چون دارم با غم دوری تاج بینقص دستوپنجه نرم میکنم
و احتمالاً از هفتهی بعد جمعه و شنبهها دیگه یادشون هم نکنم…
میخوام اینجا یه کم زیاد دربارهشون بنویسم
و احتمالاً از هفتهی بعد جمعه و شنبهها دیگه یادشون هم نکنم…
میخوام اینجا یه کم زیاد دربارهشون بنویسم
🌱diary
Video
⭐🎬
تاج بینقص
واقعاً یکی از دوستداشتنیترین سریالهایی بود که توی ماههای اخیر دیدم و حقیقتاً مثل یه دوست خوب همراهم بود. هر هفته برای قسمت جدیدش لحظهشماری میکردم و بعضی قسمتها رو همون شب ریواچ میکردم؛ که خودش نشون میده چقدر دوستش داشتم.
درباره بازیگرا هم… واقعاً همگی فوقالعاده بودن. من جناب عالیجناب عزیزمون رو توی دونده دوستداشتنی خیلی دوست نداشتم، ولی اینجا کاملاً اسیرش شده بودم. آیو هم که دیگه واقعاً حرف نداشت. نخستوزیر، ملکه و حتی دستیارهاشون هم عالی بودن >>>>>
ایدهی سریال، یعنی تلفیق کره مدرن و چوسان، برای من تازه و خفن بود و واقعاً بهم چسبید. فقط هنوز نتونستم با ۱۲ قسمتی بودنش کنار بیام. حس میکنم جا داشت خیلی بیشتر به روابط و شخصیتها پرداخته بشه تا غم، عشق، خیانت و حتی منفور بودن کاراکترها عمیقتر به آدم منتقل بشه.
و همین جا اعلام میکنم که نقص هاشو و کم لطفی هاشونو گذاشتم پای اینکه میخواستن توی ۱۲ قسمت جمع شه.
از نظر بصری هم سطح خوبی داشت. استایل آیو خیلی به دلم ننشست و انگار یه تیکه از هتل دل لونا رو آورده بود اینجا که البته بد نبود اما خب قطعا جالب هم نیست
ولی استایل وونسوک واقعاً >>>>>
و در آخر
به طور کلی برای این سریال و کاپل هاش همیشه قلب قلبیم میمونمممم
فقط تف به هرچی سریال ۱۲ قسمتیه.
تاج بینقص
واقعاً یکی از دوستداشتنیترین سریالهایی بود که توی ماههای اخیر دیدم و حقیقتاً مثل یه دوست خوب همراهم بود. هر هفته برای قسمت جدیدش لحظهشماری میکردم و بعضی قسمتها رو همون شب ریواچ میکردم؛ که خودش نشون میده چقدر دوستش داشتم.
درباره بازیگرا هم… واقعاً همگی فوقالعاده بودن. من جناب عالیجناب عزیزمون رو توی دونده دوستداشتنی خیلی دوست نداشتم، ولی اینجا کاملاً اسیرش شده بودم. آیو هم که دیگه واقعاً حرف نداشت. نخستوزیر، ملکه و حتی دستیارهاشون هم عالی بودن >>>>>
ایدهی سریال، یعنی تلفیق کره مدرن و چوسان، برای من تازه و خفن بود و واقعاً بهم چسبید. فقط هنوز نتونستم با ۱۲ قسمتی بودنش کنار بیام. حس میکنم جا داشت خیلی بیشتر به روابط و شخصیتها پرداخته بشه تا غم، عشق، خیانت و حتی منفور بودن کاراکترها عمیقتر به آدم منتقل بشه.
و همین جا اعلام میکنم که نقص هاشو و کم لطفی هاشونو گذاشتم پای اینکه میخواستن توی ۱۲ قسمت جمع شه.
