دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
من بعد از یکی از آن هفت‌هشت‌باری که کرونا گرفتم، دچار اختلال ادراک بویایی شدم. یعنی خودم نمی‌دانستم یک چنین اختلال باکلاسی وجود دارد و خودم هم خیلی به‌ش اصرار نداشتم؛ این موضوع را یکی از متخصص‌های آن موقع که با هم داشتیم توی خط مقدم جان‌فشانی می‌کردیم به‌م گفت.
بعد از آن‌که حس بویایی‌ام یکی‌دوماه کلاً تعطیل بود، کم‌کم توانستم یک چیزهایی حس کنم. بازگشت بویایی اول از مغازه‌ی اصغر سگ‌پز -که بهترین فلافل تاریخ اصفهان را می‌زند- شروع شد، بعد آرام‌آرام بقیه‌ی بوها را هم توانستم بفهمم.
بعد از این برگشت نیم‌بند حس بویایی، قضیه‌ی اختلال ادراک شروع شد؛ مثلاً از آن سال تا امروز بوی گُه و کباب‌کوبیده را برعکس حس می‌کنم. بوی چوب سوخته توی حافظه‌ی پیش‌کرونایی‌ام بوی خامه ثبت شده و بوی پاک‌کن را قبلا تحت‌عنوان وازلین می‌شناخته‌م و الی آخر‌.
قاطی‌شدن بوها حتا بعد از اختتامیه‌ی مفصل کرونا (کرونا کی تمام شد؟) هم برام تمام نشده و هنوز هم که هنوز است ذهن عشق‌کباب پایین‌شهری‌ام حالاها جلوی توالت عمومی پارک‌ها برانگیخته می‌شود.
دیشب رفته بودم توی یکی از مغازه‌های Take away -نباید به مغازه بگوییم قهوه‌فروشی چون آقا سید صاحب مغازه ناراحت می‌شود- دهات‌مان قهوه بخورم که برق رفت. همان‌طور که داشتم به خودم، اداره‌ی برق، ادیسون و هر تصمیم‌گیرنده‌ی خُرد و کلان دیگر مربوط به تأمین انرژی فحش می‌دادم، یکهو بوی ماسک مویی که آن‌موقع‌ها می‌زدی، پیچید توی مغازه. حقیقتش خیلی پیشامد سانتی‌مانتال‌محور می‌شد از ورود دختر شال‌آبی مانتوکوتاه به مغازه‌ی قهوه‌فروشی درآورد و نوشت ولی خب من دیگر آدم آن سال‌ها نیستم و حوصله‌م خیلی یاری نمی‌کند.
دختر لاغر چشم‌رنگی آمد داخل، از توی منو یک چیزی سفارش داد -که علی‌القاعده چون برق نبود آقا سید نمی‌توانست براش بزند- بعد با ناراحتی زد بیرون و رفت به‌سمت ایستگاه تاکسی تا برود احتمالاً یک پسری را یک جای دیگر این شهر سیاه‌بخت کند.
یادم افتاد آن‌موقع‌ها یک ماه طول کشید تا بتوانم ازت بپرسم این بوی خوبی که وقت‌هایی که می‌آیی سر قرار، حالت‌هام را عوض می‌کند، از چی است. بعدترها یک شب که عجله‌یی آمدم دنبال‌ات و موهات هنوز خیس بود و آرایش نکرده بودی، جرأت پیدا کردم و ازت علت را پرسیدم و جواب دادی که بوی فلان مدل ماسک مو است و من هم باید یکی‌اش را بخرم و قبل از سشوارکشیدن بزنم به موهام تا حرارت موهام را خراب نکند.
غرض این‌که خواستم بگویم حتا کرونا -که خانمان‌سوزترین بلایی بود که احتمالاً توی زندگی‌ام تجربه کردم- هم نتوانست آن بوی شهرآشوبانه را خدشه‌دار کند. یعنی فکر می‌کنم نورون‌های بویایی‌ام، به کمک کووید ۱۹ و چین قرمساق هم نتوانستند از پس تو بربیایند و به خاطره‌ت حتا یک آسیب جزئی وارد کنند. یعنی اگر آن‌ها نتوانستند، تراپیست و پاک‌کردن عکس‌هات و نرفتن توی مکان‌های خاطره‌آلود و تلاش‌های مووآن‌پسندانه (خیلی چیز جدید یاد گرفته‌م)، هم نمی‌توانند کاری کنند.

زیاده قربانت
@thelimping
آپرکات
آپرکات

**
اصغر آپرکات را دوازده سال پیش با یک کیلو شیشه توی ایست بازرسی جاده‌ی شیراز گرفتند. آن‌موقع‌ها شیشه هنوز بین خُرده‌فروش‌ها ارج‌وقرب داشت و هر کسی جرئت نمی‌کرد برود سمتش.
از طرف دیگر، اصغر پدر معنوی خرده‌خلافکارها و عشق‌خلاف‌های شهر به حساب می‌آمد و بقیه برای نگه‌داشتن حرمت اصغر هم که بود، هیچ‌وقت سمت پخش شیشه نمی‌رفتند.
شبی که اصغر را گرفتند، یک‌جور حکومت نظامی برپا شد. همه‌ی بچه‌های ته خط ـدست‌به‌چاقوـ افتاده بودند دور شهر تا بفهمند کی جرئت کرده اصغر را بفروشد و اسکوبار جنوب اصفهان را بفرستد زیر هشت.
اصغر توی ایست بازرسی اول عکس حمیرا که پشت آفتاب‌گیر بود را بوسیده بود بعد پیاده شده بود با آپرکات زده بود زیر فک افسر موادمخدر و تسلیم شده بود.
از وقتی اصغر ابد خورد و فرستادندش زندان دستگرد تا همین دو‌سه سال پیش، آزادی اصغر تکراری‌ترین سلامتی آب‌والکل‌خورهای شهر به حساب می‌آمد. همه سعی داشتند هر جور شده یک خاطره‌ی جعلی از خودشان و اصغر بسازند تا در لیگ خلاف‌کاری آپگرید شوند.
از آن‌طرف اصغر از بعد از دستگیری، زد توی خط حُسن‌رفتار. توی زندان -آن‌طور که حبس‌کشیده‌ها تعریف می‌کردند- نه دیگر دعوایی راه انداخته بود و نه دیگر ادعای بزرگی کرده بود. محترمانه چسبیده بود به سلولش و دوازده سال حمیرا گوش داده بود اواخر اسفند، توی عفوهای عیدانه پانزده سال اصغر -که قبل‌تر ابد بود و پنج‌سال پنج‌سال کم شده بود- شد دوازده سال و اصغر توی اردیبهشت آزاد شد.
من خیلی تلاش کردم تا از رانت عموی بزرگم استفاده کنم و یک بار باهاش ملاقات کنم تا بپرسم بعد از آن آپرکات تاریخی چطور به گردن‌کلفتی‌‌اش افسار زده ولی نشد. اصغر چسبیده بود به باغ‌داری و جز یکی‌دو نفر هیچ‌کس را به خلوتش با حمیرا راه نمی‌داد.
دیشب که داشتیم از مهمانی برمی‌گشتیم، دیدم سرکوچه‌مان جلوی زندان شلوغ است و جرثقیل و آمبولانس پارک شده. از آن‌جایی که جرثقیل و آمبولانس جز در مقوله‌ی اعدام با همدیگر تلاقی ندارند ایستادیم جلوی در و دوسه‌نفری پیاده شدیم.
توی محوطه‌ی زندان داربست کشیده بودند و همه دوربین‌به‌دست منتظر ایستاده بودند. هنوز سیگار دوم را نکشیده بودیم که زندانی را آوردند. جلّاد -که نمی‌دانم جدیداً بهش چی می‌گویند- کلاه سیاه را از روی سر زندانی برداشت. اصغر دیگر اصغر آپرکات نبود. با آن شانه‌های خمیده و موهای سفید نهایتش می‌توانست یک هوک چپ بچگانه بزند به جلّاد که آن را هم نزد.
از لابلای حرف‌های دوزاری‌نگارها -ارجاع به سرب کیمیایی- فهمیدم اصغر را چهارماه قبل با سه کیلو شیشه گرفته‌اند؛ اصغر آن‌قدر محو شده بود که حتا خبر دستگیری‌اش هم نپیچیده بود.
اصغر در مبتدیانه‌ترین حالت ممکن از چارپایه رفت بالا و خودش طناب را انداخت گردن خودش. من در تمام طول سکانس اعدام بهش زل زده بود تا بلکه بتوانم بالاخره باهاش چشم‌تو‌چشم شوم. آخر سر درست قبل از این‌که دادستان سر برسد، نگاهش افتاد به من.
من خیلی تلاش کردم تا بتوانم یک چیزی از حمیرا یادم بیاید تا براش زمزمه کنم ولی نتوانستم؛ الکل توی تک‌تک سلول‌های حافظه‌م رسوخ کرده بود.
در حین این‌که دادستان داشت حکم را قرائت می‌کرد، اصغر -انگار که حوصله‌ش سر رفته باشد- یک نگاهی به جمعیت کرد و داد زد:
«مسافر غریب یه راه بی‌نشونم
می‌خوام برم گم بشم این‌جا دیگه نمونم»
بعد طوری که انگار بخواهد برقصد به هیکلش پیچ‌وتاب داد تا چارپایه از زیر پاش در رفت و گردنش شکست.
@thelimping
مجله‌ی شبگرد توی شماره‌ی پاییزش داستان دست خدا که یک سال قبل نوشته بودم را منتشر کرده.

