اینقدر برای بچهی دوستم ذوق دارم که مدام بین لباسهای بچهگانه میچرخم و نگاه میکنم
هرکی منو نشناسه، قطعاً فکر میکنه خودم حاملهام😂
هرکی منو نشناسه، قطعاً فکر میکنه خودم حاملهام😂
🌱diary
Video
دشمن سلطنتی من
(My Royal Nemesis)
من این سریال رو دوست داشتم و شیمی بین شین سوری و چا سهگه واقعاً واقعاً واقعاً برام لذتبخش، شیرین، دوستداشتنی و واقعی بود.
منظورم از «واقعی» اینه که میشد حسشون رو دریافت کرد و رابطهشون دور از ذهن به نظر نمیرسید. البته یکم زیادی پرشور بودن و از همون اول توی اوج قرار داشتن، اما اصلاً اذیتکننده نبود. صحنههایی مثل بوسههاشون، بحثهاشون و تعاملاتشون همگی خیلی ناز بودن. 😭
و میدونین؟ من از این که شین سوری همیشه قدم اول رو برمیداشت و جلو میزد واقعاً راضی بودم.
راجع به هنر و توانایی بازیگرا هم که قبلاً گفته بودم؛ واقعاً فوقالعاده بودن و به نظرم یکی از نقاط قوت اصلی سریال همین بود.
از نظر بصری هم سریال خیلی قشنگ بود و اینجا باید یه اشارهی ویژه به استایلهای شین سوری بکنم. این که اکثر مواقع دامن میپوشید دقیقاً سلیقهی من بودششش. 😭✨
اما دربارهی خود داستان... نیمهی اول سریال همهچی خوب پیش میرفت، ولی از یه جایی به بعد یهسری پروندهها باز شدن و یهسری نخ داستانی وارد ماجرا شدن که اونطور که باید جمعبندی نشدن. از یه جایی به بعد هم قوانین داستان مدام عوض میشد و همین باعث میشد بعضی قسمتها خستهکننده و گیجکننده بشن.
در واقع اگر کاراکترهای شین سوری و چا سهگه رو از این سریال حذف میکردیم، این خط داستانی برای من کاملاً کنسل میشد.
در نهایت، برای من این سریال، سریالی بود که خیلی خوب شروع شد، بازیگرهای خوبی داشت، شیمی فوقالعادهای داشت، اما پایانش به خوبی شروعش نبود.
البته همهی اینا فدای سر چا سهگه. 😂
و راستش فکر میکنم یکی از چیزهایی که از شین سوری با خودم برمیدارم اینه که کمتر برای زندگی غصه بخورم. دلم میخواد مثل اون، سبکتر زندگی کنم و مثل یه گل یخی توی اولین روزهای تابستون، آزاد باشم.🌼🤍
⭐🎬
(My Royal Nemesis)
من این سریال رو دوست داشتم و شیمی بین شین سوری و چا سهگه واقعاً واقعاً واقعاً برام لذتبخش، شیرین، دوستداشتنی و واقعی بود.
منظورم از «واقعی» اینه که میشد حسشون رو دریافت کرد و رابطهشون دور از ذهن به نظر نمیرسید. البته یکم زیادی پرشور بودن و از همون اول توی اوج قرار داشتن، اما اصلاً اذیتکننده نبود. صحنههایی مثل بوسههاشون، بحثهاشون و تعاملاتشون همگی خیلی ناز بودن. 😭
و میدونین؟ من از این که شین سوری همیشه قدم اول رو برمیداشت و جلو میزد واقعاً راضی بودم.
راجع به هنر و توانایی بازیگرا هم که قبلاً گفته بودم؛ واقعاً فوقالعاده بودن و به نظرم یکی از نقاط قوت اصلی سریال همین بود.
از نظر بصری هم سریال خیلی قشنگ بود و اینجا باید یه اشارهی ویژه به استایلهای شین سوری بکنم. این که اکثر مواقع دامن میپوشید دقیقاً سلیقهی من بودششش. 😭✨
اما دربارهی خود داستان... نیمهی اول سریال همهچی خوب پیش میرفت، ولی از یه جایی به بعد یهسری پروندهها باز شدن و یهسری نخ داستانی وارد ماجرا شدن که اونطور که باید جمعبندی نشدن. از یه جایی به بعد هم قوانین داستان مدام عوض میشد و همین باعث میشد بعضی قسمتها خستهکننده و گیجکننده بشن.
در واقع اگر کاراکترهای شین سوری و چا سهگه رو از این سریال حذف میکردیم، این خط داستانی برای من کاملاً کنسل میشد.
در نهایت، برای من این سریال، سریالی بود که خیلی خوب شروع شد، بازیگرهای خوبی داشت، شیمی فوقالعادهای داشت، اما پایانش به خوبی شروعش نبود.
