کانال تخصصی موج سوم رفتاردرمانی
2.17K subscribers
205 photos
65 videos
127 files
484 links
این کانال با هدف معرفی و آموزش رواندرمانی‌های متعلق به موج سوم رفتاردرمانی و کاربردهای فردی و اجتماعی آن‌ها ایجاد شده است.
Download Telegram
استفاده از ارزش‌ها برای اجتناب از تله بی‌معنایی
جسیکا دور
ترجمه و بازنویسی: #علی_فیضی

اگر در جلسات درمانی از گسلش یا دیگر تکنیک‌ها استفاده می‌کنید تا به درمان‌جوی خود کمک کنید بین خود و داستان‌هایی که درباره خود می‌گویند فاصله ایجاد کنند، احتمالاً متوجه یک سوءتفاهم رایج شده‌اید: اگر افکار ما حقیقت مطلق نیستند پس به نظر می‌رسد که معنای مطلقی اعم از درست یا نادرست وجود ندارد و حتی احتمالاً معیار مطلقی هم برای ارزیابی نیست.
به گفته دکتر بلکلج می‌توان با پرداختن به تجربه مستقیم درمان‌جو درباره آنچه برای او بسیار مهم است (همان ارزش‌های عمیق فردی او) از این تله بی‌اخلاقی و بی‌معنایی بالقوه دوری کرد.
این پژوهشگر معروف ACT می‌گوید از درمان‌جوی خود بخواهید تا دربارۀ شیوه‌های اختصاصی زندگی، رفتار با دیگران و اشتغال به جنبه‌های متفاوتی از زندگی که به او حس سرزندگی، معنا و هدفمندی می‌دهد به‌طور صریح و روشن صحبت کند.
مثلاً ممکن است یک درمان‌جو بگوید: می‌خواهم با دیگران مهربان باشم و با آن‌ها با شفقت و انصاف رفتار کنم. در ادامه درمان این درمان‌جو احتمال دارد با خود فکر کند آیا این ارزش واقعاً برای او مهم است. او حتی ممکن است درباره اهمیت واقعی این نوع رفتار با دیگران هم شک کند. آخر هر چیزی که درباره ارزش‌ها می‌گوییم هم کلمه است و کلمات دارای حقیقت مطلق نیستند.
در این مورد درمانگر می‌تواند به نوع دیگری از دانش اشاره کند. نوعی دانش تجربی که وقتی به دست می‌آید که اعمال خاصی انجام می‌دهیم که به ما حس سرزندگی، درستکاری می‌دهند.
درس‌هایی که گسلش به ما می‌آموزد ممکن است به‌طور منطقی به چنین نتایجی منجر شود: کلمات واقعیت نیستند اما این هم خودش یک فکر است. ما درنهایت نمی‌دانیم که آیا این فکر هم واقعی است یا نه؛ اما گسلش این را هم به ما یاد می‌دهد که برای زیستن، برای اعتماد به تجربۀ مستقیمی که درباره حوزه‌های مهم زندگی‌مان داریم و نیز حرکت در جهت ارزش‌های منتخب خود نیازی به تغییر دادن این شک و شبهه نیست. در طول این سفر می‌توان هر فکری را در سر داشت و به‌پیش رفت.
همین نکته در مقابله با افکاری که به ما می‌گویند رفتار اخلاقی مهم نیست چون هیچ کد اخلاقی ثابت و تغییرناپذیری در جهان وجود ندارد صادق است.
دکتر بلکلج می‌گوید بااینکه من درمان‌جویی نداشته‌ام که بعد از تأمل زیاد ارزش‌هایی ضداجتماعی و غیراخلاقی انتخاب کند باز این احتمال وجود دارد که بعضی درمان‌جویان از گسلش برای توجیه اعمال ضداجتماعی و غیراخلاقی خود استفاده کنند. در این مورد می‌توانیم درباره تجربه‌های هیجانی درمان‌جو از یاری‌رسانی به دیگران و ارتباط با آن‌ها در مقابل تجربه هیجانی او از رفتار غیراخلاقی و ضداجتماعی صحبت کنیم. این کاوش به درمان‌جو کمک می‌کند تا بداند علی‌رغم اینکه برای این جهان خاکی اهمیتی ندارد، شیوه‌های سازنده و اجتماعی زندگی واقعاً برای خود او مهم است.
اگزیستانسیالیست‌ها قرن‌ها با این جنبه از انسانیت دست‌وپنجه نرم کرده‌اند و این تقلا تقریباً همزمان با استفاده بشر از زبان شروع‌شده است. انسان‌ها در مواجهه با جهانی وسیع و تقریباً غیرقابل فهم، با این اندیشه روبه‌رو شده‌اند که هیچ‌چیزی ذاتاً معنا و اهمیت ندارد. جهان در باب آنچه مهم است و ارزش زیستن دارد خاموشی گزیده و به همین خاطر ما بایستی معنای زندگی و کدهای اخلاقی خود را بسازیم. همین‌که فرد متوجه شود ذهن دوست قابل‌اعتمادی نیست، اعتماد کامل به آنچه تجربه‌اش درباره چیزهای مهم و بامعنای زندگی‌ او می‌گوید ضرورت می‌یابد. ممکن است کلمات در رسیدن به این معرفت مفید یا نامفید باشند اما نباید به آن‌ها اجازه بدهیم که این دانش را بی‌اثر کنند.
https://t.me/thirdwaveofBehaviorTherapy
نکاتی کوتاه درباره تشخیص اجتناب هیجانی
دکتر استیون هیِز
مترجم: #علی_فیضی

