دویدن‌ها
157 subscribers
41 photos
1 file
13 links
در حاشیه‌ی قصه، پرسه اطراف کلمات؛
.
.
.
علی نادری
Download Telegram
آقای حسینی خیلی زمستان شده

روایت یک زخم ابدی
آقای حسینی خیلی زمستان شده.


‌‌‌ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. مندنی‌پور یادداشتی نوشته بود خطاب به استاد مرحوم‌اش: آقای گلشیری خیلی شب شده.
نه من مندنی‌پورم نه تو گلشیری. نه من شاهکار خلق کرده‌م نه تو تاریخ فارسی‌نویسی را ورق زده‌یی؛ ما فقط روی عرض یک صفحه جان کنده‌ایم.

یک. پنجِ صبح است. می‌روم سیگار بکشم. یونس خواب است، صدای نفس‌زدن‌هاش تاریکی را می‌شکافد. محسن دارد به خواب التماس می‌کند.
[پنجِ صبح برای هیچ کاری خوب نیست.]
هواکش آشپزخانه را روشن می‌کنم -توی تاریکی-. عقب سیگار می‌گردم. یادم می‌آید سر شب تمام کرده‌م. [مغازه‌ی سر کوچه را به‌جرم آبجوفروشی پلمپ کرده‌اند، نرفتم سر خیابان.]
از سیگار محسن کِش می‌روم. فندک می‌زنم. سیگار را روشن می‌کنم. دود عقابی آشپزخانه را پر می‌کند. یادم می‌آید می‌خواهم از هفته‌ی بعد ترک کنم.

دو. دست‌هام توی توالی روشن‌وخاموش‌شدن‌های نور سیگار پیدا و پنهان می‌شوند. [دست‌های سیدمحمد الان سالم‌اند؟]
پذیرفته‌م که نویسنده نیستم. پذیرفته‌م که نویسنده نخواهم شد. پذیرفته‌م که احتمالاً پرستار خواهم ماند.
هوا دم می‌کند. زمستان از لای در می‌آید تو. مجید -یا صداش- توی آشپزخانه دور می‌زند:
«زمستان مال کودتاست، تابستان مال انقلاب.»
سعی می‌کنم دل خوش کنم به حرف‌اش سر ولیعصر. بیرون خیلی زمستان است. سکوت از کوچه می‌ریزد توی خانه. [اینجاهای متن راوی دارد سیگارش را توی قوطی تُن ماهی خاموش می‌کند.]

سه. موهای زنانه‌ی کف اتاق، تاریخ عشق‌بازی‌هامان را لو می‌دهد. چرا نویسنده نشدم تا از این‌ها درام رمانتیک دربیاورم؟

چهار. گرچه مرگ در ذات مشابه است اما هیچ مرگی شبیه مرگ دیگر نیست. مرگ در آسایش‌زده‌ترین حالت‌اش، دهن‌کجی نیستی به خلقت است. چطور باید پذیرفت کسی که تا دیروز دیالوگ می‌گفته حالا لای سفیدی کفن سکوت کرده است؟

پنج. یاد، مهم‌ترین دست‌آویز مرگ است برای القای جنون. یادها مرگ‌ها را از هم افتراق می‌دهند. چرا مرگ او در نظر من باید با مرگ او در نظر تو یکسان باشد وقتی یادهای متوفّا برای ما یکسان نیستند؟ چرا یاد او جنون ذاتی مرا بیدار می‌کند و روی تو هیچ اثری ندارد؟ چرا من نباید دیوانه شوم لای هجوم این‌همه مرگ؟
سید، مرگ تو شبیه مرگ هیچ‌کس نبود و نیست. صبح شنبه آدم‌هایی که تو را می‌شناختند و آدم‌هایی که تو را نمی‌شناختند، جنازه‌ی خودشان را تا ظهر بر دوش کشیدند. چرا دست‌های تو در معصومیتی کودکانه صورت‌ات را لمس می‌کردند؟ چرا توی چشم‌هات چیزی بود که توی چشم‌های هیچ بنی‌بشری نبود؟ چرا مرگ محتوم‌ات داشت بُهت‌زده نگاه‌ات می‌کرد؟ مگر نه این‌که قبل تو محسن و مجیدرضا هم کشته شدند؟ مگر محمدمهدی پابه‌پای تو توی آن صبح، آویزانِ جرثقیل، برای زنده‌ماندن تقلّا نمی‌کرد؟

شش. آقای حسینی، گردنِ شکسته‌ت انهدام باوری بود که توی این صدوچند روز علیه باورهای بیست‌وچند ساله‌م رشد کرده بود. باور به روشنایی آینده، باور به این‌که یک چیزهایی قرار است عوض شود که فرارکردن من و رفقام را به‌تعویق بیندازد.
سید، تو آزادی مانده در صفحه‌ها بودی. پرتره‌ی صورت زجردیده‌ت میان دست‌هات، اعلام پایان امید است. اعلان بزرگی به همه‌ی کسانی که مُردند، بازداشت شدند، حکم گرفتند، داغ دیدند و امید داشتند.
دست‌هات تمایز بین واقعیت و رویاست؛ اثبات این‌که امید نمی‌تواند آتش را خاموش کند. اثبات این‌که سوگ‌سرودهایی که من و ما نوشته‌ایم و خشم‌هایی که بروز دادیم، آبکی و مضحک بوده‌اند. اثبات این‌که آسمان نه‌تنها آبی نیست، بلکه آبی هم نخواهد شد.
از آسمان فقط برف می‌بارد تا یادمان بیندازد خیلی زمستان شده آقای حسینی.

