🌱diary
75 subscribers
208 photos
61 videos
16 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکم دیره
ولی خب هنوز توی دیار ما سیزدهم عه
اهم... خب سلام.
امروز داشتم فکر می‌کردم که آیا من می‌تونم داستان‌های تخیلی بنویسم؟ داستان‌هایی که توشون رنگ‌وبوی سحر، جادو و فانتزی باشه.
راستش بعید می‌دونم. آخه کلاً این سبک انگار مال من نیست. البته نه اینکه آدم رویاپردازی نباشم؛ اتفاقاً می‌تونم برای چیزی که حتی هیچ‌چیزش مشخص و دقیق نیست ذوق کنم و توی ذهنم براش تصویر پردازی کنم.
به هر حال بعید می‌دونم این خیلی مسئله ی حادی باشه.
خلاصه برای همین تصمیم گرفتم بیام و از هفت تا ستاره بنویسم.

منتظرین الان ستاره‌ها رو نام ببرم؟ مثلاً بگم ستاره‌ی قطبی، رجل جبار یا شباهنگ؟
ولی نه.
نوشته‌ی من قراره درباره‌ی ستاره‌های زمینی باشه. باز هم لطفاً ذهنتون فقط سمت سوپراستار بودنشون نره. البته نه اینکه این موضوع حقیقت نداشته باشه؛ اتفاقاً داره. اما منظورم اینه که علاوه بر سوپراستار بودن، ستاره‌های زندگیِ تعداد خیلییییی زیادی از آدم‌ها هم هستن.
شنیدین می‌گن طرف مهر داره؟ ستاره داره؟
حالا شما فکر کن این هفت تا پسر رسماً خودشون ستاره‌ان.
الان می‌خواین بگین: «هاها، تازه فهمیدی؟» یا «چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است؟»
بله، بله، درسته. واقعاً چیزی که عیانه نیازی به تکرار نداره. اما اگه هرچقدر بگیم و باز هم کم باشه چی؟
می‌دونین؟ من اوایل نمی‌دونستم یه روزی این‌قدر زبونم درباره‌شون دراز بشه. آخه فکر می‌کردم دارم یه خلاف بزرگ می‌کنم، یه جنایت، یه کار زشت. نمی‌ذاشتم کسی ببینه یا چیزی بگه.
هرچند طول این دوره کوتاه بود، ولی خب دوران سختی بود.
حتی یادمه یه روز که می‌خواستم صبح زود بیدار شم برای کامبک، رفتم از مامانم اجازه گرفتم!
باورتون می‌شه؟ 😂
خب برگردیم به هفت ستاره‌ی زمینی‌مون.
فکر کنم دیگه بدونین درباره‌ی چه حسی و چه کسانی حرف می‌زنم.
اگر نه...
راهنمایی‌تون می‌کنم.
تا حالا با ناراحتیِ کسی که شما رو نمی‌شناسه ناراحت شدین؟
با خوشحالیش خوشحال شدین؟
توی یه رابطه‌ی دوطرفه بودین که اسم و جایگاه هر طرف کاملاً مشخص باشه؟
تا حالا شده بخواین همه‌ی زندگیتون رو بذارین تا یه نشونه یا هدیه از کسی دریافت کنین؟
و خیلی «تا حالا شده»های دیگه...
البته اشتباه نکنین. من درباره‌ی یه رابطه‌ی عاشقانه بین دو نفر صحبت نمی‌کنم.
من از محبت، عشق و دوستی بین هفت تا ستاره و میلیون‌ها نفر حرف می‌زنم.
امروز روز شروع اون دوستیه.
اون عشقه.
اون روزیه که اولین بار این ستاره‌ها شروع به درخشیدن کردن.
حیف نیست جشن نگیریم؟
یادم میاد اولین سالی که توی این روز احساس می‌کردم باید سنگ تموم بذارم، جلوی تلویزیون با دوستم نشسته بودم؛ اون مناظره‌ی انتخابات ریاست جمهوری رو می‌دید و من داشتم برای بی‌تی‌اس می‌مردم.
عه وا...
اسمشون رو گفتم که!
تک‌تک نام ببرم؟
به نظرم نیازی نیست.
البته دیگه نیازی هم به ادامه دادن این نوشته نیست.
اسمشون خودش تمام حرف‌های نگفته رو می‌زنه.
ممنون که خوندید.
و اگر این روز برای شما هم روز مهمیه، بهتون تبریک می‌گم.
و بیاین منتظر سال بعد بمونیم.
من برای این هفت تا پسر معمولی از کره‌ی جنوبی بیشتر از هر وقت دیگه‌ای هیجان‌زده‌ام.
شاید چون بعد از این همه مدت، بالاخره دوباره کنار هم ایستادن. شاید چون دلتنگی‌های دوران سربازی کم‌کم دارن جاشون رو به خاطره می‌دن.
هر دلیلی که داشته باشه، من خوشحالم .
خوشحالم که ستاره های زمینی مون هنوز توی زندگی من هم می‌درخشن.
و فکر می‌کنم امشب، آسمونِ ما یکم پرستاره‌تر از همیشه‌ست.💜
Tom's Gallery
Every life is different
ایوای اینطوری شدم
1
صبح🌤
Forwarded from "آبـان"
هیچوقت به این فکر کردین که شاید اون آدمایی که اتفاقی تو خیابون می‌بینیم
همون آدمایی باشن که بقیه منتظرن یبار دیگه ببیننشون:)
🌱diary
Photo
پاسخ منفی است.