از نظر بصری هم سطح خوبی داشت. استایل آیو خیلی به دلم ننشست و انگار یه تیکه از هتل دل لونا رو آورده بود اینجا که البته بد نبود اما خب قطعا جالب هم نیست
ولی استایل وونسوک واقعاً >>>>>
و در آخر
به طور کلی برای این سریال و کاپل هاش همیشه قلب قلبیم میمونمممم
فقط تف به هرچی سریال ۱۲ قسمتیه.
🍓3
به لطف عزیزی و به لطف طاقچه
در اردیبهشتی که گذشت دوباره برگشتم به کتاب ها و خوشبختانه چندتایی خوندم
+ممنون از gpt جون
در اردیبهشتی که گذشت دوباره برگشتم به کتاب ها و خوشبختانه چندتایی خوندم
+ممنون از gpt جون
❤1
«ساکت کردنِ یک انسان،
برابر بود با سربهنیست کردنش تا ابد.
از اینرو،
تعریف کردنِ داستانها مهم بود.
همچنین حرف زدن با مردم،
حرف زدن دربارهی مردم،
و گوش دادن به مردمی که دربارهی دیگران حرف میزدند.
حتی صحبت کردن با مردهها،
اگر کمککننده بود.»
📖باجه تلفن میان دو دنیا
برابر بود با سربهنیست کردنش تا ابد.
از اینرو،
تعریف کردنِ داستانها مهم بود.
همچنین حرف زدن با مردم،
حرف زدن دربارهی مردم،
و گوش دادن به مردمی که دربارهی دیگران حرف میزدند.
حتی صحبت کردن با مردهها،
اگر کمککننده بود.»
📖باجه تلفن میان دو دنیا
«یویی به این درک رسید که همیشه در دلِ ناراحتی، شادی نهفته است و هر یک از ما در درون خود، از اثر انگشتانِ کسانی حفاظت میکنیم که چگونه عشق ورزیدن و چگونه به یک اندازه شاد و غمگین بودن را یادمان دادند؛
اثر انگشتانِ کسانی که برایمان توضیح دادند چگونه بین احساساتمان فرق قائل شویم و چگونه از آن منطقهی تداخل، یعنی جاهایی که باعث رنج کشیدنمان میشود، عبور کنیم؛ منطقهای که در عین حال باعث میشود متفاوت شویم. متفاوت و خاص.»
📖باجه تلفن میان دو دنیا
اثر انگشتانِ کسانی که برایمان توضیح دادند چگونه بین احساساتمان فرق قائل شویم و چگونه از آن منطقهی تداخل، یعنی جاهایی که باعث رنج کشیدنمان میشود، عبور کنیم؛ منطقهای که در عین حال باعث میشود متفاوت شویم. متفاوت و خاص.»
📖باجه تلفن میان دو دنیا
باجه تلفن میان دو دنیا
تموم شد.
کتابی نبود که خیلی بتونه منو به دنیای خودش ببره،
اما در کل بد هم نبود.
فکر میکنم باید یکم بهش زمان میدادی تا بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی.
البته این ارتباط برقرار کردن فقط به خود کتاب بستگی نداره؛
هوش و حواس و حالِ شخصی آدم هم خیلی توش دخیله.
برای همین من تقریباً یکسوم اول کتاب رو به زور و با خستهکنندهترین حالت ممکن خوندم،
اما بعدش کمکم همهچیز بهتر شد.
و دیالوگهای خفنی که داشت واقعاً قابل چشمپوشی نبودن.
همچنین میشد مواجهه با سوگ رو توی آدمهای مختلف دید،
و این برام جالب بود.
البته فقط سوگ نبود؛
احساسات ملموس زیاد دیگهای هم توی کتاب جریان داشتن که آدم میتونست بخونتشون و گاهی خودش رو جای کاراکترها بذاره.
اما چیزی که برای من از همه تازهتر بود، ایدهای بود که کتاب مطرح میکرد:
اینکه وقتی کسی رو دوست داریم، انگار بخشی از وجودمون رو پیشش میذاریم.
بعضی از این تکهها دوباره بهمون برمیگردن،
و بعضیها نه.