«این چشم‌های تو که آسمان دارد
به عصر که چشم‌های تو خُسران دارد
»
بی‌نشان


به ش
که شبیه باران است


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



روزی که سروکله‌ی حسین‌آقا پیدا شد، من، رضا کسخله و صابر ساطور داشتیم توی استخر پشت کشتارگاه شنا می‌کردیم. صابر -مثل همه‌ی وقت‌های دیگر- زودتر از ما متوجه حضور حسین آقا شد. حسین آقا با سانتافه‌ی زرشکی‌اش از سر جاده پیچید توی راه خاکی و همان‌طور که پشت سرش غبار درهمی درست می‌کرد آمد تا جلوی دیوار پشتی کشتارگاه و مماس با لبه‌ی استخر پارک کرد.
استخر پیشنهاد رضا بود. سه‌چهار ماه بعد از فرار تاریخی‌مان از یتیم‌خانه و ساکن‌شدن‌مان توی کشتارگاه، رضا به این نتیجه رسید که از زیر جوی وسط کشتارگاه -که از اذان صبح پُرخون می‌شد- لوله پُلیکا بیاندازد توی لجن‌زار پشت کشتارگاه و استخر را افتتاح کند. از همان روز اول، من، صابر، سگ‌های بیابان‌های اطراف تهران و همه‌ی جانورهای کثافت‌زی دیگر آن اطراف، از این ایده‌ی رضا استقبال کردیم تا دور از چشم مأمورهای بهداشت -که خایه‌ی آمدن نداشتند- و آخوندهای ناظر ذبح، برای خودمان تفریح دست‌وپا کنیم.
حسین آقا که از ماشین پیاده شد فک‌های من و رضا مثل کروکودیل‌های موقع شکار بازماند. حسین آقا با کت‌وشلوار خاکستری برّاق، پیراهن آبی نفتی، عینک دودی و کراوات مشکی، شبیه وکیل‌های هالیوودی بود که خیلی سال بعد توی فیلم‌های دانلودی تماشاشان کردیم. همان‌طور که سیگار می‌کشید -آرام‌آرام- به لبه‌ی استخر نزدیک شد.
خون از شدّت گرمای ظهرمانده داشت از همه‌جای استخر بخار می‌کرد و توی لایه‌های آسمان جا می‌گرفت تا مثلاً غروب را تماشایی کند.
حسین آقا اول نیم‌نگاهی به من انداخت، بعد به خط چاقوی توی صورت رضا -که حاصل خودزنی استراتژیک‌اش بود- خیره شد، آخر سر هم به بدن کنده‌کاری‌شده‌ی صابر نگاه کرد و پرسید:
«لانتوری‌های کشتارگاه شمائید؟»
من، رضا و صابر ترکیب بی‌تکرار یتیم‌خانه‌ی شماره شش گل یاس بودیم که مثل جماعت صبح جمعه جلوی هیچ اَبَرقدرتی سر خم نکرده بودیم. بعدها هم که ریش‌هامان درآمده بود دعواها و خفت‌گیری‌های از سر تفریح‌مان باعث شده بود همه‌ی اهالی زیر پونز، ما را بشناسند و اسم‌مان را کم‌کم بگذارند لانتوری.
از آن‌جایی که کشتارگاه تنها جایی بود که می‌شد توی اسناد و مدارک به‌عنوان محل زندگی قید و یا کسی را بهش دعوت کنیم، ما خیره‌ی سرووضع آرتیستی حسین آقا دعوت‌اش کردیم بیاید داخل. حسین آقا -بی‌آن‌که از بوی کثافت و خون کشتارگاه ابایی داشته باشد- پابه‌پای ما از وسط سالن ذبح رد شد و آمد توی تک‌اتاق بالای دفتر مدیریت که شب‌ها توش می‌خوابیدیم.
توی همان نشست چهارنفره‌ی کذایی حسین آقا بهمان پیشنهاد داد باهاش توی تحقیقات دانشگاهی‌اش همکاری کنیم. ما همزمان با این‌که داشتیم به هروئین رقیق‌کردن رضا با خون -که احتمالا دلیل واقعی لقب‌اش بود- نگاه می‌کردیم، بی‌هیچ سوالی قبول کردیم.
پشت پیشنهاد حسین آقا حتا اگر حقوقی به‌اندازه‌ی هفت‌هشت سال کار توی آن قتلگاه هم نبود، به‌صرف این‌که دانشگاهی بود جذاب به‌حساب می‌آمد. آخرین تجربه‌ی آکادمیک ما سه‌تا برمی‌گشت به شاشیدن دسته‌جمعی کف کلاس دوم که مسیر ترک تحصیل‌مان را هموار کرد، بنابراین دانشگاه نردبان بلندی بود که می‌خواستیم ازش بالا برویم.
حسین آقا تا نزدیک‌های شروع کشتار صبح، در مورد تفاوت میان انواع سلول‌های خونی و هدف‌اش از تحقیق حرف زد تا ما قانع شویم توی پروژه‌ی بزرگی سهیم شده‌ایم. بعد همان‌طور که پیشنهادهای مبتنی بر الکل من و صابر و مبتنی بر دوای رضا را رد می‌کرد، جزئیات کار را برامان توضیح داد.
از آن شب به بعد، یکی از شب‌های هفته -که متغیّر بود- شب سازمانی حسین آقا می‌شد. توی ظل گرمای ظهر -بعد از این‌که کشتارگاه تعطیل می‌شد و ما همه‌جا را می‌شستیم- می‌آمد دنبال‌مان. لباس‌هایی که خریده بود را می‌پوشیدیم، کفش‌هامان را عوض می‌کردیم و می‌رفتیم خانه‌ش.
هر بار می‌رسیدیم توی خانه‌ش که اطراف اقدسیه بود [حالا دیگر جغرافیای بالاشهر را هم می‌شناختیم] یک نفر منتظرمان بود. من و صابر و رضا بدون این‌که به یارو استرس وارد کنیم -چون استرس هورمون‌های مضّر خون‌اش را بالا می‌برد- باید می‌چپاندیمش توی صندلی عقب سانتافه‌ی حسین آقا تا در کشتارگاه.
این جابجایی همیشه بی‌سروصدا و بی‌دردسر بود به‌جز دوسه باری که داوطلب‌های پژوهش [این‌جاها حسین آقا یادمان داده بود تمیزتر حرف بزنیم] اصرار داشتند که پول حسین آقا را پس می‌دهند و نمی‌خواهند بیایند.
حسین آقا کل مسیر را خیره‌ی اتوبان رانندگی می‌کرد، حبیب گوش می‌داد و سیگار می‌کشید.
آن دوران هنوز دوربین‌ها دوروبر کشتارگاه مخصوص عکاسی بودند و مدارشان هنوز بسته نشده بود، با این‌حال حسین آقا از سر احتیاط ماشین را در دورترین جای ممکن پارک می‌کرد.
بعد ما توی خنکای غروب -خیره‌ی استخر خون که دیگر ارضامان نمی‌کرد- داوطلب‌های حسین آقا را می‌بردیم توی کشتارگاه.
توی کشتارگاه بعد از این‌که حسین آقا یارو را آرام می‌کرد، من و صابر و رضا که استعداد ذاتی‌مان توی رگ‌گرفتن شکوفا شده بود، همه‌ی خون‌های یارو را می‌کشیدیم توی کیسه‌هایی که حسین آقا آماده کرده بود. ما می‌دانستیم که رضا عاشق این قسمت از تحقیقات است. قبل‌ترها چای‌خون، دواخون، شیرخون و نسکافه‌خون به ما قالب کرده بود و از علاقه‌ش به خون رونمایی کرده بود.
خون‌گیری از داوطلب‌ها دوسه ساعت طول می‌کشید. حسین آقا توی این مدت هر کیسه‌ای که آماده می‌شد را با دستگاهی که توی اتاق ما جاساز کرده بود آزمایش می‌کرد. وقتی یارو سفید می‌شد و دعوت حق را لبیک می‌گفت، حسین آقا هم شروع می‌کرد شیشه‌های دلسترطوری که همراه‌اش آورده بود را از خون پر می‌کرد.
وقتی حسین آقا می‌رفت ما سه‌تا با ساطورهای کشتارگاه یارو را شقه‌شقه می‌کردیم. هر کدام از دست‌وپاها را یک نفر برمی‌داشت و توی تاریکی شب می‌برد می‌انداخت جلوی سگ‌های اطراف کشتارگاه. من چندبار به حسین آقا گفته بودم که فعال‌های حقوق حیوانات زیاده شده‌اند و سگ‌ها دیگر مثل قدیم‌ها گرسنه نیستند و ممکن است یک چیزی از استخوان‌ها را نخورده باقی بگذارند و بهتر است اجزای داوطلب‌های قهرمان را خاک کنیم ولی حسین آقا توجهی نمی‌کرد.
این‌که حسین آقا گم‌وگورکردن اسناد تحقیقات محرمانه‌ش را به آرواره‌های یک گله سگ -که مثل ماها ننه بابای درست‌وحسابی نداشتند- وابسته کرده بود، احتمالاً عجیب‌ترین کاری بود که ازش سر زد.
دست آخر روزی که بچه‌های لب خط که آمده بودند توی استخر ما شنا کنند، دست یکی از جنازه‌ها را لای دندان‌های یکی از سگ‌ها پیدا کردند، خط تولید دلستر «بی‌نشان» لو رفت.
من و صابر و رضا توی همه‌ی بازجویی‌های تک‌نفره و چندنفره دائماً تأکید می‌کردیم که تنها هدف‌مان کمک به علم و دانشگاه بوده و حتا به پول‌هایی که حسین آقا بهمان داده دست نزده‌ایم.
از آن‌طرف حسین آقا برخلاف چیزی که توی قصه‌ها و سریال‌های جنایی شنیده و دیده بودیم، همه را گردن گرفت؛ چه زمانی که جلوی یکی از سوپرمارکت‌های اقدسیه در حال خالی‌کردن شِل‌های خون بسته‌بندی‌شده دستگیرش کردند و چه در حین بازجویی‌های فنّی آگاهی شاپور.
حسین آقا به همه‌چیز اعتراف کرد، گفت که ما را اغفال کرده و ما آن‌قدر احمقیم که حتا نمی‌توانیم حروف الفبا را بخوانیم چه برسد به این‌که بخواهیم برای خون‌آشام‌های شمال شهر متاع جور کنیم.
البته ما حروف الفبا را یاد گرفتیم تا بتوانیم توی کانون و بعدها زندان اعتراف‌های دادگاه‌های حسین آقا را که توی روزنانه و مجله‌ها چاپ می‌شد بخوانیم.
حسین آقا -که آن‌زمان روزنامه‌ها بهش می‌گفتند ومپایر- قبل از اجرای سی‌وهشت‌بار قصاص، طی یک نطق قهرمانانه بر این تأکید کرده بود که هیچ‌وقت هیچ‌کس عقب آدم‌هایی که کشته بودشان نگشته بود و حسین آقا تصمیم گرفته بود یک مشت بی‌نشان ناامید را قربانی سه‌تا بی‌نشان آینده‌دار کند.
‏لای دست‌هاش که می‌خزیدم از عصبیّت‌ام خجالت می‌کشیدم. لای دست‌هام که می‌خزید از آسودگی‌اش خجالت می‌کشیدم.

