به قولِ یک عزیزی:
«یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم»
«یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم»
یِ سریا هستن کافیه به چشمات نگاه کنن! حتی اگه کلی بخندی باز میگن چرا ناراحتی؟همونایی که حتی از نحوهء تایپ کردنت تو چتا از سکوت کردنت و نگاهت میفهمن تو چته.من به اونا میگم واقعی ترینام!
به قول فاطیما:
"حالا من بلد نبودم بگم دوست دارم
تو با خودت نگفتی چرا سرد میشه کاپشنشو در میاره میزاره رو دوشم؟نگفتی چرا ساعت ها حرف بزنم خیره میشه به چشام هیچی نمیگه؟ چرا موقع خداحافظی میگه مواظب خودت خیلی باش؟ چرا حالم خوب نباشه تو کنج بغلش جام میده؟هروقت هوا سرد باشه تذکر میده لباس گرم بپوش سرما نخوری؟"
"حالا من بلد نبودم بگم دوست دارم
تو با خودت نگفتی چرا سرد میشه کاپشنشو در میاره میزاره رو دوشم؟نگفتی چرا ساعت ها حرف بزنم خیره میشه به چشام هیچی نمیگه؟ چرا موقع خداحافظی میگه مواظب خودت خیلی باش؟ چرا حالم خوب نباشه تو کنج بغلش جام میده؟هروقت هوا سرد باشه تذکر میده لباس گرم بپوش سرما نخوری؟"
مثل ابری سپید بود در آسمان آبی
نمی شد لمسش کنی
یا اورا به آغوش بکشی
تنها می شد نگاهش کنی
دوستش بداری
و اجازه بدهی عبور آرام او از روز،
جهانت را کمی زیبا کند.
نمی شد لمسش کنی
یا اورا به آغوش بکشی
تنها می شد نگاهش کنی
دوستش بداری
و اجازه بدهی عبور آرام او از روز،
جهانت را کمی زیبا کند.
لازم نیست همیشه همه چیز واضح و شفاف تمام شود. گاهی نخواهیم فهمید دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چه شده است. گاهی تا سالها بعد در بهت خواهیم ماند.