یه داستان کوتاه، بامزه و جالب.

برای یک بار خوندن بامزه بود.

البته من به طور کلی خیلی علاقه‌مند به این سبک نیستم.

چه سبکی؟

راستش منو یکم یاد فیلم زیر نظر انداخت.
یکم شلوغ‌پلوغ، با اتفاق‌های بدِ پشت سر هم و تقریباً بدون وقفه، و یه پایانی که انگار در تلاشه تأثیرگذار باشه؛ در حالی که حداقل برای من خیلی این‌طور به نظر نرسید.

آره، خلاصه همین.

ولی با همه‌ی این‌ها از خوندنش لذت بردم.
سبک بود، راحت بود و به قول یکی از دوستان که همین‌جا نوشته بود:

«فوق‌العاده‌ست برای یه زنگ تفریح.»

۲۳ خرداد ۱۴۰۵
📚
1
بهترین حالت این است که مثل شوید باشید، نه مثل ریحان که عصبی‌ترین و متملق‌ترین سبزی است؛ و نه مثل گشنیز که یک دیوانه‌ی دعوایی است. شوید باشید. هیچ‌کس به شوید اهمیتی نمی‌دهد و یا بهتر بگوییم، هیچ‌کس به شوید اهمیت نمی‌داد... تا این‌که پای آن ماهی‌تابه به میان آمد. این‌جاست که به ماجرای اصلی می‌رسیم.

📖 فردریک بکمن - پاسخ منفی است
عشق این نیست که هرگز دعوا نکنید. عشق این است که همیشه آشتی کنید.

📖 فردریک بکمن - پاسخ منفی است
من هیچ‌وقت از اون آدم‌هایی نبودم که به محرم بی‌اعتقاد باشن.
اما راستش، کربلا برای من فقط یک واقعه‌ی تلخ تاریخی بود؛
اتفاقی که هزار و چند صد سال پیش افتاده.
گریه‌های آدم‌ها برای حسین بن علی را که می‌دیدم، اشک می‌ریختم،
اما فکر می‌کنم هیچ‌وقت به‌طور حقیقی درکش نکرده بودم.
هنوز هم نکردم.
اما حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم کربلا بیشتر شبیه یک معیاره.

