دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
بلیت جنگ‌زده

برای پسرهای سیاه‌پوش اورژانس بعثت




شب آخری که ایرج توپ‌چی را آوردند، باران -مثل سکانس فینال فیلم‌فارسی- شلّاقی می‌بارید و همه‌چیز برای یک خداحافظی باشکوه آماده شده بود.
ایرج توپ‌چی مشتری ثابت اورژانس بعثت بود. بچه‌های تریاژ بیمارستان -انگار که ایرج کد اشتراک داشته باشد- همه‌ی مشخصات‌اش را حفظ بودند و می‌دانستند که دوباره قرار است از زبان پیرمرد فحش بشنوند.
ایرج می‌آمد توی تریاژ، یک دور به پرستاری که پشت کامپیوتر می‌نشست فحش می‌داد، بعد یک دور رئیس بیمارستان و اورژانس و هر کسی که فکر می‌کرد در روند اداره‌ی بیمارستان دخیل است را می‌شست، آخر سر هم می‌رفت سر پل اورژانس یک نخ سیگار با ولع می‌کشید و برمی‌گشت داخل تا خودش را برای بستری‌شدن آماده کند.
جمله‌ی معروف ایرج بعد از اجرای مناسک ورودش به اورژانس و نشستن روی صندلی تریاژ ادا می‌شد همیشه تکراری بود.
«عامو، من مرض بیدارخوابی دارم. بیا این فشارُم بگیر اول.»
بعد از این‌که پرستار تریاژ مطمئن می‌شد ایرج همان مشکل قبلی را دارد، براش پرونده تشکیل می‌داد، می‌گذاشتش روی ویلچر و می‌آوردش توی قسمت بستری تا قصه‌ی تکراری بستری ایرج شروع شود.
ایرج شبیه کارکتر وردی که بره‌ها می‌خوانند رضا قاسمی علاقه‌ی عجیبی به بستری‌شدن توی بیمارستان، آنژیوکت صورتی توی آرنج دست چپ و بوی بیمارستان داشت. همه‌ی ما حداقل یک بار توی دوران خدمت‌مان پرستار تختی که ایرج را روش خوابانده بودند شده بودیم و از کم‌وکیف قضیه خبر داشتیم.
ایرج فقط می‌گفت بیدارخوابی دارد و یک‌هو وسط بیداری می‌بیند که خمپاره می‌خورد وسط جنازه‌ها و تکه‌های اجساد رفقاش هر کدام یک طرف می‌افتد.
این شرح‌حال ایرج سه‌چهار بار کارش را به بستری‌شدن توی بخش اعصاب‌وروان کشانده بود. البته که تقریباً هیچ‌کدام از اعضای داخلی بدن‌اش هم درست کار نمی‌کرد و همین باعث شده بود چندتا عمل جزئی و چند مرتبه بستری طولانی‌مدت به کارنامه‌ی پُربار ایرج اضافه شود.
آن شب، وقتی در آمبولانس باز شد، ایرج نیمه‌هوشیار روی برانکارد بود و نمی‌توانست فحش بدهد. من و مهدی سیگارهامان را نصفه خاموش کردیم و دویدیم سمت در تا ایرج را معاینه کنیم.
هوشیارنبودن ایرج اول از همه دکتر امیر را ترساند بعد به همه فهماند که این بار قضیه فرق دارد و قرار نیست تا صبح به خاطره‌های ایرج بخندیم. همسایه بالایی‌شان -که هر بار ایرج را همراهی می‌کرد- بطری پلاستیکی زردرنگی را به دکتر امیر نشان داد و نفس‌زنان گفت: «وقتی رسیدم بالاسرش داشت آخراشو سر می‌کشید.»
برای تشخیص مسمومیّت با متادون، نیاز نبود آزمایش بفرستیم آزمایشگاه یا رضا سه‌دست -که سابقه‌یی طولانی توی کلینیک‌های ترک اعتیاد داشت را صدا بزنیم-. همه‌ی ما قبلاً این بطری ایرج را دیده بودیم که مثل بغلی‌های الکلی‌های هالیوود می‌گذاشت توی جیب کت‌اش و هرازگاهی که خارش می‌گرفت یکی‌دو قُلُپ می‌رفت بالا.
ایرج را فرستادیم بخش مراقبت‌های ویژه اورژانس، براش نالوکسان شروع کردیم و به ICU زنگ زدیم تا برای سرهنگ ایرج قرائی تخت خالی آماده کند.
نصف نالوکسان‌های اورژانس صرف نشئه‌بازی شاهانه‌ی ایرج شد تا هوشیاری‌اش کم‌کم برگردد.
نزدیک‌های سه‌ی صبح بود که ایرج آرام‌آرام چشم‌هاش را باز کرد و شروع کرد به خمیازه‌کشیدن. مهدی همان‌جا روی صندلی خواب‌اش برده بود و من داشتم داروهای مریض تخت کناری را تزریق می‌کردم که ایرج زد زیر آواز؛ نیاز فریدون فروغی را نصفه‌نیمه می‌خواند و لابلاش تحریرهای ابداعی به آهنگ مرحوم فروغی اضافه می‌کرد. مهدی هم کم‌کم با صدای ایرج از خواب بیدار شد و همان‌طور که داشت چشم‌هاش را می‌مالید آمد بغل دست من، بالاسر ایرج ایستاد.
ایرج چندبار من و مهدی را -مثل قصابی که وارد دام‌داری می‌شود- برانداز کرد تا توانست من را انتخاب کند و رگبار فحش را گرفت روی من.
فحش‌های ایرج عجیب‌ترین فحش‌هایی بود که هر کس توی زندگی‌اش باهاش مواجه می‌شد. قطار فحش‌دادن‌هاش از ایستگاه نسبت‌دادن حیوانات مختلف راه می‌افتاد، بعد می‌افتاد توی ریل سوابق زندگی جنسی‌ات در گذشته و حال و دست آخر هم توی ایستگاه محارم‌ات توقف طولانی‌مدتی می‌کرد.
من همان‌طور که لبخند می‌زدم فقط سعی کردم بهش بفهمانم فحش‌هایی که به مسئول‌های  اورژانس می‌دهد متوجه من نیست و من فقط یک سرباز بدبخت توی آن اورژانس‌ام که جوانی و قیافه‌ش دارد توی شب‌کاری‌های پشت‌سرهم حرام می‌شود.
وضعیت علائم حیاتی ایرج که پایدارتر شد، مهدی رفت به سوپروایزر زنگ زد تا مقدمات انتقال ایرج به ICU را انجام دهد.
صبح‌نشده ایرج را با سلام و صلوات بردیم ICU تا بچه‌های آن‌جا هم از لذت هم‌صحبتی و ادبیات خاص ایرج بهره‌مند شوند.
یک ساعت بعد از انتقال ایرج، جواب آزمایش‌هاش آمد روی سیستم اورژانس. وضعیت ایرج خراب‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردیم. کلیه‌هاش تقریباً از کار افتاده بودند و قلب‌اش هم ایراد اساسی پیدا کرده بود.
در واقع ایرج برای زنده‌بیرون‌آمدن از ICU به یک معجزه‌یی شبیه معجزه‌ی سه شب زنده‌ماندن لابلای جنازه‌های کربلای پنج نیاز داشت؛ منتها همه می‌دانستیم که جنگ خیلی وقت است تمام شده و خدا دیگر خدای دهه‌ی شصت نیست و معجزه‌ها دیگر به‌راحتی آن سال‌ها رخ نمی‌دهند.
سر صبح من و مهدی و سیامک -که بچه‌ها بعد از کووید اسم‌مان را گذاشته بودند سگ‌جان‌های اورژانس- بعد از این‌که شیفت را تحویل دادیم رفتیم ICU تا هم به مهران -که از اورژانس تبعید شده بود سر بزنیم- و هم از ایرج عیادت کنیم.
وقتی رسیدیم بالا، ICU غلغله بود. تقریباً همه‌ی افسرهای رده‌بالای نیروهوایی با لباس‌فصل‌های آبی‌آسمانی‌شان بالا سر ایرج جمع شده بودند. ICU شبیه پاساژهای کیش شده بود؛ همه می‌آمدند یک دور می‌زدند و بدون این‌که کار مفیدی انجام بدهند می‌رفتند‌. حوالی ساعت ده بخش خلوت شد. من و مهدی و سیامک -که به زور داشتیم خودمان را بیدار نگه می‌داشتیم- رفتیم بالاسر ایرج. مهران هم پشت سرمان آمد تا برگه‌ی شرح‌حال ایرج را پر کند. قبل از این‌که دوباره پیرمرد فحاشی را شروع کند، پرونده را از دست مهران قاپیدم و کنار تخت نشستم تا تکمیل‌اش کنم. آن لحظه تازه یادم افتاد به میلاد -که یک بار اتفاقی پیداش کرده بودم- خبر نداده‌م که باباش بستری است. توی تلگرام بهش پیام دادم و وضعیت ایرج را براش فرستادم. میلاد بزرگ‌ترین و دردسترس‌ترین پسر ایرج بود که توی مایکروسافت برای خودش ارج‌وقرب داشت.
