برای تو، برای چشمهایت
برای من، برای دردهایم
برای ما، برای این همه تنهایی
شاملو
برای من، برای دردهایم
برای ما، برای این همه تنهایی
شاملو
ما آدم ساده ی داستان بودیم.جز زیبایی هیچی ندیدیم.غرق شدیم تو جنگلِ سبز چشاتون،لبخند قشنگتون،موهای خرماییتون،دستای گرمتون.قلبمون وصلهء جونتون شد.روز و شبامون با شما روشن و تاریک می شد.چشامون فقط شما رو می دید.دستامون فقط با دستای شما گرم می شد و پاهامون با پایِ شما هم قدم.ما گول خوردیم و قلبمون رو دو دستی به شما تقدیم کردیم شما چرا خنجر به دلمون زدی عزیزِ من؟!
چشم هایم خسته شد از خیره شدن سال ها به در.بگو که باز میگردی...بگو که چشم هایم باز آن رویِ همچو ماهت را خواهند دید.بگو باز صدای زیبایت را خواهم شنید.نگو این همه سال انتظار بی فایده ست.نگو که باز نمیگردی...!
نگو...
نگو...
«مو ی سیلیش بُکُنُم بلکِ تَم دِلُم آروم آووهه.
من یه نگاهش بکنم بلکه تهِ دلم آروم شه.»
من یه نگاهش بکنم بلکه تهِ دلم آروم شه.»
پاییز فصلِ دلتنگی و دیوونگی،بوسیدن و رقصیدن،قدم زدن و خندیدن،دوییدن و به آغوش کشیدن.