مادربزرگام تعریف میکرد شصتهفتاد سال قبل توی شهرمان -که البته آنموقع هنوز شهر نشده بود-، پاسبانها شبها بعد از نماز مغربوعشا کوچهی بلندی -که حالا خیابان اصلی شهر شده و آنموقع دوتا محلهی اصلی را بههم وصل میکردـ را با چراغنفتی روشن میکردند.
گُلهبهگُله به دیوارهای خانههای توی مسیر میخهای بلندی زده بودند که محل آویزانکردن چراغها بود. بعد از نماز، پاسبان اول شروع میکرد از اول کوچه چراغها را آویزان میکرد تا کوچه روشن شود. پاسبان دوم با یک فاصلهی مشخص -که با رسیدن اولی به آخر کوچه یکی بود- شروع میکرد چراغها را جمع میکرد و بعد از آن شهر توی تاریکی فرو میرفت تا طلوع.
بخشداری استدلال میکرد که نفت بهاندازهی کافی برای روشننگهداشتن کوچه تا سحر ندارد و بنابراین نمیتواند بیشتر از این روشنایی را ادامه دهد و همان مقدار نور مصنوعی کافی است.
پیامدی که این روشنایی زودگذر در بین مردم داشت این بود که یکچیزی باب شده بود به عنوان نذر چراغ. ملت به تکاپو میافتادند تا توی شبهای خاصی از سهمیهی نفت خانهشان یک مقداری به آجانها بدهند تا کوچهها روشن بماند و رفتوآمد ممکن باشد.
مثلاً شبهای پنجشنبه که دعای کمیل توی مسجد بازار برگزار میشد یا شبهای عید که مردم میخواستند بروند شبنشینی آدمهای مختلف، سر شب نفت میبردند دم ژاندارمری و به پاسبانها میسپرد امشب چراغها را دیرتر خاموش کند.
علیالقاعده این نذر توی شبهای قتل یا شبهای احیا بیشتر میشد و ژاندارمری هم برای اینکه به مردم حال اساسی بدهد، کل شبهای احیا میگذاشت چراغها روشن باشد و احیاناً اگر نفتی هم اضافه میآمد یکیدو شب آخر رمضان هم چراغ میگیراند.
از آنجایی که آوانگاردبودن و میل به انجام کارهای خلاف عُرف توی خانوادهی ما سابقهی طولانی دارد، یداله چاهکن، عموی بابام اعتقاد داشته بود که نذر چراغ توی شبهای احیا و شبهای مُحرم آنقدرها ارزش ندارد و آدم راسخ و معتقد باید اتفاقاً توی شبهای خلوت و بیمناسبت راه مردم را روشن نگه دارد و نذرش را ادا کند.
من فکر میکنم دوستداشتن خیلی بیشباهت به آن نذر چراغ نیست و من توی این مقوله با یداله چاهکن همعقیدهم.
دوستداشتن توی روزگار خوشی و سلامتی و زیبایی و خنده و شادی مثل همان نذرکردن توی شبهای احیاست. تو اگر به عنوان معشوق دوستداشتنات را بروز ندهی یا حتا معشوقه را دوست نداشته باشی هم بالأخره یک نفر پیدا میشود قربانصدقهش برود و براش آهنگ خوب بفرستد یا بهش زنگ بزند تا شام بروند بیرون.
در روزگار سلامت و خوشی، همه دوروبرت میپلکند و دوستت دارند، خاطرخواههای زیادی پیدا خواهی کرد و خیلی آدم پیدا میشود که بخواهد جوانیاش را وقف چشمهات کند.
توی روزگار سختی و تنگنا و جنگ با اطراف و دویدن روزهای فرار بهسمت آینده است که عیار واقعی دوستت دارم ها مشخص میشود. شبهای تاری که کسی به فکرت نیست و همه بیتوجه به تو سرشان را کردهاند توی لاک خودشان و آمدهنیامده از مسجد میدوند توی خانهشان و زیر کُرسیهای گرمشان پناه میگیرند، آن وقت معلوم میشود کدام دوستداشتن واقعیت دارد.
