این کاربر بیشتر از اینکه از رفتن آدما ناراحت شه، از تغییر کردنشون ناراحت میشه.
این کاربر بعضی پیامها رو بارها مینویسه و پاک میکنه، چون هیچ جملهای کافی به نظر نمیرسه.
این کاربر هر شب به خودش قول میده که فردا همهچیزو درست میکنه...
اما هر صبح، همون خستگی زودتر از خودش بیدار میشه.
اما هر صبح، همون خستگی زودتر از خودش بیدار میشه.
گاهی دلت نمیخواد با کسی حرف بزنی...
نه چون از آدما بدت اومده، چون خستهای از توضیح دادن چیزی که هیچکس قرار نیست بفهمه.
نه چون از آدما بدت اومده، چون خستهای از توضیح دادن چیزی که هیچکس قرار نیست بفهمه.
این کاربر از قوی بودن خسته نمیشه... از اینکه همیشه مجبور باشه قوی بمونه، خسته میشه.
این کاربر از صبح ها فقط منتظر رسیدن شب میمونه، چون از شبا بیشتر از روزا لذت میبره.
مواظب حرفایی که به این کاربر میزنید باشید، چون ممکنه اون مکالمه، مکالمه آخرمون بشه.
این کاربر همیشه میگه «من خوبم»؛ چون توضیح دادن اینکه چرا خوب نیست، از خودِ ناراحتی سختتره.
این کاربر تمام تابستون منتظر پاییزه، تمام هفته منتظر آخر هفتهست، و تمام عمر منتظر یه «بعداً» که شاید هیچوقت نرسه.