گوشی را گذاشتم توی جیب‌ام و دوباره شروع کردم به نوشتن پرونده. ایرج توپ‌چی، سرهنگ بازنشسته‌ی نیروهوایی بود. اوایل جنگ فرستاده بودندش سر توپ بیست‌وسه برای دیده‌بانی ولی سه ماه نکشیده تاب نیاورده بود و با التماس و خواهش و تمنا خودش را رسانده بود به گردان پشتیبانی و بهداری و به‌جای لمس پوکه‌ی داغ ضدهوایی، کل دوران جنگ را صرف جابجاکردن و پرستاری از زخمی‌های جنگ کرده بود. این خدمت خالصانه مقدمات آشنایی‌اش با درمان را فراهم کرده بود و باعث شده بود دل‌باخته‌ی دارو شود. تا سال‌ها بعد از جنگ، ایرج اعتقاد داشت ترکیب هیدروکورتیزون و پنی‌سیلین ۱۲۰۰ روی ازبین‌رفتن تاول‌های شیمیایی‌اش مؤثر است. این نسخه‌ی ترکیبی ابداعی‌اش را اوایل روزانه و بعدها -وقتی دیگر عضلات باسن‌اش ازبین‌رفته بود- هفتگی تکرار می‌شد. بچه‌های ایرج ایران نبودند، زن‌اش تاب نیاورده بود رفته بود و بقیه‌ی خانواده‌ش هم شهرستان بودند و عملاً ایرج جز همسایه‌شان که بعضی‌وقت‌ها براش غذا می‌برد، کسی را نداشت. خود ایرج البته پسرهای سیاه‌پوش اورژانس را مثل بچه‌هاش می‌دانست و می‌گفت توی بعثت که بستری می‌شود حس می‌کند توی خانه است و همین موضوع یک از دلایلی بود که هر وقت حوصله‌ش سر می‌رفت با شکایت بیدارخوابی می‌آمد اورژانس‌.
در همین حین که من داشتم برگه‌ی شرح‌حال را پر می‌کردم، ایرج دوباره افتاده بود روی دور تعریف‌کردن خاطره‌های دوران جوانی‌اش و مهدی و سیامک را محو خودش کرده بود.
من چهارتا چای ریختم و رفتم به‌طرف تخت هشت که سمت چپ ایستگاه پرستاری بود. ایرج تا من را دید لبخند همفری‌بوگارت‌طوری زد و گفت: «عامو بیا این فشارُم بگیر.» ایرج چای را برداشت و دوباره خاطره‌گفتن را شروع کرد. جنگی که ایرج و رفقاش رفته بودند، با دفاع مقدسی که ما توی کتاب‌های دانشگاه پاس کرده بودیم و فیلم‌هاش را توی سینماهای ارزان دیده بودیم کیلومترها فرق داشت. منتها مشکل اصلی این بود که ایرج هیچ‌وقت هیچ خاطره‌یی را کامل تعریف نمی‌کرد. تا می‌آمد برسد به کشته‌شدن رفقا و هم‌سنگرهاش، می‌زد جاده‌خاکی و شروع می‌کرد آوازخواندن.
ایرج به خاطره‌ی رفقاش خیانت نمی‌کرد؛ این رسم جنگ است. ایرج از قصه‌ها زده بود بیرون. «مرگ‌دیدن آدم را ساکت می‌کند.» این را بابام همیشه می‌گفت و سیدمهدی -رفیق مرده‌شورش- تأیید می‌کرد.
میلاد پیام داد. وُیس فرستاده بود که به باباش سلام برسانم و بگویم بقیه‌ی بچه‌هاش هم نگران‌اند و چون بابا گوشی ندارد نمی‌توانند بهش زنگ بزنند.
ایرج پیام میلاد را با یک «گوه خوردند پدرسگ‌ها» جواب داد و اصرار کرد که صداش را برای میلاد بفرستم.
پنج دقیقه بعد، مهدی ضمن یادآوری نیاز دائمی‌مان به نیکوتین که توی ICU نمی‌شد برطرف‌اش کرد، به‌مان یادآوری کرد که هر آن ممکن است سرهنگی/امیری/سرداری بیاید به ایرج سر بزند و بهتر است بزنیم بیرون تا برای ما و بچه‌های ICU بد بشود.
دم رفتن سیامک با یک حالت مهربانانه‌ی نئشه‌طوری به ایرج گفت:
«عمو با ما کاری نداری؟»
ایرج ماسک اکسیژن را روی صورت‌اش جابجا کرد، آه بلندی از ته دل کشید و گفت:
«ها دارم ولی شما جوجه‌ها نمی‌تونید.»
سکوت مرگ‌آمیز ICU یک لحظه خورد توی صورت هر چهارنفرمان. ما خیره‌ی همدیگر کل دفعات بستری ایرج را دوره کردیم و یادمان نیامد که قبلاً ایرج ازمان درخواستی کرده باشد.
ایرج نیم‌نگاهی به قیافه‌های مبهوت ما انداخت و گفت:
«عامو من همه‌ی ای سالا میومدم بعثت بمیرم، شماها نمی‌ذاشتین. این‌دفعه انقدر متادون خوردم که می‌دونم کارم تمومه. ولی یهو از دیشب تا حالا به دل‌ام افتاده قبل از مُردن یه بار دیگه برم استادیوم آزادی. یه دوری رو چمن‌اش بزنم و بعد بمیرم.»
من و مهدی و سیامک با مهران و بقیه‌ی بچه‌های ICU خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون. آفتاب راهروی خروجی  ICU را پر کرده بود و داشت گردن‌مان را می‌سوزاند.
توی آسانسور ما به اضافه‌خدمت، تبعید به چابهار، رفتن به دادسرای نظام به‌خاطر فراری‌دادن مریض و تقریباً هر احتمال دیگری فکر کردیم. وقتی رسیدیم توی اورژانس چکیده‌ی مشورت صامت سه‌نفره‌مان از حنجره‌ی سیامک زد بیرون:
«گور باباش، هر چی می‌خواد بشه. من می‌رم سراغ عباس قراضه. فوق‌اش اینه که آخر خدمت تبعیدمون می‌کنند چابهار.»
ششمین سیگار ناشتایی که من تعارف کردم و هردونفرشان برداشتند، تصویب لایحه‌یی بود که از طرف سیامک توی صحن علنی اورژانس پیشنهاد شده بود.
عباس قراضه -که دقیقاً از لحاظ چهره و حرکات شبیه بهمن مفیدِ رضا موتوری بود- قدیمی‌ترین راننده‌ی ترابری بیمارستان بعثت بود.
ما توی مأموریت‌هایی که اعزام می‌شدیم، تمام تلاش‌مان را می‌کردیم تا خودمان را توی ماشین عباس جا کنیم تا حداقل توی مسیر یادمان برود چقدر سیاه‌بختیم؛ در واقع عباس قراضه -که به نهست و توبیخ و تنبیه معروف شده بود- تنها شانس ما برای رساندن ایرج به استادیوم بود.
سیامک -که لهجه و رنگ چهره‌ش بیش‌ترین هم‌خوانی را با عباس داشت- مأمور شد تا برود ترابری و به ما خبر بدهد. من و مهدی هم بعد از این‌که دوتا علی‌کافه‌ی رگباری خوردیم، خودمان را رساندیم ICU تا با مهران مذاکره کنیم. نیم ساعت بعد سیامک زنگ زد و گفت عباس قراضه اوکی داده و دارند راه می‌افتند به‌سمت اورژانس. راضی‌کردن مهران هم خیلی طول نکشید. مهران قصه را توی گوش ایرج گفت، بعد برگشت -در مسئولیت‌پذیرترین حالت ممکن- رو به سرپرستار و گفت می‌خواهد با کمک بچه‌های اورژانس ایرج را ببرد طبقه‌ی پایین برای سی‌تی اسکن.
پرت‌کردن حواس انتظامات بیمارستان -که آن‌ها هم مثل ما سرباز بودند- برای من کاری نداشت. مهدی و مهران بلافاصله بعد از این‌که تخت ایرج را از  ICU آوردند بیرون، پیرمرد را گذاشته بودند روی ویلچر مثل کایوت از کنارمان رد شدند و سوار آمبولانس شدند. عباس قراضه آژیر را روشن کرد و من دوان‌دوان پریدم عقب آمبولانس.
حس غرور همیشگی‌یی که بعد از سرپیچی از دستور سراغ‌مان می‌آمد، توی آمبولانس به اوج خودش رسیده بود.
ایرج همه‌ی مسیر بعثت تا استادیوم آزادی را سکوت کرد و سیگار کشید و هر چه تلاش کردیم به حرف نیامد. وقتی رسیدیم جلوی استادیوم، پیرمرد لباس‌آبی انتظامات از دکه‌ش آمد بیرون و پرید جلوی آمبولانس. آفتاب مرداد کم‌جان شده بود و داشت باهامان راه می‌آمد.
عباس در آمبولانس را باز کرد و رفت به‌طرف نگهبان. برای شروع سیگار تعارف  کرد و با حرکت سر به آمبولانس اشاره کرد. مذاکرات عباس و نگهبان، کم‌تر از یک سیگار به‌طول انجامید.
ما بعدها هر چه به عباس قراضه التماس کردیم که بگوید چطور یارو را راضی کرده نگفت؛ بالأخره ارتشی بود و یاد گرفته بود اسرار نظام را لو ندهد.
گوشی‌های من و مهران و سیامک و مهدی بی‌وقفه زنگ می‌خوردند. کم‌کم پست و مقام فرستنده‌های پیام‌ها داشت بالاار می‌رفت و تهدیدهاشان داشت پیام‌به‌پیام سنگین‌تر می‌شد.
خبر توی اورژانس پیچیده بود و چندتا از بچه‌ها هم پیگیر شده بودند که چرا ما ایرج را با خودمان آورده‌ایم بیرون.
نگهبان آزادی سوار آمبولانس شد و نشست بغل عباس قراضه. درهای استادیوم -انگار که ما یوسف باشیم و زلیخا دنبال‌مان گذاشته باشد- به‌نوبت جلومان باز می‌شدند. آمبولانس که نزدیک چمن ایستاد، ما به ایرج گفتیم که لحظه‌ی موعود رسیده و وقت راه‌رفتن توی استادیوم خاطره‌هاست.