گفت: کجاست آن‌جا که باید تسلیمت شوم؟
گفتم: من رفته‌م و در رفتگی سلامت نیست.
‏گفت: کدام پیامبر بود که عینک می‌زد، پوتین می‌پوشید و خیلی سیگار می‌کشید؟
گفتم: رسالت شلاق‌خورده‌ها مردود است.
گفت: تو بلدِ تبعید نیستی.
گفتم: من ته‌مانده‌ی خماری‌های طولانی‌ام. به اسب‌ها سپرده‌م دیگر ندوند. می‌خواهم از آسمان به آسمان فرار کنم.
گفت: ابرها دارند برات پیشاپیش سوگواری می‌کنند. کجاهای این تاریکی امضا زده‌ای که هیچ‌وقت برنمی‌گردی؟
گفتم: دور، زمزمه‌ی ابرهاست در ایستایی رفتن. این پریدن ارثیه‌ی آن رحِم است که مرا نخواست و ندید.
گفت: بعدتر تک‌خنده‌هات در اسارتی که سهم من نیست تجلی خواهد یافت.
گفتم: بندگی‌ها در اصرارِ غلبه رنگ خواهند پذیرفت.
گفت: تو نیاز به تسلّی نداری، تو به بخشودگی محتاجی.

من خیره‌ی نگاهی ماندم که اندوه سالیان‌ام را شناخته بود.
این بودنت شبیه وقت‌هایی است که بعد از یک چند ساعت باریدن، باران آرام‌تر می‌بارد و لابه‌لاش باد می‌وزد.
نمی‌دانم باد دارد ابرها را با خودش می‌برد یا باران دست انداخته گردن باد دارد می‌وزاندش؛ نمی‌دانم تازه قرار است بیایی توی زندگی‌ام یا نیت کرده‌ای بروی.


از یک قصه‌ی نیامده
رفتار غروب، بیست‌وهفت اردیبهشت؛ یک سال بعد.
رفتار غروب، بیست‌وهفت اردیبهشت؛ یک سال بعد
__

د
هخدا این‌جا اشتباه کرده. این نفرینی بود که دامن ما را گرفت نه تو.

جوان‌مرگ‌شده: - [جَ مَ شُ دَ / دِ] (ص مرکب) نفرينی است جوان را.
___


در پاره‌های ماه
بر انفعال دست‌هام می‌گریم،
من دیوانه نیستم و تو این را از بر شده‌یی.
***

مرزهای خانه‌هایی که فتح کردیم
-در فاصله‌ی بین دو دست‌ات-
خاک باران‌خورده‌یی است که ارواح‌اش را گم کرده،
تو افسرده‌یی و من هنوز نگریسته‌م.
***

پرتوهای هوشیاری‌ات
هندسه‌ی خشمگینانه‌یی آفریده‌اند که بر حیرانی باد می‌افزاید،
تو به حواشی خورشید حمله می‌کنی و من تو را به آغوش می‌کشم.
***

فلق، دیروز که خورشید را آتش می‌زد
پیشانی پُر خون تو را تقلید کرده بود
من با کودکان مُرده‌ی فردا
تولد خواب را می‌فریبم تا مرگ تو را دوباره دوره کنم.
***

خاک گورستان ایستاده تا جوانه‌های اعتراف‌هات را مادری کند
قصه‌ها کجا رفته‌اند
وقتی هیچ‌کدام‌مان دیگری را به یاد نمی‌آورد؟
***

دستی که انهدام واژه‌ها را آراسته است
هر صبح‌ بر تربت تن‌های بی‌جان تیمّم می‌کند
حالا غروب شبیه سجده‌یی طولانی است که بر تردید پیروز شده باشد
من هزار سال در خاک فرو می‌روم
تا سقف بلند نبودن‌ات
بر ستون‌ استخوان‌های نحیف‌ام
همواره‌تر استوار شود
دویدن‌ها
کانادا؛‌ خارج ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کانادا، درست بعد از آن روزی که یونس مقصد مهاجرت غزاله و شوهرش را فهمید، از توی نقشه‌ی جغرافیا درآمد. «غزا» یک ترکیب نامنظم از هدیه تهرانیِ «سلطان» و طناز طباطباییِ…
جزئیاتْ علیه کانادا


