🔊 روانپژوهشگران
1.45K subscribers
1.56K photos
1.18K videos
1.92K files
3.18K links
🍎☤⛨ روانپژوهشگران ⛨☤🍎
مطالب علمی و کاربردی #روانشناسی
نسل سوم روانشناسان و مشاوران ایران


#محمدرضا_مهدوی_روانشناس_بالینی


09019095990




https://t.me/third_generation
#روانپژوهشگران
#روان_حامی
#نسل_سوم
Download Telegram
Audio
💗🔊 فایل صوتی: ده تمرین "شفقت‌ورزی به خود" برای عبور از بحران کرونا 💗🔊
👥 نویسندگان: دکتر کریستوفر گرمر، دکتر کریستین نف
👥 مترجمان: دکتر مهرنوش اثباتی، دکتر علی فیضی
🗣 گوینده: دکتر مهرنوش اثباتی
#کرونا #روانشناسی #شفقت #درمان_متمرکز_بر_شفقت #شفقت_به_خود_بهوشیار

https://t.me/third_generation
💠 در گفت و گو با مدیرکل دفتر بهبود تغذیه جامعه وزارت بهداشت مطرح شد؛
@third_generation
🔷 ﺗﺎﺛﻴﺮ روزه داري ﺑﺮ ﺳﻼﻣﺖ و ﻋﻤﻠﻜﺮد ﺳﻴﺴﺘﻢ اﻳﻤﻨﻰ ﺑﺪن
#کرونا
#ماه_رمضان
#روزه
🔷 ﻫـﻴﭻ ﻣﻄﺎﻟﻌـﻪ اى ﻣﺒﻨـﻰ ﺑـﺮ ﺧﻄـﺮ روزه دارى و اﻓﺰاﻳﺶ اﺑـﺘﻼ ﺑـﻪ ﺑﻴﻤـﺎرى ﻛﻮوﻳـﺪ ١٩ دﻳـﺪه ﻧﺸـﺪه اﺳـﺖ

🔷 تمامی اﻓـﺮاد ﺳـﺎﻟﻢ ﻛﻤﺘـﺮ از ٦٥ ﺳـﺎل ﺑـﺎ رﻋﺎﻳـﺖ ﻣـﻮارد ﺑﻬﺪاﺷـﺘﻰ و ﺗﻐﺬﻳـﻪ اى ﻣـﻰ ﺗﻮاﻧﻨـﺪ روزه ﺑﮕﻴﺮند

🔷 ﺑﻴﻤﺎراﻧﻰ ﻛﻪ ﭘﻴﻮﻧﺪ اﻋﻀﺎ ﺷـﺪه اﻧﺪ، ﻧﺒﺎﻳﺪ روزه ﺑﮕﻴﺮنـﺪ

🔷 ﺑﻴﻤـﺎراﻧﻰ ﻛـﻪ ﻣﺒـﺘﻼ ﺑـﻪ وﻳـﺮوس ﻛﺮوﻧـﺎ ﺷـﺪه و ﺑﻬﺒـﻮد ﻳﺎﻓﺘـﻪ اﻧـﺪ ﺗﻮﺻـﻴﻪ ﻣﻰ ﺷﻮد، ﺣﺪاﻗﻞ ﺗﺎ ٦ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﺲ از ﺑﻴﻤﺎرى اﻗﺪام ﺑﻪ روزه دارى ﻧﻜﻨﻨﺪ

🔷 در ﺳﺎﻋﺎت روزه دارى ﻛـﻪ در ﺳـﺎل ﺟـﺎرى ﻣـﺪت آن ﺣـﺪود ١٦ ﺳـﺎﻋﺖ است، ﮔﺮﺳـﻨﮕﻰ ﻣـﻰ ﺗﻮاﻧـﺪ در ﺻـﻮرت ﻋـﺪم رﻋﺎﻳـﺖ اﺻﻮل ﺗﻐﺬﻳـﻪ ﺻـﺤﻴﺢ در وﻋـﺪه ﺳـﺤﺮ و اﻓﻄـﺎر و ﻳـﺎ ﺣـﺬف ﻳﻜـﻰ از وﻋـﺪه ﻫـﺎ ﺑـﻪ وﻳـﮋه وﻋـﺪه ﺳـﺤﺮى، ﻣﻮﺟـﺐ ﺗﻀـﻌﻴﻒ ﺳﻴﺴـﺘﻢ اﻳﻤﻨﻰ ﺑﺪن ﺷﺪه و اﺣﺘﻤﺎل اﺑﺘﻼ ﺑﻪ ﺑﻴﻤﺎرى ﻛﻮوﻳﺪ ١٩ را اﻓﺰاﻳﺶ دﻫﺪ

🔷 ﻣﻄﺎﻟﻌﺎت ﻣﺘﻌﺪدى ﻧﻘﺶ ﻣـﻮﺛﺮ روزه دارى را در ﺳـﻼﻣﺘﻰ ﺑـﻪ ﺧﺼـﻮص ﺑـﺮ روى ﺳـﻄﺢ ﮔﻠـﻮﻛﺰ ﺧـﻮن، ﭼﺮﺑـﻰ ﻫـﺎى ﺧـﻮن و ﻓﺸـﺎر ﺧﻮن، ﻛﻨﺘـﺮل وزن و ﺑﻬﺒـﻮد ﺑﻴﻤـﺎرى ﻫـﺎى ﻣﺨﺘﻠـﻒ ﻧﺸـﺎن داده اﻧـﺪ

🔷 در اﻏﻠـﺐ ﺑﻴﻤـﺎرى هایی ﻛـﻪ ﻋـﺎدات ﻏـﺬاﻳﻰ ﻏﻠـﻂ، ﭼـﺎﻗﻰ و اﻓﺰاﻳﺶ وزن در ﺑﺮوز آﻧﻬﺎ دﺧﺎﻟﺖ دارﻧﺪ، روزه دارى ﻣﻔﻴﺪ اﺳﺖ

🍎 توصیه ادمین


بیماران قلبی،گوارشی،دیابتی و کلیوی مراقب و مزمن باشید
تغییر در سبک تغذیه احتمال ایجاد مشکلات جدید را خواهد داشت لطفا با پزشک خود در رابطه با روزه گرفتن مشورت کنید.

