این کاربر بین "همه چی بالاخره درست میشه" و "دیگه هرچی هم بشه مهم نیست" گیر افتاده.
بعضی وقتا هم این کاربر بهت نمیگه دوستت داره ولی آهنگای مورد علاقشو برات میفرسته.
این کاربر دلش یه زندگی آروم میخواد؛ عصرای پاییزی، چای گرم، کتابای نیمهخونده و ذهنی که بالاخره برای چند ساعت دست از سرش برداره.
این کاربر گاهی نمیدونه دقیقاً چه حسی داره؛ نه اتفاق خاصی افتاده، نه همهچیز خوبه.
فقط یه چیزی سر جاش نیست.
فقط یه چیزی سر جاش نیست.
این کاربر گاهی آرزو میکنه آدمای اطرافش میتونستن افکارشو بخونن، چون خسته شده از توضیح دادن؛ گاهی هم خوشحاله که بعضی چیزا فقط توی ذهن خودش باقی میمونن.
این کاربر وقتی یکی میپرسه «به چی فکر میکنی؟» خودش هم نمیدونه از کدوم یکی از هزارتا فکرش شروع کنه.
این کاربر از لحاظ روحی به یه پتوی گرم، یه لیوان چایی، سریالِ موردعلاقهش و چند روز دور بودن از تمام مسئولیتهای دنیا نیاز داره.
این کاربر هر شب تصمیم میگیره از فردا زندگیشو جمعوجور کنه، ولی متأسفانه فردا هنوز با این تصمیم موافقت نکرده.
این کاربر از آدمایی خوشش میاد که میتونن باهاش درباره همهچیز حرف بزنن؛ از جدیترین مشکلات زندگی تا احمقانهترین اتفاقی که امروز افتاده.
این کاربر بعضی وقتا دلش میخواد افکارشو روی کاغذ بنویسه، ولی وقتی شروع میکنه، میفهمه حتی خودش هم نمیدونه از کجا باید شروع کنه.
این کاربر دلش یه خونهی کوچیک و دنج میخواد، پر از کتاب و گلدون، با یه پنجرهی بزرگ که بشه روزای بارونی کنارش نشست و چای خورد.
این کاربر گاهی فقط میخواد کسی براش آهنگ بفرسته و بگه «این منو یاد تو انداخت».
این کاربر هر شب تصمیم میگیره زود بخوابه ولی متاسفانه هر شب به تصمیمش خیانت میکنه.
این کاربر بعضی وقتا حس میکنه همه دارن جلو میرن و فقط خودش هنوز داره سعی میکنه بفهمه اصلاً کجا ایستاده.
این کاربر از آدمایی که بعد از ناراحت کردنش، بهجای عذرخواهی درباره واکنشش بحث میکنن، واقعاً خستهست.