در آمبولانس که باز شد، نور چشم‌هامان را زد. خورشید در عمودترین حالت ممکن می‌تابید. بوی چمن تازه‌آبیاری‌شده بینی‌های همه‌مان را جنباند. ایرج مثل دیده‌بانی که بخواهد خودش را از قرارگاه برساند به موضع، اطراف‌اش را کامل پایید و پیاده شد.
با این‌که همه‌مان بازی‌های استقلال و پرسپولیس را از توی تلویزیون یا از روی سکو دیده بودیم، اما راه‌رفتن روی چمنی که کل رویاهای کودکی‌مان در دویدن به‌سمت دروازه‌هاش و خوشحالی‌کردن روبروی جایگاه‌هاش خلاصه می‌شد، حس عجیبی داشت.
مهران ایرج را نشاند روی ویلچر. ما سه‌تا با اسکراب‌های مشکی‌رنگ‌مان بادیگاردهای ایرج شدیم تا او را همراهی کنیم.
ایرج به دروازه‌ی شرقی اشاره کرد. عباس قراضه از آمبولانس پیاده شده بود و داشت سیگار روشن می‌کرد. باد ملایمی بوی چمن خیس را فرو می‌کرد توی بینی همه‌مان. آزادی خیلی بزرگ‌تر از تصور همه‌مان بود.
من و مهدی همان‌طور که به حرف‌های زیرلبی ایرج که شبیه گزارش فوتبال بود گوش می‌دادیم محو جایگاه‌های تماشاگرها شده بودیم و سعی می‌کردیم خاطره‌هامان از این حجم سبز را به‌یاد بیاوریم. جلوی محوطه‌ی جریمه که رسیدیم ایرج با دست اشاره کرد که آمبولانس بایستد. ایرج با آخرین توانی که براش مانده بود از جاش بلند شد. دست توی جیب‌اش کرد و از توی کیف پول قهوه‌یی معروف‌اش تکه‌کاغذ کهنه‌یی را کشید بیرون و گرفت سمت من.
-علی پروین از اون لب خط عینهو F4 فرار کرد، توپ‌و ریخت رو گل. گلر استرالیا اومد بیرون، توپو انداخت جلوی غفور جهانی‌.
بعد به محوطه‌ی شش‌قدم اشاره کرد:
«من باید این‌جا می‌بودم وقتی توپ چسبید به تور و صدهزار آدم پریدن هوا‌ من باید این‌جا می‌بودم عمو. منو فرستاده بودند مأموریت دزفول.»
بلیت، بلیت بازی ایران‌-استرالیا توی مقدماتی جام ۷۸ بود.
ما چهارتا بی‌آن‌که خودمان بفهمیم خبردار ایستاده بودیم و داشتیم پیرمرد را نگاه می‌کردیم. هیچ‌کدام‌مان جرأت نداشت چیزی بگوید. سه‌چهارتا از کارگرهای ورزشگاه، عباس قراضه، نگهبان جلوی در و احتمالاً غفور جهانی -از یک‌جایی آن دورها- داشتند حسرت می‌خوردند که چرا ایرج این‌جا نبوده تا گل غفور را ببیند.

ایرج را که نشاندیم توی آمبولانس، کم‌کم اکسیژن خون‌اش افتاد. عباس قراضه از میدان آزادی به بعد انداخت توی خط BRT و آژیر را روشن کرد. من خیره‌ی بلیتی که توی دست‌ام بود مانده بودم و نمی‌توانستم هیچ‌کاری بکنم. نزدیک‌های میدان امام حسین که قلب ایرج ایستاد، هیچ‌کدام‌مان نمی‌خواست ماساژ قلبی ایرج را شروع کند. شکستن دنده‌های ایرج حین احیا چیزی نبود که بتوانیم بعدها از توی مغزمان بکشیم بیرون.
وقتی آمبولانس رسید جلوی بعثت، بیست دقیقه بود ایرج تمام کرده بود. بقیه‌ی بچه‌های اورژانس با اسکراب‌های مشکی‌رنگ‌شان ایستاده بودند جلوی پل اورژانس و منتظر ما سیگار می‌کشیدند. توی تریاژ اورژانس ایرج دیگر جانی برای نئشه‌بازی و خاطره‌تعریف‌کردن نداشت. غبار مرگ از سنگرهای کردستان بلند شده بود، زاگرس را دور زده بود و توی چشم‌هاش لانه کرده بود. ایرج توپ‌چی به بعثت نرسید، همان وسط اتوبان رفت و قصه‌هاش را با خودش برد.
|مهرجویی، پایان جنون هامون.|
|مهرجویی، پایان جنون هامون.|

__
دوصفر. داریوش مهرجویی و همسرش وحیده محمدی‌فر در شامگاه بیست‌ودوم مهر چهارصدودو در ویلای شخصی‌شان در کرج به قتل رسیدند. (آن‌ها نه درگذشتند و نه فوت کردند.)

صفر. هزار سال پیش توی کلاس درس ادبیات دبیرستان، بعد از این‌که معلم‌مان گاو مهرجویی را درس داد، من فلش مموری‌ام را درآوردم و بهش گفتم گاو را ریخته‌م روی فلش تا تماشا کنیم. فیلم که تمام شد سعی کردم در مورد موج نو و سینمای مؤلف و مهرجویی سخنرانی کنم که همه شروع کردند به خندیدن. در واقع اولین ابراز علاقه‌ی رسمی‌ام به مهرجویی این‌طور ناکام ماند.
 
یک. تحلیل سینمای مهرجویی کار من نیست. من مثل رفقام درس سینما نخوانده‌م. هیچ‌وقت هم حوصله‌م نکشیده بروم دنبال تحلیل فیلم از نظر ابعاد فنی. بنابراین تحلیل این‌که مهرجویی پس از بازگشت از خارج از کشور چه چیزهایی به سینمای ما اضافه کرده در توان من نیست. سینما برای من همیشه یک مواجهه شخصی بوده. یک تلاش چندگانه‌ی هنرمحور برای ارضای نیازهای غریزی و معنوی‌ام. به همین دلیل مهرجویی همواره جایگاه قابل احترامی در سلیقه‌ی سینمایی‌ام داشته. سینمای مهرجویی چیزی داشت که او را به همراه یکی‌دو نفر دیگر از بقیه فیلم‌سازها متمایز می‌کرد. مهرجویی بُعدی از زندگی کارکترهاش را به نمایش می‌گذاشت که خودش تجربه‌ش کرده بود و همین مسئله کارکترهاش را باورپذیر می‌کرد. حساب انتلکت‌های مهرجویی از بقیه‌ی انتلکت‌های درنیامده‌ی بقیه‌ی کارگردان‌ها جدا بود چون استاد دقیقا می‌دانست عامل بدبختی کارکترش چه بوده و چه عواملی سیر نزولی او را تشدید می‌کند. تماشای سینمای مهرجویی تماشای دغدغه‌هایی بود که توی جامعه اطراف‌ام اسراف وقت و فکر تلقی می‌شد. شکل تصویری افکارم در مورد مناسبات جهان که با تصورهام نمی‌خواند. مهرجویی از چیزهایی حرف می‌زد که در زندگی‌های اطراف ما اولویت اساسی نبود. چیزهایی که اگر نبودند خللی به جهان وارد نمی‌شد ولی بودن‌شان زندگی ما را رنگی‌تر کرده بود.
 