طبق توصیه های دینی اگر احتمال به ضرر رسیدن به بدن بدهید نباید روزه بگیرید.

مواظب باشید درگیر دکتر رفتن نشود 🍎



@third_generation
Psycho.II.1983.Br.720p[@archive_series].mkv
814.1 MB
🎞فیلم سینمایی

🔹#روانی۲

✔️زیرنویس بهم چسبیده

برای تماشا از mx player یا vlc استفاده شود

@third_generation
Springer Ebooks.pdf.pdf
693.5 KB
انتشارات اشپرینگر لیستی از کتابهای خود را رایگان برای دانلود گذاشته است.
جلوی هر کتاب لینک وجود دارد. روی آن کلیک کنید و دانلود کنید. در استفاده از آن بهیچوجه تردید نکنید، خیلی از آنها بسبار گران هستند و در این ایام خاص رایگان است.

@third_generation
مهارت های پایه در خانواده درمانی.pdf
78.4 MB
مهارت هاي پايه در خانواده درماني
جو اِلن پاترسون و همکاران/علی نیلوفری

@third_generation
✴️ شواهد زیادی مبنی بر نقش مهم سیستم ایمنی در اختلالات روانی وجود دارد

🔸درحقیقت افراد مبتلا به انواع بیماریهای خودایمن تقریبا دوبرابر بیشتر از سایرین نسبت به اختلالات سلامت روان مثل اضطراب، افسردگی و OCD مستعد هستند.

🔸طی مطالعاتی که بر روی بیماران مبتلا به بیماری اختلال وسواس فکری یا OCD صورت گرفته است، محققان به افزایش میزان پروتئینی به نام ایمونو-مودولین (Imood) در لنفوسیت های این افراد پی بردند.

🔸پس از تحقیقاتی ک بر روی موشها صورت گرفت، در موشهای با سطح بالای از این پروتئین رفتارهایی با مشخصه استرس و اضطراب مثل حفر و نظافت بیش از حد مشاهده شد و هنگامی که موشها با آنتی بادی که Imood را خنثی می کرد درمان کردند، اضطراب حیوانات کاهش یافت.

🔸بنابر این محققان انگلیسی یک برنامه ثبت اختراع برای آنتی بادی ضد Impood ارائه دادند و در حال همکاری با شرکتهای دارویی برای ایجاد یک درمان بالقوه برای بیماری OCD در انسان هستند.
Ref: http://dx.doi.org/10.1016/j.bbi.2020.02.015

منصوره کریمی کاخ▫️ایمونولوژیست▫️دانشگاه علوم پزشکی کرمان

https://t.me/third_generation
🔶 چگونه در زمان قرنطینه عاشق بمانیم؟
مجله تایم نظر سه زوج از متخصصان روابط، که خود در کنار هم زندگی و کار می‌کنند، را جویا شد. در اینجا هفت نکته برتر آن‌ها آورده شده است.

۱- از انتقاد کردن اجتناب کنید
هیچ زمانی وقت مناسبی برای اشاره به اشتباهات همسرتان نیست. اما در میانه بحران، این کار خطایی فاحش است، به خصوص وقتی پای مسائل مالی به میان می‌آید. "خیلی آسان است که انگشت اتهام به سوی او بگیرید و بگویید: من که بهت گفتم که نباید این کار را انتخاب کنی." در عوض، اکنون زمان قدرشناسی است.


۲ - بیشتر کنجکاو باشید تا خشمگین
با تمام مسئولیت‌های جدیدی که به خاطر کرونا برعهده شما قرار گرفته است، ممکن است احساس کنید همسر شما به اندازه کافی سهم خود را به عهده نمی‌گیرد. اما به احتمال زیاد او فقط پریشان احوال است، یا نگرانی‌هایی دارد که برای شما آشکار نیست.


۳ - زمان بخرید، یا برای آن داد و ستد کنید
در صورت امکان، زمانی برای خلوت شخصی خود در برنامه روزانه باز کنید، حتی اگر فقط نیم ساعت در روز باشد. این ممکن است نیازمند معامله پایاپای برای لحظاتی فارغ از بچه‌ها یا کار‌های روزمره برای هر یک از شما باشد.


۴ - برای انفجارات خشم خود یک قرار مشخص تعیین کنید
اگر یک درگیری به ظاهر ناچیز ناگهان از کنترل خارج شد، حداقل برای نیم ساعت (اما نه بیشتر از ۲۴ ساعت) پرداختن به آن را به تعویق بیاندازید.


۵- به مرز‌هایی که در حال حاضر نامرئی شده‌اند، احترام بگذارید
حتی اگر شریک زندگی شما مشغول به نظر نرسد، او صرفا یک تخته سفید خالی نیست که در انتظار شما برای نوشتن افکار و نیازهایتان باشد. ابتدا بپرسید که آیا الان زمان خوبی است؟


۶ - آنچه را که می‌خواهید، درخواست کنید
شریک زندگی شما احتمالاً فردی فوق العاده است، اما به طور قطع ذهن خوان خوبی نیست. شما باید نیاز‌های خود را به صورت صریح و دقیق توضیح دهید . "دوست دارم اگر بتوانی یک شب در میان برنامه شام را تو به عهده بگیری." بسیار بهتر است از "تو باید بیشتر در خانه کمک کنی."