هیجان‌ها صداهای روان‌شناختی حاصل از مخلوط شدن گذشته و اکنون‌اند. شنیدن صدای آن‌ها، نام گذاشتن روی آن‌ها و یادگیری از آن‌ها مهم است چون درباره این‌که کجا هستیم و از کجا آمده‌ایم چیزهای زیادی به ما می‌گویند. بدون هیجان‌ها ما آگاهی کمتری از گذشته و پیچیدگی‌های محیط کنونی خواهیم داشت. بدون آن‌ها ما بخشی از خردمندی زندگی را از دست خواهیم داد.
چطور می‌توانیم بفهمیم که یک درمان‌جو دارد از هیجان دوری می‌کند یا سعی در کمک کردن صدای آن دارد یا می‌خواهد در گوشش پنبه‌های روان‌شناختی بگذارد؟ برای رسیدن به جواب این سؤال پنج نشانه وجود دارد.
1. وقتی درمان‌جو می‌گوید: نمی‌دانم. وقتی یک فرد به‌طور مزمنی نمی‌تواند بگوید که چه احساسی دارد و یا پاسخ نا مربوطی می‌دهد (من عصبانی نیستم!!!). آنچه در این حالت‌ها می‌بینید احتمالاً اجتناب مزمن است.
2. چطور شد که از این موضوع گذشتیم؟ اگر متوجه شدید بحث درباره یک موضوع عوض شد و شما هم مطمئن نیستید چرا این اتفاق افتاد، توقف کنید و به عقب برگردید. بررسی کنید که آیا چیزی به میان آمد که حالا مورد اجتناب قرارگرفته است؟
3. آنجا نرو. اگر موضوعی را پیش کشیدید و با مقاومت یا عدم تمایل درمان‌جو روبه‌رو شدید (به دست‌های آن‌‌ها نگاه کنید، به لحن صدا و روان بودن گفتار دقت کنید) احتمالاً دکمه احتمالی اجتناب را فشار داده‌اید.
4. یکی از طنزهای بزرگ در پژوهش‌های مربوط به اجتناب از تجربه‌ این است: افرادی که از هیجان‌های منفی اجتناب می‌کنند درنهایت به اجتناب از هیجان‌های مثبت واقعی می‌رسند (بالاخره تمام شدن شادی و لذت ناراحت‌کننده است- بهتر است خطر نکنم). اجتناب را تا حدودی می‌توان با فقدان خود انگیزی و لذت شناخت.
5. خستگی. وقتی افراد خطر می‌کنند همه در داخل اتاق هشیار و بیدار می‌شوند. وقتی همه‌چیز کنترل‌شده است همه ما می‌خواهیم بخوابیم.
اجتناب همیشه بد نیست اما وقتی آن را تشخیص دادید وقت آن رسیده بررسی کنید که مطلوب دل درمان‌جویان فرار کردن است یا رویارو شدن.
حقوق معنوی محفوظ و ذکر منبع با کتاب‌شناسی زیر بلامانع است:
هِیز، استیون. (1394). نکاتی کوتاه درباره تشخیص اجتناب هیجانی. علی فیضی (مترجم). برگرفته در روز 22 تیر ماه سال 1396 از سایت مرکز خدمات روانشناسی و مشاوره زندگی mrmz.ir
https://t.me/thirdwaveofBehaviorTherapy
دوستی داشتم از سنگ هم پول درمی‌آورد. همه حیران و سرگردانِ یک ریال بیشتر بودند و این دوست ما هنوز به سی نرسیده برای خودش دبدبه و کبکبه‌ای داشت. روزی که تصمیم به مهاجرت گرفت، کوچکترین دلشوره‌ای برای درآمد نداشت. همان هم شد. امروز در کانادا برای خودش زندگی دارد و کیا بیایی. اگر بپرسی چطور این کار را می‌کند، خودش هم نمی‌داند. می‌داند که مثلا یک مغازه باز کرده ولی قادر به توضیح پایه‌ای اینکه چطور است که وارد یک کشور بیگانه می‌شود و بعد از یک سال برای خودش تجارتی زده نیست. آن مسائلی که جز ذات آدمیزاد هستند، توضیحشان سخت است. کاری را می‌شود توضیح داد که آگاهانه و مسوولانه شروع کرده باشیم و یاد گرفته باشیم، نه آن چه به هر دلیلی، دو و سه سالگی رفته توی بطنمان. این داستان "معنی زندگی" هم برای من یک چنین چیزی است و توضیحش برایم سخت است. شده که بنشینم فلسفه بخوانم و نظر دیگران را بفهمم؛ یا با هندوها و بوداییها و سایر‌ ادیان و مذاهب حرف از فلسفه حیات زده‌ام. ولی حتی در آن سختترین لحظه‌های زندگی هم فکر نکرده‌ام که این یعنی چه؟ که اصلا که‌ چی؟ و چون هرگز آگاهانه تلاش نکرده‌ام، مثل دوست مایه‌دارمان توضیحش سخت است‌‌. بعد هر روزِ خدا ایمیل می‌گیری که همه اینها را‌ می‌نویسی، ولی این زندگی اصلا معنیش چیست؟ و می‌مانی معطل که چه بگویی‌. یک بار از فرانکل و انسان در جستجوی معنا نوشتم و خودم را هم قانع نکرد، دیگرانش بماند. امروز دوباره ایمیل آمد که برادر، فرانکل هم به دردم نخورد. معنیش چیست این لامذهب‌؟

