خواب دریا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک.
از خواب میپرم (یا بیدار میشوم.) –از بس از خواب پریدهم فرقگذاشتن بین این دوتا برام سخت شده این اواخر.- سپیدهی صبح از لای پردهها میریزد داخل خانه. کاسهی چشمهام درد میکند. بهزور از جام بلند میشوم.
سرم گیج میرود. زبانم چسبیده به سقف دهانم. آرامآرام میروم سمت یخچال. چراغ داخل یخچال سوخته. توی تاریکی شیشهی آب را پیدا میکنم. برمیگردم سمت خانه. محسن خوابِ خواب است. صدای نفسزدنهای فروغ از توی اتاق میآید.
لبم را میگذارم روی در بطری. تا نصف سرمیکشم. بطری را میگذارم سر جاش. درِ یخچال خودبخود –محکم- بسته میشود. محسن تکان میخورد. کتف راستم درد میکند. از بیرون صدای سگ میآید. سعی میکنم دیشب را به یاد بیاورم. سعی میکنم خوابم را به یاد بیاورم. هیچ. ساعت مچی محسن زنگ میزند. به صفحهی گوشیام نگاه میکنم. پنجِ صبح است.
میروم سمت در. در را باز میکنم. توی تاریکروشنای راهرو کفشهام را پیدا میکنم. هنوز سرگیجه دارم. دستم را میگیرم به نردههای راهپله و میآیم پایین. سکوت.
تا ساحل خیلی راه نیست. از عرض خیابان رد میشوم. از دور صدای سگ میآید. بوی دریا میپیچد توی دماغم. صدای نالهی زنانهای از سمت دریا میآید. تصویر مبهمی از جیغزدن زنی میآید جلوی چشمم. احتمالاً یکی از مادرهایی است که بچهش زیر دستم مرده و نتوانستم برش گردانم. سعی میکنم خواب دیشب را به یاد بیاورم. هیچ چیزی یادم نمیآید.
میرسم به ساحل. دریا دارد کمکم روشن میشود. ابرها بالای سرم توی هم پیچیده شده اند. مینشینم روی ماسهها. همه جا خالی است. یک طوری خالی است که باید باشد.
«پنجِ صبح برای هیچکاری خوب نیست.»
دو.
از خواب میپرم. به پهلو میچرخم. علی خواب است. توی خودش مچاله شده. دارد با خودش توی خواب حرف میزند. پلکهام سنگیناند. دهانم خشک شده. به زور از جام بلند میشوم. میروم سمت اتاق. فروغ خواب است. بدون سروصدا میروم سمت آشپزخانه. چهارتا لیوان روی اُپن ردیف شده اند. بطری شیشهای را از یخچال میآورم بیرون. لبم را میگذارم روی دهانهی بطری. تا نصف سرمیکشم. در یخچال محکم بسته میشود. ساعت مچیام زنگ میزند. نگاه ساعت میکنم. پنجِ صبح است. علی توی خواب تکان میخورد. گردنم درد میکند. سعی میکنم خوابم را به یاد بیاورم. یک جنازه جلوی چشمم میدود. بدون هیچ جزئیاتی. احتمالاً یکی از همانهایی است که دزدان دریایی ترتیبشان را دادند.
از توی کوچه صدای سگ میآید. آرام میروم به سمت در. دمپاییهای سفیدم توی تاریکی میدرخشند. در را میبندم. راه میافتم سمت ساحل.
صدای نالهی زنانهای از وسط دریا میآید. از عرض خیابان رد میشوم. مطلقاً هیچکس توی خیابان و ساحل نیست. میرسم به دریا. ابرها بالای سرم توی هم پیچیدهاند. قرار است باران بزند. مینشینم روی تختهسنگ کوچکی کنار تیرک چوبی و دمپاییهام را از پا درمیآورم. آب لای انگشتهام حرکت میکند. صدای نالهی زنانه کمکم دارد عوض میشود و به سمت شروه میرود.
صدا آشناست. احتمالاً از توی خوابم کشیده شده اینجا. بیدارم. سعی میکنم مُردهای که توی خواب دیدم را به یاد بیاورم. چیزی یادم نمیآید. به هر دو سمت نگاه میکنم. ساحل خالی است. خیلی خالی.
سه.
از خواب میپرم. پردههای اتاق دارند تکانتکان میخورند. به صفحهی گوشیام نگاه میکنم. نزدیک پنجِ صبح است. از اتاق میآیم بیرون. دهانم خشک شده. ته حلقم میسوزد انگار که جیغ بلندی زده باشم. چیزی یادم نمیآید. تصویر محو یک جنازه از خواب کشیده میشود بیرون و جلوم ظاهر میشود. چشمهام را میبندم. میروم سمت یخچال. به چهارتا لیوان روی اپن آشپزخانه نگاه میکنم. سر میچرخانم به سمت سالن. علی و محسن مچاله شدهاند توی خودشان. علی دارد با خودش توی خواب حرف میزند. محسن انگار دارد از چیزی فرار میکند.
کاسهی چشمهام درد میکند. درِ یخچال را باز میکنم. به دوتا مرد خوابیده وسط سالن نگاه میکنم تا مطمئن شوم خواباند. لبم را میگذارم روی دهانهی بطری و تا نصف سرمیکشم. ساعت مچی محسن زنگ میزند. از توی کوچه صدای سگ میآید بعد پشت سرش صدای ناله و نفرین زنی میآید.
مردد میمانم بروم بیرون یا نه. میروم بالا سر محسن. دلم نمیآید بیدارش کنم. میچرخم سمت در ورودی. در را آرام باز میکنم. کفشهام را توی تاریکی پیدا می کنم. دوباره سعی میکنم چیزی از خواب به یاد بیاورم. هیچی. پلهها را میآیم پایین. دنبال صدای ناله راه میافتم. از عرض خیابان رد میشوم. ترس برم میدارد. هیچکس توی خیابان نیست. کوچهی باریک را تا آخر میروم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک.
از خواب میپرم (یا بیدار میشوم.) –از بس از خواب پریدهم فرقگذاشتن بین این دوتا برام سخت شده این اواخر.- سپیدهی صبح از لای پردهها میریزد داخل خانه. کاسهی چشمهام درد میکند. بهزور از جام بلند میشوم.
سرم گیج میرود. زبانم چسبیده به سقف دهانم. آرامآرام میروم سمت یخچال. چراغ داخل یخچال سوخته. توی تاریکی شیشهی آب را پیدا میکنم. برمیگردم سمت خانه. محسن خوابِ خواب است. صدای نفسزدنهای فروغ از توی اتاق میآید.
لبم را میگذارم روی در بطری. تا نصف سرمیکشم. بطری را میگذارم سر جاش. درِ یخچال خودبخود –محکم- بسته میشود. محسن تکان میخورد. کتف راستم درد میکند. از بیرون صدای سگ میآید. سعی میکنم دیشب را به یاد بیاورم. سعی میکنم خوابم را به یاد بیاورم. هیچ. ساعت مچی محسن زنگ میزند. به صفحهی گوشیام نگاه میکنم. پنجِ صبح است.
میروم سمت در. در را باز میکنم. توی تاریکروشنای راهرو کفشهام را پیدا میکنم. هنوز سرگیجه دارم. دستم را میگیرم به نردههای راهپله و میآیم پایین. سکوت.
تا ساحل خیلی راه نیست. از عرض خیابان رد میشوم. از دور صدای سگ میآید. بوی دریا میپیچد توی دماغم. صدای نالهی زنانهای از سمت دریا میآید. تصویر مبهمی از جیغزدن زنی میآید جلوی چشمم. احتمالاً یکی از مادرهایی است که بچهش زیر دستم مرده و نتوانستم برش گردانم. سعی میکنم خواب دیشب را به یاد بیاورم. هیچ چیزی یادم نمیآید.
میرسم به ساحل. دریا دارد کمکم روشن میشود. ابرها بالای سرم توی هم پیچیده شده اند. مینشینم روی ماسهها. همه جا خالی است. یک طوری خالی است که باید باشد.
«پنجِ صبح برای هیچکاری خوب نیست.»
دو.
از خواب میپرم. به پهلو میچرخم. علی خواب است. توی خودش مچاله شده. دارد با خودش توی خواب حرف میزند. پلکهام سنگیناند. دهانم خشک شده. به زور از جام بلند میشوم. میروم سمت اتاق. فروغ خواب است. بدون سروصدا میروم سمت آشپزخانه. چهارتا لیوان روی اُپن ردیف شده اند. بطری شیشهای را از یخچال میآورم بیرون. لبم را میگذارم روی دهانهی بطری. تا نصف سرمیکشم. در یخچال محکم بسته میشود. ساعت مچیام زنگ میزند. نگاه ساعت میکنم. پنجِ صبح است. علی توی خواب تکان میخورد. گردنم درد میکند. سعی میکنم خوابم را به یاد بیاورم. یک جنازه جلوی چشمم میدود. بدون هیچ جزئیاتی. احتمالاً یکی از همانهایی است که دزدان دریایی ترتیبشان را دادند.
از توی کوچه صدای سگ میآید. آرام میروم به سمت در. دمپاییهای سفیدم توی تاریکی میدرخشند. در را میبندم. راه میافتم سمت ساحل.
صدای نالهی زنانهای از وسط دریا میآید. از عرض خیابان رد میشوم. مطلقاً هیچکس توی خیابان و ساحل نیست. میرسم به دریا. ابرها بالای سرم توی هم پیچیدهاند. قرار است باران بزند. مینشینم روی تختهسنگ کوچکی کنار تیرک چوبی و دمپاییهام را از پا درمیآورم. آب لای انگشتهام حرکت میکند. صدای نالهی زنانه کمکم دارد عوض میشود و به سمت شروه میرود.
صدا آشناست. احتمالاً از توی خوابم کشیده شده اینجا. بیدارم. سعی میکنم مُردهای که توی خواب دیدم را به یاد بیاورم. چیزی یادم نمیآید. به هر دو سمت نگاه میکنم. ساحل خالی است. خیلی خالی.
سه.
از خواب میپرم. پردههای اتاق دارند تکانتکان میخورند. به صفحهی گوشیام نگاه میکنم. نزدیک پنجِ صبح است. از اتاق میآیم بیرون. دهانم خشک شده. ته حلقم میسوزد انگار که جیغ بلندی زده باشم. چیزی یادم نمیآید. تصویر محو یک جنازه از خواب کشیده میشود بیرون و جلوم ظاهر میشود. چشمهام را میبندم. میروم سمت یخچال. به چهارتا لیوان روی اپن آشپزخانه نگاه میکنم. سر میچرخانم به سمت سالن. علی و محسن مچاله شدهاند توی خودشان. علی دارد با خودش توی خواب حرف میزند. محسن انگار دارد از چیزی فرار میکند.
کاسهی چشمهام درد میکند. درِ یخچال را باز میکنم. به دوتا مرد خوابیده وسط سالن نگاه میکنم تا مطمئن شوم خواباند. لبم را میگذارم روی دهانهی بطری و تا نصف سرمیکشم. ساعت مچی محسن زنگ میزند. از توی کوچه صدای سگ میآید بعد پشت سرش صدای ناله و نفرین زنی میآید.
مردد میمانم بروم بیرون یا نه. میروم بالا سر محسن. دلم نمیآید بیدارش کنم. میچرخم سمت در ورودی. در را آرام باز میکنم. کفشهام را توی تاریکی پیدا می کنم. دوباره سعی میکنم چیزی از خواب به یاد بیاورم. هیچی. پلهها را میآیم پایین. دنبال صدای ناله راه میافتم. از عرض خیابان رد میشوم. ترس برم میدارد. هیچکس توی خیابان نیست. کوچهی باریک را تا آخر میروم.
میرسم به ساحل. دریا آرام است. ابرها بالای سرمان توی هم گره خوردهاند. به صفحهی گوشیام نگاه میکنم. مینشینم روی تختهسنگی کنار تیرک چوبی. دکمههای ژاکتم را میبندم. صدای ناله شدیدتر میشود.
کل اطراف را نگاه میکنم تا صاحب صدا را پیدا کنم. هیچکس نیست. جایی وسط دریا یک نقطهی قرمز میبینم. ساحل خالی است. باید برگردم محسن را بیدار کنم.
چهار.
از گودال که میآیم بیرون، سپیده تازه روی دریا کشیده شده. میدانم که خواب نبودهم. میدانم که مُردهم. صدای گریهی زنانهای از اعماق دریا بلند میشود، سوار باد میشود و میپیچد توی گوشم. ساحل خالی است. آرامآرام به موازات آب حرکت میکنم. ابری توی آسمان نیست. باید بیایند. باید دریا طوفانی شود. صداشان میکنم. حرکت ابرها را حس میکنم. سعی میکنم فریاد بزنم. از حنجرهم صدای سگ میزند بیرون. دوباره تلاش میکنم داد بزنم. پارس سگ اوج میگیرد.
از عرض خیابان رد می شوم. سعی می کنم قیافهی قاتلهام را به یاد بیاورم. سعی میکنم علت کشتهشدنم را به یاد بیاورم. چیزی یادم نمیآید. فقط نالهی تکراری زنانهای توی ذهنم میپیچد. تلاش میکنم قیافهی آن دوتا مرد را به یاد بیاورم.
