میگفت:"عشق فقط یه حسه ، عطشه.وقتی تو رابطه ای توجه و درک نباشه عشق رو میشوره و میبره. "
راست میگفت. عشق واقعا عجیبه!
راست میگفت. عشق واقعا عجیبه!
وقتی زخم هایش را بهم چسباند
خودش را دید، با نگاهی میگفت: سبز خواهم شد ، تازیانه تازیانه ، زیر ترکه باد
زیر سم شب، نفس ها زنده اند هنوز...
خودش را دید، با نگاهی میگفت: سبز خواهم شد ، تازیانه تازیانه ، زیر ترکه باد
زیر سم شب، نفس ها زنده اند هنوز...
به آنان که مارا رها نمودند
در خاک خالی، بی آب و بی گیاه
بی هیچ اشک و آه بگویید:
ما ریشه در خویش داشتیم
و سبز گشتیم
و سبز شد بهار ...
در خاک خالی، بی آب و بی گیاه
بی هیچ اشک و آه بگویید:
ما ریشه در خویش داشتیم
و سبز گشتیم
و سبز شد بهار ...
هر دفعه ما تلاش کردیم زخمای دلمون رو پانسمان کنیم تا ریشه مون عمیق تر و شاخ و برگمون بیشتر شه و سبز تر باقی بمونیم؛امّا کاش شما هم دست یاری میکشیدین تا "سبز" باقی بمونیم...
حالا دیگه این روزا ریشه دلمون خشک شده . خشکِ خشک. دیگه حتی خودم توان اینو ندارم گِل و خاکشو عوض کنم تا دوباره سبز شه . نه که نخواما نه !
حقیقتش دیگه دست و دلم نمیکشه ...
اخه اون سبزینه ء دلمون تو اوج نا امیدی امید بود و نور میشد میرفت تو عمق دلم مینشست و روحمو نوازش میکرد ...
خلاصه ،یه روزی یه جایی زیر یه آسمونی .
حالا دیگه این روزا ریشه دلمون خشک شده . خشکِ خشک. دیگه حتی خودم توان اینو ندارم گِل و خاکشو عوض کنم تا دوباره سبز شه . نه که نخواما نه !
حقیقتش دیگه دست و دلم نمیکشه ...
اخه اون سبزینه ء دلمون تو اوج نا امیدی امید بود و نور میشد میرفت تو عمق دلم مینشست و روحمو نوازش میکرد ...
خلاصه ،یه روزی یه جایی زیر یه آسمونی .
میگفت:
من به امید بعدا دارم ادامه میدما وگرنه خیلی وقته که دیگه حوصله هیچ کسو ندارم حتی خودمو.
من به امید بعدا دارم ادامه میدما وگرنه خیلی وقته که دیگه حوصله هیچ کسو ندارم حتی خودمو.
در این روزهای تلخ و سرد رهگذر،تنها تنم محتاج به دستانت بود که مرا آغوش گیرد و روح یخ زده ام را با گرمای تنت آب کند.امان عزیزِدل امان...باز با خود هذیان میگویم.از آن روزهای شیرین سال ها گذشته است.اما "تو" هنوز در کنج قلبم خانه داری.هنوز ریشه ات سبز است.ذهنم هنوز تو را به یاد می آورد.آن لبخندت را،چشمانت،لب هایت،دستانت،موهایت.قلبم بر عقلم همچنان غلبه کرده است.نمیتواند باور کند دیگر آن معشوقه زیبای مان نیست.نیستی عزیزِمن!باز نیستی...فاصله مان فرسنگ ها از هم دور است.تو در جهان دیگر و من در جهان تو.تو در خیال دیگری و من در خیال تو....با رفتنت جسم و روحم را سوزاندی.
یار فراموشکارِ من! هنوز مرا در خاطر داری عزیز؟ هنوز آن روز و شب ها را به خاطر داری؟ همان روز و شب هایی را گویم که با تو "زنده گی" کردم.تنها از تو فقط عکس هایت برایم جامانده است وهرشب قبل از خواب میبینم و میبوسم و به آغوش میگیرم.
عزیزِمن!
رفتی و ماندم و سینه ای فشرده مملو از عشق تو و حسرتی که در دلم نهادی...!
یار فراموشکارِ من! هنوز مرا در خاطر داری عزیز؟ هنوز آن روز و شب ها را به خاطر داری؟ همان روز و شب هایی را گویم که با تو "زنده گی" کردم.تنها از تو فقط عکس هایت برایم جامانده است وهرشب قبل از خواب میبینم و میبوسم و به آغوش میگیرم.
عزیزِمن!
رفتی و ماندم و سینه ای فشرده مملو از عشق تو و حسرتی که در دلم نهادی...!
میدونی چیه؟"تو"پای رفتن داشتی ولی"من"قلبم باز میگه برمیگردی.چجوری بعد از این همه سال ارومش کنم؟چجوری قانعش کنم که دیگه برنمیگردی با اینکه هنوز برای تو میتپه؟هنوز"عشق"تو رو گوشه ای جا داده.هنوز قلبم سر اون پل جامونده.هنوز دلتنگ تر از دیروز میشم.عزیزِمن کجایی تو؟