نقطه
42 subscribers
369 photos
28 videos
1 link
گاهی اوقات قلمم از نامه های خاک خورده تو گنجهء ذهنم حرف میزنه.

https://t.me/HarfChatBot?start=206167e2fd86
Download Telegram
هرکاری میکنم که زندگیمو طبق روال درستی ببرم
ولی واقعا نمیشه .
چشم ها داستان خودشونو دارن.
بیاین انداختن ساعت تو دست راست رو عادی کنیم.
میگفت:"عشق فقط یه حسه ، عطشه.وقتی تو رابطه ای توجه و درک نباشه عشق رو میشوره و میبره. "
راست می‌گفت. عشق واقعا عجیبه!
وقتی زخم هایش را بهم چسباند
خودش را دید، با نگاهی میگفت: سبز خواهم شد ، تازیانه تازیانه ، زیر ترکه باد
زیر سم شب، نفس ها زنده اند هنوز...
به آنان که مارا رها نمودند
در خاک خالی، بی آب و بی گیاه
بی هیچ اشک و آه بگویید:
ما ریشه در خویش داشتیم
و سبز گشتیم
و سبز شد بهار ...
شبت به زیبایی لبخندت
یکشنبه پنج شهریور چهارصد و دو
سه و بیست و هشت
هر دفعه ما تلاش کردیم زخمای دلمون رو پانسمان کنیم تا ریشه مون عمیق تر و شاخ و برگمون بیشتر شه و سبز تر باقی بمونیم؛امّا کاش شما هم دست یاری میکشیدین تا "سبز" باقی بمونیم...
حالا دیگه این روزا ریشه دلمون خشک شده . خشکِ خشک. دیگه حتی خودم توان اینو ندارم گِل و خاکشو عوض کنم تا دوباره سبز شه . نه که نخواما نه !
حقیقتش دیگه دست و دلم نمیکشه ...
اخه اون سبزینه ء دلمون تو اوج نا امیدی امید بود و نور میشد میرفت تو عمق دلم می‌نشست و روحمو نوازش میکرد ...

خلاصه ،یه روزی یه جایی زیر یه آسمونی .
از نوشته هات مشخصه امشب سخت داره برات میگذره...
میگفت:
من به امید بعدا دارم ادامه میدما وگرنه خیلی وقته که دیگه حوصله هیچ کسو ندارم حتی خودمو.
من عاشق چشام شدم از زمانیکه تو رو دیدن.
نقطه
دل از من دلبری از تو.
سر از من
سروری از تو.
وقتایی که سیمین موهامو میبوسه>>>>>>
در این روزهای تلخ و سرد رهگذر،تنها تنم محتاج به دستانت بود که مرا آغوش گیرد و روح یخ زده ام را با گرمای تنت آب کند.امان عزیزِدل امان...باز با خود هذیان می‌گویم.از آن روزهای شیرین سال ها گذشته است.اما "تو" هنوز در کنج قلبم خانه داری.هنوز ریشه ات سبز است.ذهنم هنوز تو را به یاد می آورد.آن لبخندت را،چشمانت،لب هایت،دستانت،موهایت.قلبم بر عقلم همچنان غلبه کرده است.نمیتواند باور کند دیگر آن معشوقه زیبای مان نیست.نیستی عزیزِمن!باز نیستی...فاصله مان فرسنگ ها از هم دور است.تو در جهان دیگر و من در جهان تو.تو در خیال دیگری و من در خیال تو....با رفتنت جسم و روحم را سوزاندی.
یار فراموشکارِ من! هنوز مرا در خاطر داری عزیز؟ هنوز آن روز و شب ها را به خاطر داری؟ همان روز و شب هایی را گویم که با تو "زنده گی" کردم.تنها از تو فقط عکس هایت برایم جامانده است وهرشب قبل از خواب میبینم و میبوسم و به آغوش میگیرم.
عزیزِمن!
رفتی و ماندم و سینه ای فشرده مملو از عشق تو و حسرتی که در دلم نهادی...!
میدونی چیه؟"تو"پای رفتن داشتی ولی"من"قلبم باز میگه برمیگردی.چجوری بعد از این همه سال ارومش کنم؟چجوری قانعش کنم که دیگه برنمیگردی با اینکه هنوز برای تو میتپه؟هنوز"عشق"تو رو گوشه ای جا داده.هنوز قلبم سر اون پل جامونده.هنوز دلتنگ تر از دیروز میشم.عزیزِمن کجایی تو؟
دیدی همه غصه هامون قصّه شد؟
چقدر دلتنگم
چقدر دوری!
شبت به زیبایی چشات.
بیست و دو شهریور چهارصد و دو
یک و بیست و پنج
نسل ما نسلی پیر در کالبدی جوان.
اخه عزیزِمن!
من هرشب در خیالم چشمانت را میبوسم.چگونه فراموشت کنم؟
جان ببر آنجا
که دلم برده ای

مولانا