مثلاً آدم میتونه انگشت کوچیک دستش رو بسپره به همکلاسی دبستانش که کنارش مینشسته و شش سال بعد دوباره پسش بگیره.
یا کسی که کارمند بانکه، ستون فقراتش رو در اختیار کارش میذاره تا وقتی بازنشسته بشه.
یا مثلاً قلبش رو به پدرش میسپره،
و بعد از ازدواج مجددِ پدر، قلبش میشکنه و سالها طول میکشه تا دوباره اون رو پس بگیره.
و بعد از اون، دیگه چیزی به پدرش نمیده.
مثالهای زیاد و متنوعی توی کتاب وجود داشت،
و هر بار که به این ایده فکر میکنم، هم بامزه به نظر میرسه و هم کمی ترسناک.
و دربارهی خودم سؤالهای زیادی دارم:
الان قلبم دست کیه؟
یا چشمهام؟
یا گونههام؟
یا معدهم؟
یا خال کوچولوی روی انگشتم؟
و اگر چیزی رو به کسی دادم، هنوز دستشه یا پسش داده؟
و اگر پسش داده، امانتدار خوبی بوده؟
اصلاً درسته بنویسم «جنس فروختهشده پس گرفته نمیشود»؟
یا شاید بشه بعضی چیزها رو دوباره پس گرفت؟
یا حتی معاوضه کرد؟
و وقتی چیزی بهم برگردونده میشه،
میتونم دوباره اون رو به کسی دیگه بدم؟
و آیا حس قبلی رو خواهد داشت؟
اثرِ آدمی که دستش بوده روش میمونه؟
یا حتی اتفاقات هم بخشی از ما رو به گروگان میگیرن؟
و اصلاً این کار، گروگانگیریه؟
یا هدیه دادنه؟
و کلییی سؤال دیگه...
خوشحال میشم اگر یه روز بتونم جوابشون رو پیدا کنم.
و اگر هم پیدا نکنم،
تلاش میکنم حواسم رو جمع کنم که با انتخابهام دارم چه چیزی برای خودم نگه میدارم و چه چیزی رو گرو میزارم یا هدیه میدم.
و البته، مهمتر از هر چیزی،
اگر یه روز بچهای داشته باشم، دلم میخواد بهش یاد بدم این فرایند چطور عمل میکنه.
و همین.
چهارم خردادماه ۱۴۰۵
⭐📚
تموم شد.
کتابی نبود که خیلی بتونه منو به دنیای خودش ببره،
اما در کل بد هم نبود.
فکر میکنم باید یکم بهش زمان میدادی تا بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی.
البته این ارتباط برقرار کردن فقط به خود کتاب بستگی نداره؛
هوش و حواس و حالِ شخصی آدم هم خیلی توش دخیله.
برای همین من تقریباً یکسوم اول کتاب رو به زور و با خستهکنندهترین حالت ممکن خوندم،
اما بعدش کمکم همهچیز بهتر شد.
و دیالوگهای خفنی که داشت واقعاً قابل چشمپوشی نبودن.
همچنین میشد مواجهه با سوگ رو توی آدمهای مختلف دید،
و این برام جالب بود.
البته فقط سوگ نبود؛
احساسات ملموس زیاد دیگهای هم توی کتاب جریان داشتن که آدم میتونست بخونتشون و گاهی خودش رو جای کاراکترها بذاره.
اما چیزی که برای من از همه تازهتر بود، ایدهای بود که کتاب مطرح میکرد:
اینکه وقتی کسی رو دوست داریم، انگار بخشی از وجودمون رو پیشش میذاریم.
بعضی از این تکهها دوباره بهمون برمیگردن،
و بعضیها نه.
مثلاً آدم میتونه انگشت کوچیک دستش رو بسپره به همکلاسی دبستانش که کنارش مینشسته و شش سال بعد دوباره پسش بگیره.
یا کسی که کارمند بانکه، ستون فقراتش رو در اختیار کارش میذاره تا وقتی بازنشسته بشه.
