⚙️⚙️درسهایی از مهندسی فکر:
قضیهای ساده که هر کسی حاضر نیست بهش فکر کنه!
💡💡💡نفهمیدیم که باید بفهمیم! قسمت دوم
وقتی که نفهمیدیم چطور باید با محیط، تعامل داشته باشیم، این تعامل دل بخواهی و بدون مبنا شکل گرفت و بر همین اساس شروع کردیم به زندگی.
از همین جا بود که انواع مشکلات برای ما پیش آمد.
👀👀 «نفهمیدیم که برای تعامل و ایجاد ارتباط درست با هر چیزی در زندگی ابتدا لازمه تا اونو بفهمیم!»🎹🎼
این از مهمترین قضیههای مهندسی فکره که باید خیلی خوب درکش کنیم
⚙️⚙️مهندسی فکر؛ یک نظام،بینهایت تغییر
در کارگاه مهندسی فکر این چالشها رو به راحتی حل میکنیم و مسیر زندگی به کلی تغییر میکنه.
قضیهای ساده که هر کسی حاضر نیست بهش فکر کنه!
💡💡💡نفهمیدیم که باید بفهمیم! قسمت دوم
وقتی که نفهمیدیم چطور باید با محیط، تعامل داشته باشیم، این تعامل دل بخواهی و بدون مبنا شکل گرفت و بر همین اساس شروع کردیم به زندگی.
از همین جا بود که انواع مشکلات برای ما پیش آمد.
👀👀 «نفهمیدیم که برای تعامل و ایجاد ارتباط درست با هر چیزی در زندگی ابتدا لازمه تا اونو بفهمیم!»🎹🎼
این از مهمترین قضیههای مهندسی فکره که باید خیلی خوب درکش کنیم
⚙️⚙️مهندسی فکر؛ یک نظام،بینهایت تغییر
در کارگاه مهندسی فکر این چالشها رو به راحتی حل میکنیم و مسیر زندگی به کلی تغییر میکنه.
تلنگر:
هروقت خيلی اوج گرفتی به اين فكر كن كه فقط يك قدم تا سقوط فاصله داری
مهندسی فکر؛ یک نظام و بینهایت تغییر
هروقت خيلی اوج گرفتی به اين فكر كن كه فقط يك قدم تا سقوط فاصله داری
مهندسی فکر؛ یک نظام و بینهایت تغییر
انسان بودن
خود به تنهایی
یک دین خاص است
که پیروان چندانی ندارد.
مهاتما_گاندی
ولی انسان بودن یعنی چه؟ این خود چالش جداگانهای است که از درک بعضیها خارج است
خود به تنهایی
یک دین خاص است
که پیروان چندانی ندارد.
مهاتما_گاندی
ولی انسان بودن یعنی چه؟ این خود چالش جداگانهای است که از درک بعضیها خارج است
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زنگ تفریح:
یکی از روشهای برخورد با بچههایی که میخوان با گریه و داد زدن به خواستشون برسن!
یکی از روشهای برخورد با بچههایی که میخوان با گریه و داد زدن به خواستشون برسن!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک ویدیوی ساده که بیانگر خیلی چیزهاست.
مثلا درک بعضیها از مسائل در مقابل واقعیت.
مشکل در نوع دید انسانه و نه در واقعیت های موجود
مثلا درک بعضیها از مسائل در مقابل واقعیت.
مشکل در نوع دید انسانه و نه در واقعیت های موجود
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دنیای انسان به وسعت فکر اوست.
اگر مشکلی داریم از فکر نکردن خودمونه
هر چیزی راه حلی داره
اگر مشکلی داریم از فکر نکردن خودمونه
هر چیزی راه حلی داره
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تفکر در آفرینش:
پولکهای مار پایتون زیر نور آفتاب
پولکهای مار پایتون زیر نور آفتاب
انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق،
آنها توسط آموزش اشتباه احمق میشوند...
برتراند راسل
آنها توسط آموزش اشتباه احمق میشوند...
برتراند راسل
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تفکر در آفرینش
یکی از شاهکارهای خلقت این موجود است. ببینید برای جفت گیری چه کار میکند؟!