دومین باری که برای شناسایی جنازه‌ی یونس رفتیم، من و بهزاد و مسعود -که مثل دفعه‌ی قبلی با اصرار آمده بود- مطمئن بودیم که نعش آب‌خورده‌ی دیپورت‌شده‌ای که پیدا شده، مال یونس نیست و بی‌خود و بی‌جهت هجده ساعت تا تبریز رانندگی کرده‌ایم.
جلوی سردخانه‌ی مرکزی تبریز امیدوار بودیم که یونس هنوز توی یکی از کافه‌های محلی ترکیه پیش‌خدمت غیرقانونی باشد تا به آرامگاه ابدی‌اش توی قبرستان ولایت‌مان که ساخته بودیم تا همه بالاش گریه کنند، خدشه‌‌ای وارد نشود.
بعد از نیم‌ساعت پرس‌وجو، لرزان‌لرزان پله‌ها را رفتیم پایین تا به سالن شماره دو برسیم و مسئول سردخانه را پیدا کنیم.
آقای باقری -که اتفاقاً شبیه باقری طعم گیلاس هم بود با این تفاوت که فهمیدن آذری غلیظش سیتیزنی آذربایجان را می‌خواست- با نفس‌های کوتاه‌بلند جلوی ما راه افتاد و کشوی پنجم را کشید بیرون. تا آمد موهای مشکی زنانه که از پلاستیک زده بود بیرون رنگ کف سالن را عوض کند، آقای باقری با مهارتِ تمام کشو را بست و کشوی بعدی را کشید بیرون.
هنوز پلاستیک کاور جسد را کامل کنار نزده بود که مسعود و بهزاد -برادر ناتنی یونس- همان‌طور که اشک و استفراغ‌شان مخلوط شده بود عقب‌عقب رفتند و پله‌ها را دوتا یکی رفتند بالا.
من اول دوتا پُک چارواداری به سیگار تازه‌روشن‌شده‌ی آقای باقری زدم، بعد جنازه‌ی متورم را چرخاندم تا تتوی پشت ساق راستش را نگاه کنم.
«صلاح کار کجا» که به‌نستعلیق پشت ساق راستش نوشته شده بود، کافی بود و دیگر نیاز نبود «من خراب کجا» را پشت آن یکی ساقش بخوانم. خط نستعلیق جواد خال‌زن، سرتیفیکیتی بود که جنازه‌ی نیم‌سوخته‌ی قبلی که اطراف سمیرم پیدا کرده بودیم نداشت. از آن‌طرف هنوز تمنای غزاله و کانادا توی چشم‌هاش انکارنشدنی بود و باید قبول می‌کردم این همان یونس است که حداقل دو لیتر آب از مدیترانه سوغاتی آورده و فقط لب‌ها و پلک‌هاش متورّم شده.
توی دفترِ جلوی در یک امضای جعلی زدم، دود سیگار آقای باقری که به فرمالین آغشته بود را فرستادم ته ریه‌هام و از پله‌های سردخانه که چراغ سقفش مثل فیلم‌ها آبی بود برگشتم بالا.
توی راه، فعل سکوت استمراری بین من و بهزاد، من و مسعود، و مسعود و بهزاد به بهترین نحو صرف می‌شد و بعضی‌وقت‌ها هم هر سه‌تامان صرفش می‌کردیم.
یک سال قبل از آن روز، وقتی یونس از یک کافی‌نت توی ترکیه بهم ایمیل داد و نوشت دارد می‌رود کانادا و دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردد به سرزمین مادری تا آبادش کند، وسواس همیشگی‌ام نسبت به قصه‌های ناتمام مجابم کرده بود تا هم خودم هم بقیه را از فکرکردن به سرنوشت نامعلوم یونس خلاص کنم. به صائب که همکلاسی دوران ابتدایی‌ام بود و حالا ستوان آگاهی بود سپردم اگر جنازه‌ای پیدا کرد که قابل شناسایی نبود، خبرم کند تا بروم سراغش و یک قبر درست‌وحسابی برای یونس دست‌وپا کنم.
این اقدام فداکارانه -برای تسکین مادر یونس و بچه‌های دانشگاه که هر روز پیگیر یونس بودند- بعد از تلاش‌های شبانه‌روزی من و صائب و احتمالاً یک دعوای ناموسی جواب داد؛ جنازه را دفن کردیم، تلقینش دادیم، براش هزار جور مراسم گرفتیم و خیال همه را راحت کردیم که یونس مُرده.
حالا بعد از یک سال، قصه‌ی تمام‌شده‌ی یونس داشت یک رمان بلند می‌شد که جزئیاتش آبرو و رفاقت من را زیر سؤال می‌برد و همزمان توی ذهن همه حداقل بیست‌تا خُرده‌پیرنگ از این یک سال یونس می‌ساخت؛ چراکه جنازه‌ی بادکرده‌ای که یک ماهی‌گیر بدشانس‌تر از ما روی مدیترانه پیدا کرده بود، همه‌ی مدارک شناسایی یونس را همراهش داشت و راهی برای انکار باقی نگذاشته بود.
از تبریز تا اصفهان مسعود بعد از هر دوسه‌تا آهنگی که رد می‌شد، یک دور کانادای بال‌افشان را پخش می‌کرد. قسم‌هایی که توی مهمانی شب آخر خورده بود، درست از آب درآمده بودند و ماخولا کم‌کم شناخته شده بود. بال‌افشان واقعاً از یک کانادارفته‌ای گلایه‌مند بود و ما واقعاً یک کاغذ از توی کیف پول یونس پیدا کرده بودیم که روش نوشته بود:
«یا می‌رسم کانادا یا قبل از مرگم به عکسش نگاه می‌کنم.»
دومین دوره‌ی مراسم تشییع و ترحیم یونس کاملاً تشریفاتی برگزار شد. بچه‌های دانشگاه -که چندتا دیگرشان هم ازدواج کرده بودند- مراسم را مثل زیارت عاشورای پنجشنبه‌صبح پادگان با اجبار کامل برگزار کردند. مادر یونس هم کاملاً منکر دوباره‌مردن بچه‌ش بود و رفته بود سنگ قبلی و جنازه‌ی آن بدبخت سوخته را چسبیده بود.
این وسط فقط بهزاد که قبل‌ترها بهش گفته بودم یونس نمُرده چندباری غش کرد و برخلاف دفعه‌ی قبل، مسعود شدیداً پیگیر گریه و دادوبیداد بود. مسعود حتا بال‌افشان را هم دعوت کرده بود بیاید سر قبر یونس بخواند که احتمالاً چون هیچ ربطی بهش نداشت که یک نفر با آهنگش سیاه‌بخت شده و البته مشغله‌ی کاری دورادور تسلیت گفته بود.
دویدن‌ها
کانادا؛‌ خارج ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کانادا، درست بعد از آن روزی که یونس مقصد مهاجرت غزاله و شوهرش را فهمید، از توی نقشه‌ی جغرافیا درآمد. «غزا» یک ترکیب نامنظم از هدیه تهرانیِ «سلطان» و طناز طباطباییِ…
من از لحظه‌ای که جنازه‌ی یونس را گذاشتیم توی قبر تا فرداش دنبال یک رابطه‌ی علت‌ومعلولی صحیح بین سردرآوردن یونس از مدیترانه و مرگش بودم. چون آخرین بار بهم گفته بود که می‌خواهد مثل یک جنتلمن برود کانادا و حرفی از سوار قایق‌های بیست‌یورویی تخمی به‌مقصد آلمان شدن نزده بود. یونس قرار بود برود کانادا زندگی‌اش را بکند و محل سگ به غزاله ندهد.
فرداش صاحب‌کارم پیام داد، تسلیت مفصلی -که دقیقاً کپی تسلیت مرگ قبلی یونس بود- فرستاد، بعدش اضافه کرد که مقاله‌ی آخر را بفرستم چون ممیّز ارشاد منتظر نشسته تا برام ویراستاری‌اش کند.
ایمیلم را که باز کردم، دیدم بالاتر از همه پیام‌های تکراری مجله و خبرنامه‌های پزشکی، غزاله ایمیل زده.
اول چند بار دور اتاق قدم زدم بعد رفتم از سوپر سر کوچه سیگار خریدم، برگشتم یک لیوان از بطری عرق زیر میز خوردم، دوتا سیگار رگباری کشیدم، بعد همان‌طور که کانادا را پلِی کرده بودم ایمیل را باز کردم:
«خیلی قبل‌تر از قضیه‌ی کانادا، غزاله یک بار ایمیلش را روی لپ‌تاپ من باز کرد تا پروژه‌ی آخر ترمش را بفرستد برای استادش. بعد از این‌که فرستاد، یادش رفت log out کند و با یونس گذاشتند رفتند.
من نمی‌دانم چرا رمز ایمیل را عوض کردم و نگذاشتم دیگر برود توی ایمیلش.
یک شب بعد از این‌که یونس گم شد، یادم افتاد هنوز ایمیل غزاله را دارم. وقتی باز کردم دیدم یونس هنوز دارد براش پیام می‌فرستد. بهزاد بهم گفته بود که به تو گفته دارد بهش سخت می‌گذرد ولی تحمل می‌کند تا خودش را برساند کانادا. دو هفته پیش خواستم بهش قوّت قلب بدهم که جا نزند، با ایمیل غزاله براش این پیام را فرستادم.

        مسعود ابراهیمی.»
بعد بلافاصله ایمیلی که برای یونس فرستاده بود را فوروارد کرده بود:
«جان دلم، توی سرمای کانادا هنوز منتظرت هستم. بیا کانادا و بهم خبر بده.