۷- اگر همه موارد دیگر شکست خورد، طنز را امتحان کنید
توانایی خندیدن به اوضاع، یا به خودتان (و البته نه همسرتان)، یک تسکین دهنده بزرگ استرس است. حس شوخ‌طبعی برای همین روزهاست.....

https://t.me/third_generation
#تله_هاي_زندگي_و_روابط_عاطفي

⁉️چرا شناسایی تله های زندگی مهم است؟


🔴اگر ما طرحواره ها را شناسایی نکنیم و قدرتشان را در وجودمان کاهش ندهیم، باعث می شوند هرگز نتوانیم در زندگی به خواسته هایمان دست یابیم.

⭕️تله های زندگی به طور ناخود آگاه باعث می شوند که افراد در بزرگسالی وقتی حتی خانه را ترک می کنند و وارد رابطه می شوند و در ارتباط با مردم جامعه، محیط شغلی، و به ویژه همسر به دنبال خلق شرایطی باشند که با همان تجارب دردناک دوران کودکی برایشان تکرار شود.

⭕️طرحواره ها آنها را طوری هدایت می کنند که با انتخابها و رفتارهایشان به طور ناخودآگاه تجربه های تلخ و زخمها را برای خود باز آفرینی کنند یعنی کاری کنند که دوباره نادیده گرفته شوند، تحقیر شوند، از آنها سوء استفاده شود، سرزنش شوند و … .

👌به همین خاطر است که لازم است پیش از انتخاب همسر و ورود به رابطه ای که قرار است صمیمانه ترین رابطه یک انسان و محلی امن برای وجود او باشد، تله های زندگی خودمان و همسرمان شناسایی شود.

🔱جفری یانگ بنیانگذار طرحواره درمانی می گوید: “ به یاد داشته باشیم که ممکن است ما در شکل‌گیری این تله‌ها نقش نداشته باشیم ولی در تداوم آن‌ها مسلماً مسئول هستیم.”

⭕️این یک خبر خوش است، این خلاف باور بسیاری از انسانهاست که در پاسخ به مشکلاتشان فقط گذشته را نشخوار می کنند و
می گویند چون پدرشان فلان جوربوده، مادرشون فلان جور بوده، محیط زندگیشان فلان جور بوده و … پس محکوم هستند به فلان سبک زندگی. این یعنی ما محکوم نیستیم پس از دوران کودکی، وقتی توانایی شناخت خود را بدست آوردیم، تا پایان عمر اسیر طرحواره های خود بمانیم.

⭕️هر فردی وقتی تله های خود را بشناسد می تواند برای رفع آن اقدام کند البته این امر مستلزم تلاش و مقابله با برخی تجارب دردناک است که تا فردی نخواهد نمی تواند از پس آن بربیاید. این یکی از دلایلی است که می گوییم به تغییر همسربعد از ازدواج دل نبندید.

https://t.me/third_generation
نامه ای از «ویکتور فرانکل»، به معلمان جهان

کسی هستم که از یک اردوگاه اسیران جان سالم به در برده است. چشمانم چیزهایی دیده که چشم هیچ انسانی نباید میدیده:
اتاق های گازی را دیدم كه توسط بهترین و ماهرترین مهندسین ساختمان ساخته شده بودند!
بهـترین و متخصص‌ترین پزشكانی را دیدم كه كودكان را به شكل ماهرانه ای مسموم میكردند!
نوزادانی که توسط آمپول های پرستارهایی مـُردند که بهترین پرستاران بودند، انسانهایی که توسط فارغ‌التحصیلان دبیرستان ها و دانشگاه ها سوزانده شدند!!

به آموزش به این دلیل مَشکوکم!
چیزی که از شما میخواهم این است که:
برای انسان شدن دانش آموزان تلاش کنید و تلاش شما موجب تربیت «جانورانِ دانشمند» و «بیماران روانیِ ماهر» نشود.
خواندن، نوشتن، ریاضیات و... زمانی اهمیت پیدا میکند که به انسان شدن کودکان کمک کنید و این كلید انسان بودن این كودكان در آینده میباشد.
پزشك شدن، مهندس شدن، متخصص شدن، كار سختی نیست و میشه با چند سال درس خوندن بهشون رسید و چه بسا امروز ما در جامعه هم پزشكان زیادی داریم و هم مهندسین زیادی داریم.

اما بزرگترین ثروت ما انسانیت و اخلاق ما هست كه با هـیچ مدركی قابل مقایسه نیست...!

https://t.me/third_generation
تفاوت سنی زیاد در ازدواج چیست؟

تفاوت سنی زیاد بین زن و شوهر می تواند برای هر دو نفر مشکلات جدی ایجاد کند. البته معمولاً در اوایل ازدواج این مشکلات چندان زیاد به نظر
نمی رسد اما پس از گذشت چند سال به طور جدی خود را نشان می دهد.

اگر بیش از اندازه از همسر خود بزرگتر باشید:

۱-این امکان وجود دارد که حوصله او را نداشته باشید و نتوانید خامی ها، بی تجربگی ها و کندی او در باره مسائل زندگی را تحمل کنید.

در واقع ممکن است از این که شاهد هستید همسرتان با مسائلی دست به گریبان است که شما مدتها پیش آنها را پشت سر گذاشته اید، خسته شوید.

