌دادی تا بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی.
البته این ارتباط برقرار کردن فقط به خود کتاب بستگی نداره؛
هوش و حواس و حالِ شخصی آدم هم خیلی توش دخیله.

برای همین من تقریباً یک‌سوم اول کتاب رو به زور و با خسته‌کننده‌ترین حالت ممکن خوندم،
اما بعدش کم‌کم همه‌چیز بهتر شد.

و دیالوگ‌های خفنی که داشت واقعاً قابل چشم‌پوشی نبودن.

همچنین می‌شد مواجهه با سوگ رو توی آدم‌های مختلف دید،
و این برام جالب بود.

البته فقط سوگ نبود؛
احساسات ملموس زیاد دیگه‌ای هم توی کتاب جریان داشتن که آدم می‌تونست بخونتشون و گاهی خودش رو جای کاراکترها بذاره.

اما چیزی که برای من از همه تازه‌تر بود، ایده‌ای بود که کتاب مطرح می‌کرد:
اینکه وقتی کسی رو دوست داریم، انگار بخشی از وجودمون رو پیشش می‌ذاریم.

بعضی از این تکه‌ها دوباره بهمون برمی‌گردن،
و بعضی‌ها نه.

مثلاً آدم می‌تونه انگشت کوچیک دستش رو بسپره به هم‌کلاسی دبستانش که کنارش می‌نشسته و شش سال بعد دوباره پسش بگیره.
یا کسی که کارمند بانکه، ستون فقراتش رو در اختیار کارش می‌ذاره تا وقتی بازنشسته بشه.

یا مثلاً قلبش رو به پدرش می‌سپره،
و بعد از ازدواج مجددِ پدر، قلبش می‌شکنه و سال‌ها طول می‌کشه تا دوباره اون رو پس بگیره.
و بعد از اون، دیگه چیزی به پدرش نمی‌ده.

مثال‌های زیاد و متنوعی توی کتاب وجود داشت،
و هر بار که به این ایده فکر می‌کنم، هم بامزه به نظر می‌رسه و هم کمی ترسناک.

و درباره‌ی خودم سؤال‌های زیادی دارم:

الان قلبم دست کیه؟
یا چشم‌هام؟
یا گونه‌هام؟
یا معده‌م؟
یا خال کوچولوی روی انگشتم؟

و اگر چیزی رو به کسی دادم، هنوز دستشه یا پسش داده؟
و اگر پسش داده، امانت‌دار خوبی بوده؟
اصلاً درسته بنویسم «جنس فروخته‌شده پس گرفته نمی‌شود»؟
یا شاید بشه بعضی چیزها رو دوباره پس گرفت؟
یا حتی معاوضه کرد؟

و وقتی چیزی بهم برگردونده می‌شه،
می‌تونم دوباره اون رو به کسی دیگه بدم؟
و آیا حس قبلی رو خواهد داشت؟
اثرِ آدمی که دستش بوده روش می‌مونه؟
یا حتی اتفاقات هم بخشی از ما رو به گروگان می‌گیرن؟

و اصلاً این کار، گروگان‌گیریه؟
یا هدیه دادنه؟

و کلییی سؤال دیگه...

خوشحال می‌شم اگر یه روز بتونم جوابشون رو پیدا کنم.
و اگر هم پیدا نکنم،
تلاش می‌کنم حواسم رو جمع کنم که با انتخاب‌هام دارم چه چیزی برای خودم نگه میدارم و چه چیزی رو گرو میزارم یا هدیه میدم.

و البته، مهم‌تر از هر چیزی،
اگر یه روز بچه‌ای داشته باشم، دلم می‌خواد بهش یاد بدم این فرایند چطور عمل می‌کنه.

و همین.

چهارم خردادماه ۱۴۰۵
📚
شبتون بخیر 🌙
روز گذشته، پنجم خرداد ۱۴۰۵، میشه گفت کاملاً یهویی اینترنت بین‌المللی وصل شد.
البته روند وصل شدنش و سرعتش همچنان کنده، ولی همین که هست باعث خوشحالی زیادیه.

اینکه دوستام دوباره برگشتن هم خیلی حس خوبیه.

من مقاومت زیادی می‌کردم در برابر دانلود کردن اینستاگرام و تلگرام.
البته تا یه سنی هم محدودیت داشتم.

به‌هرحال، اینکه الان فقط اینجاست که شبیه خونه‌ست، خیلی حس عجیبی داره.
وقتی میگم «حس عجیب»، یعنی هم احساسات مثبت داره، هم منفی؛ که درباره‌ی هردوشون میشه خیلی حرف زد… ولی امشب ازشون عبور می‌کنم.

من امشب خوشحالم.

درسته که این مدت خودم به همه مدل اینترنت آزاد دسترسی داشتم،
اما چه فایده داره وقتی آدم تمام چیزهایی که ارتباط نزدیک و عمیقی باهاشون داشته رو یهو از دست میده؛
اونم نه توی اوضاع عادی.

از دست میده وقتی اطمینانی نیست که حتی وجود حقیقی اون‌ها تا چند ساعت یا چند روز بعد در امان باقی بمونه.

من خیلی می‌ترسم حتی چنین چیزایی رو به زبون بیارم،
اما فکر نمی‌کنم بتونم ازشون فرار کنم.

فکر می‌کنم به اینکه توی این یک سال و بخشی از سال بعدی که از خونه دور بودم، چقدر اتفاقات جورواجور افتاده.
این اتفاقات همیشه می‌افتاده؟
اگر خونه بودم چند درصد احساساتم شبیه الان بود؟

اتفاقاتی که هر بار ترس از دست دادن رو توی من بیشتر و بیشتر کرد.
عادلانه‌ست؟
فکر نمی‌کنم.
اگر بود، من نباید موقع نوشتن و ابراز کردن خوشحالیم گریه می‌کردم.

گفتم خوشحالی…
اصلاً یادم رفته بود برای چی اینجام.

این‌قدر حرف‌های زیاد و بی‌نهایتی برای زدن دارم که وقتی شروع می‌کنم، نمی‌دونم چطور باید دکمه‌ی توقف رو پیدا کنم.

به‌هرحال، من خوشحالم،
و از هر مدل زندگی کردنی، با هر داستانی، توی هر بُعدی از این دنیا حمایت می‌کنم.

و به همه‌ی آدم‌هایی که امروز برگشتن به خونه، از صمیم قلب خوش‌آمد میگم.

و امیدوارم روزی برسه که حداقل حق مالکیت ما نسبت به فضای مجازی و اینترنت بهمون برگرده.

و آها، در آخر…
من نسبت به خودم آدم معتقدی‌ام ،
پس عید قربان رو هم بهتون تبریک میگم.

و دعا می‌کنم دلهامون اون‌قدر بزرگ باشه که هم عشق رو توی خودش جا بده، هم گذشت کردن رو.
3
امروز.
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با ندیدن این سریال کی ضرر میکنه
من یا اون‌وو؟💁