         غزاله‌ی تو.»
چراکه از بی‌خوابی من تا مدهوشی او، یک آفتاب فاصله است.
بلیت جنگ‌زده

برای پسرهای سیاه‌پوش اورژانس بعثت




شب آخری که ایرج توپ‌چی را آوردند، باران -مثل سکانس فینال فیلم‌فارسی- شلّاقی می‌بارید و همه‌چیز برای یک خداحافظی باشکوه آماده شده بود.
ایرج توپ‌چی مشتری ثابت اورژانس بعثت بود. بچه‌های تریاژ بیمارستان -انگار که ایرج کد اشتراک داشته باشد- همه‌ی مشخصات‌اش را حفظ بودند و می‌دانستند که دوباره قرار است از زبان پیرمرد فحش بشنوند.
ایرج می‌آمد توی تریاژ، یک دور به پرستاری که پشت کامپیوتر می‌نشست فحش می‌داد، بعد یک دور رئیس بیمارستان و اورژانس و هر کسی که فکر می‌کرد در روند اداره‌ی بیمارستان دخیل است را می‌شست، آخر سر هم می‌رفت سر پل اورژانس یک نخ سیگار با ولع می‌کشید و برمی‌گشت داخل تا خودش را برای بستری‌شدن آماده کند.
جمله‌ی معروف ایرج بعد از اجرای مناسک ورودش به اورژانس و نشستن روی صندلی تریاژ ادا می‌شد همیشه تکراری بود.
«عامو، من مرض بیدارخوابی دارم. بیا این فشارُم بگیر اول.»
بعد از این‌که پرستار تریاژ مطمئن می‌شد ایرج همان مشکل قبلی را دارد، براش پرونده تشکیل می‌داد، می‌گذاشتش روی ویلچر و می‌آوردش توی قسمت بستری تا قصه‌ی تکراری بستری ایرج شروع شود.
ایرج شبیه کارکتر وردی که بره‌ها می‌خوانند رضا قاسمی علاقه‌ی عجیبی به بستری‌شدن توی بیمارستان، آنژیوکت صورتی توی آرنج دست چپ و بوی بیمارستان داشت. همه‌ی ما حداقل یک بار توی دوران خدمت‌مان پرستار تختی که ایرج را روش خوابانده بودند شده بودیم و از کم‌وکیف قضیه خبر داشتیم.
ایرج فقط می‌گفت بیدارخوابی دارد و یک‌هو وسط بیداری می‌بیند که خمپاره می‌خورد وسط جنازه‌ها و تکه‌های اجساد رفقاش هر کدام یک طرف می‌افتد.
این شرح‌حال ایرج سه‌چهار بار کارش را به بستری‌شدن توی بخش اعصاب‌وروان کشانده بود. البته که تقریباً هیچ‌کدام از اعضای داخلی بدن‌اش هم درست کار نمی‌کرد و همین باعث شده بود چندتا عمل جزئی و چند مرتبه بستری طولانی‌مدت به کارنامه‌ی پُربار ایرج اضافه شود.
آن شب، وقتی در آمبولانس باز شد، ایرج نیمه‌هوشیار روی برانکارد بود و نمی‌توانست فحش بدهد. من و مهدی سیگارهامان را نصفه خاموش کردیم و دویدیم سمت در تا ایرج را معاینه کنیم.
هوشیارنبودن ایرج اول از همه دکتر امیر را ترساند بعد به همه فهماند که این بار قضیه فرق دارد و قرار نیست تا صبح به خاطره‌های ایرج بخندیم. همسایه بالایی‌شان -که هر بار ایرج را همراهی می‌کرد- بطری پلاستیکی زردرنگی را به دکتر امیر نشان داد و نفس‌زنان گفت: «وقتی رسیدم بالاسرش داشت آخراشو سر می‌کشید.»
برای تشخیص مسمومیّت با متادون، نیاز نبود آزمایش بفرستیم آزمایشگاه یا رضا سه‌دست -که سابقه‌یی طولانی توی کلینیک‌های ترک اعتیاد داشت را صدا بزنیم-. همه‌ی ما قبلاً این بطری ایرج را دیده بودیم که مثل بغلی‌های الکلی‌های هالیوود می‌گذاشت توی جیب کت‌اش و هرازگاهی که خارش می‌گرفت یکی‌دو قُلُپ می‌رفت بالا.
ایرج را فرستادیم بخش مراقبت‌های ویژه اورژانس، براش نالوکسان شروع کردیم و به ICU زنگ زدیم تا برای سرهنگ ایرج قرائی تخت خالی آماده کند.
نصف نالوکسان‌های اورژانس صرف نشئه‌بازی شاهانه‌ی ایرج شد تا هوشیاری‌اش کم‌کم برگردد.
نزدیک‌های سه‌ی صبح بود که ایرج آرام‌آرام چشم‌هاش را باز کرد و شروع کرد به خمیازه‌کشیدن. مهدی همان‌جا روی صندلی خواب‌اش برده بود و من داشتم داروهای مریض تخت کناری را تزریق می‌کردم که ایرج زد زیر آواز؛ نیاز فریدون فروغی را نصفه‌نیمه می‌خواند و لابلاش تحریرهای ابداعی به آهنگ مرحوم فروغی اضافه می‌کرد. مهدی هم کم‌کم با صدای ایرج از خواب بیدار شد و همان‌طور که داشت چشم‌هاش را می‌مالید آمد بغل دست من، بالاسر ایرج ایستاد.
ایرج چندبار من و مهدی را -مثل قصابی که وارد دام‌داری می‌شود- برانداز کرد تا توانست من را انتخاب کند و رگبار فحش را گرفت روی من.
فحش‌های ایرج عجیب‌ترین فحش‌هایی بود که هر کس توی زندگی‌اش باهاش مواجه می‌شد. قطار فحش‌دادن‌هاش از ایستگاه نسبت‌دادن حیوانات مختلف راه می‌افتاد، بعد می‌افتاد توی ریل سوابق زندگی جنسی‌ات در گذشته و حال و دست آخر هم توی ایستگاه محارم‌ات توقف طولانی‌مدتی می‌کرد.
من همان‌طور که لبخند می‌زدم فقط سعی کردم بهش بفهمانم فحش‌هایی که به مسئول‌های  اورژانس می‌دهد متوجه من نیست و من فقط یک سرباز بدبخت توی آن اورژانس‌ام که جوانی و قیافه‌ش دارد توی شب‌کاری‌های پشت‌سرهم حرام می‌شود.
وضعیت علائم حیاتی ایرج که پایدارتر شد، مهدی رفت به سوپروایزر زنگ زد تا مقدمات انتقال ایرج به ICU را انجام دهد.
صبح‌نشده ایرج را با سلام و صلوات بردیم ICU تا بچه‌های آن‌جا هم از لذت هم‌صحبتی و ادبیات خاص ایرج بهره‌مند شوند.
یک ساعت بعد از انتقال ایرج، جواب آزمایش‌هاش آمد روی سیستم اورژانس. وضعیت ایرج خراب‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردیم. کلیه‌هاش تقریباً از کار افتاده بودند و قلب‌اش هم ایراد اساسی پیدا کرده بود.
در واقع ایرج برای زنده‌بیرون‌آمدن از ICU به یک معجزه‌یی شبیه معجزه‌ی سه شب زنده‌ماندن لابلای جنازه‌های کربلای پنج نیاز داشت؛ منتها همه می‌دانستیم که جنگ خیلی وقت است تمام شده و خدا دیگر خدای دهه‌ی شصت نیست و معجزه‌ها دیگر به‌راحتی آن سال‌ها رخ نمی‌دهند.
سر صبح من و مهدی و سیامک -که بچه‌ها بعد از کووید اسم‌مان را گذاشته بودند سگ‌جان‌های اورژانس- بعد از این‌که شیفت را تحویل دادیم رفتیم ICU تا هم به مهران -که از اورژانس تبعید شده بود سر بزنیم- و هم از ایرج عیادت کنیم.
وقتی رسیدیم بالا، ICU غلغله بود. تقریباً همه‌ی افسرهای رده‌بالای نیروهوایی با لباس‌فصل‌های آبی‌آسمانی‌شان بالا سر ایرج جمع شده بودند. ICU شبیه پاساژهای کیش شده بود؛ همه می‌آمدند یک دور می‌زدند و بدون این‌که کار مفیدی انجام بدهند می‌رفتند‌. حوالی ساعت ده بخش خلوت شد. من و مهدی و سیامک -که به زور داشتیم خودمان را بیدار نگه می‌داشتیم- رفتیم بالاسر ایرج. مهران هم پشت سرمان آمد تا برگه‌ی شرح‌حال ایرج را پر کند. قبل از این‌که دوباره پیرمرد فحاشی را شروع کند، پرونده را از دست مهران قاپیدم و کنار تخت نشستم تا تکمیل‌اش کنم. آن لحظه تازه یادم افتاد به میلاد -که یک بار اتفاقی پیداش کرده بودم- خبر نداده‌م که باباش بستری است. توی تلگرام بهش پیام دادم و وضعیت ایرج را براش فرستادم. میلاد بزرگ‌ترین و دردسترس‌ترین پسر ایرج بود که توی مایکروسافت برای خودش ارج‌وقرب داشت.
گوشی را گذاشتم توی جیب‌ام و دوباره شروع کردم به نوشتن پرونده. ایرج توپ‌چی، سرهنگ بازنشسته‌ی نیروهوایی بود. اوایل جنگ فرستاده بودندش سر توپ بیست‌وسه برای دیده‌بانی ولی سه ماه نکشیده تاب نیاورده بود و با التماس و خواهش و تمنا خودش را رسانده بود به گردان پشتیبانی و بهداری و به‌جای لمس پوکه‌ی داغ ضدهوایی، کل دوران جنگ را صرف جابجاکردن و پرستاری از زخمی‌های جنگ کرده بود. این خدمت خالصانه مقدمات آشنایی‌اش با درمان را فراهم کرده بود و باعث شده بود دل‌باخته‌ی دارو شود. تا سال‌ها بعد از جنگ، ایرج اعتقاد داشت ترکیب هیدروکورتیزون و پنی‌سیلین ۱۲۰۰ روی ازبین‌رفتن تاول‌های شیمیایی‌اش مؤثر است. این نسخه‌ی ترکیبی ابداعی‌اش را اوایل روزانه و بعدها -وقتی دیگر عضلات باسن‌اش ازبین‌رفته بود- هفتگی تکرار می‌شد. بچه‌های ایرج ایران نبودند، زن‌اش تاب نیاورده بود رفته بود و بقیه‌ی خانواده‌ش هم شهرستان بودند و عملاً ایرج جز همسایه‌شان که بعضی‌وقت‌ها براش غذا می‌برد، کسی را نداشت. خود ایرج البته پسرهای سیاه‌پوش اورژانس را مثل بچه‌هاش می‌دانست و می‌گفت توی بعثت که بستری می‌شود حس می‌کند توی خانه است و همین موضوع یک از دلایلی بود که هر وقت حوصله‌ش سر می‌رفت با شکایت بیدارخوابی می‌آمد اورژانس‌.
در همین حین که من داشتم برگه‌ی شرح‌حال را پر می‌کردم، ایرج دوباره افتاده بود روی دور تعریف‌کردن خاطره‌های دوران جوانی‌اش و مهدی و سیامک را محو خودش کرده بود.
من چهارتا چای ریختم و رفتم به‌طرف تخت هشت که سمت چپ ایستگاه پرستاری بود. ایرج تا من را دید لبخند همفری‌بوگارت‌طوری زد و گفت: «عامو بیا این فشارُم بگیر.» ایرج چای را برداشت و دوباره خاطره‌گفتن را شروع کرد. جنگی که ایرج و رفقاش رفته بودند، با دفاع مقدسی که ما توی کتاب‌های دانشگاه پاس کرده بودیم و فیلم‌هاش را توی سینماهای ارزان دیده بودیم کیلومترها فرق داشت. منتها مشکل اصلی این بود که ایرج هیچ‌وقت هیچ خاطره‌یی را کامل تعریف نمی‌کرد. تا می‌آمد برسد به کشته‌شدن رفقا و هم‌سنگرهاش، می‌زد جاده‌خاکی و شروع می‌کرد آوازخواندن.
ایرج به خاطره‌ی رفقاش خیانت نمی‌کرد؛ این رسم جنگ است. ایرج از قصه‌ها زده بود بیرون. «مرگ‌دیدن آدم را ساکت می‌کند.» این را بابام همیشه می‌گفت و سیدمهدی -رفیق مرده‌شورش- تأیید می‌کرد.
میلاد پیام داد. وُیس فرستاده بود که به باباش سلام برسانم و بگویم بقیه‌ی بچه‌هاش هم نگران‌اند و چون بابا گوشی ندارد نمی‌توانند بهش زنگ بزنند.
ایرج پیام میلاد را با یک «گوه خوردند پدرسگ‌ها» جواب داد و اصرار کرد که صداش را برای میلاد بفرستم.
پنج دقیقه بعد، مهدی ضمن یادآوری نیاز دائمی‌مان به نیکوتین که توی ICU نمی‌شد برطرف‌اش کرد، به‌مان یادآوری کرد که هر آن ممکن است سرهنگی/امیری/سرداری بیاید به ایرج سر بزند و بهتر است بزنیم بیرون تا برای ما و بچه‌های ICU بد بشود.
دم رفتن سیامک با یک حالت مهربانانه‌ی نئشه‌طوری به ایرج گفت:
«عمو با ما کاری نداری؟»
ایرج ماسک اکسیژن را روی صورت‌اش جابجا کرد، آه بلندی از ته دل کشید و گفت:
«ها دارم ولی شما جوجه‌ها نمی‌تونید.»
سکوت مرگ‌آمیز ICU یک لحظه خورد توی صورت هر چهارنفرمان. ما خیره‌ی همدیگر کل دفعات بستری ایرج را دوره کردیم و یادمان نیامد که قبلاً ایرج ازمان درخواستی کرده باشد.
ایرج نیم‌نگاهی به قیافه‌های مبهوت ما انداخت و گفت:
«عامو من همه‌ی ای سالا میومدم بعثت بمیرم، شماها نمی‌ذاشتین. این‌دفعه انقدر متادون خوردم که می‌دونم کارم تمومه. ولی یهو از دیشب تا حالا به دل‌ام افتاده قبل از مُردن یه بار دیگه برم استادیوم آزادی. یه دوری رو چمن‌اش بزنم و بعد بمیرم.»
من و مهدی و سیامک با مهران و بقیه‌ی بچه‌های ICU خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون. آفتاب راهروی خروجی  ICU را پر کرده بود و داشت گردن‌مان را می‌سوزاند.
توی آسانسور ما به اضافه‌خدمت، تبعید به چابهار، رفتن به دادسرای نظام به‌خاطر فراری‌دادن مریض و تقریباً هر احتمال دیگری فکر کردیم. وقتی رسیدیم توی اورژانس چکیده‌ی مشورت صامت سه‌نفره‌مان از حنجره‌ی سیامک زد بیرون:
«گور باباش، هر چی می‌خواد بشه. من می‌رم سراغ عباس قراضه. فوق‌اش اینه که آخر خدمت تبعیدمون می‌کنند چابهار.»
ششمین سیگار ناشتایی که من تعارف کردم و هردونفرشان برداشتند، تصویب لایحه‌یی بود که از طرف سیامک توی صحن علنی اورژانس پیشنهاد شده بود.
عباس قراضه -که دقیقاً از لحاظ چهره و حرکات شبیه بهمن مفیدِ رضا موتوری بود- قدیمی‌ترین راننده‌ی ترابری بیمارستان بعثت بود.
ما توی مأموریت‌هایی که اعزام می‌شدیم، تمام تلاش‌مان را می‌کردیم تا خودمان را توی ماشین عباس جا کنیم تا حداقل توی مسیر یادمان برود چقدر سیاه‌بختیم؛ در واقع عباس قراضه -که به نهست و توبیخ و تنبیه معروف شده بود- تنها شانس ما برای رساندن ایرج به استادیوم بود.
سیامک -که لهجه و رنگ چهره‌ش بیش‌ترین هم‌خوانی را با عباس داشت- مأمور شد تا برود ترابری و به ما خبر بدهد. من و مهدی هم بعد از این‌که دوتا علی‌کافه‌ی رگباری خوردیم، خودمان را رساندیم ICU تا با مهران مذاکره کنیم. نیم ساعت بعد سیامک زنگ زد و گفت عباس قراضه اوکی داده و دارند راه می‌افتند به‌سمت اورژانس. راضی‌کردن مهران هم خیلی طول نکشید. مهران قصه را توی گوش ایرج گفت، بعد برگشت -در مسئولیت‌پذیرترین حالت ممکن- رو به سرپرستار و گفت می‌خواهد با کمک بچه‌های اورژانس ایرج را ببرد طبقه‌ی پایین برای سی‌تی اسکن.
پرت‌کردن حواس انتظامات بیمارستان -که آن‌ها هم مثل ما سرباز بودند- برای من کاری نداشت. مهدی و مهران بلافاصله بعد از این‌که تخت ایرج را از  ICU آوردند بیرون، پیرمرد را گذاشته بودند روی ویلچر مثل کایوت از کنارمان رد شدند و سوار آمبولانس شدند. عباس قراضه آژیر را روشن کرد و من دوان‌دوان پریدم عقب آمبولانس.
حس غرور همیشگی‌یی که بعد از سرپیچی از دستور سراغ‌مان می‌آمد، توی آمبولانس به اوج خودش رسیده بود.
ایرج همه‌ی مسیر بعثت تا استادیوم آزادی را سکوت کرد و سیگار کشید و هر چه تلاش کردیم به حرف نیامد. وقتی رسیدیم جلوی استادیوم، پیرمرد لباس‌آبی انتظامات از دکه‌ش آمد بیرون و پرید جلوی آمبولانس. آفتاب مرداد کم‌جان شده بود و داشت باهامان راه می‌آمد.
عباس در آمبولانس را باز کرد و رفت به‌طرف نگهبان. برای شروع سیگار تعارف  کرد و با حرکت سر به آمبولانس اشاره کرد. مذاکرات عباس و نگهبان، کم‌تر از یک سیگار به‌طول انجامید.
ما بعدها هر چه به عباس قراضه التماس کردیم که بگوید چطور یارو را راضی کرده نگفت؛ بالأخره ارتشی بود و یاد گرفته بود اسرار نظام را لو ندهد.
گوشی‌های من و مهران و سیامک و مهدی بی‌وقفه زنگ می‌خوردند. کم‌کم پست و مقام فرستنده‌های پیام‌ها داشت بالاار می‌رفت و تهدیدهاشان داشت پیام‌به‌پیام سنگین‌تر می‌شد.
خبر توی اورژانس پیچیده بود و چندتا از بچه‌ها هم پیگیر شده بودند که چرا ما ایرج را با خودمان آورده‌ایم بیرون.
نگهبان آزادی سوار آمبولانس شد و نشست بغل عباس قراضه. درهای استادیوم -انگار که ما یوسف باشیم و زلیخا دنبال‌مان گذاشته باشد- به‌نوبت جلومان باز می‌شدند. آمبولانس که نزدیک چمن ایستاد، ما به ایرج گفتیم که لحظه‌ی موعود رسیده و وقت راه‌رفتن توی استادیوم خاطره‌هاست.