کشانده میشوم به سمت کوچهی اول. در باز میشود. از راهپله میروم بالا. تشنهم شده. مگر آدم بعد از مرگ هم تشنهش میشود؟ دست میکشم به پهلوم. سوراخ چاقو را حس میکنم. مطمئن میشوم که مُردهم. در خانه را باز میکنم. کفشهام احتمالاً توی قبر جا مانده. میروم داخل.
دوتا مرد توی سالن خوابیدهاند. ساعت مچی یکیشان زنگ میخورد. به ساعت دیواری مسخرهی روی دیوار نگاه میکنم. پنجِ صبح است. پنج صبح حتا برای مُردن هم وقت خوبی نیست.
بالای سر هر دو مرد میایستم به نوبت. قیافهشان را وارسی میکنم. یادم میآید کدامشان چاقو را توی پهلوم فرو کرد. میروم سمت اتاق خواب. زن خوابیده توی تخت. ملافهی سفیدی انداخته روی خودش. چهرهش را برانداز میکنم یاد جیغزدنهاش میافتم. فرار میکنم. میروم سمت یخچال. بطری را برمیدارم آب بخورم. یادم میآید مُردهم. مُردهها تشنهشان نمیشود. میایستم توی تاریکی آشپزخانه. از اینجا میتوانم هرسهشان را ببینم. یادم نمیآید چرا کشتندم. تلاش میکنم ازشان بپرسم. نعره میزنم. صدای سگیام میپیچد توی خانه. سهتاشان تکان میخورند.
کل اطراف را نگاه میکنم تا صاحب صدا را پیدا کنم. هیچکس نیست. جایی وسط دریا یک نقطهی قرمز میبینم. ساحل خالی است. باید برگردم محسن را بیدار کنم.
چهار.
از گودال که میآیم بیرون، سپیده تازه روی دریا کشیده شده. میدانم که خواب نبودهم. میدانم که مُردهم. صدای گریهی زنانهای از اعماق دریا بلند میشود، سوار باد میشود و میپیچد توی گوشم. ساحل خالی است. آرامآرام به موازات آب حرکت میکنم. ابری توی آسمان نیست. باید بیایند. باید دریا طوفانی شود. صداشان میکنم. حرکت ابرها را حس میکنم. سعی میکنم فریاد بزنم. از حنجرهم صدای سگ میزند بیرون. دوباره تلاش میکنم داد بزنم. پارس سگ اوج میگیرد.
از عرض خیابان رد می شوم. سعی می کنم قیافهی قاتلهام را به یاد بیاورم. سعی میکنم علت کشتهشدنم را به یاد بیاورم. چیزی یادم نمیآید. فقط نالهی تکراری زنانهای توی ذهنم میپیچد. تلاش میکنم قیافهی آن دوتا مرد را به یاد بیاورم.
کشانده میشوم به سمت کوچهی اول. در باز میشود. از راهپله میروم بالا. تشنهم شده. مگر آدم بعد از مرگ هم تشنهش میشود؟ دست میکشم به پهلوم. سوراخ چاقو را حس میکنم. مطمئن میشوم که مُردهم. در خانه را باز میکنم. کفشهام احتمالاً توی قبر جا مانده. میروم داخل.
دوتا مرد توی سالن خوابیدهاند. ساعت مچی یکیشان زنگ میخورد. به ساعت دیواری مسخرهی روی دیوار نگاه میکنم. پنجِ صبح است. پنج صبح حتا برای مُردن هم وقت خوبی نیست.
بالای سر هر دو مرد میایستم به نوبت. قیافهشان را وارسی میکنم. یادم میآید کدامشان چاقو را توی پهلوم فرو کرد. میروم سمت اتاق خواب. زن خوابیده توی تخت. ملافهی سفیدی انداخته روی خودش. چهرهش را برانداز میکنم یاد جیغزدنهاش میافتم. فرار میکنم. میروم سمت یخچال. بطری را برمیدارم آب بخورم. یادم میآید مُردهم. مُردهها تشنهشان نمیشود. میایستم توی تاریکی آشپزخانه. از اینجا میتوانم هرسهشان را ببینم. یادم نمیآید چرا کشتندم. تلاش میکنم ازشان بپرسم. نعره میزنم. صدای سگیام میپیچد توی خانه. سهتاشان تکان میخورند.
Forwarded from تکانهها (Mohsen Emamverdi)
میپرسد: «به کار آمد؟ چیزی پیدا کردید؟» یحیا جواب میدهد: «تاریکی.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چاپ دوّم -با تغییرِ نام مجموعه- منتشر شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میتوانید جز کتابفروشیها، کتاب را از آدرسهای اینترنتیِ پایین هم [با تخفیف] بخرید:
-اینجا
-اینجا
-اینجا
-اینجا
ِ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چاپ دوّم -با تغییرِ نام مجموعه- منتشر شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میتوانید جز کتابفروشیها، کتاب را از آدرسهای اینترنتیِ پایین هم [با تخفیف] بخرید:
-اینجا
-اینجا
-اینجا
-اینجا
ِ
برف و خاکستر
برای س
و پرندههایی که بهسمت سرما کوچ میکنند.
**
-همینجا روبهروی زندان پیادهم کن.
ماشین بهزور و بهآرامی میایستد. زن سعی میکند آخرین گرمای بخاری ماشین را توی لباسهاش ذخیره کند. دکمههای مانتوش را میبندد و از سمت راست پیاده میشود. به پلههای یخزدهی پل عابرپیاده نگاه میکند. میایستد. سرش را میکند توی ماشین. فندک میزند. دوتا پک محکم به سیگار میزند و سرش را بلند میکند رو به آسمان؛ اولین برف سال –تندتند و مورّب- دارد آسفالت اتوبان را هاشور میزند.
زن کیف مشکیاش را میاندازد روی شانهش و راه میافتد بهسمت پل عابرپیاده. ماشین میآید جلوتر. هرم داغ موتورش را کنار دستش حس میکند.
-همین؟ اسنپ گرفتی مگه؟
-چهار قدم رسوندیم تو برف، انتظار داری زنت بشم؟ من زود شوهر کرده بودم بچهم همسن تو بود.
-نه نمیگم زنم بشی. سنت رو هم نپرسیدم. ولی دیگه اینطور خشکوخالی هم که نمیشه. شمارهای، چیزی.
زن کلافه و از سر اجبار گوشی را از دست درازشدهی پسرِ پشت فرمان میگیرد. شمارهش را توی گوشی میزند. گوشی را پس میدهد.
-شب زنگ میزنم.
ماشین که دور میشود تازه سرمای برف وقت میکند شانههای سیمین را بلرزاند. از پل عابرپیاده میرود بالا. وسط پل کیف را از شانهش در میآورد، چادر سیاهرنگ عربی را از توی کیف میکشد بیرون، بعد با دستمال مرطوب آرایش ماسیدهش را پاک میکند و راه میافتد بهسمت ورودی زندان.
تا بیاید از ورودی زندان به محوطهی سوئیت برسد، سهبار تفتیشش میکنند. توی محوطهی جلوی سوئیتها برف تندتر میزند. به سرباز سرمهایپوش برجک نگاه میکند. بهش لبخند میزند. از در سفید آهنی میرود داخل. سمت راستش راهروی بلند نیمهتاریکی است با هغتهشت اتاق در هر سمت. جلوی یکی از اتاقها زن چادری قدبلندی ایستاده. مشخصاتش را میپرسد، روی برگه نگاه میکند. سیمین شناسنامه را میدهد بهش. زن به عکس نگاه میکند بعد راه میافتد به سمت آخرین اتاق سمت راست راهرو. با دست چپش در را هل میدهد و با دست راستش فشار آرامی به پشت سیمین وارد میکند.
-برو داخل لباسهاتو در بیار. کامل.
در را میبندد و شروع میکند دکمههای مانتوش را باز کردن. سوز برف را بین کتفهاش حس میکند. به خودش فحش میدهد.
در اتاق که باز میشود هادی نشسته روی تخت فلزی که سمت راست در ورودی است و دارد از پنجرهی میلهدار به برف نگاه میکند. سیمین کیفش را میگذارد روی میز رنگرفتهی کنار در، چادر را از سرش برمیدارد و مینشیند روی صندلی.
هادی سرش را بلند میکند. به چهرهی سیمین نگاه میکند. آرایش سبکی کرده. لبهاش صورتی کمرنگاند و پشت چشمها را آبی کرده.
مرد مثل بچههایی که ناظم مدرسه خفتشان کرده باشد –مبهوت و لال- نگاه زن میکند.
-سیمین! تو اینجا چیکار میکنی؟
-اومدم ملاقات شرعی. دوست نداری؟
هادی سرفهش میگیرد. چندتا سرفهی محکم میزند، از توی جیب لباسش اسپری را در میآورد دوتا پاف میزند و آرامآرام نفس میکشد. بدون اینکه حرفی بزند، بلند میشود میرود جلوی پنجره. تکهچوبی از توی جیب پیراهنش درمیآورد میگذارد روی لبش.
-هنوز ترک نکردی با این وضع ریه؟
مرد برمیگردد به زن نگاه میکند که دارد ملافهای که از توی کیفش درآورده را روی تخت پهن میکند. نور کمجان پنجره۷ چهرهش را روشنتر کرده. چند ثانیه محو حرکات سیمین میشود، بعد سرمیچرخاند و به معماری توهینآمیز اتاق نگاه میکند.
تخت فلزی، ملافهی سفید چرک –که سیمین دارد بهجاش ملافهای صورتیرنگ پهن میکند- یک جعبهی دستمال کاغذی کنار تخت، میز کوتاه خاکستری که یک گلدان خالی تزئینش کرده و دوتا صندلی پلاستیکی اجزای اتاق را تشکیل میدهند.
هادی همانطور که از پنجره به بارش نامنظم برف نگاه میکند میپرسد: «سمیرا کجاست؟»
[سکوت]
صداش را میبرد بالاتر. سرفهش میگیرد.
-چرا تو بهجای سمیرا اومدی؟
سرش را میچرخاند بهسمت اتاق. لبهاش تکان میخورند برای پرسیدن. حنجرهش باهاش راه نمیآید. سیمین لباسش را عوض کرده. حریر نازک آبیرنگی پوشیده و و موهای مشکیاش –که دنبالهشان را رنگ نسکافهای زده- ریخته روی شانههاش. هادی دست میکند توی جیبش. اسپری میزند. بعد از کنار اسپری سیگار درمیآورد میگذارد روی لبش. همانطور که میآید بهسمت سیمین کبریت میزند.
[سکوت]
دود غلیظ تاب میخورد و میچسبد به سقف. مینشیند روی تخت. به چشمهای سیمین خیره میشود. سعی میکند سمیرا را به یاد بیاورد. نه. حالا سعی نمیکند سمیرا را به یاد بیاورد. نباید سمیرا را به یاد بیاورد. سمیرا لابلای توتون آشغال سیگار ایرانی دود میشود میرود رو به بالا. سیمین دست میکند توی موهاش و دستهای از موها را میریزد پشت گوشش. موهاش دیوارهای مُردهی اتاق را رنگ میزند.
برای س
و پرندههایی که بهسمت سرما کوچ میکنند.
**
-همینجا روبهروی زندان پیادهم کن.
ماشین بهزور و بهآرامی میایستد. زن سعی میکند آخرین گرمای بخاری ماشین را توی لباسهاش ذخیره کند. دکمههای مانتوش را میبندد و از سمت راست پیاده میشود. به پلههای یخزدهی پل عابرپیاده نگاه میکند. میایستد. سرش را میکند توی ماشین. فندک میزند. دوتا پک محکم به سیگار میزند و سرش را بلند میکند رو به آسمان؛ اولین برف سال –تندتند و مورّب- دارد آسفالت اتوبان را هاشور میزند.
زن کیف مشکیاش را میاندازد روی شانهش و راه میافتد بهسمت پل عابرپیاده. ماشین میآید جلوتر. هرم داغ موتورش را کنار دستش حس میکند.
-همین؟ اسنپ گرفتی مگه؟
-چهار قدم رسوندیم تو برف، انتظار داری زنت بشم؟ من زود شوهر کرده بودم بچهم همسن تو بود.
-نه نمیگم زنم بشی. سنت رو هم نپرسیدم. ولی دیگه اینطور خشکوخالی هم که نمیشه. شمارهای، چیزی.
زن کلافه و از سر اجبار گوشی را از دست درازشدهی پسرِ پشت فرمان میگیرد. شمارهش را توی گوشی میزند. گوشی را پس میدهد.
-شب زنگ میزنم.
ماشین که دور میشود تازه سرمای برف وقت میکند شانههای سیمین را بلرزاند. از پل عابرپیاده میرود بالا. وسط پل کیف را از شانهش در میآورد، چادر سیاهرنگ عربی را از توی کیف میکشد بیرون، بعد با دستمال مرطوب آرایش ماسیدهش را پاک میکند و راه میافتد بهسمت ورودی زندان.
تا بیاید از ورودی زندان به محوطهی سوئیت برسد، سهبار تفتیشش میکنند. توی محوطهی جلوی سوئیتها برف تندتر میزند. به سرباز سرمهایپوش برجک نگاه میکند. بهش لبخند میزند. از در سفید آهنی میرود داخل. سمت راستش راهروی بلند نیمهتاریکی است با هغتهشت اتاق در هر سمت. جلوی یکی از اتاقها زن چادری قدبلندی ایستاده. مشخصاتش را میپرسد، روی برگه نگاه میکند. سیمین شناسنامه را میدهد بهش. زن به عکس نگاه میکند بعد راه میافتد به سمت آخرین اتاق سمت راست راهرو. با دست چپش در را هل میدهد و با دست راستش فشار آرامی به پشت سیمین وارد میکند.
