این کاربر دیگه برای بعضی رفتارا ناراحت نمیشه، فقط توی ذهنش یه نفر دیگه رو از لیست آدمای مهم حذف میکنه.
هیچکس ندید که این کاربر چند بار خودش و جمع کرد ، لبخند زد ، و گفت: «خوبم...» فقط برای اینکه بار غمش روی دوش کس دیگه ای نیفته.
این کاربر خوابش نمیبره چون مغزش معتقده ساعت ۲ شب بهترین زمان برای یادآوری تمام اشتباهات زندگیه.
این کاربر الان نیاز داره سرشو تکیه بده به شونه اونی که دوسش داره و غروب آفتاب رو تماشا کنه. ( کجایی پس ؟ )
این کاربر میتونه سرحال و خوشحال و پر از انرژی باشه و همزمان به اینکه چرا زندست و کاش هیچوقت به دنیا نمی اومد فکر کنه.
عوض کردن شهر یا کشور هم نمیتونه منو نجات بده، در اصل این کاربر نیاز داره به عوض کردن سیاره با موجودات جدید.
این کاربر فهمید سکوت همیشه از بیتفاوتی نمیاد؛ گاهی آدم انقدر حرف برای گفتن داره که نمیدونه از کدوم شروع کنه پس ترجیح میده چیزی نگه، حتی اگر هم بتونه بیان کنه مگه میتونن تفاوتی ایجاد کنن ؟