ایده‌ی دست خدا حدود یک سال قبل، حین قدم‌زدن توی پس‌کوچه‌های پیروزی به ذهنم رسید؛ یداله -کارکتر اصلی قصه- برای من استعاره‌ای بود از استعداد هرزرفته و عشقی که ابراز نمی‌شود یا درست ابراز نمی‌شود. گرچه که یداله مابه‌ازای خارجی نداشت ولی ردپای زندگی شخصی‌ام توی قصه مشهود بود. در واقع دست خدا تلاشی بود برای این‌که بفهمم نرسیدن‌ها چقدر توی انحطاط آدم‌ها نقش دارند و احساسات سرکوب‌شده چطور آینده را مسموم می‌کنند.

دست خدا؛ برای سال‌های رفته.

«تابلوی پل عشاق و قفل‌های پرشمارش استعاره‌ای از آسیه بود. یداله می‌توانست همه‌ی قفل‌های جهان از جمله‌ تک‌تک‌ قفل‌های روی پل رودخانه‌ی سِن را باز کند، جز قفل قلب آسیه. یدالله هیچ نتوانست مهرش را توی دل آسیه جا کند و هیچ‌وقت نتوانست به‌ش بفهماند که قبل از او هیچ قفلی را بدون‌اجازه باز نکرده بود و عشق آسیه استعداد ذاتی‌اش توی دزدی و بازکردن قفل‌ها را شکوفا کرد.»