چون از درون نمی‌شود خیلی قصه گفت، برویم بیرون‌ و از دیگران‌ بگوئیم و این سوال را شاید یک بار برای همیشه، حداقل در این نوشته‌های فرنودی ببندیم. اول اینکه یک سری مفاهیم انتزاعی را آدم خیلی جدی نگیرد شاید بهتر است. می‌شود نشست و تا ابد از معنی و دلیل زندگی فلسفه بافت ولی این راستش غیر از اینکه گره‌های کور‌ به‌ همان زندگی عادی آدمیزاد بزند زیاد دردی از کسی دوا نمی‌کند. دوستانی که این سوال را‌ می‌پرسند خیلی راستش به دنبال اینکه زندگی در ذاتش چه خبر‌ است‌ نیستند. دنبال این هستند که زندگی "برای من" یعنی چه؟ و آن چیزی که حل مشکل می‌کند تفکر‌ دائم نیست. عمل است. هر‌ پدر و مادری صدای گریه‌ نوزادش را که از اتاق کناری بشنود با تمام وجود می‌دود و بغلش می‌کند و احساسش اینست که بامعنی‌ترین کار دنیا را انجام داده. فکر‌ کن همانجا توی تختش دراز بکشد و فلسفه ببافد که بچه گریه‌ می‌کند، حالا معنی این زندگی برای‌ من چیست؟ معنا فرعِ عمل است. "آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو‌ به قدر عمری است که پایش صرف‌کرده‌ای"*، نه آن فکرهای درازکش که حالا این گل یعنی‌چه.

این طرفِ داستان ولی‌ بماند، آن طرف داستان‌ را بگویم. شخصا دو نوع اتفاق دیدم که آدمها را چنان عوض کرده که تا قیام قیامت‌ حرف از "معنی و مفهوم" و "پوچی" نزدند و رسیدند به اصل‌. اتفاق اول که امیدوارم هرگز برای کسی نیفتد، بیماری صعب‌العلاج یا یک فاجعه‌ای توی زندگی بوده. طرف قبلش مدام فلسفه‌ می‌بافته و از آنها می‌گفته که سر پیچ اسم خودشان را گذاشته بودند هیچ**، و بعد از بلند شدن از تخت بیماری ارزش هر نفس را دانسته. باز از ته دل امیدوارم برای کسی پیش نیاید و‌ همه همیشه سالم باشیم. اتفاق دوم ولی، نه خط زدن آن افکار، که خط زدنِ آن "من" است. قصه‌ای‌ گوش‌می‌کردم چندی پیش از آقایی که برای اثبات خودش به پدرش رفته بود دنبال پول و تجارت و در بیست و چند سالگی بعد از فروش رستورانهای زنجیره‌ای به قیمت صدها میلیون دلار با یک آستین‌مارتین رفته بود دم منزل پدر که همه زندگیت آستین‌مارتین می‌خواستی، حالا بیا یک بوقی بزن. بعد خودش هم مانده بود که خوب حالا بعد از این زندگی یعنی چه؟ خودم را بکشم؟ چه کنم با این عمرِ دراز باقیمانده؟ اول رفته بود دنبال الکل و مواد و غیره‌ و آخرش رفته بود دنبال یکی از این شرکتهای دنبالِ‌معنی‌ِزندگی‌گرد و بُرده بودندش دورافتاده‌ترین جاهای آفریقا و آنجا فلاکت مردم را دیده بود و انگار‌ که با پتک زده‌اند توی شقیقه‌اش. اول شروع کرده بود راه رفتن و پول پخش کردن. بعد فکر‌ کرده‌ بود که آخرش که چی؟ به‌ چهار‌نفر‌ کمک‌ می‌کنی و بقیه می‌مانند. یک موسسه غیرانتفاعی برای آموزششان زده بود و هنوز مشغول به همانست که‌ هر‌ روز هم بزرگتر‌ می‌شود و صاحبش هم شکایت از پوچی زندگی نمی‌کند. 

آن قسمت اول این مفهوم را در فرهنگمان داریم. یک بدبختی را دیدی، دو تا بزن پشت خودت و شکر کن که وضع خودت چقدر خوب است. این ولی همه قصه نیست. به قول آقای دالایی‌لاما، همدردی یعنی ببینی کسی افتاده کنار جاده و سنگی افتاده روی سینه‌اش و دردش را حس کنی. همدلی ولی، یعنی بروی کاری بکنی و آن سنگ را برداری‌. دنیا را هم‌ نمی‌خواهد عوض کنیم. سنگ‌ریزه هم که برداریم خودش یک عمل است و "معنی" از اینجا‌ می‌آید، از همان سنگِ برداشته شده. 
@Farnoudian
نکات کوتاه بالینی در انجام ACT

#علی_فیضی
#Learning_ACT
نکتۀ پانزدهم
وقتی انتخاب درمانجو با نظر درمانگر هماهنگ نیست چه باید کرد؟
انتخاب بر عهده‌ی درمانجو است نه درمانگر. بعضی اوقات درمانجویان انتخاب‌هایی می‌کنند که ما به عنوان درمانگر آن دوست نداریم یا نمی‌خواهیم؛ پس در این مواقع واقعا نیاز داریم که ACT را برای خودمان به کار ببریم: از افکار/باورهای خود درباره‌ی آنچه درمانجو باید یا نباید انجام بدهد بگسلیم و ناراحتی خود بابت انتخاب او را بپذیریم. البته بدیهی است که اگر درمانجو کاری انجام بدهد که سکوت ما درباره‌ی آن یا پذیرش آن اقدام از سوی ما با اخلاق حرفه‌ای رواندرمانی/مشاوره سازگار نباشد یا به لحاظ قانونی موظف باشیم آن را به مراجع قانونی اطلاع بدهیم بایستی این نکته را برای درمانجو افشا کنیم.
https://t.me/thirdwaveofBehaviorTherapy
راهنمای خلاصۀ ACT.pdf
443.8 KB
راهنمای خلاصۀ ACT
نویسنده: دکتر دیوید گیلاندرز
مترجم: #علی_فیضی
https://t.me/thirdwaveofBehaviorTherapy
نکات کوتاه بالینی در انجام ACT

