بدان ای دورترین نزدیکِ من!
دیوانه ایست که هرشب در کنج خیالش برایت
می نویسد و مینویسد و مینویسد...
دیوانه ایست که هرشب در کنج خیالش برایت
می نویسد و مینویسد و مینویسد...
عزیزِ من !
خواهی از این روزها بگویم؟ روزهایی که بی تو می گذرند مانند کوریست که عصایش را گم کرده است،نوزادیست که دائم بهانه ی مادرش را میگیرد،پاییزیست بدون باران،گل دانیست بدون گل و نامه ایست بدون دست خط .چه بگویم؟از کدام بگویم؟از چشمان نمناک و بدون سویم که در انتظار دیدنِ رویت هستند یا از قلبم؟از قلبم گویم که مرا اسیر و درمانده کرده است.
خواهی از این روزها بگویم؟ روزهایی که بی تو می گذرند مانند کوریست که عصایش را گم کرده است،نوزادیست که دائم بهانه ی مادرش را میگیرد،پاییزیست بدون باران،گل دانیست بدون گل و نامه ایست بدون دست خط .چه بگویم؟از کدام بگویم؟از چشمان نمناک و بدون سویم که در انتظار دیدنِ رویت هستند یا از قلبم؟از قلبم گویم که مرا اسیر و درمانده کرده است.
گفته بودم هرشب تورو تو آسِمونم میبینمت
ولی وقتی پیرهنِ سفید تنت،ماهِ من رو زمین بود.
ولی وقتی پیرهنِ سفید تنت،ماهِ من رو زمین بود.
آسمون آبی
سیمین غانم (به اشتباه با نام هایده مشهور شده است)
میتونم بارها و بارها گوش بدم و خسته نشم.
من به چشم های بی قرارِتو قول میدهم،ریشه هایِ ما به آب می رسد و ما دوباره سبز می شویم.