۲-تمایل دارید بیشتر اوقات نقش والد را بازی کنید، زیرا تجربه بیشتری دارید. تقریباً غیرممکن است که بتوانید از پند و اندرز دادن و نصیحت کردن همسرتان چشم بپوشید. همین باعث می شود که همیشه با همسرتان مانند یک کودک رفتار کنید و در دام ارتباط مداوم والد- کودک بیفتید. این ارتباط باعث خشم و انزجار همسرتان نسبت به شما و عصبانیت متقابل شما نسبت به او می شود و تاثیر مخربی بر رابطه تان می گذارد.

۳-در رابطه قدرت بیشتری پیدا می کنید و وسوسه می شوید که همسرتان را کنترل کنید. به دلیل بالاتر بودن سن، تجربه های بیشتر و احتمالاً موفقیت های مالی بیشتر ممکن است همسر خود را کنترل کنید تا دست به کارهای ناپخته و حساب نشده نزند.

۴-ممکن است بخواهید خود را جوان تر از سن واقعی تان نشان دهید. افراد در هر سنی نیازهای خاصی دارند اما وقتی فردی با همسری بسیار جوان تر از خودش ازدواج می کند ممکن است از اینکه به نیازهای سنی خودش پاسخ دهد دست بردارد و برای رضایت خاطر همسرش سعی کند که رفتارهای سنین پایین تر را انجام دهد.


اگر بیش از اندازه از همسر خود جوان تر باشید:

۱- این امکان وجود دارد که به او به عنوان یک الگو و آموزگار نگاه کنید و در مقابل او احساس ضعف و حقارت کنید. وقتی همسرتان به مراتب از شما بزرگتر باشد طبیعی است که موفق تر، باتجربه تر و از لحاظ اقتصادی با ثبات تر باشد. این موضوع می تواند فرد را به طور ناخودآگاه تحت تاثیر قرار دهد به طوری که احساس کند همسرش از او بهتر است.

۲-ممکن است همیشه برای همسرتان نقش کودک را بازی کنید. وقتی که تجربه کمتری دارید و مشاهده می کنید که همسرتان با تجربه تر است ممکن است به طور ناخودآگاه در مقابل او در اکثر مواقع نقش یک کودک را بازی کنید.

۳-ممکن است بخواهید خود را مسن تر از سن واقعی خود نشان دهید. برای این که تفاهم بین خود و همسرتان را بیشتر کنید، احتمال دارد رفتارهای مطابق با سن خود را کنار بگذارید و مطابق میل او رفتارهای سنین بالاتر
را نشان دهيد.

https://t.me/third_generation
روایتی از زندگی پریرخ دادستان، مادر روانشناسی نوین ایران

بخش 1/5

پریرخ تاب مستوری نداشت ‏
سوگل دانائی
یک روز هم به پیاژه گفته بوده که برمی‌گردد ایران، گفته ‏بوده شما اینجا مثل من زیاد دارید، اما ایران نه. استاد دلخور گفته بوده «ما تو را برای اینجا تربیت کردیم، نه ‏ایران، اگر نمی‌خواهی اینجا بمانی، به نیویورک برو یا حتی کانادا، می‌توانی مرکز روانشناسی من را در آنجا بر ‏عهده بگیری.» اما او گفته بود باید به ایران برگردد. ‏
پریرخ تاب مستوری نداشت ‏
یک روزهایی هم در زندگی هست که غم این‌قدر خودش را نزدیکت می‌کند که تا رو برگردانی می‌بینی دست ‏انداخته دور گردنت و با تو چای می‌نوشد، این‌قدر می‌ماند که بشود دوستی، عزیزی، خواهری. آن روز که خبر ‏دادند آرش مرده هم غم همین دور و اطراف پرسه می‌زد. گاهی می‌نشست پشت میز ناهارخوری، روی یکی از ‏صندلی‌ها، کنار سهیلا، شاید هم آسیه، گاهی جایی میان علی و احمد پیدا می‌کرد و گاهی هم نگاهش را گره ‏می‌زد به پریرخ. آن روز که خبر را روی کاغذ نوشته و گذاشته بودند روی میز تا مبادا چشم‌شان به او ‏بیفتد هم غم بود. کم هم نبود، چسبیده بود به همان خبر کاغذی. غم در بازنشستگی اجباری بود. ‏

بد هم نمی‌شد اگر به خواسته‌اش می‌رسید و بید مجنونی می‌شد، بلند، خیلی بلند. از همان‌ها که وقتی بچه ‏بود، سایه‌اش می‌افتاد روی محله سنگلج و او که آن روزها از دیوار راست هم بالا می‌رفت، کم مانده از درخت ‏بید مجنون هم بالا برود. از همان‌ بید مجنون‌هایی که ‌سال ۱۳۱۶، وقتی که او چهار ساله بود و پدر و مادرش ‏جلال‌الدین و شمس‌الملوک نمی‌دانستند باید با شیطنت‌هایش چه کنند و تصمیم گرفتند او را هم مانند ‏خواهرش راهی مدرسه کنند، در مسیر می‌دید. ‏