-برو داخل لباسهاتو در بیار. کامل.
در را میبندد و شروع میکند دکمههای مانتوش را باز کردن. سوز برف را بین کتفهاش حس میکند. به خودش فحش میدهد.
در اتاق که باز میشود هادی نشسته روی تخت فلزی که سمت راست در ورودی است و دارد از پنجرهی میلهدار به برف نگاه میکند. سیمین کیفش را میگذارد روی میز رنگرفتهی کنار در، چادر را از سرش برمیدارد و مینشیند روی صندلی.
هادی سرش را بلند میکند. به چهرهی سیمین نگاه میکند. آرایش سبکی کرده. لبهاش صورتی کمرنگاند و پشت چشمها را آبی کرده.
مرد مثل بچههایی که ناظم مدرسه خفتشان کرده باشد –مبهوت و لال- نگاه زن میکند.
-سیمین! تو اینجا چیکار میکنی؟
-اومدم ملاقات شرعی. دوست نداری؟
هادی سرفهش میگیرد. چندتا سرفهی محکم میزند، از توی جیب لباسش اسپری را در میآورد دوتا پاف میزند و آرامآرام نفس میکشد. بدون اینکه حرفی بزند، بلند میشود میرود جلوی پنجره. تکهچوبی از توی جیب پیراهنش درمیآورد میگذارد روی لبش.
-هنوز ترک نکردی با این وضع ریه؟
مرد برمیگردد به زن نگاه میکند که دارد ملافهای که از توی کیفش درآورده را روی تخت پهن میکند. نور کمجان پنجره۷ چهرهش را روشنتر کرده. چند ثانیه محو حرکات سیمین میشود، بعد سرمیچرخاند و به معماری توهینآمیز اتاق نگاه میکند.
تخت فلزی، ملافهی سفید چرک –که سیمین دارد بهجاش ملافهای صورتیرنگ پهن میکند- یک جعبهی دستمال کاغذی کنار تخت، میز کوتاه خاکستری که یک گلدان خالی تزئینش کرده و دوتا صندلی پلاستیکی اجزای اتاق را تشکیل میدهند.
هادی همانطور که از پنجره به بارش نامنظم برف نگاه میکند میپرسد: «سمیرا کجاست؟»
[سکوت]
صداش را میبرد بالاتر. سرفهش میگیرد.
-چرا تو بهجای سمیرا اومدی؟
سرش را میچرخاند بهسمت اتاق. لبهاش تکان میخورند برای پرسیدن. حنجرهش باهاش راه نمیآید. سیمین لباسش را عوض کرده. حریر نازک آبیرنگی پوشیده و و موهای مشکیاش –که دنبالهشان را رنگ نسکافهای زده- ریخته روی شانههاش. هادی دست میکند توی جیبش. اسپری میزند. بعد از کنار اسپری سیگار درمیآورد میگذارد روی لبش. همانطور که میآید بهسمت سیمین کبریت میزند.
[سکوت]
دود غلیظ تاب میخورد و میچسبد به سقف. مینشیند روی تخت. به چشمهای سیمین خیره میشود. سعی میکند سمیرا را به یاد بیاورد. نه. حالا سعی نمیکند سمیرا را به یاد بیاورد. نباید سمیرا را به یاد بیاورد. سمیرا لابلای توتون آشغال سیگار ایرانی دود میشود میرود رو به بالا. سیمین دست میکند توی موهاش و دستهای از موها را میریزد پشت گوشش. موهاش دیوارهای مُردهی اتاق را رنگ میزند.
[چند دقیقه بعدی روایت را خودتان تصور کنید تا ارشاد کلاً قصه را حذف نکند.]
هادی از روی تخت بلند میشود. سرفه میکند. سیگار روشن میکند میرود به سمت پنجره. به آسمان محصور نگاه میکند. نردههای پنجره هم کمرنگ است و هم رنگرفته؛ یک جور توهین به ساحت رنگآمیزی.
سعی میکند دود را از توی سوراخ کوچک بالای شیشه فوت کند بیرون. حجم هوای سرد دود را برمیگرداند. هادی به سرفه میافتد. سیگار را نصفه میگذارد روی لبهی پنجره. حضور سمیرا را اول از عطر لباسش بعد از گرمای نفسهاش کنار شانهش حس میکند. حالا با هم دارند نگاه سرباز تکبرجک روبهرو میکنند.
-هادی یادت هست هر وقت برف میاومد مامانم برف و شیره قاطی میکرد، به خوردمون میداد؟
هادی برمیگردد بهش نگاه میکند. نگاه سیمین – نگاه پرسندهای که دنبال تأیید است- با سمیرا مو نمیزند.
سیمین بند سمت راست لباسش را میاندازد روی شانهش. سفیدی بلورین ترقوه و شانهش ادامهی برفِ نشستهروی پنجره است که کشیده شده داخل تا به اتاق رنگ زنانه اضافه کند.
-نگفتی چرا سمیرا نیومد؟ چه جوری به جای سمیرا اومدی؟ اینهمه مأمور تیز و فرز رو چه جوری گول زدی؟
سیمین سیگار نصفه را از روی لبهی پنجره برمیدارد. پُک کشداری به سیگار میزند. سرفه میکند. دود را بهزور میدهد بیرون.
-گُه میکشی اینجا تو زندان. آخه بهمن شد سیگار؟
-از فردا درخواست میدم جیرهی سیگارم رو مارلبرو بدن بهم.
هادی از حرف خودش خندهش میگیرد. سیمین با یک چشم –جوری که زنی بخواهد فن آخر عشوهگریاش را اجرا کند- بهش نگاه میکند. یادش نمیآید آخرین باری که هادی اینطور خندیده بود کِی بود. ادامهی نمایش خندهی تصنعی را دونفره اجرا میکنند.
همین خندهها بود که هادی را از دهاتی که بهزور توی گوگلمپ پیداش میکرد، به اینجا رسانده بود. هادی با آن لهجهی شبهشیرازی و نگاههایی که شبیه پیغمبرهای بنیاسرائیل همیشه به زمین دوخته شده بود، اول ناصر روغنی –پدر سمیرا و سیمین- را مجذوب خودش کرد، بعد هم توانست دل سمیرا و سیمین و بقیهی دخترهای بنبست فیروزه را بهتناوب ببرد.
سیگار که تمام میشود هادی فیلتر را میبرد میاندازد توی گلدان روی میز، برمیگردد مینشیند روی تخت.
-پریروز که گفتند زنم میخواد بیاد ملاقات شرعی، تعجب کردم. گفتم چهطور شده که سمیرا میخواد بعد از چهارماه بیاد دستگرد. حالا میبینم سمیرا نبوده.
سیمین برمیگردد بهسمت هادی؛ انگار که بازیگر تازهکاری بخواهد طبق دستور کارگردان شلاقی بچرخد روی دوربین و تکدیالوگ مهم نقش فرعیاش را ادا کند.
-ده دقیقه پیش که سمیرا مهم نبود. مهم نبود که من سمیرا نیستم. خوب عاشقانه رفتار میکردی. حالا که فشار زندان از روت برداشته شده، یادت اومد من کیام و زنت کیه؟
[یک نفر با مشت میکوبد به در سوئیت و نمیگذارد دیالوگهایی که سیمین آماده کرده بود کامل شود.]
«آقا یواش. مگه اومدی حجلهی خونهی بابات؟»
-سمیرا نمیاد. از اول هم نیومد. یادت رفته؟ یک بار اومد دادگاه و دوسهبار هم بهزور من اومد اینجا ملاقاتت. هادی تو واقعاً نفهمی. شقیقههات سفید شدند و هنوز نفهمیدی اونی که عاشقت بود من بودم، نه سمیرا. تو برای سمیرا مثل مدال طلای المپیک بودی. مثل ربان آخر خط مسابقهی دوی صدمتر که میخواست زودتر از همه بهش برسه؛ که دست کس دیگهای بهش نرسه. سمیرا تخمش هم نیست که داری اینجا توی زندان چی میکشی. کی میخوای بفهمی که فقط منم که برات موندم؟
بابام که بهت رودست زد و امضات رو زد پشت اون همه چک ضمانت و انداختت اینجا. خود قرمساقش هم الان داره راستراست راه میره و اصلاً یادش نیست دستگرد از کدوم طرفه. سمیرا هم که...
حرفش را میخورد. به بستهی سیگار هادی نگاه میکند. بین نیازش به نیکوتین و تنفرش از بهمن مردد میماند. کبریت میزند. فوت میکند. میرود سمت پنجره. به بهمن فحش میدهد.
-کیفم رو باز کن.
هادی سرش را میچرخاند بهسمت میز فلزی نزدیک در ورودی. کیف مشکی سیمین –که خودش و سمیرا برای تولد سیمین خریده بودند- روی میز است. زیپِ وسطِ طلاییرنگ را باز میکند. پوشهی آبی کنار مقنعهی سیاهرنگ و بستهی دستمال کاغذی و دستمالمرطوب است.
- پوشه رو بیار بیرون.
هادی دستهی ضخیم کاغذ را از توی پوشه درمیآورد و شروع میکند به ورقزدن کاغذها. سیمین سیگار را کمرشکن جلوی پنجره خاموش میکند. کاغذها را از دست مرد میگیرد.
-این درخواست طلاق توافقی. اینم برگههای وکالت و این مزخرفات. اینم آزمایش منفی حاملگی.
هادی حس میکند میخواهد بالا بیاورد. سرفه میکند. برف سبکتر شده. سرمای برف از شیشه میریزد داخل اتاق. به بیرون نگاه میکند. سربازها دارند پست را بههمدیگر تحویل میدهند.
هادی از روی تخت بلند میشود. سرفه میکند. سیگار روشن میکند میرود به سمت پنجره. به آسمان محصور نگاه میکند. نردههای پنجره هم کمرنگ است و هم رنگرفته؛ یک جور توهین به ساحت رنگآمیزی.
سعی میکند دود را از توی سوراخ کوچک بالای شیشه فوت کند بیرون. حجم هوای سرد دود را برمیگرداند. هادی به سرفه میافتد. سیگار را نصفه میگذارد روی لبهی پنجره. حضور سمیرا را اول از عطر لباسش بعد از گرمای نفسهاش کنار شانهش حس میکند. حالا با هم دارند نگاه سرباز تکبرجک روبهرو میکنند.
-هادی یادت هست هر وقت برف میاومد مامانم برف و شیره قاطی میکرد، به خوردمون میداد؟
هادی برمیگردد بهش نگاه میکند. نگاه سیمین – نگاه پرسندهای که دنبال تأیید است- با سمیرا مو نمیزند.
سیمین بند سمت راست لباسش را میاندازد روی شانهش. سفیدی بلورین ترقوه و شانهش ادامهی برفِ نشستهروی پنجره است که کشیده شده داخل تا به اتاق رنگ زنانه اضافه کند.
-نگفتی چرا سمیرا نیومد؟ چه جوری به جای سمیرا اومدی؟ اینهمه مأمور تیز و فرز رو چه جوری گول زدی؟
سیمین سیگار نصفه را از روی لبهی پنجره برمیدارد. پُک کشداری به سیگار میزند. سرفه میکند. دود را بهزور میدهد بیرون.
-گُه میکشی اینجا تو زندان. آخه بهمن شد سیگار؟
-از فردا درخواست میدم جیرهی سیگارم رو مارلبرو بدن بهم.
هادی از حرف خودش خندهش میگیرد. سیمین با یک چشم –جوری که زنی بخواهد فن آخر عشوهگریاش را اجرا کند- بهش نگاه میکند. یادش نمیآید آخرین باری که هادی اینطور خندیده بود کِی بود. ادامهی نمایش خندهی تصنعی را دونفره اجرا میکنند.
همین خندهها بود که هادی را از دهاتی که بهزور توی گوگلمپ پیداش میکرد، به اینجا رسانده بود. هادی با آن لهجهی شبهشیرازی و نگاههایی که شبیه پیغمبرهای بنیاسرائیل همیشه به زمین دوخته شده بود، اول ناصر روغنی –پدر سمیرا و سیمین- را مجذوب خودش کرد، بعد هم توانست دل سمیرا و سیمین و بقیهی دخترهای بنبست فیروزه را بهتناوب ببرد.
سیگار که تمام میشود هادی فیلتر را میبرد میاندازد توی گلدان روی میز، برمیگردد مینشیند روی تخت.
-پریروز که گفتند زنم میخواد بیاد ملاقات شرعی، تعجب کردم. گفتم چهطور شده که سمیرا میخواد بعد از چهارماه بیاد دستگرد. حالا میبینم سمیرا نبوده.
سیمین برمیگردد بهسمت هادی؛ انگار که بازیگر تازهکاری بخواهد طبق دستور کارگردان شلاقی بچرخد روی دوربین و تکدیالوگ مهم نقش فرعیاش را ادا کند.
-ده دقیقه پیش که سمیرا مهم نبود. مهم نبود که من سمیرا نیستم. خوب عاشقانه رفتار میکردی. حالا که فشار زندان از روت برداشته شده، یادت اومد من کیام و زنت کیه؟
[یک نفر با مشت میکوبد به در سوئیت و نمیگذارد دیالوگهایی که سیمین آماده کرده بود کامل شود.]
