امروز بازم یکی دیگه از هنرهامو رو کردم 👩🍳
و تیرامیسو درست کردم 🍰
تعریف از خود نباشه ولی،
هرکی دستپخت منو خورده باشه میدونه چه چیزی رو از دست داده 💅
میتونین تأیید کنین عزیزانم 🔪😂
و البته چیزی که خوشمزهترش کرد،
نامهربونهی فتانه بود
و چندتا قرِ اساسی 😌💃
و تیرامیسو درست کردم 🍰
تعریف از خود نباشه ولی،
هرکی دستپخت منو خورده باشه میدونه چه چیزی رو از دست داده 💅
میتونین تأیید کنین عزیزانم 🔪😂
و البته چیزی که خوشمزهترش کرد،
نامهربونهی فتانه بود
و چندتا قرِ اساسی 😌💃
❤2
🌱diary
هرکی دستپخت منو خورده باشه میدونه چه چیزی رو از دست داده 💅
اگرم نخوردید که خب
دعا میکنم روزی این سعادت نصیبتون بشه🫱🏽🫲🏼✨
دعا میکنم روزی این سعادت نصیبتون بشه🫱🏽🫲🏼✨
Querencia🍷
حلالت نمیکنم اگر برای من درست نکنی عاسیسم💘
برنامهی کاریمو حتماً یه نگاهی میندازم
ولی قول نمیدم...
بههرحال دیگه بیزی بیزی
😂😂😂
ولی قول نمیدم...
بههرحال دیگه بیزی بیزی
😂😂😂
🌱diary
اما بعد تصمیم گرفتم چیزی را خط نزنم. بگذار یادداشتهای من، مثل لرزهنگاری بسیار حساس، منحنیِ ناچیزترین ارتعاشات مغزم را هم ثبت کنند: آخر بعضی وقتها همین ارتعاشات نقش هشدار را دارند... 📖 یوگنی زامیاتین - ما
کل زندگی با همهی پیچیدگی و زیباییاش برای ابد در قالب سکههای طلایی سخن ضرب شده است...
📖 یوگنی زامیاتین - ما
📖 یوگنی زامیاتین - ما
همین افکار یکسان. دلیلش هم این است که هیچکس "یکی" نیست، بلکه "یکی از" است. ما آنقدر شبیهیم...
📖 یوگنی زامیاتین - ما
📖 یوگنی زامیاتین - ما
❤2
Forwarded from شهری از نور ستاره ها (ستاره)
مِراکی ( Meraki / μερακι ) : انجام کاری با عشق، وقت، خلاقیت و ذوق؛ وقتی روحت و بخشی از وجودت را برای انجام دادن کاری میگذاری.
ریحانه
و تو تا اینجای کار، مراکی ترین آدمی هستی که دیدممممممم..
✍وقتی معنی کلمه «مِراکی» رو خوندم، بغض کردم.
انگار با کلمهای روبهرو شده بودم که شبیه یک رؤیا بود؛ درواقع هنوز هم هست.
انجام دادن کارها با عشق، با ذوق، با حوصله... تصور اینکه بخشی از روح آدم در چیزی که میسازه، مینویسه، میپزه یا خلق میکنه جا بمونه، حتی در سادهترین کارهای روزمره، برای من خیلی جادویی و دوستداشتنیه.
دلم میخواد چه در زندگی شخصی و چه در مسیر کار و حرفهایم با همین روحیه زندگی کنم. نه به این خاطر که همه چیز کامل باشه، نه به این خاطر که آدم سختگیری باشم. اتفاقاً فکر میکنم مِراکی ربطی به کمالگرایی نداره. بیشتر شبیه اینه که هر کاری رو با عشق، توجه و حضور قلب انجام بدی.
دلم میخواد اگر روزی سفرهای پهن کردم، با عشق و سلیقه باشه. اگر کیکی پختم، برای تزئینش وقت بذارم. اگر از کسی پذیرایی کردم یا هدیهای خریدم، فقط انجام یک وظیفه نباشه، بلکه مهر و توجهی باشه که خودش رو در جزئیات نشون میده.
دلم میخواد وقتی نامهای، داستانی یا حتی یک پیام کوچیک مینویسم، به اندازهای براش وقت بذارم که دقیقاً همون حسی رو منتقل کنه که در دلمه. وقتی برای کسی چای میریزم، یادم بمونه چطور دوستش داره. وقتی عکسها رو مرتب میکنم، پر از خاطره و یادگاری باشن. وقتی درس میخونم، فقط برای نتیجه نباشه، بلکه از خودِ یاد گرفتن لذت ببرم. وقتی موسیقی گوش میدم، واقعاً بهش گوش بدم. حتی وقتی با خدا حرف میزنم، با تمام قلبم این کار رو انجام بدم.
و هزاران چیز ریز و درشت دیگه؛ با اهمیتهای کم و زیاد.