#علی_فیضی
#Learning_ACT
نکتۀ شانزدهم
از دیدگاه ACT پذیرش تجربه‌های نامطلوب درونی اگر در خدمت حرکت به سوی ارزش‌ها نباشد هیچ فایده‌ای ندارد. ما نمی‌خواهیم افراد به خاطر آمیخته شدن با باورهای نظیر این هم ”قسمت من در زندگی است“ یا ”حق من همین است“ درد، اضطراب، غم و نظیر اینها را بپذیرند.
https://t.me/thirdwaveofBehaviorTherapy
آموختن برقراری ارتباط صمیمانه.pdf
339.8 KB
آموختن برقراری ارتباط: ACT + FAP برای درمانجویانی که مشکلاتی در مورد صمیمیت دارند
مترجم: #علی_فیضی
کانال تخصصی موج سوم رفتاردرمانی
https://t.me/thirdwaveofBehaviorTherapy
نکات کوتاه بالینی در انجام ACT

#علی_فیضی
#Learning_ACT
نکتۀ هفدهم
شفقت به خود و عزت‌نفس دو سازۀ متفاوت هستند و هیچ‌کدام پیش شرط لازم برای دیگری نیست. پژوهش‌ها نشان می‌دهد پرورش دادن شفقت به خود اغلب منجر به افزایش عزت‌نفس می‌شود اما برعکس این مساله صادق نیست.
https://t.me/thirdwaveofBehaviorTherapy
The past is a foreign country: they do things differently there -- L.P. Hartley, The Go-Between

۱. دوست عزیزی دارم که در سالهای خیلی جوانی، در بیست و اندی سالگی، مسوول امور بازرگانی استارت‌آپی بود که بعدها به قیمت بالایی فروخته شد. نه اسم دوست عزیز را می‌برم و نه اسم استارت‌آپ چون هر دو به نسبت معروفند. حالا مدیرعامل دو استارت‌آپ جدید است و یکی جدیدا بین‌المللی شده و در کشورهای دیگر هم شعبه دارد. کلا یعنی آدمی است موفق. از آرامش روحی و درونی که نه من خبر دارم و نه شما، ولی از آن ظاهر بیرونی هر طوری که سر و ته داستان را بگیری موفق است. بعد چند روز پیش از سفر برگشت و ناگهان نوشت که به خودِ هجده نوزده ساله‌تان چه توصیه‌ای می‌کردید؟ رفتم توی فکر و بعد از شما پرسیدم و تا امشب سیصد و پنجاه و پنج کامنت دارم توی اینستا. بعضی با حسرت، بعضی با شوق، بعضی با دلی که برای خودِ هجده ساله می‌سوزد و بعضی هم با صورتی سرخ و پر از غضب از خودِ هجده ساله. مجموعه خیلی قشنگی شده. حرفی نیست که سوال آدم را می‌برد توی فکر و حرفی نیست که به تعداد ابنا بشر برای این سوال جواب وجود دارد. شخصا به یکی و دو تا توصیه به خود هجده ساله‌ام راضی نشدم و تعدادشان زیاد شد. اینجا می‌نویسم شاید روزی به درد کسی خورد. شاید هم روزی آمدم خواندم و به خامی سی‌ و نه سالگی پوزخند زدم.

۲. بیش از هر چیز، به خودِ هجده ساله می‌گفتم که وقت محدود است و عمر پایان دارد. آن سالها آدم فکر می‌کند رویین‌تن است و عمر جاویدان دارد و آتش ما می‌نمیرد هیچ از آب. وقت امتحان کردن است و وقت تجربه کردن و وقت آشنایی با آدمهای مختلف و وقت خطر کردن، ولی اول و آخرش هدف اینست که توی این چند ساله غربال کنی که چه کارهایی است که توی زندگی نخواهم کرد و چه آدمهایی که با آنها رفاقت نخواهم کرد و چه خطرها که سراغشان نخواهم رفت.

۳. بعد می‌گفتم که آدمهای دنیا به شانس و اقبال و به استعداد خدادادی زیاد اعتقاد دارند و به آن بزرگترین عامل پیشرفت، یعنی معلم و الگوی مناسب چندان عنایتی ندارند. اگر زد و از قضای روزگار سر راهشان آمد، فکر میٰ‌کنند که «چقدر به این موضوع علاقه دارم و چه استعدادی دارم». اگر هم زد و بی‌معلم و الگو ماندند، توجیه میٰ‌کنند که «از اولش از این راه، شغل، یا مرام بیزار بودم.» توصیه می‌کنم که معلم خوب را هر جا دید، بچسبد و ول نکند که خود غریبی در جهان چون شمس نیست. اول استاد امر را پیدا کند و پنهان یا آشکار مثل آینه تقلید کند و تمرین کند و مثل او اجرایشان کند، بعد بیفتد به فکر تکان دادن مرزهای دانش، یا تجارت، یا زندگی.