دو. روشنفکرهای مهرجویی سقوط‌کرده نبودند، سقوط می‌کردند. در واقع هنر مهرجویی در نشان‌دادن سیر افول آدم‌ها بود و این او را از تمام فیلم‌سازهای درپیت این سال‌ها جدا می‌کرد. مهرجویی دقیقا می‌دانست حمید هامون چطور به جنون می‌رسد. می‌دانست چه می‌شود که علی‌سنتوری از درد مجوز معتاد می‌شود. می‌دانست لیلا چرا و چگونه می‌رود می‌گردد عقب زن دوم برای شوهری که عاشقانه دوست‌اش دارد. مهرجویی روند اضمحلال کارکترها را بلد بود. برخلاف بقیه که بلدند ویرانه‌ها را چطور توصیف کنند، بلد بود آدم ها چطور سقوط می‌کنند وخودشان را متقاعد می‌کنند از داشته‌هاشان ویرانه بسازند.
 
سه. مهرجویی سر مجوز لامینور نعره می‌زند. فرداش با لبخند معذرت می‌خواهد. توی خارج به سوال در مورد آزادی جواب نمی‌دهد، این طرف روسری از روی سر زن‌اش برمی‌دارد. این تضادها چطور توجیه می‌شوند؟
آدم به پیری که می‌رسد سعی می‌کند هر طور شده چهارنفر را برای روز مبادا دور خودش نگه دارد. هر کدام از این آدم‌هایی که اطراف‌ات جمع می‌شوند در مقابل بودن‌شان خواسته‌هایی دارند.
مردم مهرجویی را بابت یک فیلم بد یا یک موضع‌گیری اشتباه می‌بخشند. اما از آن طرف، آن قرمساقی هم که استاد را وادار کرده به سازش برقصد، هدف خودش را بیمه می‌کند.
با همین فرمان، خائن‌کشی و چنبره‌زدن دارودسته‌ی علی اوجی الدنگ دور مسعود کیمیایی توجیه می‌شود. با همین فرمان فیلم‌های ضعیف آخر کارنامه مرحوم پوراحمد توجیه می‌شود.
 
چهار. مهرجویی، تو بلد بودی که ماها به علی عابدینی احتیاج داریم. تو خالق آن علی عابدینی‌ای بودی که ما همه عمر دربدر دنبال‌اش گشتیم. تو آن‌قدر همه‌چیز بلد بودی که علی عابدینی را نشانده بودی توی ماشین‌ات و داشتی بهش در باغ سبز نشان می‌دادی. مهرجویی، علی عابدینی کجا گم‌وگور شد؟
«مهرجویی، ما گاو مش‌حسن را کشتیم چون مهمان‌های مامان خیلی وقت است سر رسیده‌اند. علی‌سنتوری و لیلا و پری و سارا و بقیه‌ی اجاره‌نشین‌های سینمات سر سفره منتظر نشسته‌اند و به تو خیره شده‌اند که زیر درخت گلابی به مسلخ رفته‌یی.»
کاش کمی ملیح‌تر بودم و می‌توانستم این پایان‌بندی را برای این شبه‌سوگ انتخاب کنم. اما من نمی‌توانم. تصور بریده‌شدن سرت یک هفته است ولم نمی‌کند. مهرجویی تو خیلی بلد قضیه بودی و همین سرت را به باد داد. البته که این فیلم‌های اواخرت حلاج صفتانه بود.
من خیلی بچه‌تر از الانم بودم و می‌خواستم خودم را درگیر یک چیزهایی بکنم که از قد عقل‌ام بلندتر بود. مهرجویی تو تمنای علی عابدینی را انداختی به جان ما. تو بلد بودی تبار علی عابدینی‌ها ساکن کجای این مملک خراب‌شده‌اند و به روی خودت نیاوردی. تو ترس‌ولرز و مسئله‌ی ابراهیم را تا دسته کردی توی پاچه‌مان و جوانی‌ام را به سیاهی سوق دادی و خودت نشستی آن بالا با عینک نارنجی‌ات مثل امیری که به فتوحات‌اش زل بزند، به ما ریشخند زدی.
 
 پنج. مسعود کیمیایی. ای مسعود کیمیایی. تو نفرین شده‌یی. یک مثل قدیمی هست که می‌گوید خدا وقتی بخواهد آدمی را بیازارد، آن‌قدر بهش عمر می‌دهد که رفتن تک‌تک عزیزان‌اش را به چشم ببیند. مسعود کیمیایی، تو درگیر این نفرینی.

آخر. «داریوش مهرجویی و همسرش وحیده محمدی‌فر شامگاه بیست‌ودوم مهر چهارصد‌ودو در ویلای شخصی‌شان در کرج به قتل رسیدند.»
باید این عبارت را حالاحالاها دوره کنم تا باورم بشود.
بذکّر بالخریف
لونا کرم
پرسیدند از شوق
گفت: سوختنِ دل بود
و پاره‌شدن جگر و زبانه‌زدن آتش در وی.


تذکرة الاولیاء
ذکر ابن عطا
حکم


برای خیابان ارباب جمشید
حکم


برای خیابان ارباب جمشید
___

ناصر که اُوردوز کرد، من خیلی کم سن‌وسال‌تر از آن بودم که بفهمم «اُور» چیست و هنوز هم عقب درس‌ومشق ندویده بودم که سر از «دوز» در بیاورم.
ناصر وصله‌ی ناچسب آن چهارپنج‌تا برادر بود که من به یکی‌شان می‌گویم بابا. کهنه‌چریک پیرناشدنی‌ای بود که با یک چشم مصنوعی و یک پای لنگ، هنوز با برادرهاش و پدرش مخالف بود، هنوز حرف هیچ‌کدام‌شان را نمی‌خواند و هنوز عشق‌سینما بود؛ برخلاف آن دوتا برادرش که آتش‌زدن سینما حافظ را یکی از مهم‌ترین دستاوردهای زندگی‌شان می‌دانستند.
همه‌ی این‌ها باعث شد مرگ ناصر، اولین فحش ناموسیِ چارواداری زندگی به من باشد.
ناصر یک تفاوت‌های اساسی با بقیه داشت که من را بهش می‌چسباند. یک کمد پر ‏از فیلم و کاست داشت که هرکدام را می‌خواستم بهم می‌داد و یک خانه‌ی مجردی داشت که هروقت اراده می‌کردم می‌شد بروم تا آخر شب فوتبال نگاه کنم؛ بی‌آن‌که بابا سر ساعت ده تلویزیون را خاموش کند و یادم بیاورد که صبح باید بروم مدرسه.
از آن‌طرف‌، علاقه‌ی بی‌حد من به پرسپولیس و مسعود کیمیایی -که هردوشان برای ناصر مقدس بودند-  متقاعدش کرده بود بعد از آن‌همه سال یکی را دوست داشته باشد؛ من شده بودم جایگزین پسرِ نداشته‌ش که احتمالاً توی همه‌ی شب‌های زندان برای قصه‌هایی که قرار بود براش تعریف کند، برنامه چیده بود.
توی تک‌تک آن قصه‌های بی‌دروپیکر، غلام جوادی نقش ثابت بود؛ یکه‌بزن فردین‌منشی که هم‌پِیک ناصر بود.
غلام «آکتورشدن» و «بازیگربودن» را قبل و بعد از انقلاب بی‌وقفه دنبال کرده بود و توی چندتا فیلم‌فارسی هم از جلوی دوربین رد شده بود. توی همه‌ی این سال‌ها چیزی بین او و این عشق مقدس فاصله نیانداخته بود جز زندان؛ زندان همان‌طور که چشم و پای ناصر را دزدیده بود، رویای بازیگری غلام را هم تقریباً بر باد داده بود.
ده‌دوازده سال بعد که غلام و ناصر از زندان درآمدند و فهمیدند در سینما دیگر ابداً براشان بسته شده، سرشان را کردند توی لاک خودشان.
غلام رفت تهران تا گم‌وگور شود و ناصر سرش را به نسخه‌پیچی پشت دخل داروخانه‌ی شبانه‌روزی گرم کرد.
با وجود سال‌ها دوری، غلام برای ناصر با همه‌ی رفقای اعدام‌شده و ازاعدام‌گریخته‌ش فرق داشت چون بوی سینما می‌داد.
به‌خاطر همین‌ بود که وقتی فهمید غلام بعد از سی‌وخورده‌ای‌سال ممنوع‌بودن، توی یک فیلم بازی کرده، چشم‌هاش‌ برق زد و حس کرد هنوز زنده است و هنوز برای زندگی‌کردن دیر نشده.
ناصر توی اولین شبی که فیلم غلام اکران شد، شیک‌وپیک کرد، عینک آفتابی‌اش را زد تا کسی چشم کورش را نبیند و احتمالاً برای دیدن عملی‌شدن آرزوهای قهرمان قصه‌هاش و احترام‌گذاشتن به رفاقت رفت سینما.
بالأخره بعد از یک‌ساعت انتظار، غلام ظاهر شد. غلام نقش مأمور اجرای حکم اعدام را بازی می‌کرد.
ناصر به‌محض این‌که فهمیده بود جریان از چه قرار است از سینما زده بود بیرون، برای اولین بار توی زندگی‌اش یک فیلم را ناتمام رها کرده بود، برگشته بود توی خانه‌ش و لابلای دود سیگاری که روی پوسترهای بهروز و مسعود کیمیایی  را پوشانده بود، شیشه‌ی متادون را تا آخرین قطره سرکشیده بود و همان‌جا جلوی تلویزیون اُور زده بود.
خوابِ دریا

