🌱diary
شروعش کردم 🌱
✍امروز یک ماهه که اینجا ساخته شده
و راستش برام خیلی عزیزه
علاقه من به داشتن جایی که بتونم توش حرف بزنم و به قول معروف تریبون خودم رو داشته باشم مال امروز و دیروز نیست
سالهاست که ذوق همچین چیزی رو دارم
نمیدونم قبلاً اینجا راجع بهش نوشتم یا نه ولی دلیل اصلی اینکه بالاخره تصمیم گرفتم این چنل رو بسازم این بود که میخواستم ببینم بلیط حرفهای من جایی غیر از پیوی دوستام هم فروش میره یا نه
و راستش خیلی دلم میخواست آدمهای جدید رو بشناسم
دلم میخواست یه شروعی داشته باشم
شاید بعدها پیج اینستاگرامم رو هم راه بندازم
شاید حتی یوتیوب
حتی اگر تا اون روز راه طولانیای مونده باشه باز هم دلم میخواد انجامش بدم
البته ممکنه یه روز پشیمون بشم
ممکنه حتی همین چنل هم یه روز تعطیل بشه
اما بعید میدونم
چون این خواسته رو مدت خیلی طولانیای توی قلبم نگه داشته بودم
موضوع برای من وایرال شدن یا دیده شدن نیست
بیشتر دلم میخواد یه دایره گرم و نسبتاً بزرگ از آدمها دور خودم داشته باشم
بدم نمیاد مرکز اون دایره باشم
اما راستش ترجیح میدم یکی از آدمهای داخل همون حلقه باشم
یادمه چند سال پیش توی یه جمع خانوادگی نوبتم شد که چیزی تعریف کنم
فقط بین هفت هشت نفر ایستاده بودم
اما وقتی خواستم حرف بزنم صدام لرزید
دستام یخ زد
چشمام پر اشک شد
و هنوز هم گاهی به اون روز فکر میکنم و اینکه چقدر میتونستم بهتر ظاهر بشم
ولی جالبه که همون اتفاق یکی از دلایلی عه ک باعث شد بخوام توی این زمینه ها بهتر بشم
و بهتر هم شدم
الان توی کلاس زبان حتی وقتی آمادگی کامل ندارم و بین چهارده پانزده نفر آدم غریب از دنیایی متفاوت نشستم داوطلب میشم و میرم حرف میزنم
با همین زبان نصفه نیمه
حتی اگر صدام بلرزه
فقط انجامش میدم
چون میخوام روز به روز بهتر بشم
این روزها کمتر از قبل به خودم سخت میگیرم و بیشتر به خودم افتخار میکنم
احساس میکنم دارم پلهها رو برای تبدیل شدن به یه زن قویتر بالا میرم
و زن قوی برای من کسیه که زندگی رو عقب نمیندازه
تجربه میکنه
وارد اجتماع میشه
با ذهنیتهای خوب و بد روبهرو میشه
داستانها رو میشنوه
و داستانها رو زندگی میکنه
شاید چون هنوز سنم کمه همچین آرزوها و رویاهای بلندپروازانهای دارم
اما چه اشکالی داره؟
حداقلش اینه که همین رویاها باعث شدن امروز جایی داشته باشم که توش بنویسم
احساس راحتی کنم از اینکه خونده میشم
و خوشحال باشم که بالاخره استارت کاری رو زدم که مدتها دوستش داشتم
و در آخر
قلب به شما قشنگایی که تشویقم کردین شروعش کنم
و ممنون از همه کسایی که اینجان 🤍✨
و راستش برام خیلی عزیزه
علاقه من به داشتن جایی که بتونم توش حرف بزنم و به قول معروف تریبون خودم رو داشته باشم مال امروز و دیروز نیست
سالهاست که ذوق همچین چیزی رو دارم
نمیدونم قبلاً اینجا راجع بهش نوشتم یا نه ولی دلیل اصلی اینکه بالاخره تصمیم گرفتم این چنل رو بسازم این بود که میخواستم ببینم بلیط حرفهای من جایی غیر از پیوی دوستام هم فروش میره یا نه
و راستش خیلی دلم میخواست آدمهای جدید رو بشناسم
دلم میخواست یه شروعی داشته باشم
شاید بعدها پیج اینستاگرامم رو هم راه بندازم
شاید حتی یوتیوب
حتی اگر تا اون روز راه طولانیای مونده باشه باز هم دلم میخواد انجامش بدم
البته ممکنه یه روز پشیمون بشم
ممکنه حتی همین چنل هم یه روز تعطیل بشه
اما بعید میدونم
چون این خواسته رو مدت خیلی طولانیای توی قلبم نگه داشته بودم
موضوع برای من وایرال شدن یا دیده شدن نیست
بیشتر دلم میخواد یه دایره گرم و نسبتاً بزرگ از آدمها دور خودم داشته باشم
بدم نمیاد مرکز اون دایره باشم
اما راستش ترجیح میدم یکی از آدمهای داخل همون حلقه باشم