«آقا یواش. مگه اومدی حجلهی خونهی بابات؟»
-سمیرا نمیاد. از اول هم نیومد. یادت رفته؟ یک بار اومد دادگاه و دوسهبار هم بهزور من اومد اینجا ملاقاتت. هادی تو واقعاً نفهمی. شقیقههات سفید شدند و هنوز نفهمیدی اونی که عاشقت بود من بودم، نه سمیرا. تو برای سمیرا مثل مدال طلای المپیک بودی. مثل ربان آخر خط مسابقهی دوی صدمتر که میخواست زودتر از همه بهش برسه؛ که دست کس دیگهای بهش نرسه. سمیرا تخمش هم نیست که داری اینجا توی زندان چی میکشی. کی میخوای بفهمی که فقط منم که برات موندم؟
بابام که بهت رودست زد و امضات رو زد پشت اون همه چک ضمانت و انداختت اینجا. خود قرمساقش هم الان داره راستراست راه میره و اصلاً یادش نیست دستگرد از کدوم طرفه. سمیرا هم که...
حرفش را میخورد. به بستهی سیگار هادی نگاه میکند. بین نیازش به نیکوتین و تنفرش از بهمن مردد میماند. کبریت میزند. فوت میکند. میرود سمت پنجره. به بهمن فحش میدهد.
-کیفم رو باز کن.
هادی سرش را میچرخاند بهسمت میز فلزی نزدیک در ورودی. کیف مشکی سیمین –که خودش و سمیرا برای تولد سیمین خریده بودند- روی میز است. زیپِ وسطِ طلاییرنگ را باز میکند. پوشهی آبی کنار مقنعهی سیاهرنگ و بستهی دستمال کاغذی و دستمالمرطوب است.
- پوشه رو بیار بیرون.
هادی دستهی ضخیم کاغذ را از توی پوشه درمیآورد و شروع میکند به ورقزدن کاغذها. سیمین سیگار را کمرشکن جلوی پنجره خاموش میکند. کاغذها را از دست مرد میگیرد.
-این درخواست طلاق توافقی. اینم برگههای وکالت و این مزخرفات. اینم آزمایش منفی حاملگی.
هادی حس میکند میخواهد بالا بیاورد. سرفه میکند. برف سبکتر شده. سرمای برف از شیشه میریزد داخل اتاق. به بیرون نگاه میکند. سربازها دارند پست را بههمدیگر تحویل میدهند.
-میدونی چهقدر رفتم اینور و اونور و تو بیمارستان به صدتا از دوستام رو زدم تا راضی شدند آزمایش منفی بارداری برای خواهر دوقلوم درست کنند؟
هادی حس میکند نفسش بند آمده. سرفه نمیکند. سهچهار بار رگباری اسپری میزند. دهانش تلخ میشود. میرود بهسمت شیر آب کنار اتاق. شیر را تا تَه باز میکند. سرش را میگیرد زیر شیر.
-سیمین من نمیفهمم چی میگی.
-هیچکس هیچوقت نفهمید تو چی میگی هادی. حتا سمیرا هم هیچوقت نفهمید. سمیرا چه جوری میخواست تنهایی تا ده سال دیگه بچه رو بزرگ کنه؟ تا کی بهش دروغ بگه؟ چه جوری بهش یاد بده مردونه زندگی کنه، سر پا بشاشه، مردونه فحش بده، هوای خودش رو داشته باشه؟ بهش بگه تو کجایی؟ کجا حامله شده؟ سمیرا نیومد چون نمیخواست دیگه باهات روبهرو بشه. ریدی حاج آقا. بد ریدی. برو خدا رو شکر کن که زود فهمید و انداختش. اگر هم من اومدم اینجا فقط به خاطر سمیراست. تا لاقل زندگیاش رو بتونه ادامه بده. زندگی من و خودت رو که سیاه کردی. یادت هست اون روز دادگاه بهم گفتی: «سیمین من از اول عاشق تو بودم و سمیرا خودش رو بهم قالب کرد؟»
**
وقتی سیمین از در زندان میآید بیرون برف هنوز قطع نشده؛ بیصدا و آهسته –مثل گناهکارها- خودش را میکشد روی خیابان و درختها. توی ایستگاه اتوبوس چند نفر ایستادهاند. از کنارشان رد میشود. چادرش را از سرش درمیآورد میگذارد توی کیف. به پوشهی آبی نگاه میکند. مقنعهش را میکشد عقب. با دستش موهاش را شانه میکند. میایستد لب خیابان.
چکمههای سفیدش را جلوی در ورودی خانه درمیآورد. اول سیگاری که از رانندهای که رساندش کِش رفته بود را روشن میکند، بعد در را باز میکند میرود داخل. سمیرا ایستاده پشت پنجرهی روبهخیابان و همانطور که دارد شکمش را نوازش میکند زیر لب آواز میخواند.
تلفن زنگ میخورد. سیمین و سمیرا بههم نگاه میکنند. تلفن چندتا زنگ میخورد بعد میرود روی پیغامگیر:
«این تماس از طرف یک زندانی بازداشتگاه دستگرد است... الو سمیرا؟ الو اونجایی؟»
سیمین میرود سمت میز کنار پذیرایی. گوشی را برمیدارد، دوباره میگذارد سر جاش.
-استاد طلاقت رو امضا کرد سمیرا.
سمیرا برمیگردد بهسمت سیمین. چندتا تار موی خاکستریاش را دور انگشتهاش میچرخاند. سیمین پُک آخر را محکم میزند. فیلتر را میاندازد توی زیرسیگاری کنار تلفن. دو خواهر حجم لایتناهی از سکوت را به طرف همدیگر پرتاب میکنند.
پوشهی آبی را از توی کیفش درمیآورد میدهد به سمیرا. سمیرا بیآنکه پوشه را باز کند، پرتش میکند سمت تلفن. از روی میز ناهارخوری خشاب قرص را برمیدارد. به سیمین –که میداند ایستاده کنار پنجره و دارد به یکی از عشاق جدیدش پیام میدهد- نگاه نمیکند، میپرسد:
«گفتی چندتا قرص باید بخورم تا بچه بیافته؟»
سیمین همانطور که دارد از پنجره به ترافیک غروب نگاه میکند، میگوید: «هر چی بیشتر، بهتر.»
توی پیادهرو شاخههای چنار از شدت برف سر خم کردهاند. چندتا بچه دارند جلوی مغازهی ساندویچی نبش کوچه آدمبرفی درست میکنند. برف دوباره شدت میگیرد. توی بنبست کناری پسری دختری را میبوسد.
@thelimping
هادی حس میکند نفسش بند آمده. سرفه نمیکند. سهچهار بار رگباری اسپری میزند. دهانش تلخ میشود. میرود بهسمت شیر آب کنار اتاق. شیر را تا تَه باز میکند. سرش را میگیرد زیر شیر.
-سیمین من نمیفهمم چی میگی.
-هیچکس هیچوقت نفهمید تو چی میگی هادی. حتا سمیرا هم هیچوقت نفهمید. سمیرا چه جوری میخواست تنهایی تا ده سال دیگه بچه رو بزرگ کنه؟ تا کی بهش دروغ بگه؟ چه جوری بهش یاد بده مردونه زندگی کنه، سر پا بشاشه، مردونه فحش بده، هوای خودش رو داشته باشه؟ بهش بگه تو کجایی؟ کجا حامله شده؟ سمیرا نیومد چون نمیخواست دیگه باهات روبهرو بشه. ریدی حاج آقا. بد ریدی. برو خدا رو شکر کن که زود فهمید و انداختش. اگر هم من اومدم اینجا فقط به خاطر سمیراست. تا لاقل زندگیاش رو بتونه ادامه بده. زندگی من و خودت رو که سیاه کردی. یادت هست اون روز دادگاه بهم گفتی: «سیمین من از اول عاشق تو بودم و سمیرا خودش رو بهم قالب کرد؟»
**
وقتی سیمین از در زندان میآید بیرون برف هنوز قطع نشده؛ بیصدا و آهسته –مثل گناهکارها- خودش را میکشد روی خیابان و درختها. توی ایستگاه اتوبوس چند نفر ایستادهاند. از کنارشان رد میشود. چادرش را از سرش درمیآورد میگذارد توی کیف. به پوشهی آبی نگاه میکند. مقنعهش را میکشد عقب. با دستش موهاش را شانه میکند. میایستد لب خیابان.
چکمههای سفیدش را جلوی در ورودی خانه درمیآورد. اول سیگاری که از رانندهای که رساندش کِش رفته بود را روشن میکند، بعد در را باز میکند میرود داخل. سمیرا ایستاده پشت پنجرهی روبهخیابان و همانطور که دارد شکمش را نوازش میکند زیر لب آواز میخواند.
تلفن زنگ میخورد. سیمین و سمیرا بههم نگاه میکنند. تلفن چندتا زنگ میخورد بعد میرود روی پیغامگیر:
«این تماس از طرف یک زندانی بازداشتگاه دستگرد است... الو سمیرا؟ الو اونجایی؟»
سیمین میرود سمت میز کنار پذیرایی. گوشی را برمیدارد، دوباره میگذارد سر جاش.
-استاد طلاقت رو امضا کرد سمیرا.
سمیرا برمیگردد بهسمت سیمین. چندتا تار موی خاکستریاش را دور انگشتهاش میچرخاند. سیمین پُک آخر را محکم میزند. فیلتر را میاندازد توی زیرسیگاری کنار تلفن. دو خواهر حجم لایتناهی از سکوت را به طرف همدیگر پرتاب میکنند.
پوشهی آبی را از توی کیفش درمیآورد میدهد به سمیرا. سمیرا بیآنکه پوشه را باز کند، پرتش میکند سمت تلفن. از روی میز ناهارخوری خشاب قرص را برمیدارد. به سیمین –که میداند ایستاده کنار پنجره و دارد به یکی از عشاق جدیدش پیام میدهد- نگاه نمیکند، میپرسد:
«گفتی چندتا قرص باید بخورم تا بچه بیافته؟»
سیمین همانطور که دارد از پنجره به ترافیک غروب نگاه میکند، میگوید: «هر چی بیشتر، بهتر.»
توی پیادهرو شاخههای چنار از شدت برف سر خم کردهاند. چندتا بچه دارند جلوی مغازهی ساندویچی نبش کوچه آدمبرفی درست میکنند. برف دوباره شدت میگیرد. توی بنبست کناری پسری دختری را میبوسد.
@thelimping
من بعد از یکی از آن هفتهشتباری که کرونا گرفتم، دچار اختلال ادراک بویایی شدم. یعنی خودم نمیدانستم یک چنین اختلال باکلاسی وجود دارد و خودم هم خیلی بهش اصرار نداشتم؛ این موضوع را یکی از متخصصهای آن موقع که با هم داشتیم توی خط مقدم جانفشانی میکردیم بهم گفت.
بعد از آنکه حس بویاییام یکیدوماه کلاً تعطیل بود، کمکم توانستم یک چیزهایی حس کنم. بازگشت بویایی اول از مغازهی اصغر سگپز -که بهترین فلافل تاریخ اصفهان را میزند- شروع شد، بعد آرامآرام بقیهی بوها را هم توانستم بفهمم.
بعد از این برگشت نیمبند حس بویایی، قضیهی اختلال ادراک شروع شد؛ مثلاً از آن سال تا امروز بوی گُه و کبابکوبیده را برعکس حس میکنم. بوی چوب سوخته توی حافظهی پیشکروناییام بوی خامه ثبت شده و بوی پاککن را قبلا تحتعنوان وازلین میشناختهم و الی آخر.
قاطیشدن بوها حتا بعد از اختتامیهی مفصل کرونا (کرونا کی تمام شد؟) هم برام تمام نشده و هنوز هم که هنوز است ذهن عشقکباب پایینشهریام حالاها جلوی توالت عمومی پارکها برانگیخته میشود.
دیشب رفته بودم توی یکی از مغازههای Take away -نباید به مغازه بگوییم قهوهفروشی چون آقا سید صاحب مغازه ناراحت میشود- دهاتمان قهوه بخورم که برق رفت. همانطور که داشتم به خودم، ادارهی برق، ادیسون و هر تصمیمگیرندهی خُرد و کلان دیگر مربوط به تأمین انرژی فحش میدادم، یکهو بوی ماسک مویی که آنموقعها میزدی، پیچید توی مغازه. حقیقتش خیلی پیشامد سانتیمانتالمحور میشد از ورود دختر شالآبی مانتوکوتاه به مغازهی قهوهفروشی درآورد و نوشت ولی خب من دیگر آدم آن سالها نیستم و حوصلهم خیلی یاری نمیکند.
دختر لاغر چشمرنگی آمد داخل، از توی منو یک چیزی سفارش داد -که علیالقاعده چون برق نبود آقا سید نمیتوانست براش بزند- بعد با ناراحتی زد بیرون و رفت بهسمت ایستگاه تاکسی تا برود احتمالاً یک پسری را یک جای دیگر این شهر سیاهبخت کند.
یادم افتاد آنموقعها یک ماه طول کشید تا بتوانم ازت بپرسم این بوی خوبی که وقتهایی که میآیی سر قرار، حالتهام را عوض میکند، از چی است. بعدترها یک شب که عجلهیی آمدم دنبالات و موهات هنوز خیس بود و آرایش نکرده بودی، جرأت پیدا کردم و ازت علت را پرسیدم و جواب دادی که بوی فلان مدل ماسک مو است و من هم باید یکیاش را بخرم و قبل از سشوارکشیدن بزنم به موهام تا حرارت موهام را خراب نکند.
