دنیا مال برونگراهاست. مال کسایی که اضطراب اجتماعی رو مضطرب میکنن، کسایی که زود دوست میشن، زبونشون درازه و از بلند بودن خجالت نمیکشن. بقیه تماشاگریم. فقط اومدیم که بریم.
1
انسان به خودش میاد و میبینه دلش میخواد سنگینیش رو بازگو کنه. غمش رو جار بزنه. هیچ صورت آشنایی اما جلوی چشمهاش نمیاد وقتی داره به همچین چیزی فکر میکنه. آدمیزاد اغلب نمیگه؛ چون فکر میکنه گفتن نداره. و واقعا هم نداره.
دارم رها کردن رو یاد میگیرم، حرفارو نصفه نیمه و بی جواب میذارم، بیخیالم و همینکه خودم متوجه رها کردنها شدم، دارم عذاب میکشم چون من دوست ندارم تبدیل به آدم بیخیالی بشم.
میدونی یه حسی هست که خودت میفهمی این حسادت نیست، یه حالتیه که میبینی یه چیز خیلی طبیعی و نرمالی که تو هیچوقت نداشتی رو یه آدم دیگه به راحتی داره و اینقد این مسئله تو زندگیش عادیه که حتی متوجهش نیست و چندان چیز قابل توجهی براش نیست، انگار این حس یه معجون کشندهایه از حسرت، عجز و غم.