یا مثلاً قلبش رو به پدرش میسپره،
و بعد از ازدواج مجددِ پدر، قلبش میشکنه و سالها طول میکشه تا دوباره اون رو پس بگیره.
و بعد از اون، دیگه چیزی به پدرش نمیده.
مثالهای زیاد و متنوعی توی کتاب وجود داشت،
و هر بار که به این ایده فکر میکنم، هم بامزه به نظر میرسه و هم کمی ترسناک.
و دربارهی خودم سؤالهای زیادی دارم:
الان قلبم دست کیه؟
یا چشمهام؟
یا گونههام؟
یا معدهم؟
یا خال کوچولوی روی انگشتم؟
و اگر چیزی رو به کسی دادم، هنوز دستشه یا پسش داده؟
و اگر پسش داده، امانتدار خوبی بوده؟
اصلاً درسته بنویسم «جنس فروختهشده پس گرفته نمیشود»؟
یا شاید بشه بعضی چیزها رو دوباره پس گرفت؟
یا حتی معاوضه کرد؟
و وقتی چیزی بهم برگردونده میشه،
میتونم دوباره اون رو به کسی دیگه بدم؟
و آیا حس قبلی رو خواهد داشت؟
اثرِ آدمی که دستش بوده روش میمونه؟
یا حتی اتفاقات هم بخشی از ما رو به گروگان میگیرن؟
و اصلاً این کار، گروگانگیریه؟
یا هدیه دادنه؟
و کلییی سؤال دیگه...
خوشحال میشم اگر یه روز بتونم جوابشون رو پیدا کنم.
و اگر هم پیدا نکنم،
تلاش میکنم حواسم رو جمع کنم که با انتخابهام دارم چه چیزی برای خودم نگه میدارم و چه چیزی رو گرو میزارم یا هدیه میدم.
و البته، مهمتر از هر چیزی،
اگر یه روز بچهای داشته باشم، دلم میخواد بهش یاد بدم این فرایند چطور عمل میکنه.
و همین.
چهارم خردادماه ۱۴۰۵
⭐📚
✍روز گذشته، پنجم خرداد ۱۴۰۵، میشه گفت کاملاً یهویی اینترنت بینالمللی وصل شد.
البته روند وصل شدنش و سرعتش همچنان کنده، ولی همین که هست باعث خوشحالی زیادیه.
اینکه دوستام دوباره برگشتن هم خیلی حس خوبیه.
من مقاومت زیادی میکردم در برابر دانلود کردن اینستاگرام و تلگرام.
البته تا یه سنی هم محدودیت داشتم.
بههرحال، اینکه الان فقط اینجاست که شبیه خونهست، خیلی حس عجیبی داره.
وقتی میگم «حس عجیب»، یعنی هم احساسات مثبت داره، هم منفی؛ که دربارهی هردوشون میشه خیلی حرف زد… ولی امشب ازشون عبور میکنم.
من امشب خوشحالم.
درسته که این مدت خودم به همه مدل اینترنت آزاد دسترسی داشتم،
اما چه فایده داره وقتی آدم تمام چیزهایی که ارتباط نزدیک و عمیقی باهاشون داشته رو یهو از دست میده؛
اونم نه توی اوضاع عادی.
از دست میده وقتی اطمینانی نیست که حتی وجود حقیقی اونها تا چند ساعت یا چند روز بعد در امان باقی بمونه.
من خیلی میترسم حتی چنین چیزایی رو به زبون بیارم،
اما فکر نمیکنم بتونم ازشون فرار کنم.
فکر میکنم به اینکه توی این یک سال و بخشی از سال بعدی که از خونه دور بودم، چقدر اتفاقات جورواجور افتاده.
این اتفاقات همیشه میافتاده؟
اگر خونه بودم چند درصد احساساتم شبیه الان بود؟
اتفاقاتی که هر بار ترس از دست دادن رو توی من بیشتر و بیشتر کرد.