در آمبولانس که باز شد، نور چشم‌هامان را زد. خورشید در عمودترین حالت ممکن می‌تابید. بوی چمن تازه‌آبیاری‌شده بینی‌های همه‌مان را جنباند. ایرج مثل دیده‌بانی که بخواهد خودش را از قرارگاه برساند به موضع، اطراف‌اش را کامل پایید و پیاده شد.
با این‌که همه‌مان بازی‌های استقلال و پرسپولیس را از توی تلویزیون یا از روی سکو دیده بودیم، اما راه‌رفتن روی چمنی که کل رویاهای کودکی‌مان در دویدن به‌سمت دروازه‌هاش و خوشحالی‌کردن روبروی جایگاه‌هاش خلاصه می‌شد، حس عجیبی داشت.
مهران ایرج را نشاند روی ویلچر. ما سه‌تا با اسکراب‌های مشکی‌رنگ‌مان بادیگاردهای ایرج شدیم تا او را همراهی کنیم.
ایرج به دروازه‌ی شرقی اشاره کرد. عباس قراضه از آمبولانس پیاده شده بود و داشت سیگار روشن می‌کرد. باد ملایمی بوی چمن خیس را فرو می‌کرد توی بینی همه‌مان. آزادی خیلی بزرگ‌تر از تصور همه‌مان بود.
من و مهدی همان‌طور که به حرف‌های زیرلبی ایرج که شبیه گزارش فوتبال بود گوش می‌دادیم محو جایگاه‌های تماشاگرها شده بودیم و سعی می‌کردیم خاطره‌هامان از این حجم سبز را به‌یاد بیاوریم. جلوی محوطه‌ی جریمه که رسیدیم ایرج با دست اشاره کرد که آمبولانس بایستد. ایرج با آخرین توانی که براش مانده بود از جاش بلند شد. دست توی جیب‌اش کرد و از توی کیف پول قهوه‌یی معروف‌اش تکه‌کاغذ کهنه‌یی را کشید بیرون و گرفت سمت من.
-علی پروین از اون لب خط عینهو F4 فرار کرد، توپ‌و ریخت رو گل. گلر استرالیا اومد بیرون، توپو انداخت جلوی غفور جهانی‌.
بعد به محوطه‌ی شش‌قدم اشاره کرد:
«من باید این‌جا می‌بودم وقتی توپ چسبید به تور و صدهزار آدم پریدن هوا‌ من باید این‌جا می‌بودم عمو. منو فرستاده بودند مأموریت دزفول.»
بلیت، بلیت بازی ایران‌-استرالیا توی مقدماتی جام ۷۸ بود.
ما چهارتا بی‌آن‌که خودمان بفهمیم خبردار ایستاده بودیم و داشتیم پیرمرد را نگاه می‌کردیم. هیچ‌کدام‌مان جرأت نداشت چیزی بگوید. سه‌چهارتا از کارگرهای ورزشگاه، عباس قراضه، نگهبان جلوی در و احتمالاً غفور جهانی -از یک‌جایی آن دورها- داشتند حسرت می‌خوردند که چرا ایرج این‌جا نبوده تا گل غفور را ببیند.