غرض اینکه خواستم بگویم حتا کرونا -که خانمانسوزترین بلایی بود که احتمالاً توی زندگیام تجربه کردم- هم نتوانست آن بوی شهرآشوبانه را خدشهدار کند. یعنی فکر میکنم نورونهای بویاییام، به کمک کووید ۱۹ و چین قرمساق هم نتوانستند از پس تو بربیایند و به خاطرهت حتا یک آسیب جزئی وارد کنند. یعنی اگر آنها نتوانستند، تراپیست و پاککردن عکسهات و نرفتن توی مکانهای خاطرهآلود و تلاشهای مووآنپسندانه (خیلی چیز جدید یاد گرفتهم)، هم نمیتوانند کاری کنند.
زیاده قربانت
@thelimping
بعد از آنکه حس بویاییام یکیدوماه کلاً تعطیل بود، کمکم توانستم یک چیزهایی حس کنم. بازگشت بویایی اول از مغازهی اصغر سگپز -که بهترین فلافل تاریخ اصفهان را میزند- شروع شد، بعد آرامآرام بقیهی بوها را هم توانستم بفهمم.
بعد از این برگشت نیمبند حس بویایی، قضیهی اختلال ادراک شروع شد؛ مثلاً از آن سال تا امروز بوی گُه و کبابکوبیده را برعکس حس میکنم. بوی چوب سوخته توی حافظهی پیشکروناییام بوی خامه ثبت شده و بوی پاککن را قبلا تحتعنوان وازلین میشناختهم و الی آخر.
قاطیشدن بوها حتا بعد از اختتامیهی مفصل کرونا (کرونا کی تمام شد؟) هم برام تمام نشده و هنوز هم که هنوز است ذهن عشقکباب پایینشهریام حالاها جلوی توالت عمومی پارکها برانگیخته میشود.
دیشب رفته بودم توی یکی از مغازههای Take away -نباید به مغازه بگوییم قهوهفروشی چون آقا سید صاحب مغازه ناراحت میشود- دهاتمان قهوه بخورم که برق رفت. همانطور که داشتم به خودم، ادارهی برق، ادیسون و هر تصمیمگیرندهی خُرد و کلان دیگر مربوط به تأمین انرژی فحش میدادم، یکهو بوی ماسک مویی که آنموقعها میزدی، پیچید توی مغازه. حقیقتش خیلی پیشامد سانتیمانتالمحور میشد از ورود دختر شالآبی مانتوکوتاه به مغازهی قهوهفروشی درآورد و نوشت ولی خب من دیگر آدم آن سالها نیستم و حوصلهم خیلی یاری نمیکند.
دختر لاغر چشمرنگی آمد داخل، از توی منو یک چیزی سفارش داد -که علیالقاعده چون برق نبود آقا سید نمیتوانست براش بزند- بعد با ناراحتی زد بیرون و رفت بهسمت ایستگاه تاکسی تا برود احتمالاً یک پسری را یک جای دیگر این شهر سیاهبخت کند.
یادم افتاد آنموقعها یک ماه طول کشید تا بتوانم ازت بپرسم این بوی خوبی که وقتهایی که میآیی سر قرار، حالتهام را عوض میکند، از چی است. بعدترها یک شب که عجلهیی آمدم دنبالات و موهات هنوز خیس بود و آرایش نکرده بودی، جرأت پیدا کردم و ازت علت را پرسیدم و جواب دادی که بوی فلان مدل ماسک مو است و من هم باید یکیاش را بخرم و قبل از سشوارکشیدن بزنم به موهام تا حرارت موهام را خراب نکند.
غرض اینکه خواستم بگویم حتا کرونا -که خانمانسوزترین بلایی بود که احتمالاً توی زندگیام تجربه کردم- هم نتوانست آن بوی شهرآشوبانه را خدشهدار کند. یعنی فکر میکنم نورونهای بویاییام، به کمک کووید ۱۹ و چین قرمساق هم نتوانستند از پس تو بربیایند و به خاطرهت حتا یک آسیب جزئی وارد کنند. یعنی اگر آنها نتوانستند، تراپیست و پاککردن عکسهات و نرفتن توی مکانهای خاطرهآلود و تلاشهای مووآنپسندانه (خیلی چیز جدید یاد گرفتهم)، هم نمیتوانند کاری کنند.
زیاده قربانت
@thelimping
آپرکات
**
اصغر آپرکات را دوازده سال پیش با یک کیلو شیشه توی ایست بازرسی جادهی شیراز گرفتند. آنموقعها شیشه هنوز بین خُردهفروشها ارجوقرب داشت و هر کسی جرئت نمیکرد برود سمتش.
از طرف دیگر، اصغر پدر معنوی خردهخلافکارها و عشقخلافهای شهر به حساب میآمد و بقیه برای نگهداشتن حرمت اصغر هم که بود، هیچوقت سمت پخش شیشه نمیرفتند.
شبی که اصغر را گرفتند، یکجور حکومت نظامی برپا شد. همهی بچههای ته خط ـدستبهچاقوـ افتاده بودند دور شهر تا بفهمند کی جرئت کرده اصغر را بفروشد و اسکوبار جنوب اصفهان را بفرستد زیر هشت.
اصغر توی ایست بازرسی اول عکس حمیرا که پشت آفتابگیر بود را بوسیده بود بعد پیاده شده بود با آپرکات زده بود زیر فک افسر موادمخدر و تسلیم شده بود.
از وقتی اصغر ابد خورد و فرستادندش زندان دستگرد تا همین دوسه سال پیش، آزادی اصغر تکراریترین سلامتی آبوالکلخورهای شهر به حساب میآمد. همه سعی داشتند هر جور شده یک خاطرهی جعلی از خودشان و اصغر بسازند تا در لیگ خلافکاری آپگرید شوند.
از آنطرف اصغر از بعد از دستگیری، زد توی خط حُسنرفتار. توی زندان -آنطور که حبسکشیدهها تعریف میکردند- نه دیگر دعوایی راه انداخته بود و نه دیگر ادعای بزرگی کرده بود. محترمانه چسبیده بود به سلولش و دوازده سال حمیرا گوش داده بود اواخر اسفند، توی عفوهای عیدانه پانزده سال اصغر -که قبلتر ابد بود و پنجسال پنجسال کم شده بود- شد دوازده سال و اصغر توی اردیبهشت آزاد شد.
من خیلی تلاش کردم تا از رانت عموی بزرگم استفاده کنم و یک بار باهاش ملاقات کنم تا بپرسم بعد از آن آپرکات تاریخی چطور به گردنکلفتیاش افسار زده ولی نشد. اصغر چسبیده بود به باغداری و جز یکیدو نفر هیچکس را به خلوتش با حمیرا راه نمیداد.
دیشب که داشتیم از مهمانی برمیگشتیم، دیدم سرکوچهمان جلوی زندان شلوغ است و جرثقیل و آمبولانس پارک شده. از آنجایی که جرثقیل و آمبولانس جز در مقولهی اعدام با همدیگر تلاقی ندارند ایستادیم جلوی در و دوسهنفری پیاده شدیم.
توی محوطهی زندان داربست کشیده بودند و همه دوربینبهدست منتظر ایستاده بودند. هنوز سیگار دوم را نکشیده بودیم که زندانی را آوردند. جلّاد -که نمیدانم جدیداً بهش چی میگویند- کلاه سیاه را از روی سر زندانی برداشت. اصغر دیگر اصغر آپرکات نبود. با آن شانههای خمیده و موهای سفید نهایتش میتوانست یک هوک چپ بچگانه بزند به جلّاد که آن را هم نزد.
از لابلای حرفهای دوزارینگارها -ارجاع به سرب کیمیایی- فهمیدم اصغر را چهارماه قبل با سه کیلو شیشه گرفتهاند؛ اصغر آنقدر محو شده بود که حتا خبر دستگیریاش هم نپیچیده بود.
اصغر در مبتدیانهترین حالت ممکن از چارپایه رفت بالا و خودش طناب را انداخت گردن خودش. من در تمام طول سکانس اعدام بهش زل زده بود تا بلکه بتوانم بالاخره باهاش چشمتوچشم شوم. آخر سر درست قبل از اینکه دادستان سر برسد، نگاهش افتاد به من.
من خیلی تلاش کردم تا بتوانم یک چیزی از حمیرا یادم بیاید تا براش زمزمه کنم ولی نتوانستم؛ الکل توی تکتک سلولهای حافظهم رسوخ کرده بود.
در حین اینکه دادستان داشت حکم را قرائت میکرد، اصغر -انگار که حوصلهش سر رفته باشد- یک نگاهی به جمعیت کرد و داد زد:
«مسافر غریب یه راه بینشونم
میخوام برم گم بشم اینجا دیگه نمونم»
بعد طوری که انگار بخواهد برقصد به هیکلش پیچوتاب داد تا چارپایه از زیر پاش در رفت و گردنش شکست.
@thelimping
**
اصغر آپرکات را دوازده سال پیش با یک کیلو شیشه توی ایست بازرسی جادهی شیراز گرفتند. آنموقعها شیشه هنوز بین خُردهفروشها ارجوقرب داشت و هر کسی جرئت نمیکرد برود سمتش.
از طرف دیگر، اصغر پدر معنوی خردهخلافکارها و عشقخلافهای شهر به حساب میآمد و بقیه برای نگهداشتن حرمت اصغر هم که بود، هیچوقت سمت پخش شیشه نمیرفتند.
شبی که اصغر را گرفتند، یکجور حکومت نظامی برپا شد. همهی بچههای ته خط ـدستبهچاقوـ افتاده بودند دور شهر تا بفهمند کی جرئت کرده اصغر را بفروشد و اسکوبار جنوب اصفهان را بفرستد زیر هشت.
اصغر توی ایست بازرسی اول عکس حمیرا که پشت آفتابگیر بود را بوسیده بود بعد پیاده شده بود با آپرکات زده بود زیر فک افسر موادمخدر و تسلیم شده بود.
از وقتی اصغر ابد خورد و فرستادندش زندان دستگرد تا همین دوسه سال پیش، آزادی اصغر تکراریترین سلامتی آبوالکلخورهای شهر به حساب میآمد. همه سعی داشتند هر جور شده یک خاطرهی جعلی از خودشان و اصغر بسازند تا در لیگ خلافکاری آپگرید شوند.
از آنطرف اصغر از بعد از دستگیری، زد توی خط حُسنرفتار. توی زندان -آنطور که حبسکشیدهها تعریف میکردند- نه دیگر دعوایی راه انداخته بود و نه دیگر ادعای بزرگی کرده بود. محترمانه چسبیده بود به سلولش و دوازده سال حمیرا گوش داده بود اواخر اسفند، توی عفوهای عیدانه پانزده سال اصغر -که قبلتر ابد بود و پنجسال پنجسال کم شده بود- شد دوازده سال و اصغر توی اردیبهشت آزاد شد.
من خیلی تلاش کردم تا از رانت عموی بزرگم استفاده کنم و یک بار باهاش ملاقات کنم تا بپرسم بعد از آن آپرکات تاریخی چطور به گردنکلفتیاش افسار زده ولی نشد. اصغر چسبیده بود به باغداری و جز یکیدو نفر هیچکس را به خلوتش با حمیرا راه نمیداد.
دیشب که داشتیم از مهمانی برمیگشتیم، دیدم سرکوچهمان جلوی زندان شلوغ است و جرثقیل و آمبولانس پارک شده. از آنجایی که جرثقیل و آمبولانس جز در مقولهی اعدام با همدیگر تلاقی ندارند ایستادیم جلوی در و دوسهنفری پیاده شدیم.
توی محوطهی زندان داربست کشیده بودند و همه دوربینبهدست منتظر ایستاده بودند. هنوز سیگار دوم را نکشیده بودیم که زندانی را آوردند. جلّاد -که نمیدانم جدیداً بهش چی میگویند- کلاه سیاه را از روی سر زندانی برداشت. اصغر دیگر اصغر آپرکات نبود. با آن شانههای خمیده و موهای سفید نهایتش میتوانست یک هوک چپ بچگانه بزند به جلّاد که آن را هم نزد.
از لابلای حرفهای دوزارینگارها -ارجاع به سرب کیمیایی- فهمیدم اصغر را چهارماه قبل با سه کیلو شیشه گرفتهاند؛ اصغر آنقدر محو شده بود که حتا خبر دستگیریاش هم نپیچیده بود.
اصغر در مبتدیانهترین حالت ممکن از چارپایه رفت بالا و خودش طناب را انداخت گردن خودش. من در تمام طول سکانس اعدام بهش زل زده بود تا بلکه بتوانم بالاخره باهاش چشمتوچشم شوم. آخر سر درست قبل از اینکه دادستان سر برسد، نگاهش افتاد به من.
من خیلی تلاش کردم تا بتوانم یک چیزی از حمیرا یادم بیاید تا براش زمزمه کنم ولی نتوانستم؛ الکل توی تکتک سلولهای حافظهم رسوخ کرده بود.
در حین اینکه دادستان داشت حکم را قرائت میکرد، اصغر -انگار که حوصلهش سر رفته باشد- یک نگاهی به جمعیت کرد و داد زد:
«مسافر غریب یه راه بینشونم
میخوام برم گم بشم اینجا دیگه نمونم»
بعد طوری که انگار بخواهد برقصد به هیکلش پیچوتاب داد تا چارپایه از زیر پاش در رفت و گردنش شکست.