البته همهی اینا فدای سر چا سهگه. 😂
و راستش فکر میکنم یکی از چیزهایی که از شین سوری با خودم برمیدارم اینه که کمتر برای زندگی غصه بخورم. دلم میخواد مثل اون، سبکتر زندگی کنم و مثل یه گل یخی توی اولین روزهای تابستون، آزاد باشم.🌼🤍
⭐🎬
🌱 diary guide
📖 جملات و تکههایی از کتابها
⭐📚 برداشت نهایی از کتابها
⏳🎬 فیلم و سریال در حال دیدن
⭐🎬 برداشت نهایی از فیلم و سریال
🎶 موسیقی
🎙پادکست
✍️ روزمرهها و نوشتههای شخصی
📌 چیزهایی که نمیخوام گم بشن
💬:@tinydiaryybot
📖 جملات و تکههایی از کتابها
⭐📚 برداشت نهایی از کتابها
⏳🎬 فیلم و سریال در حال دیدن
⭐🎬 برداشت نهایی از فیلم و سریال
🎶 موسیقی
🎙پادکست
✍️ روزمرهها و نوشتههای شخصی
📌 چیزهایی که نمیخوام گم بشن
💬:@tinydiaryybot
🌱diary
شروعش کردم 🌱
✍امروز یک ماهه که اینجا ساخته شده
و راستش برام خیلی عزیزه
علاقه من به داشتن جایی که بتونم توش حرف بزنم و به قول معروف تریبون خودم رو داشته باشم مال امروز و دیروز نیست
سالهاست که ذوق همچین چیزی رو دارم
نمیدونم قبلاً اینجا راجع بهش نوشتم یا نه ولی دلیل اصلی اینکه بالاخره تصمیم گرفتم این چنل رو بسازم این بود که میخواستم ببینم بلیط حرفهای من جایی غیر از پیوی دوستام هم فروش میره یا نه
و راستش خیلی دلم میخواست آدمهای جدید رو بشناسم
دلم میخواست یه شروعی داشته باشم
شاید بعدها پیج اینستاگرامم رو هم راه بندازم
شاید حتی یوتیوب
حتی اگر تا اون روز راه طولانیای مونده باشه باز هم دلم میخواد انجامش بدم
البته ممکنه یه روز پشیمون بشم
ممکنه حتی همین چنل هم یه روز تعطیل بشه
اما بعید میدونم
چون این خواسته رو مدت خیلی طولانیای توی قلبم نگه داشته بودم
موضوع برای من وایرال شدن یا دیده شدن نیست
بیشتر دلم میخواد یه دایره گرم و نسبتاً بزرگ از آدمها دور خودم داشته باشم
بدم نمیاد مرکز اون دایره باشم
اما راستش ترجیح میدم یکی از آدمهای داخل همون حلقه باشم
یادمه چند سال پیش توی یه جمع خانوادگی نوبتم شد که چیزی تعریف کنم
فقط بین هفت هشت نفر ایستاده بودم
اما وقتی خواستم حرف بزنم صدام لرزید
دستام یخ زد
چشمام پر اشک شد
و هنوز هم گاهی به اون روز فکر میکنم و اینکه چقدر میتونستم بهتر ظاهر بشم
ولی جالبه که همون اتفاق یکی از دلایلی عه ک باعث شد بخوام توی این زمینه ها بهتر بشم
و بهتر هم شدم
الان توی کلاس زبان حتی وقتی آمادگی کامل ندارم و بین چهارده پانزده نفر آدم غریب از دنیایی متفاوت نشستم داوطلب میشم و میرم حرف میزنم
با همین زبان نصفه نیمه
حتی اگر صدام بلرزه
فقط انجامش میدم
چون میخوام روز به روز بهتر بشم
این روزها کمتر از قبل به خودم سخت میگیرم و بیشتر به خودم افتخار میکنم
احساس میکنم دارم پلهها رو برای تبدیل شدن به یه زن قویتر بالا میرم
و زن قوی برای من کسیه که زندگی رو عقب نمیندازه
تجربه میکنه
وارد اجتماع میشه
با ذهنیتهای خوب و بد روبهرو میشه
داستانها رو میشنوه
و داستانها رو زندگی میکنه
شاید چون هنوز سنم کمه همچین آرزوها و رویاهای بلندپروازانهای دارم
اما چه اشکالی داره؟
حداقلش اینه که همین رویاها باعث شدن امروز جایی داشته باشم که توش بنویسم
احساس راحتی کنم از اینکه خونده میشم
و خوشحال باشم که بالاخره استارت کاری رو زدم که مدتها دوستش داشتم
و در آخر
قلب به شما قشنگایی که تشویقم کردین شروعش کنم
و ممنون از همه کسایی که اینجان 🤍✨
و راستش برام خیلی عزیزه
علاقه من به داشتن جایی که بتونم توش حرف بزنم و به قول معروف تریبون خودم رو داشته باشم مال امروز و دیروز نیست
سالهاست که ذوق همچین چیزی رو دارم