فایل مجله توی سایت‌شان دردسترس است.
کبوترهای آسمان راه‌آهن


به حدیث
و برای فصل‌های نیامده
کبوترهای آسمان راه‌آهن
 

به حدیث
و برای فصل‌های نیامده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقا بهرام خیلی سال بود با خودش قهر کرده بود؛ این را بابام که آن‌موقع‌ها معتمد و سخنگوی محله به‌شمار می‌رفت، یک بار توی یک جمع خودمانی گفته بود و همه‌ی اهالی کوچه‌ی سلمان سال‌ها بود تأییدش می‌کردند.
آقا بهرام –یا به روایت بچه‌های دبیرستان بهرام سگه- از پیش از تولد من و مهدی قناری مستخدم دبیرستان البرز بود که برای همه‌ی محله‌های اطراف ایستگاه راه‌آهن یک خاطره‌ی مشترک به‌حساب می‌آمد. بهرام با سر طاس بیضی‌شکل –که موهای دورش سفید شده بود و کچلی وسط سرش را قاب گرفته بود- ابروهای پُرپشت و صدای خش‌دار هروئینی‌اش، برای همه‌ی بچه‌های رده‌سنی ج محله اولین لولو و سمبل ترسی بود که مادرهاشان برای ترساندن‌شان استفاده می‌کردند. حتا برای ماها هم که بزرگ‌تر بودیم، آقا بهرام هنوز رگه‌هایی از ترس را توی احساسات متناقض‌مان نوجوانانه‌مان ایجاد می‌کرد. ولی چون عصرها اجازه می‌داد برویم توی حیاط مدرسه فوتبال بازی کنیم، تمام تلاش‌مان را می‌کردیم که ترس‌مان را بروز ندهیم و در متد اکتینگ‌ترین حالتی که می‌شد به ترس‌مان لباس احترام بپوشانیم و به آقا بهرام قالب کنیم.
در واقع لطف تاریخی آقا بهرام به من و مهدی و بقیه‌ی بچه‌های هم‌سن ما –که البته به‌خاطر بده‌بستان‌های اعتقادی و مسجدی‌اش با بابام بود- باعث شده بود ما اولین گروهی باشیم که بتوانیم بعد از آن‌همه بچه‌های ریش‌درآورده و موسفیدکرده‌یی که روزگاری توی آن مدرسه درس خوانده بودند، به زندگی آقا بهرام تا حدودی نزدیک شویم و اخلاق و رفتارش را ببینیم. در واقع فوتبال بازی‌کردن توی حیاط دبیرستان البرز برای ماها یک جور پوشش بود و ما تمام تلاش‌مان را به کار می‌بستیم تا مثل هرکول پوآرو، بتوانیم سر از زندگی بهرام دربیاوریم و بفهمیم آدم چطور با خودش قهر می‌کند یا آدم‌هایی که با خودشان قهر می‌کنند چطوراند.
البته که این تلاش بی‌وقفه‌ی ما برای سردرآوردن از زندگی آقا بهرام –علی‌الخصوص آن مرتبه‌ای که مهدی زرورق سوراخ‌سوراخ‌اش را برداشت- نزدیک بود کار دست‌مان بدهد که خوش‌بختانه با درایت قاسم –برادر بزرگ‌تر مهدی- ختم به‌خیر شد. قاسم آمد برای آقا بهرام توضیح داد که مهدی شب قبل‌اش زرورق قاسم را اشتباهاً انداخته بود توی سطل آشغال و قاسم هم به‌ش برای ادامه‌ی حیات تا غروب فردا وقت داده بود و نتیجه‌ش شد بود این‌که مهدی زرورق آقا بهرام را کش رفته بود. به‌خاطر همین قرابت خواسته‌ناخواسته بود که من و مهدی اولین کسانی بودیم که از عشق آتشین بهرام به اقدس خبردار شدیم.
اقدس –که بچه‌های آن‌طرف خط بعدها از لج بهرام به‌ش گفتند اقدس خوشگله- در یک اقدام کلیشه‌زده، توی یک عصر پاییزی، دست ثریا بچه‌ی چهارساله‌ش را گرفت و بی‌وسیله‌ی زندگی و فقط با یک بقچه‌ی لباس و یک یخچال که بعدها با وانت عبدل ساقی آورد، آمد اتاق بالای خانه‌ی شیخ مصطفا، آخوند محله را اجاره کرد و ظرف یک شب به مهم‌ترین و بحث‌برانگیزترین عضو محله تبدیل شد.
اقدس از دوسه‌ روز بعد از نقل‌مکان توی آرایشگاه مریم پرایدی مشغول به کار شد تا قطار شایعه‌های مربوط به اقدس و گذشته‌ش، زورتر از قطارهای باربری دم صبح توی ایستگاه راه‌آهن توقف کند.
آقا بهرام توی همه‌ی سال‌هایی که مستخدم دبیرستان بود، مثل یک زندان‌بان آموزش‌دیده، زنگ‌های تفریح صندلی می‌گذاشت جلوی در ورودی مدرسه و در و دیوار مجاورش را می‌پایید تا کسی از مدرسه فرار نکند. این وظیفه‌ی مهم باعث شده بود نصف بیش‌تر بچه‌هایی که درس‌خواندن توی دبیرستان البرز جزو رزومه‌شان بود، ازش یک تنفر تاریخی داشته باشند. حواس‌جمعی آقا بهرام نمی‌گذاشت بچه‌ها به بساط قمارهای زیر پل راه‌آهن و عرق‌های خیراتی برنده‌های بساط اکبر سه‌قاپ برسند. از آن‌جایی که اکبر سه‌قاپ با مأمورهای کلانتری توافق کرده بود فقط صبح‌ها کار کند، تنفر بچه‌ها از بهرام سگه روزبه‌روز مثل مثل قیمت دلار بی‌وقفه بالا می‌رفت.
اقدس عصرهای روزهای فرد که قطار تهران-شیراز رد می‌شد، از آرایشگاه می‌رفت توی ایستگاه و می‌ایستاد به تماشای مسافرهایی که از تهران می‌رسیدند. آقا بهرام هم اولین دیدار جدی‌اش با اقدس را مدیون یکی از همین قطارها بود. بعدازظهر یک روز آذر من و مهدی داشتیم توی سراشیبی رودخانه‌ی جلوی دبیرستان سیگار می‌کشیدیم که اقدس همان‌طور که ثریا را گذاشته بود روی شانه‌ش آمد. آقا بهرام داشت جلوی مدرسه سیگار می‌کشید و جارو می‌زد که اقدس رسید. صدای فریدون فروغی توی پس‌زمینه و سیگار بهرام که روی لب‌هاش خشک شد فیلم‌فارسی‌وارترین صحنه‌ای بود که ما تا آن‌موقع دیده بودیم.
اقدس سلام کوتاهی به بهرام مبهوت کرد و چادرش را روی شانه‌ش جابه‌جا کرد و رفت. من ومهدی کم‌سن‌وسال‌تر از آن بودیم که بفهمیم همان سلام کوتاه، سقوط و پایان بهرام سگه را کلید زده اما ظرف یکی‌دو هفته‌ی بعدش به‌مرور فهمیدیم که همان سلام خشک‌وخالی و احتمالاً گیس‌های‌ برشانه‌ریخته‌ی اقدس –البته که موهای اقدس همیشه کوتاه بود وحالا به فراخور درام تا کمرش رسیده- بهرام را از روی حالت قهر ابدی با جهان در آورده است.
اولین ترکش این برخورد کوتاه، تعطیل‌شدن فوتبال بازی‌کردن توی عصرهای روزهای فرد بود. آقا بهرام بلافاصله بعد از این‌که فهمید اقدس چه روزهایی می‌رود ایستگاه راه‌آهن، گیردادن‌های آقا اسدی –مدیر دبیرستان- را بهانه کرد و دیگر نگذاشت توی روزهای موعود سمت مدرسه آفتابی شویم.
بهرام بعد از سال‌ها – که ما ده‌دوازده سال‌اش را به‌یاد داشتیم- رفت یک پیراهن جدید خرید، ریش‌هاش را با شش‌تیغ تراشید و و از هفته‌ی بعدش هفته‌یی سه‌روز مثل یک ارتشی وفادار، ایستاد جلوی در مدرسه تا اقدس بیاید.
اقدس هم در جهت هیزم‌گذاشتن روی این آتش، دیگر هیچ‌کدام از راه‌های فرعی دیگری که ایستگاه راه‌آهن را به خانه‌شان وصل می‌کرد برای رفت‌و‌آمد انتخاب نمی‌کرد وبا یک حالتی که بعدها فهمیدیم به‌ش می‌گویند لوندی، از جلوی دبیرستان رد می‌شد تا سقوط بهرام سگه را مسجل کند.
دو ماه بعد از آن دیدارهای اولیه، درست بعد از این‌که اقدس دیگر نرفت ایستگاه راه‌آهن، آقا بهرام یک شب بعد از نماز مغرب آمد خانه‌ی ما تا بابام را مجاب کند برود خواستگاری اقدس. بابام اول از این پیشنهاد بهرام جا خورد، بعد براش خطبه‌یی طولانی در باب این‌که اقدس بچه دارد و به درد بهرام نمی‌خورد و از بهرام بزرگ‌تر است، ایراد کرد. منتها هم من هم خودش و هم تمام مأمورهای راه‌آهن که به بهرام که دورادور اقدس را می‌پایید، می‌خندیدند می‌دانستند که آقا بهرام قرار نیست بعد از آن‌همه‌سال قهر با زندگی و زمین و زمان و حتا خودش، این فرصت راه‌آهن‌محور را از دست بدهد.
البته از آن‌جایی که بهرام خیلی سال قبل نیم‌کیلو تریاک بابام که توی انبار مدرسه جاساز شده بود را گردن گرفته بود و نگذاشته بود آبرو و آزادی بابام به خطر بیافتد، بابام نمی‌توانست اولین خواسته‌ی زندگی بهرام را نادیده بگیرد؛ عصر فرداش مادرم را فرستاد پیش اقدس برای اصلاح.
قضیه‌ی خواستگاری آقا بهرام از اقدس خوشگله، خیلی زود مثل اخبار ساعت هفت صبح رادیو ایران محله را پر کرد. البته که من و لیلا –خواهر کوچک‌ترم- دستور بابام مبنی بر مخفی‌ماندن قضیه را موبه‌مو اجرا کردیم ولی خود بهرام نگذاشت موضوع مسکوت بماند؛ درست همان‌موقعی که اقدس داشت صورت مامان را بند می‌انداخت و براش از شوهر مفقودش که هر روز به‌خاطرش می‌رفت ایستگاه راه‌آهن تعریف می‌کرد، بهرام کل کبوترهاش که تعدادشان به صد جفت می‌رسید و مایه‌ی حسرت همه‌ی پسرهای دبیرستان البرز بودند را یک‌جا با هم آزاد کرد و قفس‌هاشان را از همان بالای پشت‌بام پرت کرد توی رودخانه تا مبادا دیگر برگردند. قصه‌ی پرواز جمعی کبوترها گرچه برای مسافرهای راه‌آهن خیلی جذاب به‌نظر می‌رسید – طوری که حتا خیلی سال بعد عکس واقعی و قصه‌ی خیالی‌اش را توی مجله‌ی کارنامه دیدم- برای من صحنه‌ی غم‌انگیزی بود. آقا بهرام برای من غیر از ترس ازلی، سمبل آزادگی –که تازه داشتم معناش را می‌فهمیدم بود- و من با همان عقل هیجانی هورمون‌محورم می‌دانستم که پرواز کبوترها پایان بهرام است و آقا بهرام هم قرار است مثل بابام و عبدل ساقی –که به‌قول خوشان روزگاری شاه را بیرون کرده بودند- بیافتد توی خط زندگی آبرومند و از قهرمان قصه به یک نقش فرعی فراموش‌شده تبدیل شود.
**
اقدس بعد از تلاش‌های بی‌وقفه‌ی بهرام که شامل ترک هروئین، کتاب‌خواندن، خوش‌اخلاقی با شاگردهای مدرسه، پیداکردن شغل دوم و اجاره‌کردن خانه‌یی بیرون از مدرسه می‌شد، به ازدواج با بهرام رضایت داد. بهرام طبقه‌ی بالای خانه‌ی ما را اجاره کرد. مادرم لابه‌لای خنده‌ها و پچ‌پچ‌های زن‌های محله خودش دست ثریا را گرفت آورد پایین و اقدس را فرستاد توی حجله.
جابه‌جاشدن آقا بهرام از توی دبیرستان من و مهدی را از حیاط دبیرستان پرت کرد زیر پل توی پاتوق اکبر سه‌قاپ که حالا توانسته بود مجوز کافه بگیرد و بساط را شبانه‌روزی‌ کند. از آن‌طرف شاگردهای مدرسه هم کم‌کم داشت یادشان می‌رفت آدم چطور با خودش قهر می‌کند. آقا بهرام که قبل از این جوکر رنگ‌نرفته‌یی بود که توی دسته‌ی ورق توی چشم می‌زد، تبدیل شد به یک خُرده‌خال و بُر خورد لای بقیه‌ی ورق‌ها و چسبید به زن و زندگی.
یک سال بعد از عروسی اقدس و بهرام، یک شب من و مهدی داشتیم برمی گشتیم خانه‌مان که دیدیم یک مرد میان‌سال قدبلند ایستاده جلوی خانه‌مان. مهدی –که آن‌موقع هنوز نمی‌دانستم خاطرخواه لیلا شده- زودتر از من پرید و یارو را یقه کرد و شروع کرد به بازجویی فنی.
هنوز مهدی چک دوم را نزده بود که در باز شد و بهرام و اقدس –که شکم بالاآمده‌ش نوید اضافه‌شدن یک عضو جدید به کارتل خلاف خط راه‌آهن را می‌داد- سراسیمه آمدند جلوی در. اقدس مثل مار زخم‌خورده‌یی که بخواهد جان بکَند، از پشت بهرام آمد وسط کوچه و یارو را از توی دست مهدی کشید بیرون.
بهرام مثل بازیگر تاره‌کاری که بخواهد اولین پلان زندگی‌اش را بعد از هزار بار مرور ذهنی بازی کند، بی‌هیچ حرفی از پله‌ها رفت بالا، دو دقیقه بعد با کاپشن آمد پایین بعد با همه‌ی توان‌اش دوید به‌سمت ایستگاه راه‌آهن. اقدس نشست کف کوچه و توی چادر گل‌دارش که زیر نور کم چراغ‌برق نقطه‌نقطه دیده می‌شد، گم شد. ثریا سی‌ثانیه بعد، از پله‌ها آمد پایین، ایستاد توی ورودی خانه، اول به قیافه‌ی وغ‌زده‌ی من و مهدی نگاه کرد، بعد سرش را چرخاند به سمت مرد و گفت:
«بابا مگه تو نرفته بودی تو آسمون‌ها؟»
 