۴. دوستی داشتم با یکی از اساتید به نام گیتار ایران هر دو در یک شب گیتار خریدند به امید یادگیری. چند شب بعد توی خیابان خوردیم به آقای استاد به نام که آن موقع بی‌نام بود. پرسید که گیتار چطور بوده؟ دوستم گفت که شب اول تمرین کردم و سر انگشتها به شدت می‌سوخت و گذاشتم کنار و نشسته یک گوشه. استاد دستهای زخم‌شده از شدت تمرین را نشان داد و گفت که دو شب اول از شوق نخوابیده بود و هنوز هم به همان شدت مشغول است. دو سال بعد که اسمش را به خاطر تبحرش در گیتار همه شنیده بودند، گیتار دوست ما هنوز دکور اتاقش بود. به خودِ هجده ساله می‌گویم که آرزو را همه دارند. معیار تصمیم‌گیری و هدف‌گذاری نه خودِ آرزو، که میزان انرژی و سعی و تلاشی است که انسان حاضر است برای آرزو صرف کند. وگرنه که تک‌تک ما آرزو داریم پیانیست و گیتاریست و ویولونیست و چنگ‌نواز باشیم و استاد ریاضی و فیزیک و شیمی و نابغه تجارت و بازرگانی و مایکل فلپسِ آبها و یوسین بولتِ خشکیها. در این جهان آرزو را ارزان می‌فروشند.

۵. به خودِ هجده ساله می‌گفتم که «خود» را رها کند و انقدر درگیر درست کردن «خود» و اثبات «خود» و متفاوت بودن «خود» نباشد. به جایش با یک شدت و حدت غریبی گوش کند که دیگران وقت حرف زدن چه می‌گویند و با همان شدت درس بخواند و با همان شدت همه آدم حسابیهای دنیا را دور خودش جمع کند و با همان شدت کار کند و با همان شدت هم تفریح کند و زندگی کند. یا به قول آقای کَل نیوپورت «عمیق» زندگی کند.

۶. آخرش می‌گفتم که همه اینها را گفتم، راستش هیچ‌کدام نشد هم نشد. هجده تا بیست و چند سالگی و حتی سی سالگی مال همین چیزهاست. مال سعی و خطا. آدم تجربه کند و بفهمد که کیست و کجای دنیا ایستاده. هیچ‌کدام هم که نشد، راستش حسرتی ندارد. عمر چیزغریبی است. آقای اواریست گالوآ بیست و یک سالگی که کشته شد ریاضیدان معروفی بود. آقای مولانا تازه نزدیک چهل سالگی شمس تبریز را دید و زندگیش عوض شد. آقای چارلز بوکوفسکی تا پنجاه و اندی اصلا اثر منتشر شده نداشت. برای همه ما، تنها تلاش است که می‌ماند.

@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. برای تماس
Forwarded from نَقدِ حالِ ما (🌼🌼🌼🌼)
🔰 هرمِ گرمای چله‌ی تابستان که روبروی کولرِ لَکنته‌ام عینهو دم پختک عرق می‌ریختم دیدم یک بابایی دارد حاشیه‌ی اتوبان پیاده‌روی می‌کند. با خودم گفتم قاعدتاً وزش که نمی‌کند. احتمالا دیوانه است. کیفور شدم. جنسم جور شد. دیوانه چو دیوانه ببیند بندِ تنبانش سنتور می‌زند. آخ جانی گفتم و پونصد متری‌اش کوبیدم روی ترمز و با کسب اجازه‌ از محضر تمام قانون‌مداران کشوری و لشگری دنده عقب گرفتم. سوار که شد دیدم کیسه‌ی برنج محسن هم دستش است. با خودم گفتم به به. کیسه‌ی برنج محسن یعنی همان کیف سامسونت قلیان ما ایرانی‌ها. من و این همه خوشبختی محاله.

🔰 دیدم کاغذی دستش است. من که با دیدنِ یکی پایین‌تر از خودم حس اعتماد به نفس و لُردی‌ام گل کرده بود همچین با غروری پدربزرگانه گفتم "استاد کجا می‌ری؟". یک‌جایی حوالی بالای شهرمان می‌رفت. با شوخی گفتم "مکان پکان داری؟" و از آنجایی که خداوند مهربان استادِ ضدحال زدن است یک چیزی گفت دلم هُری ریخت. گفت "آدرس یک نفر را به من داده‌اند که یک ماهه صد هزار تومان بهم قرض بده و صدوپنجاه باید به او برگردانم. دو ماه است فقط هفده هزار تومن کار کرده‌ام. کار نیست. دو روزه هیچی نخورده‌ایم. دخترم امروز از گرسنگی تشنج کرده".

🔰 آرواره‌ام افتاد روی نافم. چند بار دهانم باز شد چیزی بگوید. زبانم نچرخید. چه باید می‌گفتم. هر چیزی مسخره بود گفتنش. هر چیزی. دقیقاً هر چیزی به معنای مطلقش. مسخره اندر مسخره.

🔰 ویندوزم که بالا آمد فقط گیر دادم به آن یارو.
"این دیگه چه کفتاریه!. صد میده یه ماهه صدوپنجاه می‌گیره؟"
"آره. ولی دلم مثل سیروسرکه می‌جوشه. دوستام گفتن اگه نزول بگیری آتیش میفته تو زندگیت".
"اگه عدالتی در هستی باشه اونه که باید آتیش بگیره. تو که از روی ناچاری داری این کار رو می‌کنی".