من توی همان شبهای تیرهوتار دوستت خواهم داشت و چراغها را روشن میکنم تا چشمهات مسیر را ببیند؛ حتا اگر پاسبانها نفتهای نذریام را بالا کشیدند، پیراهنام را تکهتکه آتش میزنم و آویزان میکنم به دیوارهای کوچه تا مبادا توی تاریکی بمانی.
دوستت دارم؛ زیاده قربانت.
گُلهبهگُله به دیوارهای خانههای توی مسیر میخهای بلندی زده بودند که محل آویزانکردن چراغها بود. بعد از نماز، پاسبان اول شروع میکرد از اول کوچه چراغها را آویزان میکرد تا کوچه روشن شود. پاسبان دوم با یک فاصلهی مشخص -که با رسیدن اولی به آخر کوچه یکی بود- شروع میکرد چراغها را جمع میکرد و بعد از آن شهر توی تاریکی فرو میرفت تا طلوع.
بخشداری استدلال میکرد که نفت بهاندازهی کافی برای روشننگهداشتن کوچه تا سحر ندارد و بنابراین نمیتواند بیشتر از این روشنایی را ادامه دهد و همان مقدار نور مصنوعی کافی است.
پیامدی که این روشنایی زودگذر در بین مردم داشت این بود که یکچیزی باب شده بود به عنوان نذر چراغ. ملت به تکاپو میافتادند تا توی شبهای خاصی از سهمیهی نفت خانهشان یک مقداری به آجانها بدهند تا کوچهها روشن بماند و رفتوآمد ممکن باشد.
مثلاً شبهای پنجشنبه که دعای کمیل توی مسجد بازار برگزار میشد یا شبهای عید که مردم میخواستند بروند شبنشینی آدمهای مختلف، سر شب نفت میبردند دم ژاندارمری و به پاسبانها میسپرد امشب چراغها را دیرتر خاموش کند.
علیالقاعده این نذر توی شبهای قتل یا شبهای احیا بیشتر میشد و ژاندارمری هم برای اینکه به مردم حال اساسی بدهد، کل شبهای احیا میگذاشت چراغها روشن باشد و احیاناً اگر نفتی هم اضافه میآمد یکیدو شب آخر رمضان هم چراغ میگیراند.
از آنجایی که آوانگاردبودن و میل به انجام کارهای خلاف عُرف توی خانوادهی ما سابقهی طولانی دارد، یداله چاهکن، عموی بابام اعتقاد داشته بود که نذر چراغ توی شبهای احیا و شبهای مُحرم آنقدرها ارزش ندارد و آدم راسخ و معتقد باید اتفاقاً توی شبهای خلوت و بیمناسبت راه مردم را روشن نگه دارد و نذرش را ادا کند.
من فکر میکنم دوستداشتن خیلی بیشباهت به آن نذر چراغ نیست و من توی این مقوله با یداله چاهکن همعقیدهم.
دوستداشتن توی روزگار خوشی و سلامتی و زیبایی و خنده و شادی مثل همان نذرکردن توی شبهای احیاست. تو اگر به عنوان معشوق دوستداشتنات را بروز ندهی یا حتا معشوقه را دوست نداشته باشی هم بالأخره یک نفر پیدا میشود قربانصدقهش برود و براش آهنگ خوب بفرستد یا بهش زنگ بزند تا شام بروند بیرون.
در روزگار سلامت و خوشی، همه دوروبرت میپلکند و دوستت دارند، خاطرخواههای زیادی پیدا خواهی کرد و خیلی آدم پیدا میشود که بخواهد جوانیاش را وقف چشمهات کند.
توی روزگار سختی و تنگنا و جنگ با اطراف و دویدن روزهای فرار بهسمت آینده است که عیار واقعی دوستت دارم ها مشخص میشود. شبهای تاری که کسی به فکرت نیست و همه بیتوجه به تو سرشان را کردهاند توی لاک خودشان و آمدهنیامده از مسجد میدوند توی خانهشان و زیر کُرسیهای گرمشان پناه میگیرند، آن وقت معلوم میشود کدام دوستداشتن واقعیت دارد.
من توی همان شبهای تیرهوتار دوستت خواهم داشت و چراغها را روشن میکنم تا چشمهات مسیر را ببیند؛ حتا اگر پاسبانها نفتهای نذریام را بالا کشیدند، پیراهنام را تکهتکه آتش میزنم و آویزان میکنم به دیوارهای کوچه تا مبادا توی تاریکی بمانی.
دوستت دارم؛ زیاده قربانت.
❤1
یکی از ترسهایی که سالها باهاش مواجه بودم، ترس فراموششدن بود. اینکه چیزی ازم توی یاد آدمها باقی نماند و همهی چیزهایی که نوشتهم و کارهایی که انجام دادهم تبدیل به یادهای مبهمی شوند و تبدیل شوم به خاطرهیی محو که لابلای روزمرگیها گم شود.
همزمان با همان دوره بود که داشتیم با مجید «نبرد روحیی عظیم» را پشت سر میگذاشتیم. [نبرد روحیی عظیم اصطلاح مشترکی بود که از شعر رضا زاهد وام گرفته بودیم و بهترین توصیف برای حالتمان بود.]
من به این نتیجه رسیده بودم که برای اینکه یادهام یادهای مهمی شوند که در باد گم نشودد، باید هر در نوشته و یا خاطرهی مشترکی با هر دوست و رفیقی یک تکههایی از روحام را جا بگذارم؛ نتیجهی این تصمیم بیتعلقی افراطیام به همهچیز شده بود که از پایبندشدن دور نگهام میداشت.
البته این ازدستدادن تکهها یکجاهایی هم ناخودآگاه بود؛ من یک وقتهایی یادم میرفت بعد از سرشاخشدن با مشکلاتی که سر راه بودند (که اکثریتشان در ادامهی همان نبرد روحیی عظیم بودند) خودم را جمعوجور کنم و دست بیاندازم دور کمر خودم و بلند شوم.
این دویدن لنگلنگان ادامه داشت تا بهم رسیدیم؛ در یک لحظهی رویایی انگار همهی خستگیها و جراحتهام را گذاشتم زمین و خیرهی تو، بهجای تمنای گذشته، با یک حجم بینهایت از آینده مواجه شدم.
آیندهیی که شبیه یک نقاشی شاهکار جلوی چشمام ظاهر شده بود که مهمترین و زیباترین موتیف و مفهوماش امید بود.
من همهی تلاشام را کردم تا عقلام را بیشتر از هر موقعیت دیگری دخیل کنم.
میدانستم که رویای دوستداشتنات یکجایی در اوج آسمانها آشیانه دارد و میترسیدم قدّم نرسد تا خودم را وقفاش کنم.
اتفاق مهمی که این وسط افتاد -که بعدها متوجه شدم دقیقاً چی بوده- این بود که شروع کردم اجزام را از توی گذشتهها بکشم بیرون. با یک سرعت باورنکردنی افتاده بودم به تراشیدن مجسمههای گذشته تا تکههای روحام که جا گذاشته بودم را بکشم بیرون؛ چون برای دوستداشتنات به همهی خودم نیاز داشتم.
دوستداشتنات شبیه قلهی بینظیری است که باید در راهاش با بالاترین توان ادامه دهم و فکر میکنم به همین خاطر بود که دست از نوستالژی و واکاوی گذشتهها برداشتم تا خودم را غرق زیباترین آیندهیی کنم که تابحال برای خودم متصور بودهم؛ توی همان تصویر، لای دستهای تو.
دوستت دارم؛ زیاده قربانت.
همزمان با همان دوره بود که داشتیم با مجید «نبرد روحیی عظیم» را پشت سر میگذاشتیم. [نبرد روحیی عظیم اصطلاح مشترکی بود که از شعر رضا زاهد وام گرفته بودیم و بهترین توصیف برای حالتمان بود.]
من به این نتیجه رسیده بودم که برای اینکه یادهام یادهای مهمی شوند که در باد گم نشودد، باید هر در نوشته و یا خاطرهی مشترکی با هر دوست و رفیقی یک تکههایی از روحام را جا بگذارم؛ نتیجهی این تصمیم بیتعلقی افراطیام به همهچیز شده بود که از پایبندشدن دور نگهام میداشت.
البته این ازدستدادن تکهها یکجاهایی هم ناخودآگاه بود؛ من یک وقتهایی یادم میرفت بعد از سرشاخشدن با مشکلاتی که سر راه بودند (که اکثریتشان در ادامهی همان نبرد روحیی عظیم بودند) خودم را جمعوجور کنم و دست بیاندازم دور کمر خودم و بلند شوم.
این دویدن لنگلنگان ادامه داشت تا بهم رسیدیم؛ در یک لحظهی رویایی انگار همهی خستگیها و جراحتهام را گذاشتم زمین و خیرهی تو، بهجای تمنای گذشته، با یک حجم بینهایت از آینده مواجه شدم.
آیندهیی که شبیه یک نقاشی شاهکار جلوی چشمام ظاهر شده بود که مهمترین و زیباترین موتیف و مفهوماش امید بود.
من همهی تلاشام را کردم تا عقلام را بیشتر از هر موقعیت دیگری دخیل کنم.
میدانستم که رویای دوستداشتنات یکجایی در اوج آسمانها آشیانه دارد و میترسیدم قدّم نرسد تا خودم را وقفاش کنم.
اتفاق مهمی که این وسط افتاد -که بعدها متوجه شدم دقیقاً چی بوده- این بود که شروع کردم اجزام را از توی گذشتهها بکشم بیرون. با یک سرعت باورنکردنی افتاده بودم به تراشیدن مجسمههای گذشته تا تکههای روحام که جا گذاشته بودم را بکشم بیرون؛ چون برای دوستداشتنات به همهی خودم نیاز داشتم.
دوستداشتنات شبیه قلهی بینظیری است که باید در راهاش با بالاترین توان ادامه دهم و فکر میکنم به همین خاطر بود که دست از نوستالژی و واکاوی گذشتهها برداشتم تا خودم را غرق زیباترین آیندهیی کنم که تابحال برای خودم متصور بودهم؛ توی همان تصویر، لای دستهای تو.
دوستت دارم؛ زیاده قربانت.
❤2
بیضایی؛ حفرهی خالی بر پیکرهی وطن.
صفر. من نه آدم وطنپرستیام، نه مفهوم وطن آنقدر برام بُرّنده و حیاتی است و نه علاقهی بیحدی به اسطورهها دارم. پس سوگ بیضایی برام سوگی وطنمحور نیست.
یک. سالهای نوجوانی با امیر داشتیم کار فرهنگی میکردیم. عصرها توی خانهشان مینشستیم لب ایوان سیگار میکشیدیم، فیلم میدیدیم، کتاب اشتراکی میخواندیم و رویای ازجاکندن سینما و ادبیات را توی سرمان میپروراندیم.
توی همهی بحثها من میخواستم دنبالهروی احمد محمود باشم -دور از خاک مرحوم محمود- و امیر توی خیالاتاش کیارستمی دوران بود. من خودم را جایی آن بالاها میدیدم که داستانهام ادبیات فارسی را کمی جلوتر برده و امیر با فریمهاش چشمهای همهی جشنوارههای خارجی را خیرهی نگاه خودش کرده
نه امیر آنقدر دلبستهی محمود بود و نه من کیارستمی را آنچنان که او میدید بالا میدیدم. کیمیایی محل نزاع ابدیمان بود و گلشیری هم -از سر نفهمیمان- آنقدر بینظیر نبود.
توی همهی این اسمها، بهرام بیضایی یگانه بود. بیضایی آنقدر بینظیر بود که هیچکداممان حتا جرأت نمیکرد خودش را دنبالهروش بداند. بیضایی دستنیافتنی بود؛ قلهی بلندی بود که آنقدر مرتفع بود که حتا نمیتوانستیم درست ببینیمش.
دو. خیلی سال قبل توئیت کرده بودم :«من اگر فارسیِ بیژن الهی یا بهرام بیضایی را داشتم ادعای پیامبری میکردم.»
بیژن توی خلوت بیجدهنو خاموش شد و بهرام دور از مبدأ زبان فارسی بر اثر عوارض سرطان درگذشت؛ بیآنکه ادعای رسالت کنند بر پیکر نیمهجان فارسیِ بیماری که سالهاست دنبال منجی میگردد.
سه بیضایی آمیزهیی بود از صحیحترین واژهها، بهجاترین پلانها و مهمترین نمایشنامههای فارسی. بیضایی هر جا پا گذاشت شاهکار خلق کرد اما اینها دلیل یگانهبودن بیضایی نیست از نظر من.
بیضایی شبیه هیچ هنرمندی دیگری نبود. هیچکس دیگر به یک دلیل واضح. بیضایی همیشه سمت درست ایستاد.
خودش را خرج هیچ حکومتی نکرد، با هیچ سانسوری مماشات نکرد و در هر برههی تاریخی صحیحترین واکنش را نشان داد. خودش را وقف وطنی کرد که از خود راندش؛ از جوانی تا پیری، از سلامت تا بیماری، از رفاه تا بیپولی.
آخر. بدرود آقای بیضایی.
قد کلمات من خیلی کوتاهتر از آن است که ذرهیی از بار سوگ تو را بهدوش بکشد. خاک بر سر وطن که چون تویی که هشتاد سال براش سینه سپر کردی را حتا دم مرگ در آغوش نکشید.
سفر بخیر.
صفر. من نه آدم وطنپرستیام، نه مفهوم وطن آنقدر برام بُرّنده و حیاتی است و نه علاقهی بیحدی به اسطورهها دارم. پس سوگ بیضایی برام سوگی وطنمحور نیست.
یک. سالهای نوجوانی با امیر داشتیم کار فرهنگی میکردیم. عصرها توی خانهشان مینشستیم لب ایوان سیگار میکشیدیم، فیلم میدیدیم، کتاب اشتراکی میخواندیم و رویای ازجاکندن سینما و ادبیات را توی سرمان میپروراندیم.
توی همهی بحثها من میخواستم دنبالهروی احمد محمود باشم -دور از خاک مرحوم محمود- و امیر توی خیالاتاش کیارستمی دوران بود. من خودم را جایی آن بالاها میدیدم که داستانهام ادبیات فارسی را کمی جلوتر برده و امیر با فریمهاش چشمهای همهی جشنوارههای خارجی را خیرهی نگاه خودش کرده
نه امیر آنقدر دلبستهی محمود بود و نه من کیارستمی را آنچنان که او میدید بالا میدیدم. کیمیایی محل نزاع ابدیمان بود و گلشیری هم -از سر نفهمیمان- آنقدر بینظیر نبود.
توی همهی این اسمها، بهرام بیضایی یگانه بود. بیضایی آنقدر بینظیر بود که هیچکداممان حتا جرأت نمیکرد خودش را دنبالهروش بداند. بیضایی دستنیافتنی بود؛ قلهی بلندی بود که آنقدر مرتفع بود که حتا نمیتوانستیم درست ببینیمش.
دو. خیلی سال قبل توئیت کرده بودم :«من اگر فارسیِ بیژن الهی یا بهرام بیضایی را داشتم ادعای پیامبری میکردم.»
بیژن توی خلوت بیجدهنو خاموش شد و بهرام دور از مبدأ زبان فارسی بر اثر عوارض سرطان درگذشت؛ بیآنکه ادعای رسالت کنند بر پیکر نیمهجان فارسیِ بیماری که سالهاست دنبال منجی میگردد.
سه بیضایی آمیزهیی بود از صحیحترین واژهها، بهجاترین پلانها و مهمترین نمایشنامههای فارسی. بیضایی هر جا پا گذاشت شاهکار خلق کرد اما اینها دلیل یگانهبودن بیضایی نیست از نظر من.
بیضایی شبیه هیچ هنرمندی دیگری نبود. هیچکس دیگر به یک دلیل واضح. بیضایی همیشه سمت درست ایستاد.
خودش را خرج هیچ حکومتی نکرد، با هیچ سانسوری مماشات نکرد و در هر برههی تاریخی صحیحترین واکنش را نشان داد. خودش را وقف وطنی کرد که از خود راندش؛ از جوانی تا پیری، از سلامت تا بیماری، از رفاه تا بیپولی.
آخر. بدرود آقای بیضایی.
قد کلمات من خیلی کوتاهتر از آن است که ذرهیی از بار سوگ تو را بهدوش بکشد. خاک بر سر وطن که چون تویی که هشتاد سال براش سینه سپر کردی را حتا دم مرگ در آغوش نکشید.
سفر بخیر.
❤9
Forwarded from تعمّق - فلسفه و هنر
فصلِ سوزاندن مومیاییها:
چگونه آینده خود را با دست ما نجات میدهد؟
📰 مطالعۀ متن کامل در وبسایت تعمق
✍ #محسن_اماموردی
Taamoq | تَعَمُّق✅️
چگونه آینده خود را با دست ما نجات میدهد؟
آینده چیست؟ یک امکانِ همیشگی؛ یک همیشه-امکان. چیزی درحال آمدن. یک آمدنِ دائمیِ بیمقصد. چیزی که هیچوقت نمیرسد. یک «هنوز-نه»ی ابدی. آینده بهخاطر آیندهبودناش، بهخاطر آنچه هست، بهخاطر ماهیتاش که وعده است، نمیتواند هیچوقت تبدیل به حالِحاضر شود. روشن است. اگر بشود، دیگر آینده نخواهد بود. پس همواره به تأخیر میافتد تا همانکه هست باقی بماند.
Taamoq | تَعَمُّق
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2
خارج از دویدنها؛
چرا باید ساکت بود؟
**
صفر. محسن دی 401 نوشته بود: «آپاچی قرمز مجیدرضا کنج حیاط کوچکی در حاشیهی مشهد هفتههاست خاموش شده و این بهتنهایی میتواند تراژیکتر از تمام تراژدیهای آبکیای باشد که زور زدیم بنویسیم.»
یک. خانمی در صفحهی توئیترش –نقلبهمضمون- وقایع دی ماه امسال را با زنزندگیآزادی مقایسه کرده بود و نوشته بود چرا دی آن سال هنر اعتراضی داشتیم، پرفورمنسهای زیبا اجرا شد و امسال چیزی خلق نشده.
در یک بررسی اجمالی، هنر از اواخر سال 55، وقایع انقلاب اسلامی، جنگ هشت ساله، تا اواخر 88 همواره جلوتر از جامعه قدم زده است.در هر برهه تاریخی هنر کمی جلوتر از خیابان بوده. آثاری که خلق شده در حافظهها ثبت شدهاند و جامعه آن را پذیرفته است. هنر دست خیابان را تا 1401 گرفته بود و پابهپای خود میکشید.
دو. در وقایع شهریور تا دی ماه 1401 خیابان و هنر شانهبهشانهی همدیگر شروع به دویدن کرده بودند. هر محتوای تولیدشده اگر ذرهیی با آرمانهای خیابان فاصله داشت، سریع کنار زده میشد و پذیرفته نمیشد. در چنین شرایطی تعدادی جامعه را جای دیگر میدیدند. مناسبات را در یک دنیای دیگر بررسی میکردند و آثاری تولید کردند که همان موقع باعث شد میل جامعه به هنر فروکش کند و یک قطع امیدِ جمعی اتفاق بیافتد.
فردای روزی که کیان پیرفلک را کشته بودند، جلوی دانشگاه هنر تجمع شد. موتوریها آنطرف خیابان مترصد درگیری بودند و کل سرازیری ولیعصر منتظر جرقه بود. دختری آمد جلوی جمعیت، صداش را برد بالا و گفت: «قایقهاتون رو بیارید بالا بچهها.» بیشتر آدمهایی که ایستاده بودند از توی کیف، جیب کاپشن یا شلوارشان یک قایق درآوردند و گرفنتد بالا. موتوریهایی که هرز گاز میدادند احتمالاً هنوز به این بساط میخندند. اعتراض قایقی در سلامت کامل برگزار شد و همه رفتند دنبال کارشان.
سه. فکر میکنم، رادیکالنبودن هنر و سخنوری در پاییز و زمستان 401 دو نتیجه متفاوت در بطن جامعه داشت. اول جامعه از چِتیهای قایقبهدست ناامید شد و دوم پرفورمنس را در جایی دیگر پیدا کرد.
حمید مهدوی، پیکری زخمی را روی شانه گذاشته، با هودی سفید زیر گلولهباران میدود و دست آخر روی آسفالت گلوله میخورد. مادری در چهلم فرزندش نعره میکشد برای فرزندم فاتحه نخوانید، دست بزنید. او قهرمان وطن شده.
هادی چوپان از دیوار باشگاههای بدنسازی پاک میشود و عکس مسعود ذاتپرور جاش را میگیرد.
در نجفآباد -یکی از امنیتیترین شهرهای امنیتیترین استان ایران- درچهلم کشتهشدهها آتشبازی برگزار میشود.
کدام پرفورمنس اعتراضی میتواند اینطور بیمحابا واقعیت خیابان را فریاد بزند؟ سه سال قبل جایی خواندم: این چهارتا کلمهیی که بلدم اگر نتواند دشمن را در خیابان هُل بدهد عقب، مفت نمیارزد.
واقعیت خیابان، سردخانهها و گورستانها رادیکالتر از آن است که بشود به چهارتا کلمه، یک ملودی حزنانگیز و یک مشت فریم –که سال بعد تحت عنوان فیلم اعتراضی بشود توی پاچهی جشنوارههای اروپایی فرو کرد- تقلیلاش داد.
هیچ نوشتار و گفتاری نمیتواند حجم اندوه، حجم شجاعت و انتهای این تراژدی را توصیف و تعریف کند. با همین استدلال مهمترین و کارسازترین بیانیهیی که در این چهل روز منتشر شد، بیانیهی دانشجوهای صنعتی شریف بود؛ خیره به روبرو و سکوت مطلق تا رویارویی بعدی.
«جایی که حقیقت سلاخی میشود، سخن به بیراهه نمیفرستیم.»
چرا باید ساکت بود؟
**
صفر. محسن دی 401 نوشته بود: «آپاچی قرمز مجیدرضا کنج حیاط کوچکی در حاشیهی مشهد هفتههاست خاموش شده و این بهتنهایی میتواند تراژیکتر از تمام تراژدیهای آبکیای باشد که زور زدیم بنویسیم.»
یک. خانمی در صفحهی توئیترش –نقلبهمضمون- وقایع دی ماه امسال را با زنزندگیآزادی مقایسه کرده بود و نوشته بود چرا دی آن سال هنر اعتراضی داشتیم، پرفورمنسهای زیبا اجرا شد و امسال چیزی خلق نشده.
در یک بررسی اجمالی، هنر از اواخر سال 55، وقایع انقلاب اسلامی، جنگ هشت ساله، تا اواخر 88 همواره جلوتر از جامعه قدم زده است.در هر برهه تاریخی هنر کمی جلوتر از خیابان بوده. آثاری که خلق شده در حافظهها ثبت شدهاند و جامعه آن را پذیرفته است. هنر دست خیابان را تا 1401 گرفته بود و پابهپای خود میکشید.
دو. در وقایع شهریور تا دی ماه 1401 خیابان و هنر شانهبهشانهی همدیگر شروع به دویدن کرده بودند. هر محتوای تولیدشده اگر ذرهیی با آرمانهای خیابان فاصله داشت، سریع کنار زده میشد و پذیرفته نمیشد. در چنین شرایطی تعدادی جامعه را جای دیگر میدیدند. مناسبات را در یک دنیای دیگر بررسی میکردند و آثاری تولید کردند که همان موقع باعث شد میل جامعه به هنر فروکش کند و یک قطع امیدِ جمعی اتفاق بیافتد.
فردای روزی که کیان پیرفلک را کشته بودند، جلوی دانشگاه هنر تجمع شد. موتوریها آنطرف خیابان مترصد درگیری بودند و کل سرازیری ولیعصر منتظر جرقه بود. دختری آمد جلوی جمعیت، صداش را برد بالا و گفت: «قایقهاتون رو بیارید بالا بچهها.» بیشتر آدمهایی که ایستاده بودند از توی کیف، جیب کاپشن یا شلوارشان یک قایق درآوردند و گرفنتد بالا. موتوریهایی که هرز گاز میدادند احتمالاً هنوز به این بساط میخندند. اعتراض قایقی در سلامت کامل برگزار شد و همه رفتند دنبال کارشان.
سه. فکر میکنم، رادیکالنبودن هنر و سخنوری در پاییز و زمستان 401 دو نتیجه متفاوت در بطن جامعه داشت. اول جامعه از چِتیهای قایقبهدست ناامید شد و دوم پرفورمنس را در جایی دیگر پیدا کرد.
حمید مهدوی، پیکری زخمی را روی شانه گذاشته، با هودی سفید زیر گلولهباران میدود و دست آخر روی آسفالت گلوله میخورد. مادری در چهلم فرزندش نعره میکشد برای فرزندم فاتحه نخوانید، دست بزنید. او قهرمان وطن شده.
هادی چوپان از دیوار باشگاههای بدنسازی پاک میشود و عکس مسعود ذاتپرور جاش را میگیرد.
در نجفآباد -یکی از امنیتیترین شهرهای امنیتیترین استان ایران- درچهلم کشتهشدهها آتشبازی برگزار میشود.
کدام پرفورمنس اعتراضی میتواند اینطور بیمحابا واقعیت خیابان را فریاد بزند؟ سه سال قبل جایی خواندم: این چهارتا کلمهیی که بلدم اگر نتواند دشمن را در خیابان هُل بدهد عقب، مفت نمیارزد.
واقعیت خیابان، سردخانهها و گورستانها رادیکالتر از آن است که بشود به چهارتا کلمه، یک ملودی حزنانگیز و یک مشت فریم –که سال بعد تحت عنوان فیلم اعتراضی بشود توی پاچهی جشنوارههای اروپایی فرو کرد- تقلیلاش داد.
هیچ نوشتار و گفتاری نمیتواند حجم اندوه، حجم شجاعت و انتهای این تراژدی را توصیف و تعریف کند. با همین استدلال مهمترین و کارسازترین بیانیهیی که در این چهل روز منتشر شد، بیانیهی دانشجوهای صنعتی شریف بود؛ خیره به روبرو و سکوت مطلق تا رویارویی بعدی.
«جایی که حقیقت سلاخی میشود، سخن به بیراهه نمیفرستیم.»
❤7
Forwarded from تکانهها (Mohsen Emamverdi)
«شبِ شکارِ ماه؛ داستان کوتاه».pdf
257.7 KB
تمام راههای انتشار داستان کوتاه به فارسی بسته شده است. بنبستها مختلفاند؛ از ناشرها که داستان فارسی چاپ نمیکنند، تا ارشاد که هنوز مشغول قیچیکردن و لگدکردن متنهاست و اوضاع اقتصادی و قیمتهای مبهوتکنندهی کتاب. ـــــ با همهی این چیزها تصمیم گرفتهام داستانهای کوتاهام را یکییکی، خودم، مستقلاً منتشر کنم.
داستان کوتاه «شبِ شکارِ ماه»، یکی از داستانهای مجموعهداستانیست که از سال ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۳ مشغول نوشتناش بودم، مجموعهداستان «رامکردن ابرها».
میتوانید بعد از خواندن داستان، لینک پایین را لمس کنید. دو روش خرید [با مبلغ دلخواه] از داخل و خارج از ایران را اینجا نوشتهام:
ـــ راههای خرید داستان «شبِ شکارِ ماه»
تمام راههای انتشار داستان کوتاه به فارسی بسته شده است. بنبستها مختلفاند؛ از ناشرها که داستان فارسی چاپ نمیکنند، تا ارشاد که هنوز مشغول قیچیکردن و لگدکردن متنهاست و اوضاع اقتصادی و قیمتهای مبهوتکنندهی کتاب. ـــــ با همهی این چیزها تصمیم گرفتهام داستانهای کوتاهام را یکییکی، خودم، مستقلاً منتشر کنم.
داستان کوتاه «شبِ شکارِ ماه»، یکی از داستانهای مجموعهداستانیست که از سال ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۳ مشغول نوشتناش بودم، مجموعهداستان «رامکردن ابرها».
میتوانید بعد از خواندن داستان، لینک پایین را لمس کنید. دو روش خرید [با مبلغ دلخواه] از داخل و خارج از ایران را اینجا نوشتهام:
ـــ راههای خرید داستان «شبِ شکارِ ماه»
❤3