 
@thelimping
‏من غلام خُرده‌قصه‌های آدم‌های ازیادرفته‌ و بی‌طالعم.
سرود شهری - داستان کوتاه (نوشته ی محسن امام وردی از کتاب آینه در…
Daygard
داستان کوتاه سرود شهری از کتاب «در سایه‌ی درخت‌های بادام: آینه در آینه»

نوشته‌ی محسن امام وردی

خوانش: دیگرد

لینک خرید کتاب: https://zil.ink/inshadeofalmondtrees
لینک دونیت:
hamibash.com/arsalun

t.me/adaygard
Forwarded from پیرنگ | Peyrang
.
#داستان_کوتاه

جنون ارثی
نویسنده: علی نادری

بابا! حالا کجای این آسمان نشسته یا ایستاده‌ای؟ بابا! نگذاشتند این اواخر بیایم سمت کوه‌های البرز، تا بهت بگویم مهرجویی عزیزت هم پرید. گلوش را بریدند و زیر درختان گلابی به مسلخ رفت. مهرجویی عزیزت، خالق علی عابدینی هم رفت و مثل تو یک حسرت بزرگ ناشناخته توی تاریخ این مملکت شد. علی عابدینی محبوبت هم آمده بود برای مراسم تشییع. نشد بهش بگویم بابام به عشق تو زندگی‌اش را تباه کرد. اصلاً مگر فرقی هم می‌کرد؟ نشد بهش بگویم مهرجویی روزگار همه را سیاه کرد. نشد بگویم عشق هامون و آن چندتا دیالوگ توی خانه‌ی روستایی، از زندگی گریزانش کرد. سودای روستانشینی را زد به سرش. بابا! تو رفته‌ای و پلنگ برگشته. تو نیستی و این پایان همه‌ی داستان‌هاست.
تو نشسته‌ای روی دو پا. گردنت را صاف کرده‌ای تا باران پوستت را بشوید. باران آرام‌تر شده. به کمرگاه زیبات خیره می‌شوم. به دمت، به پوزه‌ی کشیده‌ات، به انحنای جادویی هیکلت که مثل معشوقه‌های توی قصه‌هاست. حالا تو نشسته‌ای تا زایمان کنی. چنان که مادرت نشست زیر آن تخته‌سنگ. چنان که مادرانت زیر تخته‌سنگ‌ها نشسته بودند. به هلال ماه خیره می‌شوم. باران دارد کمتر می‌بارد. باید بیایم پایین. باید بیایم نزدیک‌تر. باید تفنگ را مسلّح کنم. مسلّح کنم؟ چرا باید مسلّح کنم؟
نه حالا موقع تردید نیست. تردید پدرم را زمین زد. تردید پدرم را جوانمرگ کرد. من دیگر دچار تردید نیستم. من از تاریخ جلو افتاده‌ام. من حالا خودِ تردیدم. توی چشم‌هام نگاه کن. من تردید توی خان تفنگم که نمی‌داند بچرخد به راست یا به چپ. کدام یکی درست بود؟ به راست یا چپ؟ به راست‌راست؟ به چپ‌چپ؟ چه فرقی می‌کند؟
بابام تفنگش را همان روز اول توی صحرا چال کرد تا ریشه بدهد. می‌گفت: «امید جوانه می‌زند.» من توی همه‌ی این سال‌ها علیه تفنگ‌ها خوانده‌ام و نوشته‌ام. علیه گردش‌ها. علیه به‌چپ‌چپ‌ها و به‌راست‌راست‌ها. همه‌ی کلمه‌ها بی‌مصرف‌اند ولی. چه فرقی می‌کند برای سربازی که ماشه را می‌چکاند که خان از کدام جهت می‌چرخد؟ به کدام سمت باید بچرخد که دیگر جان کسی را نگیرد؟ جان تو را نگیرد؟ جان من را نگیرد؟
می‌رسم پایین. ماه درست وسط آسمان قرار گرفته. توی چشم‌ های همدیگر زل می‌زنیم. توله‌ات میان سیل خون جلوی پات نعره می‌زند. باید بگیرمش در بغل. نه توی چشم‌هام نگاه نکن. من بابام نیستم. من مهرجویی نیستم که توی چشم قاتلم زل بزنم. تو مگر قاتل پدرم بودی؟ نه. نبودی. تو مگر قاتل منی؟
بابام می‌گفت: «نباید توله‌های پلنگ را بگیری توی بغلت. به آدمیزاد عادت می‌کنند و بی‌رحم می‌شوند.» بهت نگاه می‌کنم. بهم نگاه می‌کنی. ما حالا ایستاده‌ایم وسط تاریخ. زمان ایستاده. باور کن. عقربه‌های ساعتم خشک شده‌اند. می‌گفتند: « هر کسی که توی چشم‌های پلنگ زل بزند جنون از پا درش خواهد آورد؛ مجنون می‌شود.» من مجنون بوده‌ا‌م. من بیست سال است همه‌ی تردیدهام را کشته‌ام تا جنون ارثی‌ام را مهار کنم و افسار را از دستش بقاپم. همه‌ی این‌ها بی‌فایده است. برو چیزی برای خوردن پیدا کن حالا که باران بند آمده. توله‌ات این‌جا زیر اورکت سربازی‌ام خواهد خوابید و هر دو به پدرهای نداشته‌مان فکر خواهیم کرد.