گفته بودند مستمع آزاد باشد، درس خواندن برای دختربچه چهار ساله سنگین بود. امتحانات نهایی آخر دوره ‏اما نشان داد که بودنش در کلاس خیلی هم آزاد نبوده، خواندنش را جدی گرفته بود و قبول شد. باهوش بود، ‏همین که در آن سن‌و‌سال درس خوانده بود، همین که کنجکاو بود و شیطنت می‌کرد، یعنی باهوش بود. ‏اول شد، دوم، دوم شد سوم، تا رسید به ششم، آن روزها هم مثل الان بود، بچه‌ها 6 کلاس درس ‏می‌خواندند و بعد می‌رفتند مدرسه دیگر، او از مدرسه شاهدخت به خورشید رفت و بعد راهی مدرسه ناموس ‏شد. رشته‌اش علمی بود، بعد رفت ادبی، همین انسانی خودمان. کلاس هشتم که رفت، برای نخستین بار در ‏زندگی تحصیلی‌اش تجدید آورد، به تریج قبایش برخورد، برایش سنگین بود، نشست به بیشتر خواندن، این‌قدر ‏خواند که ‌سال بعد شاگرد اول شد و اسمش را همه جا ‌آوردند. ‏گفته بود برمی‌گردد، «پریرو تاب مستوری نداشت.» برگشته بود؛ 9‌ سال بعد از روزی که امتحان اعزام داد و ‏آموزش‌وپرورش او را با چند پسر هم‌سن‌و‌سال خودش راهی سوییس کرده بود. همه خاطراتش را گذاشته ‏بود اینجا، دوستانش را، خواهر و برادرش را. در سوییس گفته بودند روانشناسی بخواند، روی روابط بین هوش ‏و ادراک کار کرده بود، با استادش ژان پیاژه، همان که نظریه رشد مرحله‌ای‌اش را هنوز هم تدریس می‌کنند. ‏می‌گفت پیاژه روی چیزی کار می‌کرد که دغدغه‌اش بود، آن روزها هم دغدغه پیاژه ادراک بود.

‏ روزهایش سخت بود، خواندن درس در کشور غریب سخت بود، کار کردن همراه با درس سخت‌تر. یک ‏روزهایی هم بوده که شاید پول کافی برای خرید غذا نداشته. سر امتحان ضعف می‌کرده، یک روزهایی زندگی ‏روی بدقلق و یک‌دنده‌ای نشانش می‌داده، از همان‌ها که وقتی روی دور بدشانسی هستی، می‌آیند و می‌روند ‏و محو نمی‌شوند. دکترایش را گرفت، رساله‌اش را نوشت. یک روز هم به پیاژه گفته بوده که برمی‌گردد ایران، گفته ‏بوده شما اینجا مثل من زیاد دارید، اما ایران نه. استاد دلخور گفته بوده «ما تو را برای اینجا تربیت کردیم، نه ‏ایران، اگر نمی‌خواهی اینجا بمانی، به نیویورک برو یا حتی کانادا، می‌توانی مرکز روانشناسی من را در آنجا بر ‏عهده بگیری.» اما او گفته بود باید برگردد. باید به ایران برگردد. ‏

https://t.me/third_generation
روایتی از زندگی پریرخ دادستان، مادر روانشناسی نوین ایران

بخش 2/5

برگشت. تنها چند قاره از سرزمین روحش را کشف کرده بود که برگشته بود. رفته بود به آموزش‌وپرورش و ‏گفته بود، من همانی هستم که شما چند ‌سال پیش مرا با بورسیه آموزش عالی فرستاده بودید ژنو. گفته بود ‏من برگشتم. در دستش یک معرفی‌نامه بود از پیاژه برای رئیس دانشگاه تهران. «او یکی از بهترین ‏شاگردهای روانشناسی بوده.» خوشحالی چسبیده بود به کاغذ معرفی‌نامه. نامه را خوانده بودند، اصلا ‏نمی‌دانستند او کیست، چه زمانی رفته، باید با او چه کنند. پیش خودشان گفته بودند، احتمالا روانشناسی به ‏معلمی بیاید، پس بشود معلم کلاس اول. نامه را نوشته بودند و داده بودند دستش. یک‌جور احساس غربت از ‏توی نامه بلند شده بود، کلمات نامه بوی نادیده گرفتن هم می‌داد. حرف‌های پیاژه در گوشش زنگ زد، پیش ‏خودش گفت استادش به او می‌گفته «اگر می‌خواهی آنچه را خواندی تجربه کنی، باید مدرسه را از نزدیک ‏لمس کنی. مگر نمی‌خواهی برای مدرسه سیاست‌گذاری کنی؟ پس باید ببینی که در مدرسه چه می‌گذرد، ‏معلمان چه می‌کنند و...» بی‌خیال احساسات نامه شد و چشم‌هایش خندید. ‏

رویا متولد شده بود. مدرسه‌ای که فرانسه داشت و انگلیسی و فارسی. شده بود معلم. خیلی‌ها شده بودند ‏شاگرد رویا، بچه‌های برادرش، بچه‌های دوست صمیمی‌اش، امیربانو. خودش هم شده بود معلم کلاس اول. از ‏آموزش‌وپرورش یک نفر دیپلمه را هم فرستاده بودند که بشود مدیر مدرسه.  رویا در نزدیکی‌های میدان ‏فلسطین امروزی بود، کنار درختان بلند خیابان ایتالیا، از همان بید مجنون‌های آشفته و لطیف با برگ‌های رو ‏به پایین. او یک جور عشق عجیبی توی دلش به رویا داشت، عشق به انسان‌ها به بچه‌ها، فهمیده بود که راه ‏سختی در پیش دارد: «حافظ صبور باش که در راه عاشقی/ هرکس که جان نداد به جانان نمی‌رسد». ‏یک روز هم از دربار آمده و گفته بودند که قبول کند و بشود وزیر آموزش‌وپرورش. می‌خواستند ‏بگویند که به زن‌ها پست مدیریتی هم می‌دادند. گفته بود اگر وزیر شوم، می‌توانم تغییراتی که آموزش آنها ‏را دیدم، در سیستم بدهم، گفته بودند وزرا که کارشان تعیین‌کننده نیست، کارشان فقط امضاکردن است. ‏خندیده بود و گفته بود لااقل در مدرسه رویا و در کلاس‌ها بیشتر می‌توانم مفید باشم.  ‏