🔰 قیژ قیژ کلاچِ عقل و دلم را می‌شنیدم که کاری بکنم یا نه. شاید دروغ می‌گوید. شاید معتاد است. شاید کارش همین‌جور تلکه کردن‌های ظریف و هنرمندانه است؛ با یک درام دینی در مورد آتش و ربا. ولی به قیافه‌اش نمی‌خورَد. از ماشین پیاده شدم کنار عابربانک. ساعت و کیف و ادکلن و مدارکم را گذاشتم کنارش. وقتی برگشتم همه چیز سر جایش بود. با اینکه تا خِرخره‌ام ناهار زده بودم گفتم "بریم ناهار؟". گفت "راستش دیدم من که گرسنه‌ام، پس بذار روزه‌اش کنم. روزه‌ام".

🔰 سرمان را توی خودمان کرده‌ایم. با لاکچری‌ها و ژن‌های خوب و مرغوب و یخه‌سفیدهای این مملکت کاری ندارم. آی مردم! گوشه کنار ما آدم‌هایی هست که بچه‌شان به‌خاطر گرسنگی تشنج می‌کند. یعنی اگر پول یک بسته‌ی اینترنتی روزانه‌ی من و تو را داشت تشنج نمی‌کرد. اگر پول یک بسته سیگار و رژلب و ریمل من و تو را داشت تشنج نمی‌کرد. اگر لباس و وسایل من و تو کمی سبک‌تر بود، جلوی کفتارها دست دراز نمی‌کرد.
حواسمان هست؟ آی مردم حواسمان هست؟ حواسمان هست به آدم‌های دور و برمان؟ حواسمان هست به اینکه "آخرالامر گِلِ کوزه گران خواهی شد/ حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنید؟" حواسمان هست؟ آی مردم چقدر خوب است در هر وضعیت مالی و اجتماعی که هستیم ماهیانه یک سهمی را همان اول از دارایی و درآمد‌مان جدا کنیم برای این آسمان جُل‌ها که حتی نا ندارند صدایشان را به آسمان برسانند. یک سهمی را از همان ابتدا جدا کنیم. کم و زیادش مهم نیست. ولی اگر آسمان و زمین هم به هم ریخت دست به آن سهم نزنیم و #مستقیما خودمان به مستحقش برسانیم. آی مردم؛ "هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید؛ چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد (جمله‌ی سردر خانقاه عارف بزرگ، ابولحسن خرقانی).
آی مردم بهشت همینجاست. در دستان من و تو. بهشت یعنی آنجا که پر از محبت است. بهشت را می‌توان همین‌جا ساخت. اصلا آدم‌هایی که نتوانند با کردارشان زمین را بهشت کنند چه سهمی از بهشت آسمان خواهند برد؟ وَ مَن كَانَ فِي هذِهِ أَعْمَى، فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً (قرآن).



🖌 محسن زندی

@naghdehalema
Forwarded from سایکولوژی تودی؛ روانشناسی امروز (Psychology Today)
نکاتی کوتاه درباره اثربخشی ACT
دکتر عیسی حکمتی
رویکرد پذیرش و تعهد به عنوان یک مداخله که ریشه در فلسفه پراگماتیستی و معرفت شناسی تکاملی و نظریه چارچوبهای ارتباطی دارد، منشاء سوء تفاهمهای متعددی بوده است. شاید دلایل متعددی بتوان برای این سوء تفاهمها بر شمرد که از جمله آنها پیچیدگی نظری این مدل، تعصب علمی طرفداران رویکردهای دیگر، عدم مطالعه عمیق و برداشتهای سطحی و .... است. این مسئله به حدی برای نظریه پردازان این حوزه اهمیت داشته است که بنیانگذاران و پیشروان این رویکرد سعی کرده اند در سایت انجمن علم رفتار بافتار بخشی را اختصاصا به انواع سوء تفاهم ها و کج فهمی ها اختصاص دهند (منبع شماره 1). خوشبختانه با توجه به علاقمندان زیاد این رویکرد در جامعه ما، و دریافت آموزشهای تخصصی از درمانگران بین المللی و گسترش و معرفی عمیق و فنی تر این رویکرد در چند سال اخیر توسط چند تن از متخصصان فعال و جوان، میزان سوء تفاهم ها در سالهای اخیر کمتر شده است، هر چند هنوز هم برخی موارد گاها مشاهده می شود، با این حال سوء تفاهم ها و سوء برداشتها در بین دانشجویان ناآشنا با این رویکرد هنوز نیاز به آگاهی بخشی دارد.
یکی از مسائلی که اخیرا یکی از همکاران برایم ارسال کرد مربوط به سوء تفاهمی در زمینه اثربخشی ناکافی این رویکرد در مقایسه با رویکردهای دیگر و برخی مسائل مربوط به این حوزه بود. البته به نظرم این نقدها از سوی متخصصین حوزه های مختلف لازم اند تا باعث تصفیه هر چه بهتر و ارتقای کیفیت پژوهشها در این زمینه شوند. واقعیت این است که بر خلاف تصور بسیاری از روانشناسان و دانشجویان جامعه ما، هیچ نظریه و مداخله روانشناختی ابدی و جاودانی نیست. هر نظریه و رویکرد درمانی که منجر به پیشرفت علمی در یک حوزه شود سوار قطار علم شده و پس از چندین ایستگاه بالاخره از این قطار پیاده خواهد شد، این قاعده چه در مورد رفتار درمانی شناختی سنتی و چه رفتار درمانی های نوینی چون ACT صادق است و نباید تعصب بیجا و غیرمستند نسبت به رویکردی داشته باشیم، بلکه باید به ازای پیشرفت علم نظریه های کارامدتر را به جای نظریه های کمتر کارآمد با آغوش باز بپذیریم و این فرآیند مداوم و طبیعی علم را تسهیل کرده و تسریع بخشیم.
برای مطالعه کامل این نوشته مراجعه کنید به لینک زیر
http://zendeginov93.blogfa.com/post/28
Forwarded from پژمردن؟ نپژمردن
از دوگانه‌بینی تا تعهد، مدلی برای تکامل عقلی