متن کامل این داستان، در سایت پیرنگ از طریق لینک زیر در دسترس است:
https://www.peyrang.org/1737/


@peyrang_dastan
www.peyrang.org
http://instagram.com/peyrang_dastan/
پیرنگ | Peyrang
. #داستان_کوتاه جنون ارثی نویسنده: علی نادری بابا! حالا کجای این آسمان نشسته یا ایستاده‌ای؟ بابا! نگذاشتند این اواخر بیایم سمت کوه‌های البرز، تا بهت بگویم مهرجویی عزیزت هم پرید. گلوش را بریدند و زیر درختان گلابی به مسلخ رفت. مهرجویی عزیزت، خالق علی عابدینی…
.
«جنون ارثی» احتمالاً مهم‌ترین داستانی است که تا حالا نوشته‌ام؛ در فرم و محتوا.
جرقه‌ی داستان توی یکی از شب‌های بهداری پادگان ارتش توی ذهنم زده شد. از یک قصه‌ی کوچک که یک سرباز بخت‌برگشته با آب‌وتاب برام تعریف کرد و بعدها با قتل داریوش مهرجویی تلاقی پیدا کرد و نتیجه‌ی آن برخورد شد این داستان.

جنون ارثی، مرثیه‌ای جنون‌آمیز است از برخورد طبیعت و ذات انسان؛ جایی که سرچشمه‌ی همه‌ی قصه‌های تاریخ است.
تونی کروس، تابستان امسال در حالی که هنوز جزو بهترین‌های فوتبال جهان -و احتمالاً تاریخ- بود، توی ۳۴ سالگی از فوتبال خداحافظی کرد؛ در حالی که هنوز سرحال و قبراق بود و کسی به گرد پاش نمی‌رسید. آلمانی دل‌فریب با یک کوله‌باری از جام شامل nتا چمپیونزلیگ و جام‌جهانی و یک دوجین کاپ و افتخار میانه‌ی میدان را خالی کرد.
مهندس، یک جایی توی یک مصاحبه گفته بود: من از فوتبال رفتم قبل از این‌که فوتبال از من روبرگرداند (نقل به مضمون).
در واقع کروس به این نتیجه رسید که بعد از قهرمانی توی چمپیونزلیگ فصل قبل به بالاترین قله‌یی که برای خودش متصور بوده، رسیده؛ استوک‌هاش را درآورد و نشست بیرون.
این اواخر چندین مرتبه سوال کردی که چرا چیز جدیدی ننوشته‌م یا برات شعر جدیدی نفرستاده‌م و چرا کم‌کار شده‌م.
حقیقت‌اش این است که من بالأخره موفق شدم از پس خودم (خودِ عصبیِ پنهان‌شده پشت کلمه‌ها) بربیایم ، پرسه‌زنی را گذاشتم کنار و بهت اعتراف کردم که دوستت دارم.
حالاها حس می‌کنم آن «دوستت دارم» ِ دراماتیک و پرآب‌وتابی که بهت گفتم، بهترین عبارتی است که توی این سال‌ها سروده یا نوشته‌م. پس بدیهی است که فعلاً استوک‌هام را درآورده‌م و نشسته‌م بغل زمین به تماشای تو؛ چون فعلاً کلمه‌هام هم مثل خودم تسلیم‌ات شده‌اند و باهام راه نمی‌آیند.

دوستت دارم؛ زیاده قربانت.
پنج سال قبل، یک شب وسط حرف‌زدن با امیر تصمیم گرفتم، این کانال را برای فرار از نوشتن درست کنم.
لَنگان -با محوریت سرسری‌نوشتن و مواجهه‌های فکرنشده با ایده‌های داستانی و تحلیلی که به فکرم می‌رسید- کم‌وبیش توانست به‌م کمک کند علیه نوشتن بنویسم. توی این پنج سال انواع و اقسام اتفاقاتی که می‌شد را تجربه کردم و پابه‌پاش نوشتم. نوشتم تا بتوانم از زیر فشاری که کلمه‌ها به مغزم می‌آوردند فرار کنم.
حالا بعد از این همه پرسه‌زنی و لنگیدن فکر می‌کنم باید بند پوتین‌هام را سفت‌تر کنم برای دویدن. دویدن‌های بی‌وقفه به‌سمت ابدیتی که توی آن، قصه‌هام اطرافم پرسه بزنند نه من اطراف قصه‌ها. فکر می‌کنم باید حین دویدن از عصبیّت جمله‌ها فاصله بگیرم.

از این به بعد اگر عمری بود و جمله‌هایی، تحت عنوان دویدن‌ها می‌نویسم‌شان.
Channel name was changed to «دویدن‌ها»
درخت‌ها را نباید منتظر گذاشت