به قول خودش ازدواج منطقی و عقلانی کرده بود، احتمالا یک روزی که بعد از مدرسه رویا رفته بود کانون ‏روانشناسی دانشگاه پلی‌تکنیک را ایجاد کند و آنجا انوشیروان بهنام را دیده بود و یادش آمده بود که نام او در فهرست دانشجویان بورسیه بوده، به ازدواج فکر کرده بود. بعد از ازدواج بالاخره دانشگاه تهران از او دعوت به کار ‏کرد، اصرار کرده بودند، به گمان‌شان روزهای اولی که او برگشته بود، آمادگی تدریس نداشت، اما حالا در ‏سال‌های ۵۴ و ۵۵ بهتر بود او به دانشگاه تهران برود. رفته بود. شده بود دانشیار. روانشناسی درس می‌داد، به ‏همراه زندگی. سال 84  در مصاحبه‌ای گفته بود : «برای شخص من ارزش‌ها و رسالت‌های انسانی در صدر همه چیز قرار داشته و دارد، ‏حاضرم همه چیزم را کنار بگذارم، برای اینکه خودم راضی باشم. برای اینکه آدم می‌تواند به همه دروغ بگوید، ‏ولی به خودش نه. همیشه طوری زندگی کنید که بتوانید خودتان را در آینه نگاه کنید.»‏

https://t.me/third_generation
روایتی از زندگی پریرخ دادستان، مادر روانشناسی نوین ایران

بخش 3/5

انوشیروان ناغافل انفارکتوس کرده بود، او مانده بود و آرش و رویا و یک دانشگاه شاگرد و دانشجو. سخت بود، از ‏درس خواندنش در سوییس هم سخت‌تر. گذشته بود، سختی‌ها می‌گذرند، باور داشت. موقعیت‌های احساسی ‏به‌هم‌ریخته‌اش می‌کرد، اما نمی‌گذاشت کسی چیزی بفهمد، چشم‌هایش را به خنده وادار می‌کرد، می‌گفت شما ‏آمدید که سختی‌ها را ببینید. آرش و رویا رفته بودند پی رویاهایشان. رفته بودند آمریکا پی درس و مشق. مادر ‏مانده بود اینجا و به بچه‌های دیگرش درس می‌داد. درس‌های تازه، حرف‌های تازه از علم روز دنیا:  «تا امروز ‏هیچ روزی نبوده درسی را که یک‌سال به دانشجویان می‌دهم، ‌سال دیگر تکرار کنم. همیشه درس‌هایم ‏را به روز می‌کردم، تحقیقات جدید به آنها افزوده‌ام، ساعت‌ها پشت کامپیوتر می‌نشینم و آخرین رویدادهای ‏علمی دنیا را پیدا می‌کنم و در اختیارشان می‌گذارم، هر انسانی تعهد و رسالتی برای خودش دارد، دلیل ‏برگشت من به ایران همین احساس مسئولیت و رسالت بود.» ‏حافظه میز ناهارخوری و میز دانشگاهش پر بود از تصویر شاگردانش. گل‌ها و گیاهانی که اطراف خانه‌اش چیده ‏بود هم چیزی جز این در خاطر نداشتند. آنهایی که می‌آمدند و می‌رفتند و او فقط به آنها لبخند می‌زد. ‏میزها هم عادت کرده بودند که بخندند. عادت کرده بودند که او روی آنها جا باز کند برای شاگردان ‏جدیدش. پشت همان میزها بود که شاگردانش فهمیده بودند که باید چگونه روانشناس شوند، چگونه انسان ‏شوند. نصیحت نمی‌کرد، از روانشناسی نصیحت‌گونه خوشش نمی‌آمد اما از پژوهش کردن و تحقیق کردن ‏چرا. می‌گفت باید بخوانید تا بتوانید. می‌گفت گره مشکلات‌تان با تحقیق کردن باز می‌شود. می‌گفت باید علم و ‏دانش داشت و بعد نوشت، بعد قلم‌فرسایی کرد: «اگر تاحدود دو دهه پیش یک استاد دانشگاه پس از سال‌ها ‏تفحص و تجربه به کار تألیف و ترجمه دست می‌زد، اکنون بسیاری از افراد غیرمتخصص و بی‌توشه از علم و ‏قلم به تشویق ناشرانی که جز مال اندوزی نمی‌اندیشند، دست اندرکار ترجمه و تألیف آثار روانشناختی شده‌اند ‏و استنباط‌های درست یا نادرست خود را به خوانندگان عرضه می‌کنند.» ‏