ایرج را که نشاندیم توی آمبولانس، کم‌کم اکسیژن خون‌اش افتاد. عباس قراضه از میدان آزادی به بعد انداخت توی خط BRT و آژیر را روشن کرد. من خیره‌ی بلیتی که توی دست‌ام بود مانده بودم و نمی‌توانستم هیچ‌کاری بکنم. نزدیک‌های میدان امام حسین که قلب ایرج ایستاد، هیچ‌کدام‌مان نمی‌خواست ماساژ قلبی ایرج را شروع کند. شکستن دنده‌های ایرج حین احیا چیزی نبود که بتوانیم بعدها از توی مغزمان بکشیم بیرون.
وقتی آمبولانس رسید جلوی بعثت، بیست دقیقه بود ایرج تمام کرده بود. بقیه‌ی بچه‌های اورژانس با اسکراب‌های مشکی‌رنگ‌شان ایستاده بودند جلوی پل اورژانس و منتظر ما سیگار می‌کشیدند. توی تریاژ اورژانس ایرج دیگر جانی برای نئشه‌بازی و خاطره‌تعریف‌کردن نداشت. غبار مرگ از سنگرهای کردستان بلند شده بود، زاگرس را دور زده بود و توی چشم‌هاش لانه کرده بود. ایرج توپ‌چی به بعثت نرسید، همان وسط اتوبان رفت و قصه‌هاش را با خودش برد.
|مهرجویی، پایان جنون هامون.|
|مهرجویی، پایان جنون هامون.|

__
دوصفر. داریوش مهرجویی و همسرش وحیده محمدی‌فر در شامگاه بیست‌ودوم مهر چهارصدودو در ویلای شخصی‌شان در کرج به قتل رسیدند. (آن‌ها نه درگذشتند و نه فوت کردند.)

صفر. هزار سال پیش توی کلاس درس ادبیات دبیرستان، بعد از این‌که معلم‌مان گاو مهرجویی را درس داد، من فلش مموری‌ام را درآوردم و بهش گفتم گاو را ریخته‌م روی فلش تا تماشا کنیم. فیلم که تمام شد سعی کردم در مورد موج نو و سینمای مؤلف و مهرجویی سخنرانی کنم که همه شروع کردند به خندیدن. در واقع اولین ابراز علاقه‌ی رسمی‌ام به مهرجویی این‌طور ناکام ماند.
 
یک. تحلیل سینمای مهرجویی کار من نیست. من مثل رفقام درس سینما نخوانده‌م. هیچ‌وقت هم حوصله‌م نکشیده بروم دنبال تحلیل فیلم از نظر ابعاد فنی. بنابراین تحلیل این‌که مهرجویی پس از بازگشت از خارج از کشور چه چیزهایی به سینمای ما اضافه کرده در توان من نیست. سینما برای من همیشه یک مواجهه شخصی بوده. یک تلاش چندگانه‌ی هنرمحور برای ارضای نیازهای غریزی و معنوی‌ام. به همین دلیل مهرجویی همواره جایگاه قابل احترامی در سلیقه‌ی سینمایی‌ام داشته. سینمای مهرجویی چیزی داشت که او را به همراه یکی‌دو نفر دیگر از بقیه فیلم‌سازها متمایز می‌کرد. مهرجویی بُعدی از زندگی کارکترهاش را به نمایش می‌گذاشت که خودش تجربه‌ش کرده بود و همین مسئله کارکترهاش را باورپذیر می‌کرد. حساب انتلکت‌های مهرجویی از بقیه‌ی انتلکت‌های درنیامده‌ی بقیه‌ی کارگردان‌ها جدا بود چون استاد دقیقا می‌دانست عامل بدبختی کارکترش چه بوده و چه عواملی سیر نزولی او را تشدید می‌کند. تماشای سینمای مهرجویی تماشای دغدغه‌هایی بود که توی جامعه اطراف‌ام اسراف وقت و فکر تلقی می‌شد. شکل تصویری افکارم در مورد مناسبات جهان که با تصورهام نمی‌خواند. مهرجویی از چیزهایی حرف می‌زد که در زندگی‌های اطراف ما اولویت اساسی نبود. چیزهایی که اگر نبودند خللی به جهان وارد نمی‌شد ولی بودن‌شان زندگی ما را رنگی‌تر کرده بود.
 
دو. روشنفکرهای مهرجویی سقوط‌کرده نبودند، سقوط می‌کردند. در واقع هنر مهرجویی در نشان‌دادن سیر افول آدم‌ها بود و این او را از تمام فیلم‌سازهای درپیت این سال‌ها جدا می‌کرد. مهرجویی دقیقا می‌دانست حمید هامون چطور به جنون می‌رسد. می‌دانست چه می‌شود که علی‌سنتوری از درد مجوز معتاد می‌شود. می‌دانست لیلا چرا و چگونه می‌رود می‌گردد عقب زن دوم برای شوهری که عاشقانه دوست‌اش دارد. مهرجویی روند اضمحلال کارکترها را بلد بود. برخلاف بقیه که بلدند ویرانه‌ها را چطور توصیف کنند، بلد بود آدم ها چطور سقوط می‌کنند وخودشان را متقاعد می‌کنند از داشته‌هاشان ویرانه بسازند.
 