عکس از محسن شایان
درخت‌ها را نباید منتظر گذاشت
 

**
حیدر ذغالی –که این اواخر به‌ش می‌گفتند کربلایی حیدر- عموی بابام بود که با هفتاد سال سابقه‌ی قطع درختان و تولید ذغال و حداقل سی‌چهل سال عدم رعایت بهداشت فردی، دشمن شماره یک محیط زیست و سلامت جامعه به‌شمار می‌آمد.
دورتادور خانه‌‌ی کلنگی شصت‌متری‌اش که بَرِ خیابان اصلی شهر بود را مغازه‌های نوساز و پاساژهای شیک احاطه کرده بودند و خانه‌ی حیدر این وسط مثل شعارهای جنگ‌زده باقی‌مانده روی دیوارها توی ذوق می‌زد. خودش و شغل‌اش هم توی دورانی که مملکت داشت به سمت سازندگی افسانه‌یی حرکت می‌کرد، مثل یک تاول پُرچرک بود  که کسی نمی‌دانست دقیقاً باید چه کارش کند.
یکی از پسرهاش توی کربلای چهار شهید شده بود و زن‌اش هم از غصه ورپریده بود. بقیه‌ی بچه‌هاش هم یکی‌درمیان تهران و اصفهان بودند و مجموعه‌ی همه‌ی این‌ها باعث شده بود تنهایی دندانه‌دارش حصار بلندی بین او و همه‌ی اطرافیان بکشد.
اواخر دوران پهلوی –وقتی رفقای اعلامیه‌پخش‌کن‌اش را شبانه گرفته بودند و حیدر خبردار شده بود که امروز و فرداست که او هم گرفتار شود- از خانه زده بود بیرون و گم‌وگور شده بود. تا خیلی سال بعد –حتا بعد از انقلاب و شهادت حسین، پسر بزرگ‌اش- همه فکر می‌کردند ساواک سر حیدر ذغالی را هم مثل هم‌قطارهاش زیر آب کرده و خانواده‌ش به‌سبک خانواده‌های مفقودین، یک گور بی‌نام‌ونشان خالی براش دست‌وپا کرده بود تا بتوانند جواب سوال‌های مردم را بدهند.
حیدر ذغالی ده‌دوازده‌سال مفقود مانده بود تا اواخر دهه‌شصت که یکهو و بی‌مقدمه سروکله‌ش پیدا شده بود. یک روز صبح زمستان از اتوبوس بروجن پیاده شده بود و بدون این‌که با کسی حرفی بزند از گاراژ رفته بود توی اتاق‌اش خوابیده بود. دخترش وقتی بیدار شده بود برود مدرسه دیده بودش. بعد از تلاش فراوان، باباش را از لای انبوه مو و ریش سفید چرک شناخته بود و به‌محض این‌که مغزش پردازش کرده بود چه شده، تا خانه‌ی پدربزرگ‌ام یک نفس دویده بود تا خبر برگشت برادرش را به‌ش بدهد.
آن‌طور که بابام تعریف می‌کرد حیدر برای فرار از دست مأمورها و گیرنیفتادن، چند سالی را صرف قطع‌کردن و سوزاندن درخت‌های زاگرس کرده بود. وقتی فهمیده بود انقلاب شده و دیگر قرار نیست گیر بیفتد، نیّت کرده بود برگردد اما نتوانسته بود. توی ترمینال یاسوج یک پیرمرد فال‌گیر را دیده بود و انگار که وسط غار حرا باشد و جبرئیل در گوش‌اش زمزمه کند، لابلای اتوبوس‌های قراضه‌ی ایران‌پیما، به بعثت رسیده بود و تصمیم گرفته بود مرید یارو شود تا فال نخودی را بتواند ازش یاد بگیرد.
حیدر ذغالی برخلاف بقیه‌ی فال‌گیرها و رمّال‌ها که هنرشان را در راستای ارتزاق به کار می‌گیرند برای فال نخودی از کسی پول نمی‌گرفت اما از آن‌طرف برای خودش قوانین مخصوصی تعریف کرده بود؛ با حس ششم عارفانه‌ش آدمِ گرفتار را از کسی که می‌خواست از سر شوخی یا سرگرمی فال بگیرد تشخیص می‌داد و صرفاً برای آدم‌های بخت‌برگشته فال می‌گرفت. از طرف دیگر کسی حق نداشت در مورد نیّت‌ فال‌اش به دیگری حرفی بزند و فقط حیدر می‌توانست بپرسد یارو از جان نخودها چی می‌خواهد.
در آن دوران که ماهواره و دی‌وی‌دی بالاترین تکنولوژی شهر ما به حساب می‌آمد، غیب‌گویی‌های همیشه‌صادق حیدر ذغالی، ماورایی‌ترین محتوایی بود که می‌شد به‌ش دسترسی پیدا کرد.
رابطه‌ی فامیلی با حیدر توی دوران دبستان برای من یک اتفاق مهم و غرورآمیز بود و ذهن قصه‌پرداز و دروغ‌پرداز بچگانه‌م هرازگاهی توی مدرسه شروع به فوران می‌کرد. من برای بچه‌ها تعریف کرده بودم چون تخم‌وترکه‌‌ی ما با حیدر ذغالی یکی است، اعصای خانوده‌مان اشتراک ویژه دارند و هر وقت بابام یا عموهام اراده کنند می‌توانیم برویم در خانه‌ی نبش کوچه‌ی مُرده‌خورها (حتا آدرس حیدر ذغالی هم قصه‌پسند و مستعد درام بود) را بزنیم و ازش بخواهیم برامان فال نخودی بگیرد تا بتوانیم از تصمیم‌های غلط احتمالی صرف‌نظر کنیم.
آوازه‌ی حیدر در یک برهه‌یی در دهه‌ی هشتاد (بعد از پیداکردن ماشین دزدیده‌شده‌ی سرهنگ قدیمی رئیس آگاهی) به‌حدی توی شهر و حتا شهرهای اطراف پیچید که امام‌جمعه‌ی شهرمان توی خطبه‌ی دوم‌اش فال‌گیری و کف‌بینی و رمّالی را تقبیح کرد و گفت ملت مؤمن شهیدپرور نباید عقل خودشان را بدهند دست یک عدّه شیّاد.
البته پدرشهیدبودن و سابقه‌‌های انقلابی حیدر براش یک جور مصونیّت قضایی ایجاد کرده بود که نمی‌گذاشت سروکله‌ی مأمورها اطراف خانه‌ش پیدا شود. از طرف دیگر چون از کسی در ازای فال پول نمی‌گرفت و درآمدش از شارژکردن منقل تریاکی‌های شهر تأمین می‌شد، کسی براش مزاحمت ایجاد نمی‌کرد.
برای من و بقیه‌ی هم‌سن‌وسال‌هام که هری پاتر را بعدها روی دی‌وی‌دی‌های خش‌دار کلوپ مهرداد فیلمی و کریس آنجل را دور از چشم‌ پدرهامان توی ماهواره دیده بودیم، حیدر ذغالی یک جور اسطوره‌ی زنده و سمبل جادو به حساب می‌آمد. من با هر ترفندی که می‌شد تلاش می‌کردم بابام –اوسا رمضان بنّا- را راضی کنم به‌جای سالی یک بار، سالی سه‌چهار بار به عموی پیر ژولیده‌ش سر بزند تا حداقل بتوانم طرز چیدن نخودها را با دقت ببینم. البته که یک بار که توی مدرسه بحث بالا گرفته بود و بچه‌ها پز دارایی‌های خانوادگی‌ و مدال‌های ورزشی‌شان را داده بودند، من توی جمع همه گفته بودم که حیدر ذغالی به بابام گفته می‌خواهد فال نخودی و همه‌ی رازهاش را به من یاد بدهد تا بعد از مرگ‌اش این دانش خدا-شیطانی از توی خاندان ما خارج نشود؛ بنابراین باید هر جور شده بود فال نخودی را یاد می‌گرفتم تا بتوانم در صدر لیست معروفیّت مدرسه باقی بمانم.
من توی رویاهای بلوغ‌‌محورم خودم را نوستراداموس ایران می‌دیدم که می‌توانستم هر چیزی را مربوط به آینده پیش‌بینی کنم. آن‌قدر مشهور شده بودم که احسان علیخانی دعوت‌ام کرده بود ماه عسل و من هم با اکراه قبول کرده‌ بودم بروم و دوسه‌تا مرید پول‌دار هم پیدا کرده بودم که از نظر مالی آن‌قدر تأمین‌ام کرده بودند که دیگر نیازی نداشتم عقب بابام بروم روی داربست تا مثل همه‌ی تک‌وتبارم نماکاری ساختمان را ادامه بدهم.
من به پشتوانه‌ی داستان‌های تخیلی‌یی که از فال‌گرفتن‌های حیدر ذغالی توی مدرسه تعریف کرده بودم، جذاب‌ترین شاگرد مدرسه شده بودم که همه دوست داشتند توی حیاط باهام راه بروند. قصه‌ها آن‌قدر دهان‌به‌دهان چرخیده بود که حتا ناظم مدرسه‌مان هم یک بار کشیدم کنار و به‌م پیشنهاد کرد در ازای تغییر نمره‌ی انضباط‌ام از چهارده به بیست، براش از حیدر ذغالی وقت بگیرم و عموجانم را راضی کنم بساط نخودش را برای ناظم مدرسه پهن کند.
