چنان چیزی بهش بگو که یا بکشی یا زنده نگهش داری اما هیچ وقت زخمیش نکن.
-شمس تبریزی
-شمس تبریزی
دلم میخواد مغزمو از سرم بیارم بیرون و بزارم جلوم، براش یه لیوان چایی بریزم و بگم:
عزیزِ من!
میشه انقدر به همه چیز فکر نکنی؟!
میشه بیخیال شی و انقدر من و خودتو اذیت نکنی؟!
چون واقعا داری به فنام میدی:)
عزیزِ من!
میشه انقدر به همه چیز فکر نکنی؟!
میشه بیخیال شی و انقدر من و خودتو اذیت نکنی؟!
چون واقعا داری به فنام میدی:)
شبت به زیبایی آسِمون
بِ وقت چهارشنبه سی فروردین چهارصد و دو
دوازده و سی و دو دقیقه
بِ وقت چهارشنبه سی فروردین چهارصد و دو
دوازده و سی و دو دقیقه
دیروز غروب یکی دو ساعت تو پارک سبزه میدون تنها نشسته بودم و آهنگم تو گوشم پلی بود یه لحظه احساس کردم هیچ حسی ندارم و تنهای تنهام و از تو خالی شدم انگار... سرمو از گوشی اوردم بیرون یکم به ماه تو آسمون نگاه کردم ،به بچه چهار پنج ساله ای که داشت یه سگ رو ناز میکرد، کاپلی که دست تو دست هم رهگذر بودن و موهای دخترا که الله وکیلی شهر رو زیباتر از همیشه کرده بود... چشام خیلی از زیبایی های دیروز رو ثبت کرد؛ولی احساسی که دیروز داشتمو هیچ وقت تاحالا نداشتم انگار بین جمعیت بودم ولی نبودم.