سالار حقیقت‌افشار

ویلیام پِری (William G. Perry) روانشناس آموزشی بسیار مطرح و معروفی است که سالها بر روی الگوهای تکامل عقلی و پیشرفت آموزشی تحقیق کرده است. مدل پِری در خصوص تکامل عقلی و اخلاقی یکی از مدلهای بسیار کاربردی و مهمی است که توسط مؤسسات آموزشی و دانشگاهها مورد استفاده قرار می‌گیرد. مطابق با مدل پیشنهادی پِری، ذهن (عقل) انسان در ابتدایی‌ترین حالت خود یک ذهن Dualist (دوگانه‌بین) است. ذهن دوگانه‌بین یک ذهن باینری است؛ صفر یا یک، سیاه یا سفید، درست یا غلط، حق یا باطل. ذهنیتی است که ریشه در تمایل به ساده‌بینی و ساده‌انگاری مسائل دارد. ذهن دوئالیست بر اثر مشاهده و مقایسه تبدیل به یک ذهن Multiplist (چندگانه‌بین) می‌شود. ذهن چندگانه‌بین که فقط یک مرحله از ذهن دوگانه‌بین تکامل‌یافته‌تر است، بر تعدد دیدگاهها، عقاید و نظرات واقف است (نگاه رنگین‌کمانی) ولی بهیچوجه تلاشی برای مطالعه، ارزیابی و طبقه‌بندی این دیدگاهها نمی‌کند؛ بلکه همه انواع متنوع نظرات و موقیعتها را حاوی نکات قابل تأمل و صحیح می‌انگارد. ذهن چندگانه‌بین عافیت را در «بی‌نظری» می‌بیند و اساساً اتخاذ موضع در قبال مسائل را در حوزه عمومی فاقد ارزش و اهمیت می‌پندارد. ذهنیت چندگانه‌بین در پاسخ به سؤالات چالشی و مباحث نظری به جمله «چه اهمیتی دارد؟» بسنده می‌کند. بلاتکلیفی عقیدتی و عدم انسجام فکری مشخصه بارز اذهان چندگانه‌بین است. این مشخصه ریشه در باوری دارد که «کشف حقیقت مطلق» – که خود نشأت گرفته از ذهنیت دوئالیستی است - را غیرممکن می‌پندارد. در واقع این ذهن چندگانه‌بین است که میگوید «بالاخره هر کسی نظری دارد و نظرش هم محترم است. بیایید همدیگر را قضاوت نکنیم و به عقاید یکدیگر احترام بگذاریم».

بعد از مرحله چندگانه‌بینی نوبت به ذهنیت Relativist (نسبی‌گرا) میرسد. ذهنیت نسبی‌گرا مرحله بسیار حساس و مهمی است در حرکت به سمت شکلگیری «ذهن نقاد» (Critical thinking)؛ که در بسیاری از افراد هرگز ظهور و بروز نمیکند؛ شاید بدین دلیل ساده که مسیر رسیدن به ذهن نقاد، مسیر بسیار دشوار و طاقت‌فرسایی است که مستلزم صرف زمان، انرژی، مطالعه، مداقه و تحلیل می‌باشد. ذهن نسبی‌گرا پس از مدتها کلنجار رفتن با عقاید و نظرات مختلف، نهایتاً به جایی می‌رسد که جایگاه خودش را در نظام محتوای بحث و همچنین جایگاه سایر عقاید و دیدگاهها را می‌شناسد و وارد مرحله ارزیابی، مطالعه و ارزشگذاری می‌شود. ذهنیت نسبی‌گرا تا حدودی وارد جزئیات نظری در مباحث میشود و قضاوت در مورد خود و دیگران را ناگزیر می‌بیند. نتیجه این قضاوت این است که نظرات، عقاید و ادعاها نه تنها دارای ارزش و جایگاه یکسانی نیستند، بلکه بسته به زمینه و محتوای مورد بحث، میتوانند به کلی از حیّز انتفاع ساقط و مردود تلقی شوند (انسجام و نگاه طیفی در زمینه یک رنگ مشخص). ذهن نسبی‌گرا علیرغم خودآگاهی نسبی و آشنایی حدودی با زوایای آشکار و پنهان سایر دیدگاهها و نظرات، هنوز یک ذهنیت غیر‌عامل (Passive) است و صرفاً به فعالیت در حیطه اندیشه فردی و تا حدی خصوصی بسنده میکند.

متعالیترین مرحله شعور و تکامل ذهنی بعد از نسبی‌گرایی، Commitment (تعهد) است. ذهن متعهد در قالب و چارچوب نسبی بودن مسائل، خود را ملزم و متعهد به اثرگذاری از طریق انتخاب آگاهانه میبیند. ذهن متعهد متوجه این موضوع است که برای ترقی و پیشرفتِ محتوای مورد بحث (علم، سیاست، جامعه، خانواده و ...) مجبور است که با جدیت وارد میدان عینیت و عمل شود. درگیر شدن (Engagement) با دیگران با هدف و نیت اصلاح و تغییر و متقاعد کردن طرف مقابل، مشخصه ذهن متعهد است و در این مسیر خود نیز هرگونه تغییر و بازنگری احتمالی بر مبنای داده‌ها و اطلاعات وارده جدید و دقیق را با آغوش باز پذیرا است. ذهن متعهد، یک ذهن نقاد و نقدپذیر است.