خرداد همان سال، درست بعد از امتحانات نهایی پنجم دبستان من، پدربزرگ‌ام در یک اقدام قابل‌پیش‌بینی از روی داربست افتاد کف کوچه و نرسیده به بیمارستان مُرد. این در حالی بود که بعد از یک عمر بالأخره توانسته بود برای سفر کربلا اسم‌اش را بنویسد.
بابام و عموهام هنوز چهلم پدربزرگ‌ام نشده بود که رفتند سراغ حیدر ذغالی تا طبق وصیت مرحوم، عموشان را به‌جای پدربزرگ‌ام بفرستند کربلا. حیدر این پیشنهاد را مثل بقیه‌ی پیشنهادهای زندگی‌اش که نشنیده رد می‌کرد، رد کرد و بی‌توجهی را سرلوحه‌ی کارش قرار داد. (این‌جاهاش چون مربوط به باباست باید سعی کنم فارسیِ تمیز بنویسم) منتها بابام که نقطه‌ضعف تاریخی‌ عموش را به‌خوبی می‌شناخت، بعد از یکی دو مرتبه اصرار معمولی، به‌ش گفت که عراق بهترین خط تولید ارّه‌برقی را خاورمیانه را چندسال قبل راه انداخته و ارّه‌هایی که تولید می‌کند آن‌قدر باکیفیت است که حتا نمی‌گذارد به ایران صادر شود.
حیدر بعد از شنیدن حرف بابام، احتمالاً توی رویاهاش توانسته بود کل درخت‌های جنوب اصفهان را یک روز صبح تا غروب افقی کند. بدون هیچ مقاومت اضافه‌یی قبول کرد سهمیه‌ی برادرش را استفاده کند و عازم دیار عاشقان شود.
شبی که کربلایی حیدر از سفر برگشته بود، من زودتر از سرکار برگشتم خانه، کت عیدم را پوشیدم و از بعد از اذان مغرب نشستم توی ایوان و زل زدم به بابام تا برویم برای دیدن کربلایی.
توی خانه‌ی حیدر ذغالی جای سوزن‌انداختن نبود. جلوی خانه از طرف بنیاد شهید یک بنر بزرگ زده بودند و بازگشت کربلایی حیدر را از سفر عشق (البته توی بنر نوشته حاج حیدر) تبریک گفته بودند. توی اتاق سه‌دری، کربلایی با ریش‌های آنکادرکرده و موهای مرتّب نشسته بود، ارّه‌برقی آکبند را گذاشته بود بغل دست‌اش و به‌نوبت با همه‌ی مهمان‌ها روبوسی می‌کرد.
هنوز من و بابام و عموهام –که پیراهن سیاه از تن درنیاورده بودیم- ننشسته بودیم که سجاد شیپوری با باباش آمدند داخل. ورود همکلاسی‌ام که جزو مهم‌ترین طرفدارهای قصه‌هام توی مدرسه بود، برام بهترین فرصت بود تا بتوانم همه‌ی نمایشنامه‌هایی که توی مدرسه تعریف کرده بودم را در یک پلان –یک‌جا- تبدیل به واقعیت کنم.
کشان‌کشان خودم را رساندم جلوی عمو حیدر و نشستم روبروش. چین عمیق بین ابروهاش و زاویه‌ی ترسناک فک‌اش توی ذوق می‌زد. با وجود این‌که تقریباً هر سال دیده بودم‌اش اما تا حالا نتوانسته بودم از این فاصله نگاه‌اش کنم. مِن‌مِن مختصری کردم و به‌ش گفتم:
«عموجان، می‌شه برای من فال بگیری؟»
جماعت حاضر در اتاق –انگار که از لحظه‌ی اول انتظار این لحظه را کشیده باشند- ساکت شدند. حیدر به‌م نگاه غضب‌آلودی کرد و گفت:
«فال نخودی اول از همه آدم دروغ‌گو رو رسوا می‌کنه. من برای آدم دروغ‌گو فال نمی‌گیرم.»
من بدون این‌که به هیچ‌کس دیگر –حتا بابام که دروغ تنها خط قرمز زندگی‌اش بود- نگاه کنم فقط سرم را چرخاندم به سمت سجاد، بعد بدون معطلی کفش‌های وِرنی تازه‌واکس‌زده‌م را پوشیدم و از خانه زدم بیرون.
حیدر ذغالی شش ماه بعد از سفر کربلا، توی اولین روزهای زمستان مُرد. حسینعلی –چوپان گله‌ی کاکاخان- نعش خشک‌شده‌ش را زیر یک درخت بید بلند کنار یکی از چاه‌های اطراف شهر پیدا کرده بود. اگر کس‌وکار درست‌وحسابی داشت احتمالاً می‌شد فرضیه‌ی قتل‌اش را هم به‌صورت جدی بررسی کرد اما کسی پیگیر نشد و مراسم‌هاش در سریع‌ترین حالت ممکن برگزار شد.
حیدر با ارّه‌برقی عربی‌اش به اندازه‌ی کل دوران حرفه‌یی‌اش توی آن شش‌ ماه درخت قطع کرده بود و یحتمل یکی از خان‌های زمین‌دار سرش را زیر آب کرده بود. اما حتا مرگ حیدر هم نتوانست مُهر دروغ‌گو را از روی پیشانی من پاک کند و تا دوسه سال بعد از آن شب کذایی به عنوان‌ دروغ‌گوی شماره یک منطقه شناخته می‌شدم؛ طوری که حتا قصه‌های خیالی‌یی هم که تعریف می‌کردم یا سر زنگ انشا می‌خواندم، هیچ‌وقت جدی گرفته نشد.
خانه‌ی کربلایی حیدر هم افتاد توی انحصار وراثت و چون همه‌ی ورثه‌هاش فقط توانستند بر سر زدن قفل کتابی روی در خانه توافق کنند، خانه‌ش تا همین پارسال هم مثل رد آبله روی صورت خیابان مطهری، کریه و زشت باقی مانده بود. پارسال بعد از مرگ عموی بزرگ‌ام –که نقش اصلی اختلافات بچه‌های حیدر ذغالی را ایفا می‌کرد- بابام میانجی‌گری را گذاشت روی دور تُند و از جیب خودش وکیل گرفت تا بتواند اختلاف‌شان را حل کند. بعد از دو ماه جنگ و دعوا و عربده‌کشی و تهدید و نفرین، همه‌ی وارث‌های مرحوم رضایت دادند تا خانه را تخریب کنند و وکیل بابام تحت نظارت خودش ارثیه را تقسیم کند.
من اخبار تخریب خانه‌ی حیدر ذغالی را دورادور شنیده بودم و ترغیب شده بودم امسال بعد از چند سال برگردم همان سمت‌ها تا بتوانم خانه‌‌ش را ببینم. شب سال‌تحویل که رسیدم شهرمان، قبل از این‌که بروم خانه، راه‌ام را کج کردم سمت کوچه‌ی مُرده‌خورها. به‌جای خانه‌ی حیدر، یک مغازه‌ی دوطبقه ساخته بودند. سجاد شیپوری که از همان بچگی شم اقتصادی‌اش زبانزد بود، در یک اقدام نوستالژی‌صفتانه، مغازه‌ی طبقه‌ی پایین را دخانیاتی کرده بود و به‌یاد مرحم کربلایی حیدر هفت‌هشت تا کارتن ذغال چیده بود جلوی در.
بعد از سال‌تحویل، بابام مثل همان سال‌ها اول یک سوره از قرآن خواند، بعد به جای ماها، به بچه‌های خواهرها و برادرهام عیدی داد. دست آخر هم رفت سر کمدش توی اتاق پشت ایوان با یک بقچه برگشت بیرون. من ترکیب رنگ‌های بقچه را آن‌قدر توی ذهن‌ام دوره کرده بودم که حتا نیاز نبود نزدیک‌تر شود تا مطمئن شوم. بابام بقچه‌ی نخودهای حیدر ذغالی که سرش دوخته شده بود را آورد داد به‌م و گفت حیدر سفارش کرده بود هر وقت خانه را خراب کردند بقچه را بدهد به من.
نخودهای دعاخوانده‌ی کربلایی حیدر هنوز توی کیسه‌ی یشمی‌رنگ سالم بودند. روی نخودها هم یک ورق کاغذ کاهی پوسیده بود که هر چه تلاش کردم نتوانستم بخوانمش. دست‌خط‌اش یک ترکیبی از عربی مکتبی و نستعلیق بود و رنگ نوشته‌ها هم تقریباً از بین رفته بود. همان موقع ورقه را اسکن کردم و فرستادم برای آرش –هم‌اتاقی دانشگاه‌ام- تا شاید بتواند با تجهیزات کتابخانه‌ی ملی سوئد یک چیزهایی ازش در بیاورد.
امروز صبح که بیدار شدم دیدم آرش ایمیل زده و کاغذ را با یک تقریب زیادی احیا کرده و انگار که بخواهد نسخه‌ی خطی تاریخ بیهقی را تصحیح کند، نشسته با دقت تمام شبه‌وصیّت حیدر ذغالی را برام تایپ کرده و فرستاده.
حیدر توی خط اول یادداشت بعد از بسم الله الرحمن الرحیم نوشته بود برسد به‌ دست پسر رمضان بعد بریده‌بریده نوشته بود:

«فال نخودی دروغ‌گو را رسوا نمی‌کرد، خودش بزرگ‌ترین دروغ بود. تو بهترین دروغ‌گو بودی. اگر برای تو فال گرفته بودم، آن همه سال دروغ‌گفتن‌ام همان‌جا لو می‌رفت چون دروغ‌گوها همدیگر را خوب می‌فهمند. بگیر فال و آینده مال خودت. من می‌چسبم به حالا. من باید بروم دنبال درخت‌ها. تو خیلی منتظر نشسته‌ای. ولی حتا درخت‌ها را هم نباید منتظر گذاشت.»
 
 
 
فروردین هشتادوپنج تا فروردین چهارصد‌وچهار
1
مادربزرگ‌ام تعریف می‌کرد شصت‌هفتاد سال قبل توی شهرمان -که البته آن‌موقع هنوز شهر نشده بود-، پاسبان‌ها شب‌ها بعد از نماز مغرب‌وعشا کوچه‌ی بلندی -که حالا خیابان اصلی شهر شده و آن‌موقع دوتا محله‌ی اصلی را به‌هم وصل می‌کردـ را با چراغ‌نفتی روشن می‌کردند.
گُله‌به‌گُله به دیوارهای خانه‌های توی مسیر میخ‌های بلندی زده بودند که محل آویزان‌کردن چراغ‌ها بود. بعد از نماز، پاسبان اول شروع می‌کرد از اول کوچه چراغ‌ها را آویزان می‌کرد تا کوچه روشن شود. پاسبان دوم با یک فاصله‌ی مشخص -که با رسیدن اولی به آخر کوچه یکی بود- شروع می‌کرد چراغ‌ها را جمع می‌کرد و بعد از آن شهر توی تاریکی فرو می‌رفت تا طلوع.
بخشداری استدلال می‌کرد که نفت به‌اندازه‌ی کافی برای روشن‌نگه‌داشتن کوچه تا سحر ندارد و بنابراین نمی‌تواند بیشتر از این روشنایی را ادامه دهد و همان مقدار نور مصنوعی کافی است.
پیامدی که این روشنایی زودگذر در بین مردم داشت این بود که یک‌چیزی باب شده بود به عنوان نذر چراغ. ملت به تکاپو می‌افتادند تا توی شب‌های خاصی از سهمیه‌ی نفت خانه‌شان یک مقداری به آجان‌ها بدهند تا کوچه‌ها روشن بماند و رفت‌وآمد ممکن باشد.
مثلاً شب‌های پنجشنبه که دعای کمیل توی مسجد بازار برگزار می‌شد یا شب‌های عید که مردم می‌خواستند بروند شب‌نشینی آدم‌های مختلف، سر شب نفت می‌بردند دم ژاندارمری و به پاسبان‌ها می‌سپرد امشب چراغ‌ها را دیرتر خاموش کند.
علی‌القاعده این نذر توی شب‌های قتل یا شب‌های احیا بیشتر می‌شد و ژاندارمری هم برای این‌که به مردم حال اساسی بدهد، کل شب‌های احیا می‌گذاشت چراغ‌ها روشن باشد و احیاناً اگر نفتی هم اضافه می‌آمد یکی‌دو شب آخر رمضان هم چراغ می‌گیراند.
از آن‌جایی که آوانگاردبودن و میل به انجام کارهای خلاف عُرف توی خانواده‌ی ما سابقه‌ی طولانی دارد، یداله چاه‌کن، عموی بابام اعتقاد داشته بود که نذر چراغ توی شب‌های احیا و شب‌های مُحرم آن‌قدرها ارزش ندارد و آدم راسخ و معتقد باید اتفاقاً توی شب‌های خلوت و بی‌مناسبت راه مردم را روشن نگه دارد و نذرش را ادا کند.
من فکر می‌کنم دوست‌داشتن خیلی بی‌شباهت به آن نذر چراغ نیست و من توی این مقوله با یداله چاه‌کن هم‌عقیده‌م.
دوست‌داشتن توی روزگار خوشی و سلامتی و زیبایی و خنده‌ و شادی مثل همان نذرکردن توی شب‌های احیاست. تو اگر به عنوان معشوق دوست‌داشتن‌ات را بروز ندهی یا حتا معشوقه را دوست‌ نداشته باشی هم بالأخره یک نفر پیدا می‌شود قربان‌صدقه‌ش برود و براش آهنگ خوب بفرستد یا به‌ش زنگ بزند تا شام بروند بیرون.
در روزگار سلامت و خوشی، همه دوروبرت می‌پلکند و دوستت دارند، خاطرخواه‌های زیادی پیدا خواهی کرد و خیلی آدم پیدا می‌شود که بخواهد جوانی‌اش را وقف چشم‌هات کند.
توی روزگار سختی و تنگنا و جنگ با اطراف و دویدن  روزهای فرار به‌سمت آینده است که عیار واقعی دوستت دارم ها مشخص می‌شود. شب‌های تاری که کسی به فکرت نیست و همه بی‌توجه به تو سرشان را کرده‌اند توی لاک خودشان و آمده‌نیامده از مسجد می‌دوند توی خانه‌شان و زیر کُرسی‌های گرم‌شان پناه می‌گیرند، آن وقت معلوم می‌شود کدام دوست‌داشتن واقعیت دارد.
من توی همان شب‌های تیره‌وتار دوستت خواهم داشت و چراغ‌ها را روشن می‌کنم تا چشم‌هات مسیر را ببیند؛ حتا اگر پاسبان‌ها نفت‌های نذری‌ام را بالا کشیدند، پیراهن‌ام را تکه‌تکه آتش می‌زنم و آویزان می‌کنم به دیوارهای کوچه تا مبادا توی تاریکی بمانی.


دوستت دارم؛ زیاده قربانت.
1
Forwarded from رَفْ
«فقط اینکه، نازنین، من نیاز نداشته‌ام به ظاهرسازی: (منتهاش تشنگی‌ست، تشنگی هم مرا بس است). اگر دوست داشته‌ام و دارم، واقعاً دوست داشته‌ام و واقعاً دارم.»


بیژن الهی اگر بود، حالا، شونزدهم تیر، هشتادساله شده بود.