یادمه چند سال پیش توی یه جمع خانوادگی نوبتم شد که چیزی تعریف کنم
فقط بین هفت هشت نفر ایستاده بودم
اما وقتی خواستم حرف بزنم صدام لرزید
دستام یخ زد
چشمام پر اشک شد
و هنوز هم گاهی به اون روز فکر میکنم و اینکه چقدر میتونستم بهتر ظاهر بشم
ولی جالبه که همون اتفاق یکی از دلایلی عه ک باعث شد بخوام توی این زمینه ها بهتر بشم
و بهتر هم شدم
الان توی کلاس زبان حتی وقتی آمادگی کامل ندارم و بین چهارده پانزده نفر آدم غریب از دنیایی متفاوت نشستم داوطلب میشم و میرم حرف میزنم
با همین زبان نصفه نیمه
حتی اگر صدام بلرزه
فقط انجامش میدم
چون میخوام روز به روز بهتر بشم
این روزها کمتر از قبل به خودم سخت میگیرم و بیشتر به خودم افتخار میکنم
احساس میکنم دارم پلهها رو برای تبدیل شدن به یه زن قویتر بالا میرم
و زن قوی برای من کسیه که زندگی رو عقب نمیندازه
تجربه میکنه
وارد اجتماع میشه
با ذهنیتهای خوب و بد روبهرو میشه
داستانها رو میشنوه
و داستانها رو زندگی میکنه
شاید چون هنوز سنم کمه همچین آرزوها و رویاهای بلندپروازانهای دارم
اما چه اشکالی داره؟
حداقلش اینه که همین رویاها باعث شدن امروز جایی داشته باشم که توش بنویسم
احساس راحتی کنم از اینکه خونده میشم
و خوشحال باشم که بالاخره استارت کاری رو زدم که مدتها دوستش داشتم
و در آخر
قلب به شما قشنگایی که تشویقم کردین شروعش کنم
و ممنون از همه کسایی که اینجان 🤍✨
❤6
Old lady of enchanted forest
⭐️سن فقط عدد نیست.ولی حس ظریف لمس برگ درخت پرتقال همیشه وجود داره.هیچ دو شیای نمیتونن دقیقا یک رنگ داشته باشن،پس این یه لذته که بیشتر از ثانیههای تو،رنگ توی دنیا وجود داره.
و حس عجیب و جالبیه که بعضی رنگها رو نمیشه هیچوقت با چشم دید
مثلاً رنگ عصرهایی که از پنجرهی قطار رد میشن یا رنگ صدای کسی که اسممون رو صدا زده یا رنگ صبحهایی که با ذوقِ چیزی بیدار میشیم یا رنگ شبهایی که نمیشه راحت خوابید.
و حتی رنگ آدمها.
هر آدمی یه رنگی داره
رنگی که توی عکسها نمیافته و زیر نور پیدا نمیشه.
برای همین سن فقط عدد نیست.
چیزی که از آدم باقی میمونه تعداد سالهاش نیست رنگهاییان که توی وجودش و توی دنیاش جا خوش کردن.
مثلاً رنگ عصرهایی که از پنجرهی قطار رد میشن یا رنگ صدای کسی که اسممون رو صدا زده یا رنگ صبحهایی که با ذوقِ چیزی بیدار میشیم یا رنگ شبهایی که نمیشه راحت خوابید.
و حتی رنگ آدمها.
هر آدمی یه رنگی داره
رنگی که توی عکسها نمیافته و زیر نور پیدا نمیشه.
برای همین سن فقط عدد نیست.
چیزی که از آدم باقی میمونه تعداد سالهاش نیست رنگهاییان که توی وجودش و توی دنیاش جا خوش کردن.
روز ما دختراست؟
یه جا دیدم نوشته بود درواقع نیست
ولی خب کیه که اهمیت بده
هرروز روز ماست🧚
یه جا دیدم نوشته بود درواقع نیست
ولی خب کیه که اهمیت بده
هرروز روز ماست🧚
🤔1
🌱diary
Photo
✍بابا وقتی ازمون خواست خودمون منقل رو سرهم کنیم، ذغال بریزیم و آتیشش رو روشن کنیم، چشام سیاهی رفت.
اینطوری شدم که...
وا یعنی چی؟
مگه این کارا رو ما باید انجام بدیم؟
(من و خواهرم 😭)
ولی خب...
باید انجامش میدادیم.
وقتی شروع کردیم، برخلاف چیزی که فکر میکردم، لحظههای بامزهای از سرهم کردنش ساخته شد.
ذغالها رو طبق دستور بابا ریختم و بعد با فندک، آتشزنهها رو روشن کردم.
شاید برای شما هم سؤال باشه آتشزنه چیه.
آتشزنه همون چیزیه که میریزن تا ذغالهایی که تا سرحد مرگ برای آتیش گرفتن مقاومت میکنن، یکم زودتر تسلیم بشن.
خلاصه این مرحله هم انجام شد و منتظر موندیم ذغالهای سیاه یه تغییری بکنن.
ولی انگار مسخرهترین کار دنیا بود.
تا اینکه به پیشنهاد خواهرم شروع کردیم به باد زدن.
البته اسمش فقط باد زدن بود...