عادلانهست؟
فکر نمیکنم.
اگر بود، من نباید موقع نوشتن و ابراز کردن خوشحالیم گریه میکردم.
گفتم خوشحالی…
اصلاً یادم رفته بود برای چی اینجام.
اینقدر حرفهای زیاد و بینهایتی برای زدن دارم که وقتی شروع میکنم، نمیدونم چطور باید دکمهی توقف رو پیدا کنم.
بههرحال، من خوشحالم،
و از هر مدل زندگی کردنی، با هر داستانی، توی هر بُعدی از این دنیا حمایت میکنم.
و به همهی آدمهایی که امروز برگشتن به خونه، از صمیم قلب خوشآمد میگم.
و امیدوارم روزی برسه که حداقل حق مالکیت ما نسبت به فضای مجازی و اینترنت بهمون برگرده.
و آها، در آخر…
من نسبت به خودم آدم معتقدیام ،
پس عید قربان رو هم بهتون تبریک میگم.
و دعا میکنم دلهامون اونقدر بزرگ باشه که هم عشق رو توی خودش جا بده، هم گذشت کردن رو.
البته روند وصل شدنش و سرعتش همچنان کنده، ولی همین که هست باعث خوشحالی زیادیه.
اینکه دوستام دوباره برگشتن هم خیلی حس خوبیه.
من مقاومت زیادی میکردم در برابر دانلود کردن اینستاگرام و تلگرام.
البته تا یه سنی هم محدودیت داشتم.
بههرحال، اینکه الان فقط اینجاست که شبیه خونهست، خیلی حس عجیبی داره.
وقتی میگم «حس عجیب»، یعنی هم احساسات مثبت داره، هم منفی؛ که دربارهی هردوشون میشه خیلی حرف زد… ولی امشب ازشون عبور میکنم.
من امشب خوشحالم.
درسته که این مدت خودم به همه مدل اینترنت آزاد دسترسی داشتم،
اما چه فایده داره وقتی آدم تمام چیزهایی که ارتباط نزدیک و عمیقی باهاشون داشته رو یهو از دست میده؛
اونم نه توی اوضاع عادی.
از دست میده وقتی اطمینانی نیست که حتی وجود حقیقی اونها تا چند ساعت یا چند روز بعد در امان باقی بمونه.
من خیلی میترسم حتی چنین چیزایی رو به زبون بیارم،
اما فکر نمیکنم بتونم ازشون فرار کنم.
فکر میکنم به اینکه توی این یک سال و بخشی از سال بعدی که از خونه دور بودم، چقدر اتفاقات جورواجور افتاده.
این اتفاقات همیشه میافتاده؟
اگر خونه بودم چند درصد احساساتم شبیه الان بود؟
اتفاقاتی که هر بار ترس از دست دادن رو توی من بیشتر و بیشتر کرد.
عادلانهست؟
فکر نمیکنم.
اگر بود، من نباید موقع نوشتن و ابراز کردن خوشحالیم گریه میکردم.
گفتم خوشحالی…
اصلاً یادم رفته بود برای چی اینجام.
اینقدر حرفهای زیاد و بینهایتی برای زدن دارم که وقتی شروع میکنم، نمیدونم چطور باید دکمهی توقف رو پیدا کنم.
بههرحال، من خوشحالم،
و از هر مدل زندگی کردنی، با هر داستانی، توی هر بُعدی از این دنیا حمایت میکنم.
و به همهی آدمهایی که امروز برگشتن به خونه، از صمیم قلب خوشآمد میگم.
و امیدوارم روزی برسه که حداقل حق مالکیت ما نسبت به فضای مجازی و اینترنت بهمون برگرده.
و آها، در آخر…
من نسبت به خودم آدم معتقدیام ،
پس عید قربان رو هم بهتون تبریک میگم.
و دعا میکنم دلهامون اونقدر بزرگ باشه که هم عشق رو توی خودش جا بده، هم گذشت کردن رو.
❤3