به محسن‌فروغ
خواب دریا



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک.
از خواب می‌پرم (یا بیدار می‌شوم.) –از بس از خواب پریده‌م فرق‌گذاشتن بین این دوتا برام سخت شده این اواخر.- سپیده‌ی صبح از لای پرده‌ها می‌ریزد داخل خانه. کاسه‌ی چشم‌هام درد می‌کند. به‌زور از جام بلند می‌شوم.
سرم گیج می‌رود. زبانم چسبیده به سقف دهانم. آرام‌آرام می‌روم سمت یخچال. چراغ داخل یخچال سوخته. توی تاریکی شیشه‌ی آب را پیدا می‌کنم. برمی‌گردم سمت خانه. محسن خوابِ خواب است. صدای نفس‌زدن‌های فروغ از توی اتاق می‌آید.
لبم را می‌گذارم روی در بطری. تا نصف سرمی‌کشم. بطری را می‌گذارم سر جاش. درِ یخچال خودبخود –محکم- بسته می‌شود. محسن تکان می‌خورد. کتف راستم درد می‌کند. از بیرون صدای سگ می‌آید. سعی می‌کنم دیشب را به یاد بیاورم. سعی می‌کنم خوابم را به ‌یاد بیاورم. هیچ. ساعت مچی محسن زنگ می‌زند. به صفحه‌ی گوشی‌ام نگاه می‌کنم. پنجِ صبح است.
می‌روم سمت در. در را باز می‌کنم. توی تاریک‌روشنای راهرو کفش‌هام را پیدا می‌کنم. هنوز سرگیجه دارم. دستم را می‌گیرم به نرده‌های راه‌پله و می‌آیم پایین. سکوت.
تا ساحل خیلی راه نیست. از عرض خیابان رد می‌شوم. از دور صدای سگ می‌آید. بوی دریا می‌پیچد توی دماغم. صدای ناله‌ی زنانه‌ای از سمت دریا می‌آید. تصویر مبهمی از جیغ‌زدن زنی می‌آید جلوی چشمم. احتمالاً یکی از مادرهایی است که بچه‌ش زیر دستم مرده و نتوانستم برش گردانم. سعی می‌کنم خواب دیشب را به یاد بیاورم. هیچ چیزی یادم نمی‌آید.
می‌رسم به ساحل. دریا دارد کم‌کم روشن می‌شود. ابرها بالای سرم توی هم پیچیده شده‌ اند. می‌نشینم روی ماسه‌ها. همه جا خالی است. یک طوری خالی است که باید باشد.
«پنجِ صبح برای هیچ‌کاری خوب نیست.»
 
 
دو.
از خواب می‌پرم. به پهلو می‌چرخم. علی خواب است. توی خودش مچاله شده. دارد با خودش توی خواب حرف می‌زند. پلک‌هام سنگین‌اند. دهانم خشک شده. به زور از جام بلند می‌شوم. می‌روم سمت اتاق. فروغ خواب است. بدون سروصدا می‌روم سمت آشپزخانه. چهارتا لیوان روی اُپن ردیف شده اند. بطری شیشه‌ای را از یخچال می‌آورم بیرون. لبم را می‌گذارم روی دهانه‌ی بطری. تا نصف سرمی‌کشم. در یخچال محکم بسته می‌شود. ساعت مچی‌ام زنگ می‌زند. نگاه ساعت می‌کنم. پنجِ صبح است. علی توی خواب تکان می‌خورد. گردنم درد می‌کند. سعی می‌کنم خوابم را به یاد بیاورم. یک جنازه جلوی چشمم می‌دود. بدون هیچ جزئیاتی. احتمالاً یکی از همان‌هایی است که دزدان دریایی ترتیب‌شان را دادند.
از توی کوچه صدای سگ می‌آید. آرام می‌روم به سمت در. دمپایی‌های سفیدم توی تاریکی می‌درخشند. در را می‌بندم. راه می‌افتم سمت ساحل.
صدای ناله‌ی زنانه‌ای از وسط دریا می‌آید. از عرض خیابان رد می‌شوم. مطلقاً هیچ‌کس توی خیابان و ساحل نیست. می‌رسم به دریا. ابرها بالای سرم توی هم پیچیده‌اند. قرار است باران بزند. می‌نشینم روی تخته‌سنگ کوچکی کنار تیرک چوبی و دمپایی‌هام را از پا درمی‌آورم. آب لای انگشت‌هام حرکت می‌کند. صدای ناله‌ی زنانه کم‌کم دارد عوض می‌شود و به سمت شروه می‌رود.
صدا آشناست. احتمالاً از توی خوابم کشیده شده این‌جا. بیدارم. سعی می‌کنم مُرده‌ای که توی خواب دیدم را به یاد بیاورم. چیزی یادم نمی‌آید. به هر دو سمت نگاه می‌کنم. ساحل خالی است. خیلی خالی.
 
 
سه.
از خواب می‌پرم. پرده‌های اتاق دارند تکان‌تکان می‌خورند. به صفحه‌ی گوشی‌ام نگاه می‌کنم. نزدیک پنجِ صبح است. از اتاق می‌آیم بیرون. دهانم خشک شده. ته حلقم می‌سوزد انگار که جیغ بلندی زده باشم. چیزی یادم نمی‌آید. تصویر محو یک جنازه از خواب کشیده می‌شود بیرون و جلوم ظاهر می‌شود. چشم‌هام را می‌بندم. می‌روم سمت یخچال. به چهارتا لیوان روی اپن آشپزخانه نگاه می‌کنم. سر می‌چرخانم به سمت سالن. علی و محسن مچاله شده‌اند توی خودشان. علی دارد با خودش توی خواب حرف می‌زند. محسن انگار دارد از چیزی فرار می‌کند.
کاسه‌ی چشم‌هام درد می‌کند. درِ یخچال را باز می‌کنم. به دوتا مرد خوابیده وسط سالن نگاه می‌کنم تا مطمئن شوم خواب‌اند. لبم را می‌گذارم روی دهانه‌ی بطری و تا نصف سرمی‌کشم. ساعت مچی محسن زنگ می‌زند. از توی کوچه صدای سگ می‌آید بعد پشت سرش صدای ناله و نفرین زنی می‌آید.
مردد می‌مانم بروم بیرون یا نه. می‌روم بالا سر محسن. دلم نمی‌آید بیدارش کنم. می‌چرخم سمت در ورودی. در را آرام باز می‌کنم. کفش‌هام را توی تاریکی پیدا می‌ کنم. دوباره سعی می‌کنم چیزی از خواب به یاد بیاورم. هیچی. پله‌ها را می‌آیم پایین. دنبال صدای ناله راه می‌افتم. از عرض خیابان رد می‌شوم. ترس برم می‌دارد. هیچ‌کس توی خیابان نیست. کوچه‌ی باریک را تا آخر می‌روم.
می‌رسم به ساحل. دریا آرام است. ابرها بالای سرمان توی هم گره خورده‌اند. به صفحه‌ی گوشی‌ام نگاه می‌کنم. می‌نشینم روی تخته‌سنگی کنار تیرک چوبی. دکمه‌های ژاکتم را می‌بندم. صدای ناله شدیدتر می‌شود.
کل اطراف را نگاه می‌کنم تا صاحب صدا را پیدا کنم. هیچ‌کس نیست. جایی وسط دریا یک نقطه‌ی قرمز می‌بینم. ساحل خالی است. باید برگردم محسن را بیدار کنم.
 
