Forwarded from 𝖲𝗎𝗇𝗇𝗒 𝖽𝗂𝖺𝗋𝗂𝖾𝗌 ִֶָ
آدمها، رابطهها و حتی خاطرهها ممکنه فردا دیگه نباشن؛ برای همین باید قدرشون رو دونست.»
__ In Your Radiant Season
__ In Your Radiant Season
Forwarded from اینجا درختی میرویَد.
خداجون، دیگه نمیترسم. دیگه قرار نیست شب تا صبح رو گریه کنم. دیگه نمیخوام توی ترسهام غرق بشم. واقعاً نمیخوام. پس میشه تو بجای من مراقب ترسهام باشی؟ از آدمهای عزیزِ زندگیم مواظبت کنی و نذاری یه تارِ مو از سرشون کم بشه؟ میشه نور بشی توی آسمون و نذاری بیشتر از این غرق تاریکی بشیم؟ میشه دستامون رو بگیری و اجازه ندی که دیگه سرمای روزگار به تنمون بشینه؟ من نمیخوام آدمبرفی بشیم. میخواستم سبز بشیم. هنوزم میخوام. میشه به آرزوهامون نگاه کنی و یه زِره بهمون بدی؟ ما همه میخوایم دوام بیاریم. ادامه بدیم. ما همه میخوایم بخندیم. زندگی کنیم. زنده باشیم. خودت که خواستههامون رو بهتر از همه میدونی! ـ راستش حالا امیدمون فقط به تو هست و اندک تلاشی که از خودمون برمیآد. پس خداجون، تو رو خدا ما آدمها رو تنها نذاریها. لطفاً.
خرداد ۱۴۰۵ | رها ـ نامهای به خدا
خرداد ۱۴۰۵ | رها ـ نامهای به خدا
❤2🍓1
🌱diary
همین افکار یکسان. دلیلش هم این است که هیچکس "یکی" نیست، بلکه "یکی از" است. ما آنقدر شبیهیم... 📖 یوگنی زامیاتین - ما
آیا باور دارید که روزی خواهید مرد؟ بله، انسان موجودی فانی است، من انسانم: در نتیجه... نه، نشد: میدانم که آن را بَرید. سؤال من این است: آیا با تمام وجود آن را باور کردهاید؟ نه با عقل، بلکه با جسمتان احساس کردهاید که روزی همین انگشتهایی که این صفحهٔ کاغذ را نگه داشتهاند زرد و سرد خواهند شد؟... نه، البته که باور ندارید؛ درست به همین دلیل است که تابهحال خودتان را از طبقهٔ دهم به خیابان نینداختهاید؛ به همین دلیل است که هنوز غذا میخورید، صفحههای کتاب را ورق میزنید، صورتتان را اصلاح میکنید، لبخند میزنید، مینویسید...
📖 یوگنی زامیاتین - ما
به ماشینی شبیبهم که با سرعتی سرسامآور در حال چرخش است؛ یاتاقانها داغ شدهاند و شاید دقیقهای دیگر فلزِ مذاب شروع به چکیدن کند و همهچیز به هیچ بدل شود.
📖 یوگنی زامیاتین - ما
من از مه بیزارم. از مه میترسم."
"این یعنی که عاشق مهی. ازش میترسی چون از تو قویتر است، متنفری چون میترسی، عاشقش هستی چون نمیتوانی بر آن چیره بشوی. آخر فقط میشود به شکستناپذیرها عشق ورزید."
"این یعنی که عاشق مهی. ازش میترسی چون از تو قویتر است، متنفری چون میترسی، عاشقش هستی چون نمیتوانی بر آن چیره بشوی. آخر فقط میشود به شکستناپذیرها عشق ورزید."
