«چیشِلِش وقتی که سیلُم میکنه جیگرمو تَش می زنه
چشماش وقتی به من نگاه میکنه تهِ جیگر منو آتیش میزنه.»
چشماش وقتی به من نگاه میکنه تهِ جیگر منو آتیش میزنه.»
بدان ای دورترین نزدیکِ من!
دیوانه ایست که هرشب در کنج خیالش برایت
می نویسد و مینویسد و مینویسد...
دیوانه ایست که هرشب در کنج خیالش برایت
می نویسد و مینویسد و مینویسد...
عزیزِ من !
خواهی از این روزها بگویم؟ روزهایی که بی تو می گذرند مانند کوریست که عصایش را گم کرده است،نوزادیست که دائم بهانه ی مادرش را میگیرد،پاییزیست بدون باران،گل دانیست بدون گل و نامه ایست بدون دست خط .چه بگویم؟از کدام بگویم؟از چشمان نمناک و بدون سویم که در انتظار دیدنِ رویت هستند یا از قلبم؟از قلبم گویم که مرا اسیر و درمانده کرده است.
خواهی از این روزها بگویم؟ روزهایی که بی تو می گذرند مانند کوریست که عصایش را گم کرده است،نوزادیست که دائم بهانه ی مادرش را میگیرد،پاییزیست بدون باران،گل دانیست بدون گل و نامه ایست بدون دست خط .چه بگویم؟از کدام بگویم؟از چشمان نمناک و بدون سویم که در انتظار دیدنِ رویت هستند یا از قلبم؟از قلبم گویم که مرا اسیر و درمانده کرده است.