سه. مهرجویی سر مجوز لامینور نعره می‌زند. فرداش با لبخند معذرت می‌خواهد. توی خارج به سوال در مورد آزادی جواب نمی‌دهد، این طرف روسری از روی سر زن‌اش برمی‌دارد. این تضادها چطور توجیه می‌شوند؟
آدم به پیری که می‌رسد سعی می‌کند هر طور شده چهارنفر را برای روز مبادا دور خودش نگه دارد. هر کدام از این آدم‌هایی که اطراف‌ات جمع می‌شوند در مقابل بودن‌شان خواسته‌هایی دارند.
مردم مهرجویی را بابت یک فیلم بد یا یک موضع‌گیری اشتباه می‌بخشند. اما از آن طرف، آن قرمساقی هم که استاد را وادار کرده به سازش برقصد، هدف خودش را بیمه می‌کند.
با همین فرمان، خائن‌کشی و چنبره‌زدن دارودسته‌ی علی اوجی الدنگ دور مسعود کیمیایی توجیه می‌شود. با همین فرمان فیلم‌های ضعیف آخر کارنامه مرحوم پوراحمد توجیه می‌شود.
 
چهار. مهرجویی، تو بلد بودی که ماها به علی عابدینی احتیاج داریم. تو خالق آن علی عابدینی‌ای بودی که ما همه عمر دربدر دنبال‌اش گشتیم. تو آن‌قدر همه‌چیز بلد بودی که علی عابدینی را نشانده بودی توی ماشین‌ات و داشتی بهش در باغ سبز نشان می‌دادی. مهرجویی، علی عابدینی کجا گم‌وگور شد؟
«مهرجویی، ما گاو مش‌حسن را کشتیم چون مهمان‌های مامان خیلی وقت است سر رسیده‌اند. علی‌سنتوری و لیلا و پری و سارا و بقیه‌ی اجاره‌نشین‌های سینمات سر سفره منتظر نشسته‌اند و به تو خیره شده‌اند که زیر درخت گلابی به مسلخ رفته‌یی.»
کاش کمی ملیح‌تر بودم و می‌توانستم این پایان‌بندی را برای این شبه‌سوگ انتخاب کنم. اما من نمی‌توانم. تصور بریده‌شدن سرت یک هفته است ولم نمی‌کند. مهرجویی تو خیلی بلد قضیه بودی و همین سرت را به باد داد. البته که این فیلم‌های اواخرت حلاج صفتانه بود.
من خیلی بچه‌تر از الانم بودم و می‌خواستم خودم را درگیر یک چیزهایی بکنم که از قد عقل‌ام بلندتر بود. مهرجویی تو تمنای علی عابدینی را انداختی به جان ما. تو بلد بودی تبار علی عابدینی‌ها ساکن کجای این مملک خراب‌شده‌اند و به روی خودت نیاوردی. تو ترس‌ولرز و مسئله‌ی ابراهیم را تا دسته کردی توی پاچه‌مان و جوانی‌ام را به سیاهی سوق دادی و خودت نشستی آن بالا با عینک نارنجی‌ات مثل امیری که به فتوحات‌اش زل بزند، به ما ریشخند زدی.
 
 پنج. مسعود کیمیایی. ای مسعود کیمیایی. تو نفرین شده‌یی. یک مثل قدیمی هست که می‌گوید خدا وقتی بخواهد آدمی را بیازارد، آن‌قدر بهش عمر می‌دهد که رفتن تک‌تک عزیزان‌اش را به چشم ببیند. مسعود کیمیایی، تو درگیر این نفرینی.

آخر. «داریوش مهرجویی و همسرش وحیده محمدی‌فر شامگاه بیست‌ودوم مهر چهارصد‌ودو در ویلای شخصی‌شان در کرج به قتل رسیدند.»
باید این عبارت را حالاحالاها دوره کنم تا باورم بشود.
بذکّر بالخریف
لونا کرم
پرسیدند از شوق
گفت: سوختنِ دل بود
و پاره‌شدن جگر و زبانه‌زدن آتش در وی.


تذکرة الاولیاء
ذکر ابن عطا
حکم


برای خیابان ارباب جمشید
حکم


برای خیابان ارباب جمشید
___

ناصر که اُوردوز کرد، من خیلی کم سن‌وسال‌تر از آن بودم که بفهمم «اُور» چیست و هنوز هم عقب درس‌ومشق ندویده بودم که سر از «دوز» در بیاورم.
ناصر وصله‌ی ناچسب آن چهارپنج‌تا برادر بود که من به یکی‌شان می‌گویم بابا. کهنه‌چریک پیرناشدنی‌ای بود که با یک چشم مصنوعی و یک پای لنگ، هنوز با برادرهاش و پدرش مخالف بود، هنوز حرف هیچ‌کدام‌شان را نمی‌خواند و هنوز عشق‌سینما بود؛ برخلاف آن دوتا برادرش که آتش‌زدن سینما حافظ را یکی از مهم‌ترین دستاوردهای زندگی‌شان می‌دانستند.
همه‌ی این‌ها باعث شد مرگ ناصر، اولین فحش ناموسیِ چارواداری زندگی به من باشد.
ناصر یک تفاوت‌های اساسی با بقیه داشت که من را بهش می‌چسباند. یک کمد پر ‏از فیلم و کاست داشت که هرکدام را می‌خواستم بهم می‌داد و یک خانه‌ی مجردی داشت که هروقت اراده می‌کردم می‌شد بروم تا آخر شب فوتبال نگاه کنم؛ بی‌آن‌که بابا سر ساعت ده تلویزیون را خاموش کند و یادم بیاورد که صبح باید بروم مدرسه.
از آن‌طرف‌، علاقه‌ی بی‌حد من به پرسپولیس و مسعود کیمیایی -که هردوشان برای ناصر مقدس بودند-  متقاعدش کرده بود بعد از آن‌همه سال یکی را دوست داشته باشد؛ من شده بودم جایگزین پسرِ نداشته‌ش که احتمالاً توی همه‌ی شب‌های زندان برای قصه‌هایی که قرار بود براش تعریف کند، برنامه چیده بود.
توی تک‌تک آن قصه‌های بی‌دروپیکر، غلام جوادی نقش ثابت بود؛ یکه‌بزن فردین‌منشی که هم‌پِیک ناصر بود.
غلام «آکتورشدن» و «بازیگربودن» را قبل و بعد از انقلاب بی‌وقفه دنبال کرده بود و توی چندتا فیلم‌فارسی هم از جلوی دوربین رد شده بود. توی همه‌ی این سال‌ها چیزی بین او و این عشق مقدس فاصله نیانداخته بود جز زندان؛ زندان همان‌طور که چشم و پای ناصر را دزدیده بود، رویای بازیگری غلام را هم تقریباً بر باد داده بود.
ده‌دوازده سال بعد که غلام و ناصر از زندان درآمدند و فهمیدند در سینما دیگر ابداً براشان بسته شده، سرشان را کردند توی لاک خودشان.
غلام رفت تهران تا گم‌وگور شود و ناصر سرش را به نسخه‌پیچی پشت دخل داروخانه‌ی شبانه‌روزی گرم کرد.
با وجود سال‌ها دوری، غلام برای ناصر با همه‌ی رفقای اعدام‌شده و ازاعدام‌گریخته‌ش فرق داشت چون بوی سینما می‌داد.
به‌خاطر همین‌ بود که وقتی فهمید غلام بعد از سی‌وخورده‌ای‌سال ممنوع‌بودن، توی یک فیلم بازی کرده، چشم‌هاش‌ برق زد و حس کرد هنوز زنده است و هنوز برای زندگی‌کردن دیر نشده.
ناصر توی اولین شبی که فیلم غلام اکران شد، شیک‌وپیک کرد، عینک آفتابی‌اش را زد تا کسی چشم کورش را نبیند و احتمالاً برای دیدن عملی‌شدن آرزوهای قهرمان قصه‌هاش و احترام‌گذاشتن به رفاقت رفت سینما.
بالأخره بعد از یک‌ساعت انتظار، غلام ظاهر شد. غلام نقش مأمور اجرای حکم اعدام را بازی می‌کرد.
ناصر به‌محض این‌که فهمیده بود جریان از چه قرار است از سینما زده بود بیرون، برای اولین بار توی زندگی‌اش یک فیلم را ناتمام رها کرده بود، برگشته بود توی خانه‌ش و لابلای دود سیگاری که روی پوسترهای بهروز و مسعود کیمیایی  را پوشانده بود، شیشه‌ی متادون را تا آخرین قطره سرکشیده بود و همان‌جا جلوی تلویزیون اُور زده بود.