کربلا اون لحظه‌ایه که حقیقت تنها می‌مونه.
اون لحظه‌ایه که خیلی چیزها واضحه،
اما خیلی‌ها ترجیح می‌دن چشم‌هاشون رو ببندن.
کربلا آدم‌هایی هستن که حق داشتن بمونن.
حق‌های ناحق‌شده‌ست.
خون‌های بی‌گناه ریخته‌شده‌ست.
قلب‌های داغ‌دیده‌ی مادران و پدرانه؛
در سکوت.
تهمت‌های نارواست.
بی‌حرمتی به خون‌های ریخته‌شده‌ست.

و شاید برای همینه که بعد از قرن‌ها هنوز برای حسین گریه می‌کنن.

امسال بیشتر از هر سال دیگه‌ای دلم می‌خواد دعا کنم.
نه برای اینکه کربلا رو بفهمم
فقط می‌خوام دعا کنم
امام حسین،به قول دوستم،
خودش بغلم کنه.🌿🖤

- تقریبا شب اول محرم ۱۴۰۵
3🕊1
🌱diary
عشق این نیست که هرگز دعوا نکنید. عشق این است که همیشه آشتی کنید. 📖 فردریک بکمن - پاسخ منفی است
هرگز از کسی نپرسیده «شام چی می‌خوری؟» و جواب شنیده باشد «هرچی!»؛ جمله‌ای که هرگز در تاریخ بشر از دهان کسی بیرون نیامده در حالی‌که واقعاً آماده باشد یکی از پانزده پیشنهادی را که به او داده می‌شود، بخورد.

📖 فردریک بکمن - پاسخ منفی است
یک نکته‌ی خنده‌دار در مورد افرادی که قوانین را دوست دارند این است که برایشان تنبیه کردنِ مجرم مهم‌تر از حلِ واقعیِ مشکل به نظر می‌رسد. و نکته‌ی خنده‌دارِ دیگر درباره‌ی کسانی که قوانین را می‌شکنند این است که وقتی یک نفرِ دیگر این کار را انجام داده باشد، برایشان راحت‌تر است که قوانین را زیر پا بگذارند.

📖 فردریک بکمن - پاسخ منفی است
🌱diary
Photo
یکم پیش یه ویدئو دیدم.
دختره می‌گفت وقتی اینترنت قطع بود، ته دلش با خودش می‌گفت:
«اوکی... حداقل دلیل حرف نزدنش قطع بودن اینترنته. ولی الان چی؟»
راستش شنیدنش یه سری خاطره از اون روزها رو برام زنده کرد.
ولی از زاویه‌ی دید من، بدترین بخش ماجرا اونجایی بود که به هر دری می‌زدم تا حداقل به یکی از اپ‌های داخلی وصل باشم؛ که اگر خواست بهم پیام بده، بتونه.
اما...
خب که چی؟
نمی‌دونم.
شاید مسئله اینه که این روزها وقتی به اون دوران فکر می‌کنم، حس می‌کنم روایت‌های خیلی بیشتری هست که باید شنیده بشن.
این‌قدر تجربه‌ها، داستان‌ها، نگاه‌ها و خاطره‌های مهم وجود داره که فعلاً دلم می‌خواد بیشتر گوش بدم تا حرف بزنم.
جدی می‌گم.
من حرف زدن رو دوست دارم، اما شنیدن رو بیشتر.
شنیدن داستان آدم‌ها.
روایت‌هاشون.
نگاهشون به اتفاقات.
طرز فکرشون.
نمی‌دونم چرا، ولی خوندن و شنیدن زندگی از چشم بقیه رو واقعاً دوست دارم.
شاید هم آدم‌هایی باشن که از زیستنشون خسته شده باشن،
چه برسه به اینکه بخوان دوباره روایتش کنن.
که خب حق دارن، واقعاً.
اما فکر نمی‌کنم توی این علاقه‌م به قصه‌های زیسته‌شده تنها باشم.
امیدوارم و درواقع آرزو میکنم هنوز آدم‌ها گاهی دلشون بخواد دنیا رو از نگاه همدیگه ببینن.
3