اما جالبتر از همه اینه که دوست عزیزم این کلمهی رؤیایی رو به من نسبت داده.
وقتی نوشتهاش رو خوندم، اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود:
«واقعاً؟ یعنی این منم؟ یعنی از نگاه کسی که من رو میشناسه، همچین آدمی به نظر میام؟»
و فکر کردن به این موضوع قلبم رو غرق شادی میکنه.
و از سوپرگرل جونی واقعا واقعا ممنونم؛ چون یکی از عمیقترین چیزهایی را که همیشه دربارهاش آرزو کردهام و دوستش داشتم رو توی من دید.
البته آرزوی مِراکی زندگی کردن فقط مربوط به امروز یا این لحظه نیست. من و دوستم مدتهاست درباره چنین زندگیای حرف میزنیم، براش رؤیاپردازی میکنیم و دوستش داریم.
و حالا در آخر، مهمترین چیزی که از خدا میخوام اینه:
اگر واقعاً اثری از مِراکی بودن در وجود من هست، هر روز پررنگتر و قویترش کن. کمکم کن در شلوغی زندگی، در گذر زمان، اون رو از دست ندم. و اگر روزی واقعاً و کاملا به آدمی تبدیل شدم که بخشی از روحش رو با عشق در کارها، آدمها و لحظههای زندگی جا میذاره، کمکم کن این ویژگی رو برای همیشه در وجودم حفظ کنم.
انگار با کلمهای روبهرو شده بودم که شبیه یک رؤیا بود؛ درواقع هنوز هم هست.
انجام دادن کارها با عشق، با ذوق، با حوصله... تصور اینکه بخشی از روح آدم در چیزی که میسازه، مینویسه، میپزه یا خلق میکنه جا بمونه، حتی در سادهترین کارهای روزمره، برای من خیلی جادویی و دوستداشتنیه.
دلم میخواد چه در زندگی شخصی و چه در مسیر کار و حرفهایم با همین روحیه زندگی کنم. نه به این خاطر که همه چیز کامل باشه، نه به این خاطر که آدم سختگیری باشم. اتفاقاً فکر میکنم مِراکی ربطی به کمالگرایی نداره. بیشتر شبیه اینه که هر کاری رو با عشق، توجه و حضور قلب انجام بدی.
دلم میخواد اگر روزی سفرهای پهن کردم، با عشق و سلیقه باشه. اگر کیکی پختم، برای تزئینش وقت بذارم. اگر از کسی پذیرایی کردم یا هدیهای خریدم، فقط انجام یک وظیفه نباشه، بلکه مهر و توجهی باشه که خودش رو در جزئیات نشون میده.
دلم میخواد وقتی نامهای، داستانی یا حتی یک پیام کوچیک مینویسم، به اندازهای براش وقت بذارم که دقیقاً همون حسی رو منتقل کنه که در دلمه. وقتی برای کسی چای میریزم، یادم بمونه چطور دوستش داره. وقتی عکسها رو مرتب میکنم، پر از خاطره و یادگاری باشن. وقتی درس میخونم، فقط برای نتیجه نباشه، بلکه از خودِ یاد گرفتن لذت ببرم. وقتی موسیقی گوش میدم، واقعاً بهش گوش بدم. حتی وقتی با خدا حرف میزنم، با تمام قلبم این کار رو انجام بدم.
و هزاران چیز ریز و درشت دیگه؛ با اهمیتهای کم و زیاد.
اما جالبتر از همه اینه که دوست عزیزم این کلمهی رؤیایی رو به من نسبت داده.
وقتی نوشتهاش رو خوندم، اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود:
«واقعاً؟ یعنی این منم؟ یعنی از نگاه کسی که من رو میشناسه، همچین آدمی به نظر میام؟»
و فکر کردن به این موضوع قلبم رو غرق شادی میکنه.
و از سوپرگرل جونی واقعا واقعا ممنونم؛ چون یکی از عمیقترین چیزهایی را که همیشه دربارهاش آرزو کردهام و دوستش داشتم رو توی من دید.
البته آرزوی مِراکی زندگی کردن فقط مربوط به امروز یا این لحظه نیست. من و دوستم مدتهاست درباره چنین زندگیای حرف میزنیم، براش رؤیاپردازی میکنیم و دوستش داریم.
و حالا در آخر، مهمترین چیزی که از خدا میخوام اینه:
اگر واقعاً اثری از مِراکی بودن در وجود من هست، هر روز پررنگتر و قویترش کن. کمکم کن در شلوغی زندگی، در گذر زمان، اون رو از دست ندم. و اگر روزی واقعاً و کاملا به آدمی تبدیل شدم که بخشی از روحش رو با عشق در کارها، آدمها و لحظههای زندگی جا میذاره، کمکم کن این ویژگی رو برای همیشه در وجودم حفظ کنم.