قرار شد یه مسافتی رو طی کنم و مقصدم مشخص نبود؛حدودا یه ساعت راه رفتم و نمیدونم چه طوری و چرا دوباره به مبدا رسیدم.
امروز نه روز از دیِ ۴۰۲میگذره.
ما اصلا نفهمیدیم پاییز کی اومد و کی چمدونش رو بست و رفت!
ما اصلا نفهمیدیم پاییز کی اومد و کی چمدونش رو بست و رفت!
ما که پشتمون به شما گرم و بود و یک گوشه ای نشسته بودیم و داشتیم زنجیره ی رویاهامون رو می بافتیم؛که یک دفعه پا رو دلمون گذاشتی و زهی خیال باطل...رفتی و سردیِ زمستون قشنگ نشست تو پوست و استخونم.
نه عزیزِ من!
ما مثل شما جفا نمی کنیم،یعنی حقیقتش بلد نیستیم.خامِ چشمای گیراتون شدیم.حالا ما موندیم و یک سری خاطرات که تو کوچه و پس کوچه های ذهن و چند تا قاب رنگی و دست خط که داره خاک میخوره.ما که از عشق و عاشقی چیزی سر در نمی اوردیم و از شما یاد گرفته بودیم.نمی دونستیم دل شکستن و بی وفایی هم بلدین...
ما مثل شما جفا نمی کنیم،یعنی حقیقتش بلد نیستیم.خامِ چشمای گیراتون شدیم.حالا ما موندیم و یک سری خاطرات که تو کوچه و پس کوچه های ذهن و چند تا قاب رنگی و دست خط که داره خاک میخوره.ما که از عشق و عاشقی چیزی سر در نمی اوردیم و از شما یاد گرفته بودیم.نمی دونستیم دل شکستن و بی وفایی هم بلدین...