چهار.
از گودال که می‌آیم بیرون، سپیده تازه روی دریا کشیده شده. می‌دانم که خواب نبوده‌م. می‌دانم که مُرده‌م. صدای گریه‌ی زنانه‌ای از اعماق دریا بلند می‌شود، سوار باد می‌شود و می‌پیچد توی گوشم. ساحل خالی است. آرام‌آرام به موازات آب حرکت می‌کنم. ابری توی آسمان نیست. باید بیایند. باید دریا طوفانی شود. صداشان می‌کنم. حرکت‌ ابرها را حس می‌کنم. سعی می‌کنم فریاد بزنم. از حنجره‌م صدای سگ می‌زند بیرون. دوباره تلاش می‌کنم داد بزنم. پارس سگ اوج می‌گیرد.
از عرض خیابان رد می شوم. سعی می کنم قیافه‌ی قاتل‌هام را به یاد بیاورم. سعی می‌کنم علت کشته‌شدنم را به یاد بیاورم. چیزی یادم نمی‌آید. فقط ناله‌ی تکراری زنانه‌ای توی ذهنم می‌پیچد. تلاش می‌کنم قیافه‌ی آن دوتا مرد را به یاد بیاورم.
کشانده می‌شوم به سمت کوچه‌ی اول. در باز می‌شود. از راه‌پله می‌روم بالا. تشنه‌م شده. مگر آدم بعد از مرگ هم تشنه‌ش می‌شود؟ دست می‌کشم به پهلوم. سوراخ چاقو را حس می‌کنم. مطمئن می‌شوم که مُرده‌م. در خانه را باز می‌کنم. کفش‌هام احتمالاً توی قبر جا مانده. می‌روم داخل.
دوتا مرد توی سالن خوابیده‌اند. ساعت مچی یکی‌شان زنگ می‌خورد. به ساعت دیواری مسخره‌ی روی دیوار نگاه می‌کنم. پنجِ صبح است. پنج صبح حتا برای مُردن هم وقت خوبی نیست.
بالای سر هر دو مرد می‌ایستم به نوبت. قیافه‌شان را وارسی می‌کنم. یادم می‌آید کدام‌شان چاقو را توی پهلوم فرو کرد. می‌روم سمت اتاق خواب. زن خوابیده توی تخت. ملافه‌ی سفیدی انداخته روی خودش. چهره‌ش را برانداز می‌کنم یاد جیغ‌زدن‌هاش می‌افتم. فرار می‌کنم. می‌روم سمت یخچال. بطری را برمی‌دارم آب بخورم. یادم می‌آید مُرده‌م. مُرده‌ها تشنه‌شان نمی‌شود. می‌ایستم توی تاریکی آشپزخانه. از این‌جا می‌توانم هرسه‌شان را ببینم. یادم نمی‌آید چرا کشتندم. تلاش می‌کنم ازشان بپرسم. نعره می‌زنم. صدای سگی‌ام می‌پیچد توی خانه. سه‌تاشان تکان می‌خورند.
 
 
Forwarded from تکانه‌ها (Mohsen Emamverdi)
می‌پرسد: «به کار آمد؟ چیزی پیدا کردید؟» یحیا جواب می‌دهد: «تاریکی.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چاپ دوّم -با تغییرِ نام مجموعه- منتشر شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می‌توانید جز کتاب‌فروشی‌ها، کتاب را از آدرس‌های اینترنتیِ پایین هم [با تخفیف] بخرید:
-اینجا
-اینجا
-اینجا
-اینجا
ِ
برف و خاکستر



به س
و برای پرنده‌هایی که به‌سمت سرما کوچ می‌کنند
برف و خاکستر


                                           برای س
    و پرنده‌هایی که به‌سمت سرما کوچ می‌کنند.

 
 

**
-همین‌جا روبه‌روی زندان پیاده‌م کن.
ماشین به‌زور و به‌آرامی می‌ایستد. زن سعی می‌کند آخرین گرمای بخاری ماشین را توی لباس‌هاش ذخیره کند. دکمه‌های مانتوش را می‌بندد و از سمت راست پیاده می‌شود. به پله‌های یخ‌زده‌ی پل عابرپیاده نگاه می‌کند. می‌ایستد. سرش را می‌کند توی ماشین. فندک می‌زند. دوتا پک محکم به سیگار می‌زند و سرش را بلند می‌کند رو به آسمان؛ اولین برف سال –تندتند و مورّب- دارد آسفالت اتوبان را هاشور می‌زند.
زن کیف مشکی‌اش را می‌اندازد روی شانه‌ش و راه می‌افتد به‌سمت پل عابرپیاده. ماشین می‌آید جلوتر. هرم داغ موتورش را کنار دستش حس می‌کند.
-همین؟ اسنپ گرفتی مگه؟
-چهار قدم رسوندیم تو برف، انتظار داری زنت بشم؟ من زود شوهر کرده بودم بچه‌م هم‌سن تو بود.
-نه نمی‌گم زنم بشی. سنت رو هم نپرسیدم. ولی دیگه این‌طور خشک‌وخالی هم که نمی‌شه. شماره‌ای، چیزی.
زن کلافه و از سر اجبار گوشی را از دست درازشده‌ی پسرِ پشت فرمان می‌گیرد. شماره‌ش را توی گوشی می‌زند. گوشی را پس می‌دهد.
-شب زنگ می‌زنم.
ماشین که دور می‌شود تازه سرمای برف وقت می‌کند شانه‌های سیمین را بلرزاند. از پل عابرپیاده می‌رود بالا. وسط پل کیف را از شانه‌ش در می‌آورد، چادر سیاه‌رنگ عربی را از توی کیف می‌کشد بیرون، بعد با دستمال مرطوب آرایش ماسیده‌ش را پاک می‌کند و راه می‌افتد به‌سمت ورودی زندان.
تا بیاید از ورودی زندان به محوطه‌ی سوئیت برسد، سه‌بار تفتیشش می‌کنند. توی محوطه‌ی جلوی سوئیت‌ها برف تندتر می‌زند. به سرباز سرمه‌ای‌پوش برجک نگاه می‌کند. به‌ش لبخند می‌زند. از در سفید آهنی می‌رود داخل. سمت راستش راهروی بلند نیمه‌تاریکی‌ است با هغت‌هشت اتاق در هر سمت. جلوی یکی از اتاق‌ها زن چادری قدبلندی ایستاده. مشخصاتش را می‌پرسد، روی برگه نگاه می‌کند. سیمین شناسنامه را می‌دهد به‌ش. زن به عکس نگاه می‌کند بعد راه می‌افتد به سمت آخرین اتاق سمت راست راهرو. با دست چپش در را هل می‌دهد و با دست راستش فشار آرامی به پشت سیمین وارد می‌کند.
-برو داخل لباس‌هاتو در بیار. کامل.
در را می‌بندد و شروع می‌کند دکمه‌های مانتوش را باز کردن. سوز برف را بین کتف‌هاش حس می‌کند. به خودش فحش می‌دهد.
 
در اتاق که باز می‌شود هادی نشسته روی تخت فلزی که سمت راست در ورودی است و دارد از پنجره‌ی میله‌دار به برف نگاه می‌کند. سیمین کیفش را می‌گذارد روی میز رنگ‌رفته‌ی کنار در، چادر را از سرش برمی‌دارد و می‌نشیند روی صندلی.
هادی سرش را بلند می‌کند. به چهره‌ی سیمین نگاه می‌کند. آرایش سبکی کرده. لب‌هاش صورتی کم‌رنگ‌اند و پشت چشم‌ها را آبی کرده.
مرد مثل بچه‌هایی که ناظم مدرسه خفت‌شان کرده باشد –مبهوت و لال- نگاه زن می‌کند.
-سیمین! تو این‌جا چیکار می‌کنی؟
-اومدم ملاقات شرعی. دوست نداری؟
هادی سرفه‌ش می‌گیرد. چندتا سرفه‌ی محکم می‌زند، از توی جیب لباسش اسپری را در می‌آورد دوتا پاف می‌زند و آرام‌آرام نفس می‌کشد. بدون این‌که حرفی بزند، بلند می‌شود می‌رود جلوی پنجره. تکه‌چوبی از توی جیب پیراهنش درمی‌آورد می‌گذارد روی لبش.
-هنوز ترک نکردی با این وضع ریه؟
مرد برمی‌گردد به زن نگاه می‌کند که دارد ملافه‌ای که از توی کیفش درآورده را روی تخت پهن می‌کند. نور کم‌جان پنجره۷ چهره‌ش را روشن‌تر کرده. چند ثانیه محو حرکات سیمین می‌شود، بعد سرمی‌چرخاند و به معماری توهین‌آمیز اتاق نگاه می‌کند.
تخت فلزی، ملافه‌ی سفید چرک –که سیمین دارد به‌جاش ملافه‌ای صورتی‌رنگ پهن می‌کند- یک جعبه‌ی دستمال کاغذی کنار تخت، میز کوتاه خاکستری که یک گلدان خالی تزئینش کرده و دوتا صندلی‌ پلاستیکی اجزای اتاق را تشکیل می‌دهند.
هادی همان‌طور که از پنجره به بارش نامنظم برف نگاه می‌کند می‌پرسد: «سمیرا کجاست؟»
[سکوت]
صداش را می‌برد بالاتر. سرفه‌ش می‌گیرد.
-چرا تو به‌جای سمیرا اومدی؟
سرش را می‌چرخاند به‌سمت اتاق. لب‌هاش تکان می‌خورند برای پرسیدن. حنجره‌ش باهاش راه نمی‌آید. سیمین لباسش را عوض کرده. حریر نازک آبی‌رنگی پوشیده و و موهای مشکی‌اش –که دنباله‌شان را رنگ نسکافه‌ای زده- ریخته روی شانه‌هاش. هادی دست می‌کند توی جیبش. اسپری می‌زند. بعد از کنار اسپری سیگار درمی‌آورد می‌گذارد روی لبش. همان‌طور که می‌آید به‌سمت سیمین کبریت می‌زند.
[سکوت]
دود غلیظ تاب می‌خورد و می‌چسبد به سقف. می‌نشیند روی تخت. به چشم‌های سیمین خیره می‌شود. سعی می‌کند سمیرا را به یاد بیاورد. نه. حالا سعی نمی‌کند سمیرا را به یاد بیاورد. نباید سمیرا را به یاد بیاورد. سمیرا لابلای توتون آشغال سیگار ایرانی دود می‌شود می‌رود رو به بالا. سیمین دست می‌کند توی موهاش و دسته‌ای از موها را می‌ریزد پشت گوشش. موهاش دیوارهای مُرده‌ی اتاق را رنگ می‌زند.
[چند دقیقه بعدی روایت را خودتان تصور کنید تا ارشاد کلاً قصه را حذف نکند.]
 
