🌱diary
75 subscribers
209 photos
62 videos
17 links
Download Telegram
Forwarded from شهری از نور ستاره ها (ستاره)
مِراکی ( Meraki / μερακι ) : انجام کاری با عشق، وقت، خلاقیت و ذوق؛ وقتی روحت و بخشی از وجودت را برای انجام دادن کاری می‌گذاری.
Forwarded from ریحانه
و تو تا اینجای کار، مراکی ترین آدمی هستی که دیدممممممم..
ریحانه
و تو تا اینجای کار، مراکی ترین آدمی هستی که دیدممممممم..
✍وقتی معنی کلمه «مِراکی» رو خوندم، بغض کردم.

انگار با کلمه‌ای روبه‌رو شده بودم که شبیه یک رؤیا بود؛ درواقع هنوز هم هست.
انجام دادن کارها با عشق، با ذوق، با حوصله... تصور اینکه بخشی از روح آدم در چیزی که می‌سازه، می‌نویسه، می‌پزه یا خلق می‌کنه جا بمونه، حتی در ساده‌ترین کارهای روزمره، برای من خیلی جادویی و دوست‌داشتنیه.
دلم می‌خواد چه در زندگی شخصی و چه در مسیر کار و حرفه‌ایم با همین روحیه زندگی کنم. نه به این خاطر که همه چیز کامل باشه، نه به این خاطر که آدم سخت‌گیری باشم. اتفاقاً فکر می‌کنم مِراکی ربطی به کمال‌گرایی نداره. بیشتر شبیه اینه که هر کاری رو با عشق، توجه و حضور قلب انجام بدی.
دلم می‌خواد اگر روزی سفره‌ای پهن کردم، با عشق و سلیقه باشه. اگر کیکی پختم، برای تزئینش وقت بذارم. اگر از کسی پذیرایی کردم یا هدیه‌ای خریدم، فقط انجام یک وظیفه نباشه، بلکه مهر و توجهی باشه که خودش رو در جزئیات نشون می‌ده.
دلم می‌خواد وقتی نامه‌ای، داستانی یا حتی یک پیام کوچیک می‌نویسم، به اندازه‌ای براش وقت بذارم که دقیقاً همون حسی رو منتقل کنه که در دلمه. وقتی برای کسی چای می‌ریزم، یادم بمونه چطور دوستش داره. وقتی عکس‌ها رو مرتب می‌کنم، پر از خاطره و یادگاری باشن. وقتی درس می‌خونم، فقط برای نتیجه نباشه، بلکه از خودِ یاد گرفتن لذت ببرم. وقتی موسیقی گوش می‌دم، واقعاً بهش گوش بدم. حتی وقتی با خدا حرف می‌زنم، با تمام قلبم این کار رو انجام بدم.
و هزاران چیز ریز و درشت دیگه؛ با اهمیت‌های کم و زیاد.

اما جالب‌تر از همه اینه که دوست عزیزم این کلمه‌ی رؤیایی رو به من نسبت داده.
وقتی نوشته‌اش رو خوندم، اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود:
«واقعاً؟ یعنی این منم؟ یعنی از نگاه کسی که من رو می‌شناسه، همچین آدمی به نظر میام؟»
و فکر کردن به این موضوع قلبم رو غرق شادی می‌کنه.

و از سوپرگرل جونی واقعا واقعا ممنونم؛ چون یکی از عمیق‌ترین چیزهایی را که همیشه درباره‌اش آرزو کرده‌ام و دوستش داشتم رو توی من دید.
البته آرزوی مِراکی زندگی کردن فقط مربوط به امروز یا این لحظه نیست. من و دوستم مدت‌هاست درباره چنین زندگی‌ای حرف می‌زنیم، براش رؤیاپردازی می‌کنیم و دوستش داریم.

و حالا در آخر، مهم‌ترین چیزی که از خدا می‌خوام اینه:
اگر واقعاً اثری از مِراکی بودن در وجود من هست، هر روز پررنگ‌تر و قوی‌ترش کن. کمکم کن در شلوغی زندگی، در گذر زمان، اون رو از دست ندم. و اگر روزی واقعاً و کاملا به آدمی تبدیل شدم که بخشی از روحش رو با عشق در کارها، آدم‌ها و لحظه‌های زندگی جا می‌ذاره، کمکم کن این ویژگی رو برای همیشه در وجودم حفظ کنم.
🫪
🌱diary
🫪
محتوا:
ممنون برای تلاش های بی وقفه تون واسه ثبت نام اما درخواست شما به دلیل سنتون قابل قبول نیست
و رد شدید‌.
😁1
👵🏼
❤2
🌱diary
Photo
نمی‌دونم اسمش چیه… فقط می‌دونم به نور نزدیک‌تره.
🌱diary
Mohammad Esfahani – Ali ey Homay-e-Rahmat
✍این شعر برای من خیلی پررنگه…
مخصوصاً حالا که یادآور عزیزیه که امسال دومین عید غدیریه که جای خالیش حس میشه.
هر بار این شعر رو می‌شنوم، چیزی توی دلم زنده میشه؛
هم دلتنگ میشم
هم یادم میاد از کجا اومدم
و به چی باید افتخار کنم.

عید غدیر مبارک 🤍
خدایا، در پناه امیرالمؤمنین
هوای دل‌هامون رو داشته باش و حقانیت رو به دنیامون برگردون✨
❤2
🌱diary
Photo
✍اینجا فصل زدن و هرس کردن چمن‌ها رسیده.