در عمل بیشتر داشتیم خودمون رو با استفاده ی زیاد آتشزنه خفه میکردیم.
اصلاً هم نمیدونستیم ذغال دقیقاً کی آمادهست و به اصطلاح «گرفته».
آخرش هم بابا کار رو درآورد.
ولی حالا حداقل میدونم داستان از چه قراره.
دفعه بعد، یا دفعههای بعد، مطمئنم خیلی بهتر و ماهرانهتر انجامش میدم.
شاید بگین تو که اولش اصلاً دوست نداشتی، پس چی شد؟
راستش بعدش خیلی بهش فکر کردم.
این تجربه، برای من دقیقاً یعنی یه قدم نزدیکتر شدن به خودِ آرزوهام.
اگر آتیش درست کردن برای بعضیها یه کار مردونهست، یا اگر فکر میکنین توی آرزوهام من قراره با انرژی زنونه خداحافظی کنم، باید بگم نه.
داستان من این نیست.
داستان آرزوهای من اینه که گلیم خودم رو از آب بکشم.
از تجربه کردن نترسم.
بتونم از پس کارهایی بربیام که قبلاً ازشون میترسیدم یا به چشمم نمیدیدم.
شاید «فنی» کلمه دقیقی نباشه، ولی برای من این کار یه کار فنی بود.
و واقعاً از بابا ممنونم که ازمون میخواد مسئولیت این جور کارها رو قبول کنیم؛
که اگر یه روز تنها بودیم، از انجام دادنشون نترسیم و محتاج کسی نباشیم.
به نظرم این چیز کوچیکی نیست.
اینکه یه روز هوس کنی برای خودت آتیش به پا کنی و بدونی از پسش برمیای.
من هنوز وارد نیستم.
ولی مطمئنم به زودی میشم.
اینطوری شدم که...
وا یعنی چی؟
مگه این کارا رو ما باید انجام بدیم؟
(من و خواهرم 😭)
ولی خب...
باید انجامش میدادیم.
وقتی شروع کردیم، برخلاف چیزی که فکر میکردم، لحظههای بامزهای از سرهم کردنش ساخته شد.
ذغالها رو طبق دستور بابا ریختم و بعد با فندک، آتشزنهها رو روشن کردم.
شاید برای شما هم سؤال باشه آتشزنه چیه.
آتشزنه همون چیزیه که میریزن تا ذغالهایی که تا سرحد مرگ برای آتیش گرفتن مقاومت میکنن، یکم زودتر تسلیم بشن.
خلاصه این مرحله هم انجام شد و منتظر موندیم ذغالهای سیاه یه تغییری بکنن.
ولی انگار مسخرهترین کار دنیا بود.
تا اینکه به پیشنهاد خواهرم شروع کردیم به باد زدن.
البته اسمش فقط باد زدن بود...
در عمل بیشتر داشتیم خودمون رو با استفاده ی زیاد آتشزنه خفه میکردیم.
اصلاً هم نمیدونستیم ذغال دقیقاً کی آمادهست و به اصطلاح «گرفته».
آخرش هم بابا کار رو درآورد.
ولی حالا حداقل میدونم داستان از چه قراره.
دفعه بعد، یا دفعههای بعد، مطمئنم خیلی بهتر و ماهرانهتر انجامش میدم.
شاید بگین تو که اولش اصلاً دوست نداشتی، پس چی شد؟
راستش بعدش خیلی بهش فکر کردم.
این تجربه، برای من دقیقاً یعنی یه قدم نزدیکتر شدن به خودِ آرزوهام.
اگر آتیش درست کردن برای بعضیها یه کار مردونهست، یا اگر فکر میکنین توی آرزوهام من قراره با انرژی زنونه خداحافظی کنم، باید بگم نه.
داستان من این نیست.
داستان آرزوهای من اینه که گلیم خودم رو از آب بکشم.
از تجربه کردن نترسم.
بتونم از پس کارهایی بربیام که قبلاً ازشون میترسیدم یا به چشمم نمیدیدم.
شاید «فنی» کلمه دقیقی نباشه، ولی برای من این کار یه کار فنی بود.
و واقعاً از بابا ممنونم که ازمون میخواد مسئولیت این جور کارها رو قبول کنیم؛
که اگر یه روز تنها بودیم، از انجام دادنشون نترسیم و محتاج کسی نباشیم.
به نظرم این چیز کوچیکی نیست.
اینکه یه روز هوس کنی برای خودت آتیش به پا کنی و بدونی از پسش برمیای.
من هنوز وارد نیستم.
ولی مطمئنم به زودی میشم.
❤2😐1
Blueaura
ೀ مرسوله به نشانی diary🌱، آماده دریافت است. شما یک نامه دارید⭑
خیلی خیلی خیلی ممنونم دیای عزیز تا همیشههههه توی قلبم میمونه
از ذوق و اینقدر دوسش دارم که احساس میکنم قلبم خودش رو جمع کنه و یه عالمه محکم گرفته که یه وقت این حس ازش فرار نکنه
منم همینطور جونگکوک منم همینطور😭
0:27
0:27
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM