دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
درخت‌ها را نباید منتظر گذاشت

عکس از محسن شایان
درخت‌ها را نباید منتظر گذاشت
 

**
حیدر ذغالی –که این اواخر به‌ش می‌گفتند کربلایی حیدر- عموی بابام بود که با هفتاد سال سابقه‌ی قطع درختان و تولید ذغال و حداقل سی‌چهل سال عدم رعایت بهداشت فردی، دشمن شماره یک محیط زیست و سلامت جامعه به‌شمار می‌آمد.
دورتادور خانه‌‌ی کلنگی شصت‌متری‌اش که بَرِ خیابان اصلی شهر بود را مغازه‌های نوساز و پاساژهای شیک احاطه کرده بودند و خانه‌ی حیدر این وسط مثل شعارهای جنگ‌زده باقی‌مانده روی دیوارها توی ذوق می‌زد. خودش و شغل‌اش هم توی دورانی که مملکت داشت به سمت سازندگی افسانه‌یی حرکت می‌کرد، مثل یک تاول پُرچرک بود  که کسی نمی‌دانست دقیقاً باید چه کارش کند.
یکی از پسرهاش توی کربلای چهار شهید شده بود و زن‌اش هم از غصه ورپریده بود. بقیه‌ی بچه‌هاش هم یکی‌درمیان تهران و اصفهان بودند و مجموعه‌ی همه‌ی این‌ها باعث شده بود تنهایی دندانه‌دارش حصار بلندی بین او و همه‌ی اطرافیان بکشد.
اواخر دوران پهلوی –وقتی رفقای اعلامیه‌پخش‌کن‌اش را شبانه گرفته بودند و حیدر خبردار شده بود که امروز و فرداست که او هم گرفتار شود- از خانه زده بود بیرون و گم‌وگور شده بود. تا خیلی سال بعد –حتا بعد از انقلاب و شهادت حسین، پسر بزرگ‌اش- همه فکر می‌کردند ساواک سر حیدر ذغالی را هم مثل هم‌قطارهاش زیر آب کرده و خانواده‌ش به‌سبک خانواده‌های مفقودین، یک گور بی‌نام‌ونشان خالی براش دست‌وپا کرده بود تا بتوانند جواب سوال‌های مردم را بدهند.
حیدر ذغالی ده‌دوازده‌سال مفقود مانده بود تا اواخر دهه‌شصت که یکهو و بی‌مقدمه سروکله‌ش پیدا شده بود. یک روز صبح زمستان از اتوبوس بروجن پیاده شده بود و بدون این‌که با کسی حرفی بزند از گاراژ رفته بود توی اتاق‌اش خوابیده بود. دخترش وقتی بیدار شده بود برود مدرسه دیده بودش. بعد از تلاش فراوان، باباش را از لای انبوه مو و ریش سفید چرک شناخته بود و به‌محض این‌که مغزش پردازش کرده بود چه شده، تا خانه‌ی پدربزرگ‌ام یک نفس دویده بود تا خبر برگشت برادرش را به‌ش بدهد.
آن‌طور که بابام تعریف می‌کرد حیدر برای فرار از دست مأمورها و گیرنیفتادن، چند سالی را صرف قطع‌کردن و سوزاندن درخت‌های زاگرس کرده بود. وقتی فهمیده بود انقلاب شده و دیگر قرار نیست گیر بیفتد، نیّت کرده بود برگردد اما نتوانسته بود. توی ترمینال یاسوج یک پیرمرد فال‌گیر را دیده بود و انگار که وسط غار حرا باشد و جبرئیل در گوش‌اش زمزمه کند، لابلای اتوبوس‌های قراضه‌ی ایران‌پیما، به بعثت رسیده بود و تصمیم گرفته بود مرید یارو شود تا فال نخودی را بتواند ازش یاد بگیرد.
حیدر ذغالی برخلاف بقیه‌ی فال‌گیرها و رمّال‌ها که هنرشان را در راستای ارتزاق به کار می‌گیرند برای فال نخودی از کسی پول نمی‌گرفت اما از آن‌طرف برای خودش قوانین مخصوصی تعریف کرده بود؛ با حس ششم عارفانه‌ش آدمِ گرفتار را از کسی که می‌خواست از سر شوخی یا سرگرمی فال بگیرد تشخیص می‌داد و صرفاً برای آدم‌های بخت‌برگشته فال می‌گرفت. از طرف دیگر کسی حق نداشت در مورد نیّت‌ فال‌اش به دیگری حرفی بزند و فقط حیدر می‌توانست بپرسد یارو از جان نخودها چی می‌خواهد.
در آن دوران که ماهواره و دی‌وی‌دی بالاترین تکنولوژی شهر ما به حساب می‌آمد، غیب‌گویی‌های همیشه‌صادق حیدر ذغالی، ماورایی‌ترین محتوایی بود که می‌شد به‌ش دسترسی پیدا کرد.
رابطه‌ی فامیلی با حیدر توی دوران دبستان برای من یک اتفاق مهم و غرورآمیز بود و ذهن قصه‌پرداز و دروغ‌پرداز بچگانه‌م هرازگاهی توی مدرسه شروع به فوران می‌کرد. من برای بچه‌ها تعریف کرده بودم چون تخم‌وترکه‌‌ی ما با حیدر ذغالی یکی است، اعصای خانوده‌مان اشتراک ویژه دارند و هر وقت بابام یا عموهام اراده کنند می‌توانیم برویم در خانه‌ی نبش کوچه‌ی مُرده‌خورها (حتا آدرس حیدر ذغالی هم قصه‌پسند و مستعد درام بود) را بزنیم و ازش بخواهیم برامان فال نخودی بگیرد تا بتوانیم از تصمیم‌های غلط احتمالی صرف‌نظر کنیم.
آوازه‌ی حیدر در یک برهه‌یی در دهه‌ی هشتاد (بعد از پیداکردن ماشین دزدیده‌شده‌ی سرهنگ قدیمی رئیس آگاهی) به‌حدی توی شهر و حتا شهرهای اطراف پیچید که امام‌جمعه‌ی شهرمان توی خطبه‌ی دوم‌اش فال‌گیری و کف‌بینی و رمّالی را تقبیح کرد و گفت ملت مؤمن شهیدپرور نباید عقل خودشان را بدهند دست یک عدّه شیّاد.
البته پدرشهیدبودن و سابقه‌‌های انقلابی حیدر براش یک جور مصونیّت قضایی ایجاد کرده بود که نمی‌گذاشت سروکله‌ی مأمورها اطراف خانه‌ش پیدا شود. از طرف دیگر چون از کسی در ازای فال پول نمی‌گرفت و درآمدش از شارژکردن منقل تریاکی‌های شهر تأمین می‌شد، کسی براش مزاحمت ایجاد نمی‌کرد.
برای من و بقیه‌ی هم‌سن‌وسال‌هام که هری پاتر را بعدها روی دی‌وی‌دی‌های خش‌دار کلوپ مهرداد فیلمی و کریس آنجل را دور از چشم‌ پدرهامان توی ماهواره دیده بودیم، حیدر ذغالی یک جور اسطوره‌ی زنده و سمبل جادو به حساب می‌آمد. من با هر ترفندی که می‌شد تلاش می‌کردم بابام –اوسا رمضان بنّا- را راضی کنم به‌جای سالی یک بار، سالی سه‌چهار بار به عموی پیر ژولیده‌ش سر بزند تا حداقل بتوانم طرز چیدن نخودها را با دقت ببینم. البته که یک بار که توی مدرسه بحث بالا گرفته بود و بچه‌ها پز دارایی‌های خانوادگی‌ و مدال‌های ورزشی‌شان را داده بودند، من توی جمع همه گفته بودم که حیدر ذغالی به بابام گفته می‌خواهد فال نخودی و همه‌ی رازهاش را به من یاد بدهد تا بعد از مرگ‌اش این دانش خدا-شیطانی از توی خاندان ما خارج نشود؛ بنابراین باید هر جور شده بود فال نخودی را یاد می‌گرفتم تا بتوانم در صدر لیست معروفیّت مدرسه باقی بمانم.
من توی رویاهای بلوغ‌‌محورم خودم را نوستراداموس ایران می‌دیدم که می‌توانستم هر چیزی را مربوط به آینده پیش‌بینی کنم. آن‌قدر مشهور شده بودم که احسان علیخانی دعوت‌ام کرده بود ماه عسل و من هم با اکراه قبول کرده‌ بودم بروم و دوسه‌تا مرید پول‌دار هم پیدا کرده بودم که از نظر مالی آن‌قدر تأمین‌ام کرده بودند که دیگر نیازی نداشتم عقب بابام بروم روی داربست تا مثل همه‌ی تک‌وتبارم نماکاری ساختمان را ادامه بدهم.
من به پشتوانه‌ی داستان‌های تخیلی‌یی که از فال‌گرفتن‌های حیدر ذغالی توی مدرسه تعریف کرده بودم، جذاب‌ترین شاگرد مدرسه شده بودم که همه دوست داشتند توی حیاط باهام راه بروند. قصه‌ها آن‌قدر دهان‌به‌دهان چرخیده بود که حتا ناظم مدرسه‌مان هم یک بار کشیدم کنار و به‌م پیشنهاد کرد در ازای تغییر نمره‌ی انضباط‌ام از چهارده به بیست، براش از حیدر ذغالی وقت بگیرم و عموجانم را راضی کنم بساط نخودش را برای ناظم مدرسه پهن کند.
خرداد همان سال، درست بعد از امتحانات نهایی پنجم دبستان من، پدربزرگ‌ام در یک اقدام قابل‌پیش‌بینی از روی داربست افتاد کف کوچه و نرسیده به بیمارستان مُرد. این در حالی بود که بعد از یک عمر بالأخره توانسته بود برای سفر کربلا اسم‌اش را بنویسد.
بابام و عموهام هنوز چهلم پدربزرگ‌ام نشده بود که رفتند سراغ حیدر ذغالی تا طبق وصیت مرحوم، عموشان را به‌جای پدربزرگ‌ام بفرستند کربلا. حیدر این پیشنهاد را مثل بقیه‌ی پیشنهادهای زندگی‌اش که نشنیده رد می‌کرد، رد کرد و بی‌توجهی را سرلوحه‌ی کارش قرار داد. (این‌جاهاش چون مربوط به باباست باید سعی کنم فارسیِ تمیز بنویسم) منتها بابام که نقطه‌ضعف تاریخی‌ عموش را به‌خوبی می‌شناخت، بعد از یکی دو مرتبه اصرار معمولی، به‌ش گفت که عراق بهترین خط تولید ارّه‌برقی را خاورمیانه را چندسال قبل راه انداخته و ارّه‌هایی که تولید می‌کند آن‌قدر باکیفیت است که حتا نمی‌گذارد به ایران صادر شود.
حیدر بعد از شنیدن حرف بابام، احتمالاً توی رویاهاش توانسته بود کل درخت‌های جنوب اصفهان را یک روز صبح تا غروب افقی کند. بدون هیچ مقاومت اضافه‌یی قبول کرد سهمیه‌ی برادرش را استفاده کند و عازم دیار عاشقان شود.
شبی که کربلایی حیدر از سفر برگشته بود، من زودتر از سرکار برگشتم خانه، کت عیدم را پوشیدم و از بعد از اذان مغرب نشستم توی ایوان و زل زدم به بابام تا برویم برای دیدن کربلایی.
توی خانه‌ی حیدر ذغالی جای سوزن‌انداختن نبود. جلوی خانه از طرف بنیاد شهید یک بنر بزرگ زده بودند و بازگشت کربلایی حیدر را از سفر عشق (البته توی بنر نوشته حاج حیدر) تبریک گفته بودند. توی اتاق سه‌دری، کربلایی با ریش‌های آنکادرکرده و موهای مرتّب نشسته بود، ارّه‌برقی آکبند را گذاشته بود بغل دست‌اش و به‌نوبت با همه‌ی مهمان‌ها روبوسی می‌کرد.
هنوز من و بابام و عموهام –که پیراهن سیاه از تن درنیاورده بودیم- ننشسته بودیم که سجاد شیپوری با باباش آمدند داخل. ورود همکلاسی‌ام که جزو مهم‌ترین طرفدارهای قصه‌هام توی مدرسه بود، برام بهترین فرصت بود تا بتوانم همه‌ی نمایشنامه‌هایی که توی مدرسه تعریف کرده بودم را در یک پلان –یک‌جا- تبدیل به واقعیت کنم.
کشان‌کشان خودم را رساندم جلوی عمو حیدر و نشستم روبروش. چین عمیق بین ابروهاش و زاویه‌ی ترسناک فک‌اش توی ذوق می‌زد. با وجود این‌که تقریباً هر سال دیده بودم‌اش اما تا حالا نتوانسته بودم از این فاصله نگاه‌اش کنم. مِن‌مِن مختصری کردم و به‌ش گفتم:
«عموجان، می‌شه برای من فال بگیری؟»
جماعت حاضر در اتاق –انگار که از لحظه‌ی اول انتظار این لحظه را کشیده باشند- ساکت شدند. حیدر به‌م نگاه غضب‌آلودی کرد و گفت:
«فال نخودی اول از همه آدم دروغ‌گو رو رسوا می‌کنه. من برای آدم دروغ‌گو فال نمی‌گیرم.»
من بدون این‌که به هیچ‌کس دیگر –حتا بابام که دروغ تنها خط قرمز زندگی‌اش بود- نگاه کنم فقط سرم را چرخاندم به سمت سجاد، بعد بدون معطلی کفش‌های وِرنی تازه‌واکس‌زده‌م را پوشیدم و از خانه زدم بیرون.
حیدر ذغالی شش ماه بعد از سفر کربلا، توی اولین روزهای زمستان مُرد. حسینعلی –چوپان گله‌ی کاکاخان- نعش خشک‌شده‌ش را زیر یک درخت بید بلند کنار یکی از چاه‌های اطراف شهر پیدا کرده بود. اگر کس‌وکار درست‌وحسابی داشت احتمالاً می‌شد فرضیه‌ی قتل‌اش را هم به‌صورت جدی بررسی کرد اما کسی پیگیر نشد و مراسم‌هاش در سریع‌ترین حالت ممکن برگزار شد.
حیدر با ارّه‌برقی عربی‌اش به اندازه‌ی کل دوران حرفه‌یی‌اش توی آن شش‌ ماه درخت قطع کرده بود و یحتمل یکی از خان‌های زمین‌دار سرش را زیر آب کرده بود. اما حتا مرگ حیدر هم نتوانست مُهر دروغ‌گو را از روی پیشانی من پاک کند و تا دوسه سال بعد از آن شب کذایی به عنوان‌ دروغ‌گوی شماره یک منطقه شناخته می‌شدم؛ طوری که حتا قصه‌های خیالی‌یی هم که تعریف می‌کردم یا سر زنگ انشا می‌خواندم، هیچ‌وقت جدی گرفته نشد.
خانه‌ی کربلایی حیدر هم افتاد توی انحصار وراثت و چون همه‌ی ورثه‌هاش فقط توانستند بر سر زدن قفل کتابی روی در خانه توافق کنند، خانه‌ش تا همین پارسال هم مثل رد آبله روی صورت خیابان مطهری، کریه و زشت باقی مانده بود. پارسال بعد از مرگ عموی بزرگ‌ام –که نقش اصلی اختلافات بچه‌های حیدر ذغالی را ایفا می‌کرد- بابام میانجی‌گری را گذاشت روی دور تُند و از جیب خودش وکیل گرفت تا بتواند اختلاف‌شان را حل کند. بعد از دو ماه جنگ و دعوا و عربده‌کشی و تهدید و نفرین، همه‌ی وارث‌های مرحوم رضایت دادند تا خانه را تخریب کنند و وکیل بابام تحت نظارت خودش ارثیه را تقسیم کند.
من اخبار تخریب خانه‌ی حیدر ذغالی را دورادور شنیده بودم و ترغیب شده بودم امسال بعد از چند سال برگردم همان سمت‌ها تا بتوانم خانه‌‌ش را ببینم. شب سال‌تحویل که رسیدم شهرمان، قبل از این‌که بروم خانه، راه‌ام را کج کردم سمت کوچه‌ی مُرده‌خورها. به‌جای خانه‌ی حیدر، یک مغازه‌ی دوطبقه ساخته بودند. سجاد شیپوری که از همان بچگی شم اقتصادی‌اش زبانزد بود، در یک اقدام نوستالژی‌صفتانه، مغازه‌ی طبقه‌ی پایین را دخانیاتی کرده بود و به‌یاد مرحم کربلایی حیدر هفت‌هشت تا کارتن ذغال چیده بود جلوی در.
بعد از سال‌تحویل، بابام مثل همان سال‌ها اول یک سوره از قرآن خواند، بعد به جای ماها، به بچه‌های خواهرها و برادرهام عیدی داد. دست آخر هم رفت سر کمدش توی اتاق پشت ایوان با یک بقچه برگشت بیرون. من ترکیب رنگ‌های بقچه را آن‌قدر توی ذهن‌ام دوره کرده بودم که حتا نیاز نبود نزدیک‌تر شود تا مطمئن شوم. بابام بقچه‌ی نخودهای حیدر ذغالی که سرش دوخته شده بود را آورد داد به‌م و گفت حیدر سفارش کرده بود هر وقت خانه را خراب کردند بقچه را بدهد به من.
نخودهای دعاخوانده‌ی کربلایی حیدر هنوز توی کیسه‌ی یشمی‌رنگ سالم بودند. روی نخودها هم یک ورق کاغذ کاهی پوسیده بود که هر چه تلاش کردم نتوانستم بخوانمش. دست‌خط‌اش یک ترکیبی از عربی مکتبی و نستعلیق بود و رنگ نوشته‌ها هم تقریباً از بین رفته بود. همان موقع ورقه را اسکن کردم و فرستادم برای آرش –هم‌اتاقی دانشگاه‌ام- تا شاید بتواند با تجهیزات کتابخانه‌ی ملی سوئد یک چیزهایی ازش در بیاورد.
امروز صبح که بیدار شدم دیدم آرش ایمیل زده و کاغذ را با یک تقریب زیادی احیا کرده و انگار که بخواهد نسخه‌ی خطی تاریخ بیهقی را تصحیح کند، نشسته با دقت تمام شبه‌وصیّت حیدر ذغالی را برام تایپ کرده و فرستاده.
حیدر توی خط اول یادداشت بعد از بسم الله الرحمن الرحیم نوشته بود برسد به‌ دست پسر رمضان بعد بریده‌بریده نوشته بود:

«فال نخودی دروغ‌گو را رسوا نمی‌کرد، خودش بزرگ‌ترین دروغ بود. تو بهترین دروغ‌گو بودی. اگر برای تو فال گرفته بودم، آن همه سال دروغ‌گفتن‌ام همان‌جا لو می‌رفت چون دروغ‌گوها همدیگر را خوب می‌فهمند. بگیر فال و آینده مال خودت. من می‌چسبم به حالا. من باید بروم دنبال درخت‌ها. تو خیلی منتظر نشسته‌ای. ولی حتا درخت‌ها را هم نباید منتظر گذاشت.»
 
 
 
فروردین هشتادوپنج تا فروردین چهارصد‌وچهار
1
مادربزرگ‌ام تعریف می‌کرد شصت‌هفتاد سال قبل توی شهرمان -که البته آن‌موقع هنوز شهر نشده بود-، پاسبان‌ها شب‌ها بعد از نماز مغرب‌وعشا کوچه‌ی بلندی -که حالا خیابان اصلی شهر شده و آن‌موقع دوتا محله‌ی اصلی را به‌هم وصل می‌کردـ را با چراغ‌نفتی روشن می‌کردند.
گُله‌به‌گُله به دیوارهای خانه‌های توی مسیر میخ‌های بلندی زده بودند که محل آویزان‌کردن چراغ‌ها بود. بعد از نماز، پاسبان اول شروع می‌کرد از اول کوچه چراغ‌ها را آویزان می‌کرد تا کوچه روشن شود. پاسبان دوم با یک فاصله‌ی مشخص -که با رسیدن اولی به آخر کوچه یکی بود- شروع می‌کرد چراغ‌ها را جمع می‌کرد و بعد از آن شهر توی تاریکی فرو می‌رفت تا طلوع.
بخشداری استدلال می‌کرد که نفت به‌اندازه‌ی کافی برای روشن‌نگه‌داشتن کوچه تا سحر ندارد و بنابراین نمی‌تواند بیشتر از این روشنایی را ادامه دهد و همان مقدار نور مصنوعی کافی است.
پیامدی که این روشنایی زودگذر در بین مردم داشت این بود که یک‌چیزی باب شده بود به عنوان نذر چراغ. ملت به تکاپو می‌افتادند تا توی شب‌های خاصی از سهمیه‌ی نفت خانه‌شان یک مقداری به آجان‌ها بدهند تا کوچه‌ها روشن بماند و رفت‌وآمد ممکن باشد.
مثلاً شب‌های پنجشنبه که دعای کمیل توی مسجد بازار برگزار می‌شد یا شب‌های عید که مردم می‌خواستند بروند شب‌نشینی آدم‌های مختلف، سر شب نفت می‌بردند دم ژاندارمری و به پاسبان‌ها می‌سپرد امشب چراغ‌ها را دیرتر خاموش کند.
علی‌القاعده این نذر توی شب‌های قتل یا شب‌های احیا بیشتر می‌شد و ژاندارمری هم برای این‌که به مردم حال اساسی بدهد، کل شب‌های احیا می‌گذاشت چراغ‌ها روشن باشد و احیاناً اگر نفتی هم اضافه می‌آمد یکی‌دو شب آخر رمضان هم چراغ می‌گیراند.
از آن‌جایی که آوانگاردبودن و میل به انجام کارهای خلاف عُرف توی خانواده‌ی ما سابقه‌ی طولانی دارد، یداله چاه‌کن، عموی بابام اعتقاد داشته بود که نذر چراغ توی شب‌های احیا و شب‌های مُحرم آن‌قدرها ارزش ندارد و آدم راسخ و معتقد باید اتفاقاً توی شب‌های خلوت و بی‌مناسبت راه مردم را روشن نگه دارد و نذرش را ادا کند.
من فکر می‌کنم دوست‌داشتن خیلی بی‌شباهت به آن نذر چراغ نیست و من توی این مقوله با یداله چاه‌کن هم‌عقیده‌م.
دوست‌داشتن توی روزگار خوشی و سلامتی و زیبایی و خنده‌ و شادی مثل همان نذرکردن توی شب‌های احیاست. تو اگر به عنوان معشوق دوست‌داشتن‌ات را بروز ندهی یا حتا معشوقه را دوست‌ نداشته باشی هم بالأخره یک نفر پیدا می‌شود قربان‌صدقه‌ش برود و براش آهنگ خوب بفرستد یا به‌ش زنگ بزند تا شام بروند بیرون.
در روزگار سلامت و خوشی، همه دوروبرت می‌پلکند و دوستت دارند، خاطرخواه‌های زیادی پیدا خواهی کرد و خیلی آدم پیدا می‌شود که بخواهد جوانی‌اش را وقف چشم‌هات کند.
توی روزگار سختی و تنگنا و جنگ با اطراف و دویدن  روزهای فرار به‌سمت آینده است که عیار واقعی دوستت دارم ها مشخص می‌شود. شب‌های تاری که کسی به فکرت نیست و همه بی‌توجه به تو سرشان را کرده‌اند توی لاک خودشان و آمده‌نیامده از مسجد می‌دوند توی خانه‌شان و زیر کُرسی‌های گرم‌شان پناه می‌گیرند، آن وقت معلوم می‌شود کدام دوست‌داشتن واقعیت دارد.
من توی همان شب‌های تیره‌وتار دوستت خواهم داشت و چراغ‌ها را روشن می‌کنم تا چشم‌هات مسیر را ببیند؛ حتا اگر پاسبان‌ها نفت‌های نذری‌ام را بالا کشیدند، پیراهن‌ام را تکه‌تکه آتش می‌زنم و آویزان می‌کنم به دیوارهای کوچه تا مبادا توی تاریکی بمانی.


دوستت دارم؛ زیاده قربانت.
1
Forwarded from رَفْ
«فقط اینکه، نازنین، من نیاز نداشته‌ام به ظاهرسازی: (منتهاش تشنگی‌ست، تشنگی هم مرا بس است). اگر دوست داشته‌ام و دارم، واقعاً دوست داشته‌ام و واقعاً دارم.»


بیژن الهی اگر بود، حالا، شونزدهم تیر، هشتادساله شده بود.
یکی از ترس‌هایی که سال‌ها باهاش مواجه بودم، ترس فراموش‌شدن بود. این‌که چیزی ازم توی یاد آدم‌ها باقی نماند و همه‌ی چیزهایی که نوشته‌م و کارهایی که انجام داده‌م تبدیل به یادهای مبهمی شوند و تبدیل شوم به خاطره‌یی محو که لابلای روزمرگی‌ها گم شود.
همزمان با همان دوره بود که داشتیم با مجید «نبرد روحی‌ی عظیم» را پشت سر می‌گذاشتیم. [نبرد روحی‌ی عظیم اصطلاح مشترکی بود که از شعر رضا زاهد وام گرفته بودیم و بهترین توصیف برای حالت‌مان بود.]
من به این نتیجه رسیده بودم که برای این‌که یادهام یادهای مهمی شوند که در باد گم نشودد، باید هر در نوشته و یا خاطره‌ی مشترکی با هر دوست و رفیقی یک تکه‌هایی از روح‌ام را جا بگذارم؛ نتیجه‌ی این تصمیم بی‌تعلقی افراطی‌ام به همه‌چیز شده بود که از پایبندشدن دور نگه‌ام می‌داشت.
البته این ازدست‌دادن تکه‌ها یک‌جاهایی هم ناخودآگاه بود؛ من یک وقت‌هایی یادم می‌رفت بعد از سرشاخ‌شدن با مشکلاتی که سر راه بودند (که اکثریت‌شان در ادامه‌ی همان نبرد روحی‌ی عظیم بودند) خودم را جمع‌وجور کنم و دست بیاندازم دور کمر خودم و بلند شوم.
این دویدن لنگ‌لنگان ادامه داشت تا بهم رسیدیم؛ در یک لحظه‌ی رویایی انگار همه‌ی خستگی‌ها و جراحت‌هام را گذاشتم زمین و خیره‌ی تو، به‌جای تمنای گذشته، با یک حجم بی‌نهایت از آینده مواجه شدم.
آینده‌یی که شبیه یک نقاشی شاهکار جلوی چشم‌ام ظاهر شده بود که مهم‌ترین و زیباترین موتیف و مفهوم‌اش امید بود.
من همه‌ی تلاش‌ام را کردم تا عقل‌ام را بیشتر از هر موقعیت دیگری دخیل کنم.
می‌دانستم که رویای دوست‌داشتن‌ات یک‌جایی در اوج‌ آسمان‌ها آشیانه دارد و می‌ترسیدم قدّم نرسد تا خودم را وقف‌اش کنم.
اتفاق مهمی که این وسط افتاد -که بعدها متوجه شدم دقیقاً چی بوده- این بود که شروع کردم اجزام را از توی گذشته‌ها بکشم بیرون. با یک سرعت باورنکردنی افتاده بودم به تراشیدن مجسمه‌های گذشته تا تکه‌های روح‌ام که جا گذاشته بودم را بکشم بیرون؛ چون برای دوست‌داشتن‌ات به همه‌ی خودم نیاز داشتم.
دوست‌داشتن‌ات شبیه قله‌ی بی‌نظیری است که باید در راه‌اش با بالاترین توان ادامه دهم و فکر می‌کنم به همین خاطر بود که دست از نوستالژی و واکاوی گذشته‌ها برداشتم تا خودم را غرق زیباترین آینده‌یی کنم که تابحال برای خودم متصور بوده‌م؛ توی همان تصویر، لای دست‌های تو.




دوستت دارم؛ زیاده قربانت.
2
بیضایی؛ حفره‌ی خالی بر پیکره‌ی وطن.
بیضایی؛ حفره‌ی خالی بر پیکره‌ی وطن.


صفر. من نه آدم وطن‌پرستی‌ام، نه مفهوم وطن آن‌قدر برام بُرّنده و حیاتی است و نه علاقه‌ی بی‌حدی به اسطوره‌ها دارم. پس سوگ بیضایی برام سوگی وطن‌محور نیست.

یک. سال‌های نوجوانی با امیر داشتیم کار فرهنگی می‌کردیم‌. عصرها توی خانه‌شان می‌نشستیم لب ایوان سیگار می‌کشیدیم، فیلم می‌دیدیم، کتاب اشتراکی می‌خواندیم و رویای ازجاکندن سینما و ادبیات را توی سرمان می‌پروراندیم.
توی همه‌ی بحث‌ها من می‌خواستم دنباله‌روی احمد محمود باشم -دور از خاک مرحوم محمود- و امیر توی خیالات‌اش کیارستمی دوران بود. من خودم را جایی آن بالاها می‌دیدم که داستان‌هام ادبیات فارسی را کمی جلوتر برده و امیر با فریم‌هاش چشم‌های همه‌ی جشنواره‌های خارجی را خیره‌ی نگاه خودش کرده‌
نه امیر آن‌قدر دل‌بسته‌ی محمود بود و نه من کیارستمی را آن‌چنان که او می‌دید بالا می‌دیدم. کیمیایی محل نزاع ابدی‌مان بود و گلشیری هم -از سر نفهمی‌مان- آن‌قدر بی‌نظیر نبود.
توی همه‌ی این اسم‌ها، بهرام بیضایی یگانه بود. بیضایی آن‌قدر بی‌نظیر بود که هیچ‌کدام‌مان حتا جرأت نمی‌کرد خودش را دنباله‌روش بداند. بیضایی دست‌نیافتنی بود؛ قله‌ی بلندی بود که آن‌قدر مرتفع بود که حتا نمی‌توانستیم درست ببینیمش.

دو. خیلی سال قبل توئیت کرده بودم :«من اگر فارسیِ بیژن الهی یا بهرام بیضایی را داشتم ادعای پیامبری می‌کردم‌.»
بیژن توی خلوت بیجده‌نو خاموش شد و بهرام دور از مبدأ زبان فارسی بر اثر عوارض سرطان درگذشت؛ بی‌آن‌که ادعای رسالت کنند بر پیکر نیمه‌جان فارسیِ بیماری که سال‌هاست دنبال منجی می‌گردد.

سه‌ بیضایی آمیزه‌یی بود از صحیح‌ترین واژه‌ها، به‌جاترین پلان‌ها و مهم‌ترین نمایشنامه‌های فارسی. بیضایی هر جا پا گذاشت شاهکار خلق کرد اما این‌ها دلیل یگانه‌بودن بیضایی نیست از نظر من.
بیضایی شبیه هیچ هنرمندی دیگری نبود. هیچ‌کس دیگر به یک دلیل واضح. بیضایی همیشه سمت درست ایستاد.
خودش را خرج هیچ حکومتی نکرد، با هیچ سانسوری مماشات نکرد و در هر برهه‌ی تاریخی صحیح‌ترین واکنش را نشان داد. خودش را وقف وطنی کرد که از خود راندش؛ از جوانی تا پیری، از سلامت تا بیماری، از رفاه تا بی‌پولی.

آخر. بدرود آقای بیضایی.
قد کلمات من خیلی کوتاه‌تر از آن است که  ذره‌یی از بار سوگ تو را به‌دوش بکشد. خاک بر سر وطن که چون تویی که هشتاد سال براش سینه سپر کردی را حتا دم مرگ در آغوش نکشید.
سفر بخیر.
9
فصلِ سوزاندن مومیایی‌ها:
چگونه آینده خود را با دست ما نجات می‌دهد؟

آینده چیست؟ یک امکانِ همیشگی؛ یک همیشه-امکان. چیزی درحال آمدن. یک آمدنِ دائمیِ بی‌مقصد. چیزی که هیچ‌وقت نمی‌رسد. یک «هنوز-نه»ی ابدی. آینده به‌خاطر آینده‌بودن‌اش، به‌خاطر آن‌چه هست، به‌خاطر ماهیت‌اش که وعده است، نمی‌تواند هیچ‌وقت تبدیل به حالِ‌حاضر شود. روشن است. اگر بشود، دیگر آینده نخواهد بود. پس همواره به تأخیر می‌افتد تا همان‌که هست باقی بماند.
📰 مطالعۀ متن کامل در وب‌سایت تعمق
#محسن_امام‌وردی
Taamoq | تَعَمُّق ✅️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
2
خارج از دویدن‌ها؛

چرا باید ساکت بود؟
 
**
صفر. محسن دی 401 نوشته بود: «آپاچی قرمز مجیدرضا کنج حیاط کوچکی در حاشیه‌ی مشهد هفته‌هاست خاموش شده و این به‌تنهایی می‌تواند تراژیک‌تر از تمام تراژدی‌های آبکی‌ای باشد که زور زدیم بنویسیم.»


یک. خانمی در صفحه‌ی توئیترش –نقل‌به‌مضمون- وقایع دی ماه امسال را با زن‌زندگی‌آزادی مقایسه کرده بود و نوشته بود چرا دی آن سال هنر اعتراضی داشتیم، پرفورمنس‌های زیبا اجرا شد و امسال چیزی خلق نشده.
در یک بررسی اجمالی، هنر از اواخر سال 55، وقایع انقلاب اسلامی، جنگ هشت ساله، تا اواخر 88 همواره جلوتر از جامعه قدم زده است.در هر برهه تاریخی هنر کمی جلوتر از خیابان بوده. آثاری که خلق شده در حافظه‌ها ثبت شده‌اند و جامعه آن را پذیرفته است. هنر دست خیابان را تا 1401 گرفته بود و پابه‌پای خود می‌کشید.

دو. در وقایع شهریور تا دی ماه 1401 خیابان و هنر شانه‌به‌شانه‌ی همدیگر شروع به دویدن کرده بودند. هر محتوای تولیدشده اگر ذره‌یی با آرمان‌های خیابان فاصله داشت، سریع کنار زده می‌شد و پذیرفته نمی‌شد. در چنین شرایطی تعدادی جامعه را جای دیگر می‌دیدند. مناسبات را در یک دنیای دیگر بررسی می‌کردند و آثاری تولید کردند که همان موقع باعث شد میل جامعه به هنر فروکش کند و یک قطع امیدِ جمعی اتفاق بیافتد.
فردای روزی که کیان پیرفلک را کشته بودند، جلوی دانشگاه هنر تجمع شد. موتوری‌ها آن‌طرف خیابان مترصد درگیری بودند و کل سرازیری ولیعصر منتظر جرقه بود. دختری آمد جلوی جمعیت، صداش را برد بالا و گفت: «قایق‌هاتون رو بیارید بالا بچه‌ها.» بیشتر آدم‌هایی که ایستاده بودند از توی کیف، جیب کاپشن یا شلوارشان یک قایق درآوردند و گرفنتد بالا. موتوری‌هایی که هرز گاز می‌دادند احتمالاً هنوز به این بساط می‌خندند. اعتراض قایقی در سلامت کامل برگزار شد و همه رفتند دنبال کارشان.

سه. فکر می‌کنم، رادیکال‌نبودن هنر و سخن‌وری در پاییز و زمستان 401 دو نتیجه متفاوت در بطن جامعه داشت. اول جامعه از چِتی‌های قایق‌به‌دست ناامید شد و دوم پرفورمنس را در جایی دیگر پیدا کرد.
حمید مهدوی، پیکری زخمی را روی شانه گذاشته، با هودی سفید زیر گلوله‌باران می‌دود و دست آخر روی آسفالت گلوله می‌خورد. مادری در چهلم فرزندش نعره‌ می‌کشد برای فرزندم فاتحه نخوانید، دست بزنید. او قهرمان وطن شده.
هادی چوپان از دیوار باشگاه‌های بدنسازی پاک می‌شود و عکس مسعود ذات‌پرور جاش را می‌گیرد.
در نجف‌آباد -یکی از امنیتی‌ترین شهرهای امنیتی‌ترین استان ایران- درچهلم‌ کشته‌شده‌ها آتش‌بازی برگزار می‌شود.
کدام پرفورمنس اعتراضی می‌تواند این‌طور بی‌محابا واقعیت خیابان را فریاد بزند؟ سه سال قبل جایی خواندم: این چهارتا کلمه‌یی که بلدم اگر نتواند دشمن را در خیابان هُل بدهد عقب، مفت نمی‌ارزد.
واقعیت خیابان، سردخانه‌ها و گورستان‌ها رادیکال‌تر از آن است که بشود به چهارتا کلمه، یک ملودی حزن‌انگیز و یک مشت فریم –که سال بعد تحت عنوان فیلم اعتراضی بشود توی پاچه‌ی جشنواره‌های اروپایی فرو کرد- تقلیل‌اش داد.
هیچ نوشتار و گفتاری نمی‌تواند حجم اندوه، حجم شجاعت و انتهای این تراژدی را توصیف و تعریف کند. با همین استدلال مهم‌ترین و کارسازترین بیانیه‌یی که در این چهل روز منتشر شد، بیانیه‌ی دانشجوهای صنعتی شریف بود؛ خیره به روبرو و سکوت مطلق تا رویارویی بعدی.
 
«جایی که حقیقت سلاخی می‌شود، سخن به بی‌راهه نمی‌فرستیم.»
 
7
Forwarded from تکانه‌ها (Mohsen Emamverdi)
«شبِ شکارِ ماه؛ داستان کوتاه».pdf
257.7 KB


تمام راه‌های انتشار داستان کوتاه به فارسی بسته شده است. بن‌بست‌ها مختلف‌اند؛ از ناشرها که داستان فارسی چاپ نمی‌کنند، تا ارشاد که هنوز مشغول قیچی‌کردن و لگدکردن متن‌هاست و اوضاع اقتصادی و قیمت‌های مبهوت‌کننده‌ی کتاب. ـــــ با همه‌ی این چیزها تصمیم گرفته‌ام داستان‌های کوتاه‌ام را یکی‌یکی، خودم، مستقلاً منتشر کنم.


داستان کوتاه «شبِ شکارِ ماه»، یکی از داستان‌های مجموعه‌داستانی‌ست که از سال ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۳ مشغول نوشتن‌اش بودم، مجموعه‌داستان «رام‌کردن ابرها».

می‌توانید بعد از خواندن داستان، لینک پایین را لمس کنید. دو روش خرید [با مبلغ دل‌خواه] از داخل و خارج از ایران را اینجا نوشته‌ام:


ـــ راه‌های خرید داستان «شبِ شکارِ ماه»
3