نمیدونم قبلاً اینجا راجع بهش نوشتم یا نه ولی دلیل اصلی اینکه بالاخره تصمیم گرفتم این چنل رو بسازم این بود که میخواستم ببینم بلیط حرفهای من جایی غیر از پیوی دوستام هم فروش میره یا نه
و راستش خیلی دلم میخواست آدمهای جدید رو بشناسم
دلم میخواست یه شروعی داشته باشم
شاید بعدها پیج اینستاگرامم رو هم راه بندازم
شاید حتی یوتیوب
حتی اگر تا اون روز راه طولانیای مونده باشه باز هم دلم میخواد انجامش بدم
البته ممکنه یه روز پشیمون بشم
ممکنه حتی همین چنل هم یه روز تعطیل بشه
اما بعید میدونم
چون این خواسته رو مدت خیلی طولانیای توی قلبم نگه داشته بودم
موضوع برای من وایرال شدن یا دیده شدن نیست
بیشتر دلم میخواد یه دایره گرم و نسبتاً بزرگ از آدمها دور خودم داشته باشم
بدم نمیاد مرکز اون دایره باشم
اما راستش ترجیح میدم یکی از آدمهای داخل همون حلقه باشم
یادمه چند سال پیش توی یه جمع خانوادگی نوبتم شد که چیزی تعریف کنم
فقط بین هفت هشت نفر ایستاده بودم
اما وقتی خواستم حرف بزنم صدام لرزید
دستام یخ زد
چشمام پر اشک شد
و هنوز هم گاهی به اون روز فکر میکنم و اینکه چقدر میتونستم بهتر ظاهر بشم
ولی جالبه که همون اتفاق یکی از دلایلی عه ک باعث شد بخوام توی این زمینه ها بهتر بشم
و بهتر هم شدم
الان توی کلاس زبان حتی وقتی آمادگی کامل ندارم و بین چهارده پانزده نفر آدم غریب از دنیایی متفاوت نشستم داوطلب میشم و میرم حرف میزنم
با همین زبان نصفه نیمه
حتی اگر صدام بلرزه
فقط انجامش میدم
چون میخوام روز به روز بهتر بشم
این روزها کمتر از قبل به خودم سخت میگیرم و بیشتر به خودم افتخار میکنم
احساس میکنم دارم پلهها رو برای تبدیل شدن به یه زن قویتر بالا میرم
و زن قوی برای من کسیه که زندگی رو عقب نمیندازه
تجربه میکنه
وارد اجتماع میشه
با ذهنیتهای خوب و بد روبهرو میشه
داستانها رو میشنوه
و داستانها رو زندگی میکنه
شاید چون هنوز سنم کمه همچین آرزوها و رویاهای بلندپروازانهای دارم
اما چه اشکالی داره؟
حداقلش اینه که همین رویاها باعث شدن امروز جایی داشته باشم که توش بنویسم
احساس راحتی کنم از اینکه خونده میشم
و خوشحال باشم که بالاخره استارت کاری رو زدم که مدتها دوستش داشتم
و در آخر
قلب به شما قشنگایی که تشویقم کردین شروعش کنم
و ممنون از همه کسایی که اینجان 🤍✨
❤6
Old lady of enchanted forest
⭐️سن فقط عدد نیست.ولی حس ظریف لمس برگ درخت پرتقال همیشه وجود داره.هیچ دو شیای نمیتونن دقیقا یک رنگ داشته باشن،پس این یه لذته که بیشتر از ثانیههای تو،رنگ توی دنیا وجود داره.
و حس عجیب و جالبیه که بعضی رنگها رو نمیشه هیچوقت با چشم دید
مثلاً رنگ عصرهایی که از پنجرهی قطار رد میشن یا رنگ صدای کسی که اسممون رو صدا زده یا رنگ صبحهایی که با ذوقِ چیزی بیدار میشیم یا رنگ شبهایی که نمیشه راحت خوابید.
و حتی رنگ آدمها.
هر آدمی یه رنگی داره
رنگی که توی عکسها نمیافته و زیر نور پیدا نمیشه.
برای همین سن فقط عدد نیست.
چیزی که از آدم باقی میمونه تعداد سالهاش نیست رنگهاییان که توی وجودش و توی دنیاش جا خوش کردن.
مثلاً رنگ عصرهایی که از پنجرهی قطار رد میشن یا رنگ صدای کسی که اسممون رو صدا زده یا رنگ صبحهایی که با ذوقِ چیزی بیدار میشیم یا رنگ شبهایی که نمیشه راحت خوابید.
و حتی رنگ آدمها.
هر آدمی یه رنگی داره
رنگی که توی عکسها نمیافته و زیر نور پیدا نمیشه.
برای همین سن فقط عدد نیست.
چیزی که از آدم باقی میمونه تعداد سالهاش نیست رنگهاییان که توی وجودش و توی دنیاش جا خوش کردن.
روز ما دختراست؟
یه جا دیدم نوشته بود درواقع نیست
ولی خب کیه که اهمیت بده
هرروز روز ماست🧚
یه جا دیدم نوشته بود درواقع نیست
ولی خب کیه که اهمیت بده
هرروز روز ماست🧚
🤔1