—---
پی‌نوشت ۱: علاوه بر مدل Perry مدلهای دیگری هم هستند (مانند مدل Kuhn) که اساساً روند و الگوی مشابهی را ارائه می‌دهند.
پی‌نوشت ۲: نوشته فوق‌الذکر در واقع «برداشت و تفسیرِ» نگارنده از بخشی از مباحث مطروحه در قالب درسی است به نام Introduction to Teaching and Learning in Higher Education (آشنایی با تدریس و یادگیری در آموزش عالی) که برای دانشجویان دکتری دانشکده فنی دانشگاه لوند (Lund University) ارائه می‌شود.

*این متن بازنشر متنی است که در تاریخ ۲۰ اسفند ۱۳۹۴ در صفحه فیسبوک نگارنده منتشر شده است.
*اگر کسی را می‌شناسید که مخاطب این مطلب یا مطلب‌های این کانال است، با معرفی این مطلب یا این کانال به ما لطف می‌کنید.

‌
Forwarded from پژمردن؟ نپژمردن
مراتب مواجهه با نقد و انتقاد

سالار حقیقت‌افشار

بحث فیدبک Feedback یا انتقاد در روانشناسی بحث بسیار مهم و پیچیده‌ای است. شاید کلیدی‌ترین پارامتری که یک نقد را موجه و ارزشمند میکند، دقیق و مشخص بودن آن است. کسی که نقد می‌کند باید بتواند نکات منفی و مثبت یک کار ارائه شده را در سطح یکسانی از جزئیات و دقت، توضیح دهد. جدای از اینکه ماهیت نقد چیست و چگونه باید بیان شود؛ مواجهه با نقد هم از مراتب و مراحلی برخوردار است که در مدلی به نام «راه‌پله بازخورد» (The Feedback Staircase) از آن یاد می‌شود (تصویرِ ذیل یادداشت):

- نازلترین برخورد با نقد Deadening یا Denial است. شنونده نقد به کلی از شنیدن و روبرو شدن با نقد سر باز می‌زند. اجازه انعقاد کلام منتقد را نمی‌دهد، شدیدا منکر هرگونه کاستی و ایراد است. با دو دستش گوشهای خود را می‌گیرد و با صدای بلند به اصطلاح Jazz می‌خواند.

- پله بعدی پله Defending است که شخص در مقام دفاع ظاهر میشود؛ به هر نحوی و هر هزینه‌ای. شنونده در پاسخ به نقد (بدون هرگونه دقت کافی و وافی) جملاتی را با ملغمه‌ای از «اما»ها و «اگر»ها میسازد و پرتاب میکند. در این مرحله شخص خیلی راحت زیر حرفش میزند و گفته خود را انکار می‌کند.

- در مرحله بعد، پله Explaining قرار می‌گیرد. توضیح دادن اضافی و توجیه کردن رفتار و گفتار در پاسخ به نقد با استفاده از انبوه بهانه‌ها و ننه من غریبم بازیها از مشخصات ویژه همین مرحله هستند.

سه پله فوق‌الاشاره در مدل مربوطه با عنوان فاز «رد» یا همان Dismissing شناخته می‌شوند که در واقع عکس‌العملهای کودکانه و بسیار مخربی هستند. در مقابل فاز رد نقد، فاز «دریافت» (Receiving) قرار دارد که خود از سه پله تشکیل شده است:

- پله گوش دادن (Listening) همانطور که از ظاهرش پیداست، پله‌ای است که شخص فقط به نقد گوش فرا می‌دهد. شخص تلاش می‌کند که با دقت در کلام و متن نقد متوجه کاستی‌ها و مشکلات خود شود.

- پله بعدی در فاز «دریافت» پله «پرسش» (Questioning) نام دارد. در این پله، شنونده نقد با طرح کردن پرسشها و تعامل با منتقد سعی می‌کند که زوایای پنهان و جزئیات بیشتری از نقد را درک کند. به عبارتی، شنونده سعی می‌کند که طی یک همکاری سازنده با شخص منتقد، کاملا متوجه منظور و جان کلام نقد شود.

- متعالی‌ترین و البته سخت‌ترین پله در راه‌پله بازخورد پله شیب‌دار انتهایی‌ است که مرحله «تغییر رفتار» (Changed Behaviour) نام دارد. این پله از این جهت شیب‌دار مدل شده است که باقی‌ماندن در این مرحله کار دشواری است که نیاز به مراقبت و مواظبت دائمی دارد. در غیر اینصورت، شخص مورد نظر میتواند به راحتی سر خورده و در یکی از پله‌های نازلتر راه‌پله بازخورد قرار بگیرد. شخصی که به پله شیب‌دار «تغییر رفتار» رسیده است در واقع توانسته است با پذیرفتن و درک تمام و کمال فحوای نقد؛ رفتار، اندیشه و محصول خود را در راستای نقد وارده تصحیح کرده و ارتقاء دهد. «قبول مسئولیت» مهمترین بارزه آخرین پله در راه‌پله بازخورد است.

*این متن با اندکی تغییر، بازنشر متنی است که در تاریخ ۲۸ اسفند ۱۳۹۴ در صفحه فیسبوک نگارنده منتشر شده است.
*اگر کسی را می‌شناسید که مخاطب این مطلب یا مطلب‌های این کانال است، با معرفی این مطلب یا این کانال به ما لطف می‌کنید.

👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻

‌