قسمت چهاردهم جان سخت پنجاه دقیقه بود؛ به اندازه پنجاه سال پیر شدم و با هر دقیقه ش زار زدم.
نقطه
Photo
از بیست و هفت تیر ۴۰۴
تقریبا نزدیک غروب خورشید بود؛ دیگه آخراش داشتم تن به خستگی میدادم. تصمیم گرفتم کتابمو از ماشین بردارم که بخونم. اروم اروم پایین رفتم نزدیک رودخونه شدم. ی تیک سنگ نسبتا بزرگی پیدا و نشستم روش و با ریمیکس پرنده و رودخونه شروع کردم. میخوام بگم همون نیم ساعت چهل دقیقه که اونجا بودم و فضایی که ایجاد شده بود و آرامشی که داشتم حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم.
انگار رو زمین نبودم اصلا تو این دنیا نبودم...
تقریبا نزدیک غروب خورشید بود؛ دیگه آخراش داشتم تن به خستگی میدادم. تصمیم گرفتم کتابمو از ماشین بردارم که بخونم. اروم اروم پایین رفتم نزدیک رودخونه شدم. ی تیک سنگ نسبتا بزرگی پیدا و نشستم روش و با ریمیکس پرنده و رودخونه شروع کردم. میخوام بگم همون نیم ساعت چهل دقیقه که اونجا بودم و فضایی که ایجاد شده بود و آرامشی که داشتم حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم.
انگار رو زمین نبودم اصلا تو این دنیا نبودم...
زندگی همیشه خوب نیست بعضی اوقات ی جوری درِ بگایی روت باز میکنه که اصلا نمیفهمی.