📖 یوگنی زامیاتین - ما
صبحِ سردِ کوهستان
بزن روی ستارهها و ببین شانست تو رو به کدوم پلیلیست میبره🎶:
ایوای دوباره که شانسم رو دارم اینجا امتحان میکنم و به طرز عجیبی هردو یک پلی لیست اومددددد براااممم
از دفعه ی قبلی هنوز فرصت نکرده بودم گوش بدم
اما حالا انگار گوش دادن هرچه سریعتر به این پلی لیست واجبههه
از دفعه ی قبلی هنوز فرصت نکرده بودم گوش بدم
اما حالا انگار گوش دادن هرچه سریعتر به این پلی لیست واجبههه
Forwarded from صبحِ سردِ کوهستان
❤2
چایی هلو؟ دمنوش هلو؟
اسمش هرچی که هست حالا
امتحانش کردم.☕️🍑
نتیجه تحقیقات:
سنایچ داغ 😂
احتمالاً سردش بهتر باشه.
اگر امتحانش کردم حتماً اینجا راجبش مینویسم.
فقط اینکه صبح یا ناشتا سراغش نرین...
فشارم افتاد 🦦
اسمش هرچی که هست حالا
امتحانش کردم.☕️🍑
نتیجه تحقیقات:
سنایچ داغ 😂
احتمالاً سردش بهتر باشه.
اگر امتحانش کردم حتماً اینجا راجبش مینویسم.
فقط اینکه صبح یا ناشتا سراغش نرین...
فشارم افتاد 🦦
😁2🌚2
🌱diary
من از مه بیزارم. از مه میترسم." "این یعنی که عاشق مهی. ازش میترسی چون از تو قویتر است، متنفری چون میترسی، عاشقش هستی چون نمیتوانی بر آن چیره بشوی. آخر فقط میشود به شکستناپذیرها عشق ورزید." 📖 یوگنی زامیاتین - ما
ما" فعلاً میدانیم که آخرین عدد وجود ندارد. شاید فراموش کنیم. نه، دقیقتر بگویم، وقتی پیر شدیم، همانطور که هر موجودی عاقبت پیر میشود، حتماً فراموش میکنیم. آنموقع ما هم بهناچار به زمین میافتیم، همانطور که برگهای پاییزی از درختها میریزند.
📖 یوگنی زامیاتین - ما
برگی که با ضربهٔ غیرمنتظرهٔ باد از درخت کنده میشود مطیعانه میافتد روی زمین، ولی در مسیرش میچرخد و به هر شاخهٔ آشنا و نهال و تکهآی چنگ میاندازد: این حکایت من بود که به گوی سرهای خاموش، به یخ شفاف دیوارها و نوک آبی برج خازن که به ابرها خلیده بود، چنگ میانداختم.
📖 یوگنی زامیاتین - ما
چرا فکر میکنی که حماقت بد است؟ اگر از حماقتِ انسان، مثل خِردش، قرنها مراقبت میکردند و پرورشش میدادند، شاید از آن هم چیزِ بینهایت ارزشمندی به دست میآمد.
📖 یوگنی زامیاتین - ما
از روز اولی که اینجام میخوام بیام دربارهی «دشمن سلطنتی من» حرف بزنم، ولی اینقدرررر 😭اینطوریم براشون که میمونم
از کجا شروع کنم؟
دربارهی چی بگم؟
اصلاً کدوم قسمت رو تعریف کنم؟
ولی الان اینجام به مناسبت
اینکه امروز تولد هونامجونههههه 🎂
البته بنده هم با تشکر از شخصی که ادعا میکنه نامجون جزو شوهریهاش شده، متوجه این موضوع شدم 😭🤝
⏳🎬
از کجا شروع کنم؟
دربارهی چی بگم؟
اصلاً کدوم قسمت رو تعریف کنم؟
ولی الان اینجام به مناسبت
اینکه امروز تولد هونامجونههههه 🎂
البته بنده هم با تشکر از شخصی که ادعا میکنه نامجون جزو شوهریهاش شده، متوجه این موضوع شدم 😭🤝
⏳🎬
🤝1