میگفت:
من به امید بعدا دارم ادامه میدما وگرنه خیلی وقته که دیگه حوصله هیچ کسو ندارم حتی خودمو.
من به امید بعدا دارم ادامه میدما وگرنه خیلی وقته که دیگه حوصله هیچ کسو ندارم حتی خودمو.
در این روزهای تلخ و سرد رهگذر،تنها تنم محتاج به دستانت بود که مرا آغوش گیرد و روح یخ زده ام را با گرمای تنت آب کند.امان عزیزِدل امان...باز با خود هذیان میگویم.از آن روزهای شیرین سال ها گذشته است.اما "تو" هنوز در کنج قلبم خانه داری.هنوز ریشه ات سبز است.ذهنم هنوز تو را به یاد می آورد.آن لبخندت را،چشمانت،لب هایت،دستانت،موهایت.قلبم بر عقلم همچنان غلبه کرده است.نمیتواند باور کند دیگر آن معشوقه زیبای مان نیست.نیستی عزیزِمن!باز نیستی...فاصله مان فرسنگ ها از هم دور است.تو در جهان دیگر و من در جهان تو.تو در خیال دیگری و من در خیال تو....با رفتنت جسم و روحم را سوزاندی.
یار فراموشکارِ من! هنوز مرا در خاطر داری عزیز؟ هنوز آن روز و شب ها را به خاطر داری؟ همان روز و شب هایی را گویم که با تو "زنده گی" کردم.تنها از تو فقط عکس هایت برایم جامانده است وهرشب قبل از خواب میبینم و میبوسم و به آغوش میگیرم.
عزیزِمن!
رفتی و ماندم و سینه ای فشرده مملو از عشق تو و حسرتی که در دلم نهادی...!
یار فراموشکارِ من! هنوز مرا در خاطر داری عزیز؟ هنوز آن روز و شب ها را به خاطر داری؟ همان روز و شب هایی را گویم که با تو "زنده گی" کردم.تنها از تو فقط عکس هایت برایم جامانده است وهرشب قبل از خواب میبینم و میبوسم و به آغوش میگیرم.
عزیزِمن!
رفتی و ماندم و سینه ای فشرده مملو از عشق تو و حسرتی که در دلم نهادی...!
میدونی چیه؟"تو"پای رفتن داشتی ولی"من"قلبم باز میگه برمیگردی.چجوری بعد از این همه سال ارومش کنم؟چجوری قانعش کنم که دیگه برنمیگردی با اینکه هنوز برای تو میتپه؟هنوز"عشق"تو رو گوشه ای جا داده.هنوز قلبم سر اون پل جامونده.هنوز دلتنگ تر از دیروز میشم.عزیزِمن کجایی تو؟
"زمانی دلتنگ میشوی و به دیدارم می آیی که دگر خروار خروار خاک قلبم را پوشانده است."