یه بوی عجیبی توی هوا پیچیده؛
بوی بچگی‌هامو میده.
بوی کندن، هم زدن، نرم کردن و له کردن برگ درخت‌ها توی خاله‌بازی‌های بچگی.
باهاشون چی درست می‌کردیم؟
آش؟ قرمه‌سبزی؟ کوکو؟
یا شاید یه غذای بی‌نام‌ونشون.
شاید هم از برگ‌ها به عنوان نون استفاده می‌کردیم؛
نونی که بشه ریزش کرد توی آبگوشت،
یا وقتی خواستی بادمجون رو غیررسمی بخوری.
شاید هم قروتی.
البته اشکنه هم خیلی مزه میده، ولی برای فِله نه.
مطمئنم اگر توی بازی هم فِله خوردن به ذهنمون می‌رسید، باز من فقط با شکر خالی می‌خوردم.
توی اون حیاط‌بازی بزرگ، شاتوت‌ها هم می‌تونستن بخشی از غذا باشن.
لقمه گرفتن شاتوت با برگ انگور...
شاهکار نیست؟
چقدر دلم برای شاتوت تنگ شده.
اصلاً برای توت.
پارسال خوردم؟
یادم نیست.
امسال می‌تونم بخورم؟
مطمئن نیستم.
فقط می‌دونم خیلی دلم براش تنگ شده.
هم برای شاتوت‌های حیاط‌بازی بزرگمون،
هم برای توت و شاتوت‌های مسیر مدرسه.
روزهای امتحان، با چه جدیتی دنبال چندتا رسیده می‌گشتیم.
یادم میاد یه بار هم جمعشون کردیم و روی بستنی ریختیم.
با کی؟
با بانویی که مثل ماهه.
حالا که حرف بستنی شد...
بستنی چی بود؟
بستنی قیفی!
باورتون میشه؟
یکی از بهترین مدل‌هاش.
اونم وقتی که جلوی قنادی نشسته بودیم،
بستنی‌هامون دستمون بود
و منتظر اتوبوس بودیم.
تازه نون خامه‌ای هم داشتیم.
چه روزهای اعیونی و گرونی.
یادشون بخیر.
❤3
🌱diary
Video
Filing for Love

اول از همه شخصیت‌ها… راستش چیزی که برام توی این سریال خیلی جالب بود، خودِ کاراکترها و رشدشون بود. این حس رو داشتم که کم‌کم دارن تغییر می‌کنن و جلو چشمم شکل می‌گیرن، نه اینکه از اول تا آخر همون آدم ثابت بمونن.

شخصیت زن یه آدم جدی، باهوش و مستقل بود که گذشته و علایقش نسبتا معمولی نبود و همین باعث می‌شد کاراکترش یه بعد دیگه هم پیدا کنه. یه جورایی مجبورت می‌کرد بیشتر بهش فکر کنی. مثلاً اون بخش که به عنوان مدل برای نقاشی حضور پیدا می‌کرد… تصورش کنین؟
خفن بود واقعاً و هم جدید بود، هم یه جور خاص بودن بهش می‌داد که کمتر توی کیدراماها می‌بینیم.

شخصیت مرد هم از اون مردهای همیشگی که من معمولاً جذبشون می‌شم نبود؛ نه خشک بود، نه یخ، نه بیش از حد کنترل‌شده. خیلی راحت، گرم، احساسی و حتی یه جاهایی لوس البته نه اونقدر که رو اعصاب باشه. فکر کنم هرچی جلوتر می‌رم، دارم با این مدل شخصیت‌ها یه رابطه عمیق‌تری می‌گیرم، چون خیلی انسانی‌تر و دوست‌داشتنی‌تر به نظر میان.
یه چیز جالب دیگه هم این بود که با وجود اینکه بین چندتا خانم بزرگ شده بود و یجورایی روحیات لطیف تری داشت بازم انگار خیلی خوب بلد بود رگ خواب اون رئیس جدی و یه‌جورایی بی‌خیال رو دستش بگیره.

خود کلیت داستان هم با اینکه خیلی راحت می‌تونست بره سمت کلیشه‌های تکراری، انگار عمداً نرفته بود. فقط یه اشاره کوچیک بهشون زده بود. نه عشق بچگی داشتیم، نه بیماری ناگهانی، نه سوءتفاهم‌های کش‌دار، نه جدایی اجباری. همه‌چیز ساده، تمیز و سر راست جلو رفت.

یه چیز خیلی جالب دیگه هم پرونده‌های حسابرسی بود. درواقع فقط عدد و رقم نبود؛ بیشتر نشون می‌داد پشت اون فضای رسمی شرکت‌ها چه فسادها و رابطه‌های پیچیده‌ای میتونه وجود داشته باشه که معمولاً دیده نمی‌شن، ولی هستن. و گاهی تاثیراتشون خیلی بزرگ‌تر از چیزی‌عه که فکر می‌کنیم، حتی بیشتر از جنبه مالی.

و در آخر، چیزی که خیلی برام مهم بود اینه که سریال کاملاً رئال به نظر می‌رسید.
پایانش هم منطقی و قابل قبول بود، دقیقاً همون‌طوری که انگار واقعاً این دو نفر می‌تونستن توی دنیای خودشون بهش برسن. هیچ زور زدنی هم برای شوکه کردن مخاطب وجود نداشت، و همین باعث شد پایانش برام رضایت‌بخش‌ باشه ‌.
و خاطره ی خوبی برام بسازن.
هرچند هنوزم معتقدم ۱۲ قسمت خیلی کمه و باعث میشه درست و حسابی به داستان هایی که استارت ش رو میزنن نتونن بپردازند و حیف ش میکنن.

⭐🎬
❤1