شاید اگر بید مجنون بود، در مواقع خاص احساس بهم ریختگی‌اش را کسی نمی‌فهمید. آشفتگی و ملالش را. ‌‏«دلتنگی‌هایش» را «باد ترانه‌ای می‌خواند» و رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده «می‌گرفت.» شمع‌ها چیده ‏شدند جلوی عکس آرش، وقتی چند ماه مانده بود تا لباس فارغ‌التحصیلی به تن کند، حافظه میز ناهار خوری ‏خانه از حضور بچه‌ها پاک شد. انگار دلش را هم در آن تصادف از دست داده بود، بهم ریخت. گذشت، باز هم ‏گذشت، شاگردانش آمدند، یکی یکی آمدند، اطرافش را گرفتند، شدند آرش از دست رفته. شدند رویای دور از ‏وطن. آن‌قدر ماندند تا شدند عضوی از خانواده. او بازهم نوشت، بازهم تدریس کرد، از روانشناسی جنایی ‏نوشت، از ادراک نوشت، از هوش هیجانی گفت، پژوهش کرد، نتیجه گرفت  در یکی از گفت‌وگو‌هایش حتی این را به زبان آورد: «یکی از عمده مشکلات ما در ‏ایران از یک سو تحصیل دانشجوها در رشته‌ای است که قرار نبوده در آن تحصیل کنند، اما چون نمره ‏آورده‌اند، رفته‌اند.» می‌خواند و می‌نوشت. ۳۰ واحد تدریس روانشناسی می‌کرد. ‏


https://t.me/third_generation
روایتی از زندگی پریرخ دادستان، مادر روانشناسی نوین ایران

بخش 4/5

غم روی غم آمد، غصه روی غصه ماسید وقتی روی کاغذ نامه‌اش نوشتند بازنشسته. کاش همان بیدمجنون ‏بود. عاشق و سر به زیر، زور انسان‌ها به او نمی‌رسید، زور شاگردان قدیمی خودش. نوشته بودند، عدم نیاز. به ‏او نیاز نداشتند.  اویی که پیاژه می‌خواست در ژنو نگهش دارد، گفته بود پشیمان شدی برگرد، به او گفته ‏بودند نیازی به حضورش ندارند. با ۳۰ واحد تدریس نیازی به حضورش نداشتند. در شصت‌وپنج‌سالگی، دانشگاه تهران ‏را از او گرفتند. «عزت موی سفید پیران را» نگه نداشتند. دانشجویانش تحصن کردند، تا جلوی در وزارت علوم ‏هم رفتند، او می‌گفت توهین بالاتر از این ندیده، ظلمی از این بالاتر ندیده، بازهم سروکله فقدان پیدا شده ‏بود سال 85 در فصلنامه روانشناسان ایران نوشته بود: «پژوهش‌های پیری شناختی به ما آموخته‌اند که هرکس با آهنگ خاص خود پیر می‌شود، اما جامعه ‏این‌گونه به مسأله نمی‌نگرد و غالبا در یک لحظه معین به شیوه ناگهانی فرد را با پیری و بازنشستگی مواجه ‏می‌کند. بازنشستگی به معنای توقف کار نیست، بلکه به معنای دگرگونی بنیادی زندگی است، پس می‌توان از ‏خود پرسید که این مصراع که می‌گوید، چو پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو، چه پیامی در بر دارد؟ آیا ‏مبین باور حافظ نسبت به ناتوانی دوره پیری است؟ یا آنکه گله‌مندی از نسل‌هایی است که در بحبوحه‌ ‏موفقیت‌های واقعی یا کاذب جوانی، واقعیت‌ها را سهوا یا عمدا به فراموشی سپرده‌ و به سنت‌ها پشت پا ‏زده‌اند؟ آیا قطع رابطه بین نسل‌ها و بی‌اعتنایی نسبت به نیروهای توانا و باتجربه، کشور را از فرهنگ و ‏سنت‌های غنی خود بی‌بهره نمی‌کند؟»‏

چشم بر هم زد،  بیژن هم رفت، برادر جان جانی‌اش. از تهران کوچ کرده بود به بهشتی و آزاد و تربیت مدرس. ‏او ماند و شاگردانش. او ماند و دفتر و تعلیم و تربیت، ماند با مرکز سمت و کتاب و مقالات. ‏مجله روانشناس ایرانی را هم در همین سال‌ها تأسیس کرد. مجله‌ای که پیش از هرچیز راه و رسم نگارش ‏علم روان به زبان فارسی را می‌آموخت. ا و ماند و دریایی از واژه‌های لاتین که یکی یکی برایشان معادل فارسی پیدا می‌شد. کلمات با دم و بازدم او نفس می‌کشیدند، فقط این نبود که از دهانش بیرون بیایند و حق مطلبی را ادا کنند. بهم می‌ریخت وقتی کسی به کلمات بی‌احترامی‌ می‌کرد، وقتی به فارسی حرف می‌زد اما اصطلاحات انگلیسی را بار کلماتش می‌کرد و آن را نشانه سواد زیادش می‌دانست، برافروخته می‌شد.

https://t.me/third_generation
روایتی از زندگی پریرخ دادستان، مادر روانشناسی نوین ایران

بخش 5/5

ساعت‌ها می‌نشست با دکتر مظاهر مصفا و امیربانو کریمی به واژه‌های علم روانشناسی به زبان لاتین و جایگزین فارسی آنها فکر می‌کرد، به واژه‌هایی  سلیس و روان. کلماتی که با شکل و شمایل عجیب به زبان مادری بی‌حرمتی نکند. روان آزردگی که جایگزین واژه نورز است، ثمره همین نشست و برخاست‌ها و فکر کردن‌ها بود. بارها تقدیر شد، بارها گفتند چهره ماندگار است، حافظه دیوارهای خانه پر از تقدیرنامه شده بود، برایش فرقی ‏نمی‌کرد از چه جایزه‌ای حرف می‌زند. همه برایش یکی بودند، شاگردان اما نه. هرکدام فرزندی بودند، برومند و ‏رشید. یکی کراواتی بود، یکی طلبه حوزه. از قم هم می‌آمدند تا کنار او درس خودشناسی بیاموزند. او آنها را ‏دوست داشت، می‌گفت ادب دارند، رابطه شاگرد و استادی برایش مهم بود. خودش در دبستان شاگرد دکتر ‏بحرالعلومی بود، وقتی در دانشگاه شد همکار دکتر، احترامش را دوچندان کرد. در جلسات تا دکتر روی ‏صندلی نمی‌نشست او هم نمی‌نشست. ‏