هادی از روی تخت بلند می‌شود. سرفه می‌کند. سیگار روشن می‌کند می‌رود به سمت پنجره. به آسمان محصور نگاه می‌کند. نرده‌های پنجره هم کم‌رنگ است و هم رنگ‌رفته؛ یک جور توهین به ساحت رنگ‌آمیزی.
سعی می‌کند دود را از توی سوراخ کوچک بالای شیشه فوت کند بیرون. حجم هوای سرد دود را برمی‌گرداند. هادی به سرفه می‌افتد. سیگار را نصفه می‌گذارد روی لبه‌ی پنجره. حضور سمیرا را اول از عطر لباسش بعد از گرمای نفس‌هاش کنار شانه‌ش حس می‌کند. حالا با هم دارند نگاه سرباز تک‌برجک روبه‌رو می‌کنند.
-هادی یادت هست هر وقت برف می‌اومد مامانم برف و شیره قاطی می‌کرد، به خوردمون می‌داد؟
هادی برمی‌گردد به‌ش نگاه می‌کند. نگاه سیمین – نگاه پرسنده‌ای که دنبال تأیید است- با سمیرا مو نمی‌زند.
سیمین بند سمت راست لباسش را می‌اندازد روی شانه‌ش. سفیدی بلورین ترقوه و شانه‌ش ادامه‌ی برفِ نشسته‌روی پنجره است که کشیده شده داخل تا به اتاق رنگ زنانه اضافه کند.
-نگفتی چرا سمیرا نیومد؟ چه جوری به جای سمیرا اومدی؟ این‌همه مأمور تیز و فرز رو چه جوری گول زدی؟
سیمین سیگار نصفه را از روی لبه‌ی پنجره برمی‌دارد. پُک کشداری به سیگار می‌زند. سرفه می‌کند. دود را به‌زور می‌دهد بیرون.
-گُه می‌کشی این‌جا تو زندان. آخه بهمن شد سیگار؟
-از فردا درخواست می‌دم جیره‌ی سیگارم ر‌و مارلبرو بدن به‌م.
هادی از حرف خودش خنده‌ش می‌گیرد. سیمین با یک چشم –جوری که زنی بخواهد فن آخر عشوه‌گری‌اش را اجرا کند- به‌ش نگاه می‌کند. یادش نمی‌آید آخرین باری که هادی این‌طور خندیده بود کِی بود. ادامه‌ی نمایش خنده‌ی تصنعی را دونفره اجرا می‌کنند.
همین خنده‌ها بود که هادی را از دهاتی که به‌زور توی گوگل‌مپ پیداش می‌کرد، به این‌جا رسانده بود. هادی با آن لهجه‌‌ی شبه‌شیرازی و نگاه‌هایی که شبیه پیغمبرهای بنی‌اسرائیل همیشه به زمین دوخته شده بود، اول ناصر روغنی –پدر سمیرا و سیمین- را مجذوب خودش کرد، بعد هم توانست دل سمیرا و سیمین و بقیه‌ی دخترهای بن‌بست فیروزه را به‌تناوب ببرد.
سیگار که تمام می‌شود هادی فیلتر را می‌برد می‌اندازد توی گلدان روی میز، برمی‌گردد می‌نشیند روی تخت.
-پریروز که گفتند زنم می‌خواد بیاد ملاقات شرعی، تعجب کردم. گفتم چه‌طور شده که سمیرا می‌خواد بعد از چهار‌ماه بیاد دستگرد. حالا می‌بینم سمیرا نبوده.
سیمین برمی‌گردد به‌سمت هادی؛ انگار که بازیگر تازه‌کاری بخواهد طبق دستور کارگردان شلاقی بچرخد روی دوربین و تک‌دیالوگ مهم نقش فرعی‌اش را ادا کند.
-ده دقیقه پیش که سمیرا مهم نبود. مهم نبود که من سمیرا نیستم. خوب عاشقانه رفتار می‌کردی. حالا که فشار زندان از روت برداشته شده، یادت اومد من کی‌ام و زنت کیه؟
[یک نفر با مشت می‌کوبد به در سوئیت و نمی‌گذارد دیالوگ‌هایی که سیمین آماده کرده بود کامل شود.]
«آقا یواش. مگه اومدی حجله‌ی خونه‌ی بابات؟»
-سمیرا نمیاد. از اول هم نیومد. یادت رفته؟ یک بار اومد دادگاه و دوسه‌بار هم به‌زور من اومد این‌جا ملاقاتت. هادی تو واقعاً نفهمی. شقیقه‌هات سفید شدند و هنوز نفهمیدی اونی که عاشقت بود من بودم، نه سمیرا. تو برای سمیرا مثل مدال طلای المپیک بودی. مثل ربان آخر خط مسابقه‌ی دوی صدمتر که می‌خواست زودتر از همه به‌ش برسه؛ که دست کس دیگه‌ای به‌ش نرسه. سمیرا تخمش هم نیست که داری این‌جا توی زندان چی‌ می‌کشی. کی می‌خوای بفهمی که فقط منم که برات موندم؟
بابام که بهت رودست زد و امضات‌ رو زد پشت اون همه چک ضمانت و انداختت این‌جا. خود قرمساقش هم الان داره راست‌راست راه می‌ره و اصلاً یادش نیست دستگرد از کدوم طرفه. سمیرا هم که...
حرفش را می‌خورد. به بسته‌ی سیگار هادی نگاه می‌کند. بین نیازش به نیکوتین و تنفرش از بهمن مردد می‌ماند. کبریت می‌زند. فوت می‌کند. می‌رود سمت پنجره. به بهمن فحش می‌دهد.
-کیفم رو باز کن.
هادی سرش را می‌چرخاند به‌سمت میز فلزی نزدیک در ورودی. کیف مشکی سیمین –که خودش و سمیرا برای تولد سیمین خریده بودند- روی میز است. زیپِ وسطِ طلایی‌رنگ را باز می‌کند. پوشه‌ی آبی کنار مقنعه‌ی سیاه‌رنگ و بسته‌ی دستمال کاغذی و دستمال‌مرطوب است.
- پوشه رو بیار بیرون.
هادی دسته‌ی ضخیم کاغذ را از توی پوشه درمی‌آورد و شروع می‌کند به ورق‌زدن کاغذها. سیمین سیگار را کمرشکن جلوی پنجره خاموش می‌کند. کاغذها را از دست مرد می‌گیرد.
-این درخواست طلاق توافقی. اینم برگه‌های وکالت و این مزخرفات. اینم آزمایش منفی حاملگی.
هادی حس می‌کند می‌خواهد بالا بیاورد. سرفه می‌کند. برف سبک‌تر شده. سرمای برف از شیشه می‌ریزد داخل اتاق. به بیرون نگاه می‌کند. سربازها دارند پست را به‌همدیگر تحویل می‌دهند.
-می‌دونی چه‌قدر رفتم این‌ور و اون‌ور و تو بیمارستان به صدتا از دوستام رو زدم تا راضی شدند آزمایش منفی بارداری برای خواهر دوقلوم درست کنند؟
هادی حس می‌کند نفسش بند آمده. سرفه نمی‌کند. سه‌چهار بار رگباری اسپری می‌زند. دهانش تلخ می‌شود. می‌رود به‌سمت شیر آب کنار اتاق. شیر را تا تَه باز می‌کند. سرش را می‌گیرد زیر شیر.
-سیمین من نمی‌فهمم چی می‌گی.
-هیچ‌کس هیچ‌وقت نفهمید تو چی می‌گی هادی. حتا سمیرا هم هیچ‌وقت نفهمید. سمیرا چه جوری می‌خواست تنهایی تا ده سال دیگه بچه رو بزرگ کنه؟ تا کی به‌ش دروغ بگه؟ چه جوری به‌ش یاد بده مردونه زندگی کنه، سر پا بشاشه، مردونه فحش بده، هوای خودش‌ رو داشته باشه؟ به‌ش بگه تو کجایی؟ کجا حامله شده؟ سمیرا نیومد چون نمی‌خواست دیگه باهات روبه‌رو بشه. ریدی حاج آقا. بد ریدی. برو خدا رو شکر کن که زود فهمید و انداختش. اگر هم من اومدم این‌جا فقط به خاطر سمیراست. تا لاقل زندگی‌اش‌ رو بتونه ادامه بده. زندگی من و خودت رو که سیاه کردی. یادت هست اون روز دادگاه به‌م گفتی: «سیمین من از اول عاشق تو بودم و سمیرا خودش رو به‌م قالب کرد؟»
 