@thelimping
مجلهی شبگرد توی شمارهی پاییزش داستان دست خدا که یک سال قبل نوشته بودم را منتشر کرده.
ایدهی دست خدا حدود یک سال قبل، حین قدمزدن توی پسکوچههای پیروزی به ذهنم رسید؛ یداله -کارکتر اصلی قصه- برای من استعارهای بود از استعداد هرزرفته و عشقی که ابراز نمیشود یا درست ابراز نمیشود. گرچه که یداله مابهازای خارجی نداشت ولی ردپای زندگی شخصیام توی قصه مشهود بود. در واقع دست خدا تلاشی بود برای اینکه بفهمم نرسیدنها چقدر توی انحطاط آدمها نقش دارند و احساسات سرکوبشده چطور آینده را مسموم میکنند.
دست خدا؛ برای سالهای رفته.
«تابلوی پل عشاق و قفلهای پرشمارش استعارهای از آسیه بود. یداله میتوانست همهی قفلهای جهان از جمله تکتک قفلهای روی پل رودخانهی سِن را باز کند، جز قفل قلب آسیه. یدالله هیچ نتوانست مهرش را توی دل آسیه جا کند و هیچوقت نتوانست بهش بفهماند که قبل از او هیچ قفلی را بدوناجازه باز نکرده بود و عشق آسیه استعداد ذاتیاش توی دزدی و بازکردن قفلها را شکوفا کرد.»
فایل مجله توی سایتشان دردسترس است.
ایدهی دست خدا حدود یک سال قبل، حین قدمزدن توی پسکوچههای پیروزی به ذهنم رسید؛ یداله -کارکتر اصلی قصه- برای من استعارهای بود از استعداد هرزرفته و عشقی که ابراز نمیشود یا درست ابراز نمیشود. گرچه که یداله مابهازای خارجی نداشت ولی ردپای زندگی شخصیام توی قصه مشهود بود. در واقع دست خدا تلاشی بود برای اینکه بفهمم نرسیدنها چقدر توی انحطاط آدمها نقش دارند و احساسات سرکوبشده چطور آینده را مسموم میکنند.
دست خدا؛ برای سالهای رفته.
«تابلوی پل عشاق و قفلهای پرشمارش استعارهای از آسیه بود. یداله میتوانست همهی قفلهای جهان از جمله تکتک قفلهای روی پل رودخانهی سِن را باز کند، جز قفل قلب آسیه. یدالله هیچ نتوانست مهرش را توی دل آسیه جا کند و هیچوقت نتوانست بهش بفهماند که قبل از او هیچ قفلی را بدوناجازه باز نکرده بود و عشق آسیه استعداد ذاتیاش توی دزدی و بازکردن قفلها را شکوفا کرد.»
فایل مجله توی سایتشان دردسترس است.
کبوترهای آسمان راهآهن
به حدیث
و برای فصلهای نیامده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا بهرام خیلی سال بود با خودش قهر کرده بود؛ این را بابام که آنموقعها معتمد و سخنگوی محله بهشمار میرفت، یک بار توی یک جمع خودمانی گفته بود و همهی اهالی کوچهی سلمان سالها بود تأییدش میکردند.
آقا بهرام –یا به روایت بچههای دبیرستان بهرام سگه- از پیش از تولد من و مهدی قناری مستخدم دبیرستان البرز بود که برای همهی محلههای اطراف ایستگاه راهآهن یک خاطرهی مشترک بهحساب میآمد. بهرام با سر طاس بیضیشکل –که موهای دورش سفید شده بود و کچلی وسط سرش را قاب گرفته بود- ابروهای پُرپشت و صدای خشدار هروئینیاش، برای همهی بچههای ردهسنی ج محله اولین لولو و سمبل ترسی بود که مادرهاشان برای ترساندنشان استفاده میکردند. حتا برای ماها هم که بزرگتر بودیم، آقا بهرام هنوز رگههایی از ترس را توی احساسات متناقضمان نوجوانانهمان ایجاد میکرد. ولی چون عصرها اجازه میداد برویم توی حیاط مدرسه فوتبال بازی کنیم، تمام تلاشمان را میکردیم که ترسمان را بروز ندهیم و در متد اکتینگترین حالتی که میشد به ترسمان لباس احترام بپوشانیم و به آقا بهرام قالب کنیم.
در واقع لطف تاریخی آقا بهرام به من و مهدی و بقیهی بچههای همسن ما –که البته بهخاطر بدهبستانهای اعتقادی و مسجدیاش با بابام بود- باعث شده بود ما اولین گروهی باشیم که بتوانیم بعد از آنهمه بچههای ریشدرآورده و موسفیدکردهیی که روزگاری توی آن مدرسه درس خوانده بودند، به زندگی آقا بهرام تا حدودی نزدیک شویم و اخلاق و رفتارش را ببینیم. در واقع فوتبال بازیکردن توی حیاط دبیرستان البرز برای ماها یک جور پوشش بود و ما تمام تلاشمان را به کار میبستیم تا مثل هرکول پوآرو، بتوانیم سر از زندگی بهرام دربیاوریم و بفهمیم آدم چطور با خودش قهر میکند یا آدمهایی که با خودشان قهر میکنند چطوراند.
البته که این تلاش بیوقفهی ما برای سردرآوردن از زندگی آقا بهرام –علیالخصوص آن مرتبهای که مهدی زرورق سوراخسوراخاش را برداشت- نزدیک بود کار دستمان بدهد که خوشبختانه با درایت قاسم –برادر بزرگتر مهدی- ختم بهخیر شد. قاسم آمد برای آقا بهرام توضیح داد که مهدی شب قبلاش زرورق قاسم را اشتباهاً انداخته بود توی سطل آشغال و قاسم هم بهش برای ادامهی حیات تا غروب فردا وقت داده بود و نتیجهش شد بود اینکه مهدی زرورق آقا بهرام را کش رفته بود. بهخاطر همین قرابت خواستهناخواسته بود که من و مهدی اولین کسانی بودیم که از عشق آتشین بهرام به اقدس خبردار شدیم.
اقدس –که بچههای آنطرف خط بعدها از لج بهرام بهش گفتند اقدس خوشگله- در یک اقدام کلیشهزده، توی یک عصر پاییزی، دست ثریا بچهی چهارسالهش را گرفت و بیوسیلهی زندگی و فقط با یک بقچهی لباس و یک یخچال که بعدها با وانت عبدل ساقی آورد، آمد اتاق بالای خانهی شیخ مصطفا، آخوند محله را اجاره کرد و ظرف یک شب به مهمترین و بحثبرانگیزترین عضو محله تبدیل شد.
اقدس از دوسه روز بعد از نقلمکان توی آرایشگاه مریم پرایدی مشغول به کار شد تا قطار شایعههای مربوط به اقدس و گذشتهش، زورتر از قطارهای باربری دم صبح توی ایستگاه راهآهن توقف کند.
آقا بهرام توی همهی سالهایی که مستخدم دبیرستان بود، مثل یک زندانبان آموزشدیده، زنگهای تفریح صندلی میگذاشت جلوی در ورودی مدرسه و در و دیوار مجاورش را میپایید تا کسی از مدرسه فرار نکند. این وظیفهی مهم باعث شده بود نصف بیشتر بچههایی که درسخواندن توی دبیرستان البرز جزو رزومهشان بود، ازش یک تنفر تاریخی داشته باشند. حواسجمعی آقا بهرام نمیگذاشت بچهها به بساط قمارهای زیر پل راهآهن و عرقهای خیراتی برندههای بساط اکبر سهقاپ برسند. از آنجایی که اکبر سهقاپ با مأمورهای کلانتری توافق کرده بود فقط صبحها کار کند، تنفر بچهها از بهرام سگه روزبهروز مثل مثل قیمت دلار بیوقفه بالا میرفت.
اقدس عصرهای روزهای فرد که قطار تهران-شیراز رد میشد، از آرایشگاه میرفت توی ایستگاه و میایستاد به تماشای مسافرهایی که از تهران میرسیدند. آقا بهرام هم اولین دیدار جدیاش با اقدس را مدیون یکی از همین قطارها بود. بعدازظهر یک روز آذر من و مهدی داشتیم توی سراشیبی رودخانهی جلوی دبیرستان سیگار میکشیدیم که اقدس همانطور که ثریا را گذاشته بود روی شانهش آمد. آقا بهرام داشت جلوی مدرسه سیگار میکشید و جارو میزد که اقدس رسید. صدای فریدون فروغی توی پسزمینه و سیگار بهرام که روی لبهاش خشک شد فیلمفارسیوارترین صحنهای بود که ما تا آنموقع دیده بودیم.
به حدیث
و برای فصلهای نیامده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا بهرام خیلی سال بود با خودش قهر کرده بود؛ این را بابام که آنموقعها معتمد و سخنگوی محله بهشمار میرفت، یک بار توی یک جمع خودمانی گفته بود و همهی اهالی کوچهی سلمان سالها بود تأییدش میکردند.
آقا بهرام –یا به روایت بچههای دبیرستان بهرام سگه- از پیش از تولد من و مهدی قناری مستخدم دبیرستان البرز بود که برای همهی محلههای اطراف ایستگاه راهآهن یک خاطرهی مشترک بهحساب میآمد. بهرام با سر طاس بیضیشکل –که موهای دورش سفید شده بود و کچلی وسط سرش را قاب گرفته بود- ابروهای پُرپشت و صدای خشدار هروئینیاش، برای همهی بچههای ردهسنی ج محله اولین لولو و سمبل ترسی بود که مادرهاشان برای ترساندنشان استفاده میکردند. حتا برای ماها هم که بزرگتر بودیم، آقا بهرام هنوز رگههایی از ترس را توی احساسات متناقضمان نوجوانانهمان ایجاد میکرد. ولی چون عصرها اجازه میداد برویم توی حیاط مدرسه فوتبال بازی کنیم، تمام تلاشمان را میکردیم که ترسمان را بروز ندهیم و در متد اکتینگترین حالتی که میشد به ترسمان لباس احترام بپوشانیم و به آقا بهرام قالب کنیم.
در واقع لطف تاریخی آقا بهرام به من و مهدی و بقیهی بچههای همسن ما –که البته بهخاطر بدهبستانهای اعتقادی و مسجدیاش با بابام بود- باعث شده بود ما اولین گروهی باشیم که بتوانیم بعد از آنهمه بچههای ریشدرآورده و موسفیدکردهیی که روزگاری توی آن مدرسه درس خوانده بودند، به زندگی آقا بهرام تا حدودی نزدیک شویم و اخلاق و رفتارش را ببینیم. در واقع فوتبال بازیکردن توی حیاط دبیرستان البرز برای ماها یک جور پوشش بود و ما تمام تلاشمان را به کار میبستیم تا مثل هرکول پوآرو، بتوانیم سر از زندگی بهرام دربیاوریم و بفهمیم آدم چطور با خودش قهر میکند یا آدمهایی که با خودشان قهر میکنند چطوراند.
البته که این تلاش بیوقفهی ما برای سردرآوردن از زندگی آقا بهرام –علیالخصوص آن مرتبهای که مهدی زرورق سوراخسوراخاش را برداشت- نزدیک بود کار دستمان بدهد که خوشبختانه با درایت قاسم –برادر بزرگتر مهدی- ختم بهخیر شد. قاسم آمد برای آقا بهرام توضیح داد که مهدی شب قبلاش زرورق قاسم را اشتباهاً انداخته بود توی سطل آشغال و قاسم هم بهش برای ادامهی حیات تا غروب فردا وقت داده بود و نتیجهش شد بود اینکه مهدی زرورق آقا بهرام را کش رفته بود. بهخاطر همین قرابت خواستهناخواسته بود که من و مهدی اولین کسانی بودیم که از عشق آتشین بهرام به اقدس خبردار شدیم.
اقدس –که بچههای آنطرف خط بعدها از لج بهرام بهش گفتند اقدس خوشگله- در یک اقدام کلیشهزده، توی یک عصر پاییزی، دست ثریا بچهی چهارسالهش را گرفت و بیوسیلهی زندگی و فقط با یک بقچهی لباس و یک یخچال که بعدها با وانت عبدل ساقی آورد، آمد اتاق بالای خانهی شیخ مصطفا، آخوند محله را اجاره کرد و ظرف یک شب به مهمترین و بحثبرانگیزترین عضو محله تبدیل شد.
اقدس از دوسه روز بعد از نقلمکان توی آرایشگاه مریم پرایدی مشغول به کار شد تا قطار شایعههای مربوط به اقدس و گذشتهش، زورتر از قطارهای باربری دم صبح توی ایستگاه راهآهن توقف کند.
آقا بهرام توی همهی سالهایی که مستخدم دبیرستان بود، مثل یک زندانبان آموزشدیده، زنگهای تفریح صندلی میگذاشت جلوی در ورودی مدرسه و در و دیوار مجاورش را میپایید تا کسی از مدرسه فرار نکند. این وظیفهی مهم باعث شده بود نصف بیشتر بچههایی که درسخواندن توی دبیرستان البرز جزو رزومهشان بود، ازش یک تنفر تاریخی داشته باشند. حواسجمعی آقا بهرام نمیگذاشت بچهها به بساط قمارهای زیر پل راهآهن و عرقهای خیراتی برندههای بساط اکبر سهقاپ برسند. از آنجایی که اکبر سهقاپ با مأمورهای کلانتری توافق کرده بود فقط صبحها کار کند، تنفر بچهها از بهرام سگه روزبهروز مثل مثل قیمت دلار بیوقفه بالا میرفت.
اقدس عصرهای روزهای فرد که قطار تهران-شیراز رد میشد، از آرایشگاه میرفت توی ایستگاه و میایستاد به تماشای مسافرهایی که از تهران میرسیدند. آقا بهرام هم اولین دیدار جدیاش با اقدس را مدیون یکی از همین قطارها بود. بعدازظهر یک روز آذر من و مهدی داشتیم توی سراشیبی رودخانهی جلوی دبیرستان سیگار میکشیدیم که اقدس همانطور که ثریا را گذاشته بود روی شانهش آمد. آقا بهرام داشت جلوی مدرسه سیگار میکشید و جارو میزد که اقدس رسید. صدای فریدون فروغی توی پسزمینه و سیگار بهرام که روی لبهاش خشک شد فیلمفارسیوارترین صحنهای بود که ما تا آنموقع دیده بودیم.
اقدس سلام کوتاهی به بهرام مبهوت کرد و چادرش را روی شانهش جابهجا کرد و رفت. من ومهدی کمسنوسالتر از آن بودیم که بفهمیم همان سلام کوتاه، سقوط و پایان بهرام سگه را کلید زده اما ظرف یکیدو هفتهی بعدش بهمرور فهمیدیم که همان سلام خشکوخالی و احتمالاً گیسهای برشانهریختهی اقدس –البته که موهای اقدس همیشه کوتاه بود وحالا به فراخور درام تا کمرش رسیده- بهرام را از روی حالت قهر ابدی با جهان در آورده است.
اولین ترکش این برخورد کوتاه، تعطیلشدن فوتبال بازیکردن توی عصرهای روزهای فرد بود. آقا بهرام بلافاصله بعد از اینکه فهمید اقدس چه روزهایی میرود ایستگاه راهآهن، گیردادنهای آقا اسدی –مدیر دبیرستان- را بهانه کرد و دیگر نگذاشت توی روزهای موعود سمت مدرسه آفتابی شویم.
بهرام بعد از سالها – که ما دهدوازده سالاش را بهیاد داشتیم- رفت یک پیراهن جدید خرید، ریشهاش را با ششتیغ تراشید و و از هفتهی بعدش هفتهیی سهروز مثل یک ارتشی وفادار، ایستاد جلوی در مدرسه تا اقدس بیاید.
اقدس هم در جهت هیزمگذاشتن روی این آتش، دیگر هیچکدام از راههای فرعی دیگری که ایستگاه راهآهن را به خانهشان وصل میکرد برای رفتوآمد انتخاب نمیکرد وبا یک حالتی که بعدها فهمیدیم بهش میگویند لوندی، از جلوی دبیرستان رد میشد تا سقوط بهرام سگه را مسجل کند.
دو ماه بعد از آن دیدارهای اولیه، درست بعد از اینکه اقدس دیگر نرفت ایستگاه راهآهن، آقا بهرام یک شب بعد از نماز مغرب آمد خانهی ما تا بابام را مجاب کند برود خواستگاری اقدس. بابام اول از این پیشنهاد بهرام جا خورد، بعد براش خطبهیی طولانی در باب اینکه اقدس بچه دارد و به درد بهرام نمیخورد و از بهرام بزرگتر است، ایراد کرد. منتها هم من هم خودش و هم تمام مأمورهای راهآهن که به بهرام که دورادور اقدس را میپایید، میخندیدند میدانستند که آقا بهرام قرار نیست بعد از آنهمهسال قهر با زندگی و زمین و زمان و حتا خودش، این فرصت راهآهنمحور را از دست بدهد.
البته از آنجایی که بهرام خیلی سال قبل نیمکیلو تریاک بابام که توی انبار مدرسه جاساز شده بود را گردن گرفته بود و نگذاشته بود آبرو و آزادی بابام به خطر بیافتد، بابام نمیتوانست اولین خواستهی زندگی بهرام را نادیده بگیرد؛ عصر فرداش مادرم را فرستاد پیش اقدس برای اصلاح.
قضیهی خواستگاری آقا بهرام از اقدس خوشگله، خیلی زود مثل اخبار ساعت هفت صبح رادیو ایران محله را پر کرد. البته که من و لیلا –خواهر کوچکترم- دستور بابام مبنی بر مخفیماندن قضیه را موبهمو اجرا کردیم ولی خود بهرام نگذاشت موضوع مسکوت بماند؛ درست همانموقعی که اقدس داشت صورت مامان را بند میانداخت و براش از شوهر مفقودش که هر روز بهخاطرش میرفت ایستگاه راهآهن تعریف میکرد، بهرام کل کبوترهاش که تعدادشان به صد جفت میرسید و مایهی حسرت همهی پسرهای دبیرستان البرز بودند را یکجا با هم آزاد کرد و قفسهاشان را از همان بالای پشتبام پرت کرد توی رودخانه تا مبادا دیگر برگردند. قصهی پرواز جمعی کبوترها گرچه برای مسافرهای راهآهن خیلی جذاب بهنظر میرسید – طوری که حتا خیلی سال بعد عکس واقعی و قصهی خیالیاش را توی مجلهی کارنامه دیدم- برای من صحنهی غمانگیزی بود. آقا بهرام برای من غیر از ترس ازلی، سمبل آزادگی –که تازه داشتم معناش را میفهمیدم بود- و من با همان عقل هیجانی هورمونمحورم میدانستم که پرواز کبوترها پایان بهرام است و آقا بهرام هم قرار است مثل بابام و عبدل ساقی –که بهقول خوشان روزگاری شاه را بیرون کرده بودند- بیافتد توی خط زندگی آبرومند و از قهرمان قصه به یک نقش فرعی فراموششده تبدیل شود.
**
اقدس بعد از تلاشهای بیوقفهی بهرام که شامل ترک هروئین، کتابخواندن، خوشاخلاقی با شاگردهای مدرسه، پیداکردن شغل دوم و اجارهکردن خانهیی بیرون از مدرسه میشد، به ازدواج با بهرام رضایت داد. بهرام طبقهی بالای خانهی ما را اجاره کرد. مادرم لابهلای خندهها و پچپچهای زنهای محله خودش دست ثریا را گرفت آورد پایین و اقدس را فرستاد توی حجله.
جابهجاشدن آقا بهرام از توی دبیرستان من و مهدی را از حیاط دبیرستان پرت کرد زیر پل توی پاتوق اکبر سهقاپ که حالا توانسته بود مجوز کافه بگیرد و بساط را شبانهروزی کند. از آنطرف شاگردهای مدرسه هم کمکم داشت یادشان میرفت آدم چطور با خودش قهر میکند. آقا بهرام که قبل از این جوکر رنگنرفتهیی بود که توی دستهی ورق توی چشم میزد، تبدیل شد به یک خُردهخال و بُر خورد لای بقیهی ورقها و چسبید به زن و زندگی.
اولین ترکش این برخورد کوتاه، تعطیلشدن فوتبال بازیکردن توی عصرهای روزهای فرد بود. آقا بهرام بلافاصله بعد از اینکه فهمید اقدس چه روزهایی میرود ایستگاه راهآهن، گیردادنهای آقا اسدی –مدیر دبیرستان- را بهانه کرد و دیگر نگذاشت توی روزهای موعود سمت مدرسه آفتابی شویم.
بهرام بعد از سالها – که ما دهدوازده سالاش را بهیاد داشتیم- رفت یک پیراهن جدید خرید، ریشهاش را با ششتیغ تراشید و و از هفتهی بعدش هفتهیی سهروز مثل یک ارتشی وفادار، ایستاد جلوی در مدرسه تا اقدس بیاید.
اقدس هم در جهت هیزمگذاشتن روی این آتش، دیگر هیچکدام از راههای فرعی دیگری که ایستگاه راهآهن را به خانهشان وصل میکرد برای رفتوآمد انتخاب نمیکرد وبا یک حالتی که بعدها فهمیدیم بهش میگویند لوندی، از جلوی دبیرستان رد میشد تا سقوط بهرام سگه را مسجل کند.
دو ماه بعد از آن دیدارهای اولیه، درست بعد از اینکه اقدس دیگر نرفت ایستگاه راهآهن، آقا بهرام یک شب بعد از نماز مغرب آمد خانهی ما تا بابام را مجاب کند برود خواستگاری اقدس. بابام اول از این پیشنهاد بهرام جا خورد، بعد براش خطبهیی طولانی در باب اینکه اقدس بچه دارد و به درد بهرام نمیخورد و از بهرام بزرگتر است، ایراد کرد. منتها هم من هم خودش و هم تمام مأمورهای راهآهن که به بهرام که دورادور اقدس را میپایید، میخندیدند میدانستند که آقا بهرام قرار نیست بعد از آنهمهسال قهر با زندگی و زمین و زمان و حتا خودش، این فرصت راهآهنمحور را از دست بدهد.
البته از آنجایی که بهرام خیلی سال قبل نیمکیلو تریاک بابام که توی انبار مدرسه جاساز شده بود را گردن گرفته بود و نگذاشته بود آبرو و آزادی بابام به خطر بیافتد، بابام نمیتوانست اولین خواستهی زندگی بهرام را نادیده بگیرد؛ عصر فرداش مادرم را فرستاد پیش اقدس برای اصلاح.
قضیهی خواستگاری آقا بهرام از اقدس خوشگله، خیلی زود مثل اخبار ساعت هفت صبح رادیو ایران محله را پر کرد. البته که من و لیلا –خواهر کوچکترم- دستور بابام مبنی بر مخفیماندن قضیه را موبهمو اجرا کردیم ولی خود بهرام نگذاشت موضوع مسکوت بماند؛ درست همانموقعی که اقدس داشت صورت مامان را بند میانداخت و براش از شوهر مفقودش که هر روز بهخاطرش میرفت ایستگاه راهآهن تعریف میکرد، بهرام کل کبوترهاش که تعدادشان به صد جفت میرسید و مایهی حسرت همهی پسرهای دبیرستان البرز بودند را یکجا با هم آزاد کرد و قفسهاشان را از همان بالای پشتبام پرت کرد توی رودخانه تا مبادا دیگر برگردند. قصهی پرواز جمعی کبوترها گرچه برای مسافرهای راهآهن خیلی جذاب بهنظر میرسید – طوری که حتا خیلی سال بعد عکس واقعی و قصهی خیالیاش را توی مجلهی کارنامه دیدم- برای من صحنهی غمانگیزی بود. آقا بهرام برای من غیر از ترس ازلی، سمبل آزادگی –که تازه داشتم معناش را میفهمیدم بود- و من با همان عقل هیجانی هورمونمحورم میدانستم که پرواز کبوترها پایان بهرام است و آقا بهرام هم قرار است مثل بابام و عبدل ساقی –که بهقول خوشان روزگاری شاه را بیرون کرده بودند- بیافتد توی خط زندگی آبرومند و از قهرمان قصه به یک نقش فرعی فراموششده تبدیل شود.
**
اقدس بعد از تلاشهای بیوقفهی بهرام که شامل ترک هروئین، کتابخواندن، خوشاخلاقی با شاگردهای مدرسه، پیداکردن شغل دوم و اجارهکردن خانهیی بیرون از مدرسه میشد، به ازدواج با بهرام رضایت داد. بهرام طبقهی بالای خانهی ما را اجاره کرد. مادرم لابهلای خندهها و پچپچهای زنهای محله خودش دست ثریا را گرفت آورد پایین و اقدس را فرستاد توی حجله.
جابهجاشدن آقا بهرام از توی دبیرستان من و مهدی را از حیاط دبیرستان پرت کرد زیر پل توی پاتوق اکبر سهقاپ که حالا توانسته بود مجوز کافه بگیرد و بساط را شبانهروزی کند. از آنطرف شاگردهای مدرسه هم کمکم داشت یادشان میرفت آدم چطور با خودش قهر میکند. آقا بهرام که قبل از این جوکر رنگنرفتهیی بود که توی دستهی ورق توی چشم میزد، تبدیل شد به یک خُردهخال و بُر خورد لای بقیهی ورقها و چسبید به زن و زندگی.
یک سال بعد از عروسی اقدس و بهرام، یک شب من و مهدی داشتیم برمی گشتیم خانهمان که دیدیم یک مرد میانسال قدبلند ایستاده جلوی خانهمان. مهدی –که آنموقع هنوز نمیدانستم خاطرخواه لیلا شده- زودتر از من پرید و یارو را یقه کرد و شروع کرد به بازجویی فنی.
هنوز مهدی چک دوم را نزده بود که در باز شد و بهرام و اقدس –که شکم بالاآمدهش نوید اضافهشدن یک عضو جدید به کارتل خلاف خط راهآهن را میداد- سراسیمه آمدند جلوی در. اقدس مثل مار زخمخوردهیی که بخواهد جان بکَند، از پشت بهرام آمد وسط کوچه و یارو را از توی دست مهدی کشید بیرون.
بهرام مثل بازیگر تارهکاری که بخواهد اولین پلان زندگیاش را بعد از هزار بار مرور ذهنی بازی کند، بیهیچ حرفی از پلهها رفت بالا، دو دقیقه بعد با کاپشن آمد پایین بعد با همهی تواناش دوید بهسمت ایستگاه راهآهن. اقدس نشست کف کوچه و توی چادر گلدارش که زیر نور کم چراغبرق نقطهنقطه دیده میشد، گم شد. ثریا سیثانیه بعد، از پلهها آمد پایین، ایستاد توی ورودی خانه، اول به قیافهی وغزدهی من و مهدی نگاه کرد، بعد سرش را چرخاند به سمت مرد و گفت:
«بابا مگه تو نرفته بودی تو آسمونها؟»
@thelimping
هنوز مهدی چک دوم را نزده بود که در باز شد و بهرام و اقدس –که شکم بالاآمدهش نوید اضافهشدن یک عضو جدید به کارتل خلاف خط راهآهن را میداد- سراسیمه آمدند جلوی در. اقدس مثل مار زخمخوردهیی که بخواهد جان بکَند، از پشت بهرام آمد وسط کوچه و یارو را از توی دست مهدی کشید بیرون.
بهرام مثل بازیگر تارهکاری که بخواهد اولین پلان زندگیاش را بعد از هزار بار مرور ذهنی بازی کند، بیهیچ حرفی از پلهها رفت بالا، دو دقیقه بعد با کاپشن آمد پایین بعد با همهی تواناش دوید بهسمت ایستگاه راهآهن. اقدس نشست کف کوچه و توی چادر گلدارش که زیر نور کم چراغبرق نقطهنقطه دیده میشد، گم شد. ثریا سیثانیه بعد، از پلهها آمد پایین، ایستاد توی ورودی خانه، اول به قیافهی وغزدهی من و مهدی نگاه کرد، بعد سرش را چرخاند به سمت مرد و گفت:
«بابا مگه تو نرفته بودی تو آسمونها؟»
@thelimping
سرود شهری - داستان کوتاه (نوشته ی محسن امام وردی از کتاب آینه در…
Daygard
داستان کوتاه سرود شهری از کتاب «در سایهی درختهای بادام: آینه در آینه»
نوشتهی محسن امام وردی
خوانش: دیگرد
لینک خرید کتاب: https://zil.ink/inshadeofalmondtrees
لینک دونیت:
hamibash.com/arsalun
t.me/adaygard
نوشتهی محسن امام وردی
خوانش: دیگرد
لینک خرید کتاب: https://zil.ink/inshadeofalmondtrees
لینک دونیت:
hamibash.com/arsalun
t.me/adaygard
Forwarded from پیرنگ | Peyrang
.
#داستان_کوتاه
جنون ارثی
نویسنده: علی نادری
بابا! حالا کجای این آسمان نشسته یا ایستادهای؟ بابا! نگذاشتند این اواخر بیایم سمت کوههای البرز، تا بهت بگویم مهرجویی عزیزت هم پرید. گلوش را بریدند و زیر درختان گلابی به مسلخ رفت. مهرجویی عزیزت، خالق علی عابدینی هم رفت و مثل تو یک حسرت بزرگ ناشناخته توی تاریخ این مملکت شد. علی عابدینی محبوبت هم آمده بود برای مراسم تشییع. نشد بهش بگویم بابام به عشق تو زندگیاش را تباه کرد. اصلاً مگر فرقی هم میکرد؟ نشد بهش بگویم مهرجویی روزگار همه را سیاه کرد. نشد بگویم عشق هامون و آن چندتا دیالوگ توی خانهی روستایی، از زندگی گریزانش کرد. سودای روستانشینی را زد به سرش. بابا! تو رفتهای و پلنگ برگشته. تو نیستی و این پایان همهی داستانهاست.
تو نشستهای روی دو پا. گردنت را صاف کردهای تا باران پوستت را بشوید. باران آرامتر شده. به کمرگاه زیبات خیره میشوم. به دمت، به پوزهی کشیدهات، به انحنای جادویی هیکلت که مثل معشوقههای توی قصههاست. حالا تو نشستهای تا زایمان کنی. چنان که مادرت نشست زیر آن تختهسنگ. چنان که مادرانت زیر تختهسنگها نشسته بودند. به هلال ماه خیره میشوم. باران دارد کمتر میبارد. باید بیایم پایین. باید بیایم نزدیکتر. باید تفنگ را مسلّح کنم. مسلّح کنم؟ چرا باید مسلّح کنم؟
نه حالا موقع تردید نیست. تردید پدرم را زمین زد. تردید پدرم را جوانمرگ کرد. من دیگر دچار تردید نیستم. من از تاریخ جلو افتادهام. من حالا خودِ تردیدم. توی چشمهام نگاه کن. من تردید توی خان تفنگم که نمیداند بچرخد به راست یا به چپ. کدام یکی درست بود؟ به راست یا چپ؟ به راستراست؟ به چپچپ؟ چه فرقی میکند؟
بابام تفنگش را همان روز اول توی صحرا چال کرد تا ریشه بدهد. میگفت: «امید جوانه میزند.» من توی همهی این سالها علیه تفنگها خواندهام و نوشتهام. علیه گردشها. علیه بهچپچپها و بهراستراستها. همهی کلمهها بیمصرفاند ولی. چه فرقی میکند برای سربازی که ماشه را میچکاند که خان از کدام جهت میچرخد؟ به کدام سمت باید بچرخد که دیگر جان کسی را نگیرد؟ جان تو را نگیرد؟ جان من را نگیرد؟
میرسم پایین. ماه درست وسط آسمان قرار گرفته. توی چشم های همدیگر زل میزنیم. تولهات میان سیل خون جلوی پات نعره میزند. باید بگیرمش در بغل. نه توی چشمهام نگاه نکن. من بابام نیستم. من مهرجویی نیستم که توی چشم قاتلم زل بزنم. تو مگر قاتل پدرم بودی؟ نه. نبودی. تو مگر قاتل منی؟
بابام میگفت: «نباید تولههای پلنگ را بگیری توی بغلت. به آدمیزاد عادت میکنند و بیرحم میشوند.» بهت نگاه میکنم. بهم نگاه میکنی. ما حالا ایستادهایم وسط تاریخ. زمان ایستاده. باور کن. عقربههای ساعتم خشک شدهاند. میگفتند: « هر کسی که توی چشمهای پلنگ زل بزند جنون از پا درش خواهد آورد؛ مجنون میشود.» من مجنون بودهام. من بیست سال است همهی تردیدهام را کشتهام تا جنون ارثیام را مهار کنم و افسار را از دستش بقاپم. همهی اینها بیفایده است. برو چیزی برای خوردن پیدا کن حالا که باران بند آمده. تولهات اینجا زیر اورکت سربازیام خواهد خوابید و هر دو به پدرهای نداشتهمان فکر خواهیم کرد.
متن کامل این داستان، در سایت پیرنگ از طریق لینک زیر در دسترس است:
https://www.peyrang.org/1737/
@peyrang_dastan
www.peyrang.org
http://instagram.com/peyrang_dastan/
#داستان_کوتاه
جنون ارثی
نویسنده: علی نادری
بابا! حالا کجای این آسمان نشسته یا ایستادهای؟ بابا! نگذاشتند این اواخر بیایم سمت کوههای البرز، تا بهت بگویم مهرجویی عزیزت هم پرید. گلوش را بریدند و زیر درختان گلابی به مسلخ رفت. مهرجویی عزیزت، خالق علی عابدینی هم رفت و مثل تو یک حسرت بزرگ ناشناخته توی تاریخ این مملکت شد. علی عابدینی محبوبت هم آمده بود برای مراسم تشییع. نشد بهش بگویم بابام به عشق تو زندگیاش را تباه کرد. اصلاً مگر فرقی هم میکرد؟ نشد بهش بگویم مهرجویی روزگار همه را سیاه کرد. نشد بگویم عشق هامون و آن چندتا دیالوگ توی خانهی روستایی، از زندگی گریزانش کرد. سودای روستانشینی را زد به سرش. بابا! تو رفتهای و پلنگ برگشته. تو نیستی و این پایان همهی داستانهاست.
تو نشستهای روی دو پا. گردنت را صاف کردهای تا باران پوستت را بشوید. باران آرامتر شده. به کمرگاه زیبات خیره میشوم. به دمت، به پوزهی کشیدهات، به انحنای جادویی هیکلت که مثل معشوقههای توی قصههاست. حالا تو نشستهای تا زایمان کنی. چنان که مادرت نشست زیر آن تختهسنگ. چنان که مادرانت زیر تختهسنگها نشسته بودند. به هلال ماه خیره میشوم. باران دارد کمتر میبارد. باید بیایم پایین. باید بیایم نزدیکتر. باید تفنگ را مسلّح کنم. مسلّح کنم؟ چرا باید مسلّح کنم؟
نه حالا موقع تردید نیست. تردید پدرم را زمین زد. تردید پدرم را جوانمرگ کرد. من دیگر دچار تردید نیستم. من از تاریخ جلو افتادهام. من حالا خودِ تردیدم. توی چشمهام نگاه کن. من تردید توی خان تفنگم که نمیداند بچرخد به راست یا به چپ. کدام یکی درست بود؟ به راست یا چپ؟ به راستراست؟ به چپچپ؟ چه فرقی میکند؟
بابام تفنگش را همان روز اول توی صحرا چال کرد تا ریشه بدهد. میگفت: «امید جوانه میزند.» من توی همهی این سالها علیه تفنگها خواندهام و نوشتهام. علیه گردشها. علیه بهچپچپها و بهراستراستها. همهی کلمهها بیمصرفاند ولی. چه فرقی میکند برای سربازی که ماشه را میچکاند که خان از کدام جهت میچرخد؟ به کدام سمت باید بچرخد که دیگر جان کسی را نگیرد؟ جان تو را نگیرد؟ جان من را نگیرد؟
میرسم پایین. ماه درست وسط آسمان قرار گرفته. توی چشم های همدیگر زل میزنیم. تولهات میان سیل خون جلوی پات نعره میزند. باید بگیرمش در بغل. نه توی چشمهام نگاه نکن. من بابام نیستم. من مهرجویی نیستم که توی چشم قاتلم زل بزنم. تو مگر قاتل پدرم بودی؟ نه. نبودی. تو مگر قاتل منی؟
بابام میگفت: «نباید تولههای پلنگ را بگیری توی بغلت. به آدمیزاد عادت میکنند و بیرحم میشوند.» بهت نگاه میکنم. بهم نگاه میکنی. ما حالا ایستادهایم وسط تاریخ. زمان ایستاده. باور کن. عقربههای ساعتم خشک شدهاند. میگفتند: « هر کسی که توی چشمهای پلنگ زل بزند جنون از پا درش خواهد آورد؛ مجنون میشود.» من مجنون بودهام. من بیست سال است همهی تردیدهام را کشتهام تا جنون ارثیام را مهار کنم و افسار را از دستش بقاپم. همهی اینها بیفایده است. برو چیزی برای خوردن پیدا کن حالا که باران بند آمده. تولهات اینجا زیر اورکت سربازیام خواهد خوابید و هر دو به پدرهای نداشتهمان فکر خواهیم کرد.
متن کامل این داستان، در سایت پیرنگ از طریق لینک زیر در دسترس است:
https://www.peyrang.org/1737/
@peyrang_dastan
www.peyrang.org
http://instagram.com/peyrang_dastan/
پیرنگ
جنون ارثی - پیرنگ
حکم قتلت را امروز صبح صادر کردند. نه به صورت علنی و نه به شکل دستورالعملی از طرف فرمانده؛ دهانبهدهان و با نشانهها. طوری که بعدها بشود کتمانش کرد. از امشب قرار است سربازهایی که سر پست میروند، گلولهی جنگی توی خشابهاشان بگذارند. از امشب کسی حق ندارد بعد…
پیرنگ | Peyrang
. #داستان_کوتاه جنون ارثی نویسنده: علی نادری بابا! حالا کجای این آسمان نشسته یا ایستادهای؟ بابا! نگذاشتند این اواخر بیایم سمت کوههای البرز، تا بهت بگویم مهرجویی عزیزت هم پرید. گلوش را بریدند و زیر درختان گلابی به مسلخ رفت. مهرجویی عزیزت، خالق علی عابدینی…
.
«جنون ارثی» احتمالاً مهمترین داستانی است که تا حالا نوشتهام؛ در فرم و محتوا.
جرقهی داستان توی یکی از شبهای بهداری پادگان ارتش توی ذهنم زده شد. از یک قصهی کوچک که یک سرباز بختبرگشته با آبوتاب برام تعریف کرد و بعدها با قتل داریوش مهرجویی تلاقی پیدا کرد و نتیجهی آن برخورد شد این داستان.
جنون ارثی، مرثیهای جنونآمیز است از برخورد طبیعت و ذات انسان؛ جایی که سرچشمهی همهی قصههای تاریخ است.
«جنون ارثی» احتمالاً مهمترین داستانی است که تا حالا نوشتهام؛ در فرم و محتوا.
جرقهی داستان توی یکی از شبهای بهداری پادگان ارتش توی ذهنم زده شد. از یک قصهی کوچک که یک سرباز بختبرگشته با آبوتاب برام تعریف کرد و بعدها با قتل داریوش مهرجویی تلاقی پیدا کرد و نتیجهی آن برخورد شد این داستان.
جنون ارثی، مرثیهای جنونآمیز است از برخورد طبیعت و ذات انسان؛ جایی که سرچشمهی همهی قصههای تاریخ است.