استاد زاده شده بود، نه مشاور. نمی‌خواست با جان کسی شوخی کند: «نمی‌توان دوتا کار را با هم خیلی خوب ‏انجام داد، گاه به اجبار یا زور شاید مواردی را پذیرفته‌ام برای مشاوره یا درمان ولی به صورت مطلب یا هرچه، ‏نه هیچ‌وقت کار نکرده‌ام. درمانگری و مشاوره شوخی نیست، سرنوشت انسان‌هاست.» روانشناسی در ایران را ‏اصولی نمی‌دانست: «در ایران هیچ‌کدام از اصولی که در روانشناسی غرب به آنها رسیده محترم شمرده ‏نمی‌شود.» او از بابت روانشناسی بازاری که نقل محافل شده بود هم شکایت می‌کرد: «بدون پژوهش‌های ‏بنیادی کاربرد روانشناسی متصور نیست، عملا همه روی آوردند به بخش کاربرد، بدون اینکه آمادگی لازم ‏وجود داشته باشد، بیشتر روانشناسان نصیحت درمانگری می‌کنند به جای روان‌درمانگری. اینجا شاهد هستیم ‏که بچه‌های درحال لیسانس به درمان‌گری شروع کردند، افراد مراجعه می‌کنند، دستکاری می‌شوند و ‏مشکلات دوچندان می‌شود.» همین‌ها باعث شده بود تا برنامه‌های روانشناسی تلویزیون را هم نگاه نکند، آنها ‏را علمی نمی‌دانست.

ریه که از کار بیفتد، دیگر هیچ کاری نمی‌توان کرد، با کسی شوخی ندارد، ‌سال ۸۹ سلول‌ها یکی در میان ‏تقسیم ناقص شدند. می‌خواستند نفس را بگیرند. گرفتند. نفس او را گرفتند. چشم‌هایش تا آخرین لحظه در ‏چشمخانه می‌خندید، گواه همه شاگردانش است. احتمالا شعر محبوبش را هم در آن لحظه زمزمه می‌کرده:  ‌‏«تو آمدی ز دورها، ز نورها.» غم درون دیده‌اش آب شده بود، دیگری اثری از آن نبود. او رفته بود با نگاهش. ‏با خیالش. کتاب مانده بود و مقاله. روانشناسی جنایی، اضطراب یا تنیدگی، گفت‌وگوهایی با ژان پیاژه. مانده ‏بود دانشجویانی که نفس او به نفس‌شان خورده بود. دکتر علی عسگری، سوسن رحیم‌زاده، آسیه اناری و رضا ‏پورحسین. او رفته بود و مانده بود بیدمجنونی در نزدیکی‌های خانه‌ ابدیش. رفته نشسته بود روی آخرین ‏شاخه‌اش. او رفته بود و رویایی باقی مانده بود از تحول روانشناسی در ایران. مانده بود آخرین جمله‌ای که در ‏مراسم بزرگداشتش نوشته بود: «دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید/ گوهری دارم و صاحب نظری ‏می‌جویم.» ‏

مرجع : روزنامه شهروند
https://t.me/third_generation
کرونا
دو تعارض روانشناختی احتمالی برای مراجعه

در صورتی که علائم جدی‌تر مربوط به کرونا را ببینید احتمالا با تعارضات روانشناختی ویژه‌ای مواجه خواهید شد. احتمالا مهم‌ترین آن نگرانی بابت برچسب بیماری کرونا است. با توجه به آمار محدود رسمی مبتلایان نگران خواهید شد مسئولیت وخامت حال یا مرگ افراد دور و نزدیک به گردن شما بیفتد. اما مراتب مراقبت پزشکی فعلی به گونه‌ای است که طی چند مرحله غربالگری از جمله اسکن ریه و آزمایش خون تنها برای افرادی که خیلی بدحالند کیت تشخیصی را به کار می‌برند. یعنی به این سادگی نامی از شما ثبت نخواهد شد. مگر اینکه با خطر جدی مواجه باشید که قاعدتا باید سلامت خودتان را در اولویت قرار دهید.

نگرانی دیگر احتمالا اشتغال فکری با این خواهد بود که در روند مراجعه به مراکز بالینی به همراهان خود آسیب بزنید. مساله دشواری است. در صورت وجود علائم خفیف احتمالا به تنهایی می‌توانید کارهای بیمارستانی لازم را انجام دهید. اما در صورت علائم جدی‌تر فشار جسمانی-روانی- اجتماعی زیادی را تحمل خواهید کرد. جدای از بنیه بدنی لازم برای پیگیری و اضطراب بیماری، به لحاظ اجتماعی مثلا با اعلام ارتباط با نقاط پرشیوع مثل قم یا افراد مشکوک به بیماری، دیگران از نزدیکی به شما و ابتلا ترس خواهند داشت. مساله‌ای که می‌تواند شما را دچار احساس غرابت از خود یا شرم سازد.

‏در مجموع در صورت مشاهده علائم اصلی مرتبط با کرونا جهت مراقبت از سلامت خود و دیگران برای مراجعه راسخ باشید. در صورت نیاز با رعایت ملاحظات ایمنی پیشگیری، از یک همراه کمک بگیرید.

صلاح اسماعیلی

https://t.me/third_generation