یکی از شاهکارهای خلقت این موجود است. ببینید برای جفت گیری چه کار میکند؟!
گاهی برای نابودی يک کشور ؛
نیازی به جنگ نیست تنها کافیست
جای افراد آگاه و برجسته
آن کشور را با تعدادى
سياستمدار نادان و احمق عوض کنید!!
چرچیل
نیازی به جنگ نیست تنها کافیست
جای افراد آگاه و برجسته
آن کشور را با تعدادى
سياستمدار نادان و احمق عوض کنید!!
چرچیل
مهندسی فکر برای هوشمندی
گاهی برای نابودی يک کشور ؛ نیازی به جنگ نیست تنها کافیست جای افراد آگاه و برجسته آن کشور را با تعدادى سياستمدار نادان و احمق عوض کنید!! چرچیل
Pooriya Saboor:
یکی از ضعف های ساختاری در سازمانهای ما اینه که به جای انتخاب فردی برای جایگاه شغلی، برای افراد دنبال جایگاه میگردیم. و نیازمندیهای اون شغل رو فدای توانمندی افراد میکنیم.
یکی از ضعف های ساختاری در سازمانهای ما اینه که به جای انتخاب فردی برای جایگاه شغلی، برای افراد دنبال جایگاه میگردیم. و نیازمندیهای اون شغل رو فدای توانمندی افراد میکنیم.
زنگ تفریح
زمان ما کارنامه ها یه نمره ای توش داشت،
الان شده :خوب، بد، عالی.
فکر کنم برای نسل بعد تو تلگرام اولیا پیام میاد اینطوری :
کارنامه فرزند دلبندتون:
ورزش (😀)
هنر(😊)
املا (😳)
فارسي (😔)
جغرافي (😞)
ریاضی (😱😭)
زمان ما کارنامه ها یه نمره ای توش داشت،
الان شده :خوب، بد، عالی.
فکر کنم برای نسل بعد تو تلگرام اولیا پیام میاد اینطوری :
کارنامه فرزند دلبندتون:
ورزش (😀)
هنر(😊)
املا (😳)
فارسي (😔)
جغرافي (😞)
ریاضی (😱😭)
📚📚حکایت
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم:
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی. اما در مورد من چی؟
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟ جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که: "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم:
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی. اما در مورد من چی؟
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟ جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که: "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
📚📚حکایت
🌀 ارزش یک ریال معلم!
آقای ناصری فرد، میلیاردر ایرانی است . او بزرگ ترین نخلستان خصوصی جهان را که در آن بیش از 200000 نخل وجود دارد، وقف خیریه کرده و از خرماهای این نخلستان است که در افطاری ماه رمضان از تمام بوشهری ها پذیرایی می شود.
او داستان جالبی از زمانی که در فقر زندگی کرده است، بازگو می کند .
او می گوید : من در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کردم؛ به حدی که هنگامی از بچه های مدرسه خواستند که برای رفتن به اردو یک ریال بیاورند، خانواده ام به رغم گریه های شدید من از پرداخت آن عاجز ماندند.
یک روز قبل از اردو در کلاس به یک سوال درست جواب دادم و معلم من که برازجانی بود، به عنوان جایزه به من یک ریال داد و از بچه ها خواست برایم کف بزنند. غم وغصه من تبدیل به شادی شد و به سرعت با همان یک ریال در اردوی مدرسه ثبت نام کردم.
دوران مدرسه تمام شد و من بزرگ شدم و وارد زندگی و کسب و کار شدم و به فضل پروردگار ثروت زیادی به دست آوردم و بخشی از آن را وارد اعمال خیریه کردم.
در این زمان به یاد آن معلم برازجانی افتادم و با خود فکر می کردم که آیا آن یک ریالی که به من داد، صدقه بود یا جایزه؟
به جواب این سوال نرسیدم و با خود گفتم نیتش هر چه بود، من را خیلی خوشحال کرد و باعث شد دیگر دانش آموزان هم نفهمند که دلیل واقعی دادن آن یک ریال چه بود. تصمیم گرفتم که او را پیدا کنم و پس از جستجوی زیاد او را یافتم. در حالی که در زندگیِ سختی به سر می برد و قصد داشت که از آن مکان کوچ کند. بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم:
استاد عزیز، تو دِین بزرگی به گردن من داری.