**
وقتی سیمین از در زندان می‌آید بیرون برف هنوز قطع نشده؛ بی‌صدا و آهسته –مثل گناهکارها- خودش را می‌کشد روی خیابان و درخت‌ها.  توی ایستگاه اتوبوس چند نفر ایستاده‌اند. از کنارشان رد می‌شود. چادرش را از سرش درمی‌آورد می‌گذارد توی کیف. به پوشه‌ی آبی نگاه می‌کند. مقنعه‌ش را می‌کشد عقب. با دستش موهاش را شانه می‌کند. می‌ایستد لب خیابان.
 
چکمه‌های سفیدش را جلوی در ورودی خانه درمی‌آورد. اول سیگاری که از راننده‌ای که رساندش کِش رفته بود را روشن می‌کند، بعد در را باز می‌کند می‌رود داخل. سمیرا ایستاده پشت پنجره‌ی روبه‌خیابان و همان‌طور که دارد شکمش را نوازش می‌کند زیر لب آواز می‌خواند.
تلفن زنگ می‌خورد. سیمین و سمیرا به‌هم نگاه می‌کنند. تلفن چندتا زنگ می‌خورد بعد می‌رود روی پیغام‌گیر:
«این تماس از طرف یک زندانی بازداشتگاه دستگرد است... الو سمیرا؟ الو اون‌جایی؟»
سیمین می‌رود سمت میز کنار پذیرایی. گوشی را برمی‌دارد، دوباره می‌گذارد سر جاش.
-استاد طلاقت رو امضا کرد سمیرا.
سمیرا برمی‌گردد به‌سمت سیمین. چندتا تار موی خاکستری‌اش را دور انگشت‌هاش می‌چرخاند. سیمین پُک آخر را محکم می‌زند. فیلتر را می‌اندازد توی زیرسیگاری کنار تلفن. دو خواهر حجم لایتناهی از سکوت را به طرف همدیگر پرتاب می‌کنند.
پوشه‌ی آبی را از توی کیفش درمی‌آورد می‌دهد به سمیرا. سمیرا بی‌آن‌که پوشه را باز کند، پرتش می‌کند سمت تلفن. از روی میز ناهارخوری خشاب قرص را برمی‌دارد. به سیمین –که می‌داند ایستاده کنار پنجره و  دارد به یکی از عشاق جدیدش پیام می‌دهد- نگاه نمی‌کند، می‌پرسد:
«گفتی چندتا قرص باید بخورم تا بچه بیافته؟»
سیمین همان‌طور که دارد از پنجره به ترافیک غروب نگاه می‌کند، می‌گوید: «هر چی بیش‌تر، بهتر.»
توی پیاده‌رو شاخه‌های چنار از شدت برف سر خم کرده‌اند. چندتا بچه دارند جلوی مغازه‌ی ساندویچی نبش کوچه آدم‌برفی درست می‌کنند. برف دوباره شدت می‌گیرد. توی بن‌بست کناری پسری دختری را می‌بوسد.
 

 @thelimping
من بعد از یکی از آن هفت‌هشت‌باری که کرونا گرفتم، دچار اختلال ادراک بویایی شدم. یعنی خودم نمی‌دانستم یک چنین اختلال باکلاسی وجود دارد و خودم هم خیلی به‌ش اصرار نداشتم؛ این موضوع را یکی از متخصص‌های آن موقع که با هم داشتیم توی خط مقدم جان‌فشانی می‌کردیم به‌م گفت.
بعد از آن‌که حس بویایی‌ام یکی‌دوماه کلاً تعطیل بود، کم‌کم توانستم یک چیزهایی حس کنم. بازگشت بویایی اول از مغازه‌ی اصغر سگ‌پز -که بهترین فلافل تاریخ اصفهان را می‌زند- شروع شد، بعد آرام‌آرام بقیه‌ی بوها را هم توانستم بفهمم.
بعد از این برگشت نیم‌بند حس بویایی، قضیه‌ی اختلال ادراک شروع شد؛ مثلاً از آن سال تا امروز بوی گُه و کباب‌کوبیده را برعکس حس می‌کنم. بوی چوب سوخته توی حافظه‌ی پیش‌کرونایی‌ام بوی خامه ثبت شده و بوی پاک‌کن را قبلا تحت‌عنوان وازلین می‌شناخته‌م و الی آخر‌.
قاطی‌شدن بوها حتا بعد از اختتامیه‌ی مفصل کرونا (کرونا کی تمام شد؟) هم برام تمام نشده و هنوز هم که هنوز است ذهن عشق‌کباب پایین‌شهری‌ام حالاها جلوی توالت عمومی پارک‌ها برانگیخته می‌شود.
دیشب رفته بودم توی یکی از مغازه‌های Take away -نباید به مغازه بگوییم قهوه‌فروشی چون آقا سید صاحب مغازه ناراحت می‌شود- دهات‌مان قهوه بخورم که برق رفت. همان‌طور که داشتم به خودم، اداره‌ی برق، ادیسون و هر تصمیم‌گیرنده‌ی خُرد و کلان دیگر مربوط به تأمین انرژی فحش می‌دادم، یکهو بوی ماسک مویی که آن‌موقع‌ها می‌زدی، پیچید توی مغازه. حقیقتش خیلی پیشامد سانتی‌مانتال‌محور می‌شد از ورود دختر شال‌آبی مانتوکوتاه به مغازه‌ی قهوه‌فروشی درآورد و نوشت ولی خب من دیگر آدم آن سال‌ها نیستم و حوصله‌م خیلی یاری نمی‌کند.
دختر لاغر چشم‌رنگی آمد داخل، از توی منو یک چیزی سفارش داد -که علی‌القاعده چون برق نبود آقا سید نمی‌توانست براش بزند- بعد با ناراحتی زد بیرون و رفت به‌سمت ایستگاه تاکسی تا برود احتمالاً یک پسری را یک جای دیگر این شهر سیاه‌بخت کند.
یادم افتاد آن‌موقع‌ها یک ماه طول کشید تا بتوانم ازت بپرسم این بوی خوبی که وقت‌هایی که می‌آیی سر قرار، حالت‌هام را عوض می‌کند، از چی است. بعدترها یک شب که عجله‌یی آمدم دنبال‌ات و موهات هنوز خیس بود و آرایش نکرده بودی، جرأت پیدا کردم و ازت علت را پرسیدم و جواب دادی که بوی فلان مدل ماسک مو است و من هم باید یکی‌اش را بخرم و قبل از سشوارکشیدن بزنم به موهام تا حرارت موهام را خراب نکند.
غرض این‌که خواستم بگویم حتا کرونا -که خانمان‌سوزترین بلایی بود که احتمالاً توی زندگی‌ام تجربه کردم- هم نتوانست آن بوی شهرآشوبانه را خدشه‌دار کند. یعنی فکر می‌کنم نورون‌های بویایی‌ام، به کمک کووید ۱۹ و چین قرمساق هم نتوانستند از پس تو بربیایند و به خاطره‌ت حتا یک آسیب جزئی وارد کنند. یعنی اگر آن‌ها نتوانستند، تراپیست و پاک‌کردن عکس‌هات و نرفتن توی مکان‌های خاطره‌آلود و تلاش‌های مووآن‌پسندانه (خیلی چیز جدید یاد گرفته‌م)، هم نمی‌توانند کاری کنند.

زیاده قربانت
@thelimping
آپرکات