او گفت : اصلا به گردن کسی دِینی ندارم.
من داستان کودکی خود را برایش بازگو نمودم و او به سختی به یاد آورد و خندید و گفت: لابد آمده ای که آن یک ریال را پس بدهی.
من گفتم: آری!
و با اصرار زیاد او را سوار بر ماشین خود نموده و به سمت یکی از ویلا هایم حرکت کردم.
هنگامی که به ویلا رسیدم، به استادم گفتم :
استاد، این ویلا و این ماشین را باید به جزای آن یک ریال از من قبول کنی و مادام العمر حقوق ماهیانه ای نزد من داری.
استاد خیلی شگفت زده شد و گفت: اما این خیلی زیاد است.
من گفتم: به اندازه آن شادی و سروری که در کودکی در دل من انداختی، نیست. من هنوز هم لذت آن شادی را در درونِ خود احساس می کنم.
🌀 ارزش یک ریال معلم!
آقای ناصری فرد، میلیاردر ایرانی است . او بزرگ ترین نخلستان خصوصی جهان را که در آن بیش از 200000 نخل وجود دارد، وقف خیریه کرده و از خرماهای این نخلستان است که در افطاری ماه رمضان از تمام بوشهری ها پذیرایی می شود.
او داستان جالبی از زمانی که در فقر زندگی کرده است، بازگو می کند .
او می گوید : من در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کردم؛ به حدی که هنگامی از بچه های مدرسه خواستند که برای رفتن به اردو یک ریال بیاورند، خانواده ام به رغم گریه های شدید من از پرداخت آن عاجز ماندند.
یک روز قبل از اردو در کلاس به یک سوال درست جواب دادم و معلم من که برازجانی بود، به عنوان جایزه به من یک ریال داد و از بچه ها خواست برایم کف بزنند. غم وغصه من تبدیل به شادی شد و به سرعت با همان یک ریال در اردوی مدرسه ثبت نام کردم.
دوران مدرسه تمام شد و من بزرگ شدم و وارد زندگی و کسب و کار شدم و به فضل پروردگار ثروت زیادی به دست آوردم و بخشی از آن را وارد اعمال خیریه کردم.
در این زمان به یاد آن معلم برازجانی افتادم و با خود فکر می کردم که آیا آن یک ریالی که به من داد، صدقه بود یا جایزه؟
به جواب این سوال نرسیدم و با خود گفتم نیتش هر چه بود، من را خیلی خوشحال کرد و باعث شد دیگر دانش آموزان هم نفهمند که دلیل واقعی دادن آن یک ریال چه بود. تصمیم گرفتم که او را پیدا کنم و پس از جستجوی زیاد او را یافتم. در حالی که در زندگیِ سختی به سر می برد و قصد داشت که از آن مکان کوچ کند. بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم:
استاد عزیز، تو دِین بزرگی به گردن من داری.
او گفت : اصلا به گردن کسی دِینی ندارم.
من داستان کودکی خود را برایش بازگو نمودم و او به سختی به یاد آورد و خندید و گفت: لابد آمده ای که آن یک ریال را پس بدهی.
من گفتم: آری!
و با اصرار زیاد او را سوار بر ماشین خود نموده و به سمت یکی از ویلا هایم حرکت کردم.
هنگامی که به ویلا رسیدم، به استادم گفتم :
استاد، این ویلا و این ماشین را باید به جزای آن یک ریال از من قبول کنی و مادام العمر حقوق ماهیانه ای نزد من داری.
استاد خیلی شگفت زده شد و گفت: اما این خیلی زیاد است.
من گفتم: به اندازه آن شادی و سروری که در کودکی در دل من انداختی، نیست. من هنوز هم لذت آن شادی را در درونِ خود احساس می کنم.