سمفونی مهرههای گردن
«الامان ای جوخه/ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است» بهرام اردبیلی
به یونس نعیمی
و برای بغض دونفرهی جادهی رشت-انزلی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بین «الله اکبر» اذان صبحی که مرتضا از روی دیوار حیاط خانهی ما پرید پایین و «لا اله الا الله» اذان صبح روز آخر، دقیقاً دوازدهتا اعدام فاصله افتاد.
مرتضا –چاقوبهدست- با لباس آبی زندان از سر دیوار خودش را ول کرد کف باغچه. هوا گرگومیش دمکردهای بود آلودهبهغبارصبح. من نشسته بودم روی سنگ لق جلوی ایوان و همانطور که گوشم را تیز کرده بودم برای شنیدن صدای شکستن صبحگاهی مهرههای گردن، خیرهی نامهی انتقالیام، داشتم یازدهمین سیگار ناشتا را میگیراندم.
مرتضا چاقو را ناشیانه گرفت به سمتم و انگشت اشارهی دست دیگرش را گذاشت روی بینیاش.
[تِقتِقتِق]
صدای تکبیر و سوت و جیغ و کفزدنها نگذاشت سکوت اولیهی بین من و مرتضا شکل درستی به خودش بگیرد. دو دقیقه بعدش هم صدای آژیر بلندگوی زندان و گشت پلیس صدای تماشاچیهای بیبلیت را توی خودش گم کرد تا ما با ملت بیحساب شویم.
هنوز ده دقیقه از فرود تاریخی مرتضا نگذشته بود که افسرهای سراسیمه در خانه را زدند، از خانوادهی نصفمرده-نصفرفتهم پرسیدند و آخر سر هم گفتند چیز مشکوکی ندیدهم توی این چند دقیقه؟
من در خونسردانهترین حالتی که وقتی یک نفر تیغهی ضامنی را روی کمرش احساس کند به ستواندوی خوابآلود گفتم: «نه خبری نبود. چی شده مگه؟» و در را بستم.
مرتضا در پاپیونوارترین شکل ممکن خندید، نیمچرخ مستانهای زد به سمت ایوان، دوتا سیگار با هم گیراند، یکیاش را گرفت به سمتم و چاقو را گذاشت روی لبهی ایوان.
آژیر زندان مثل خوانندهی درپیت پاپی که سهسانس پشتسرهم Sold out شده باشد، تا نزدیکهای ظهر خواند و قبل از اذان خاموش شد. در همین حال محدودهی جستجوی خانهبهخانه وسیعتر شد و کل شهر بسیج شدند تا قاتل فرماندار سابق شهر که توی شلوغی اعدام چهارشنبه بیستوچهار مرداد فرار کرده بود را پیدا کنند. حتا عصر که داشتم میرفتم بیمارستان تا نامهم اخراجم را بگیرم و کشیک آخرم را هم پر کنم، جلوی بیمارستان پیادهم کردند، سگها را فرستادند تا خشتکم را هم بگردند بعد فرستادندم تو.
فردا صبح که برگشتم، مرتضا رفته بود نان خریده بود. چای را هم دم کرده بود و مثل ژاندارمهای بازنشسته نوار بنان گذاشته بود تا اشتهامان باز شود. اتصال کاروان بنان به مرکبخوانی شجریان، یکجور مقدمهچینی شبهدراماتیک بود برای اولین و آخرین دیالوگهای بین من و مرتضا که حالا ریشهاش را زده بود و موهاش را شانه کرده بود.
مرتضا مثل بچههای درسنخواندهی اول صبح –بریده بریده- دربارهی شغل و زن و زندگیام پرسید. بعد بیآنکه سعی کند خودش را تبرئه کند دربارهی شهلا و ترور دونفرهشان گفت. بعد هم دوسهتا فحش بچگانه به ننهی شهلا داد که لوشان داده بود و برنامههای زندگی آیندهی چریکیشان را ریخته بود بهم. اتفاقهای زندگی یکنواخت من در برابر اتفاقهای زندگی مرتضا مثل کِلاش بود جلوی دوشکا؛ همهی آن صبح تا عصر را من فقط گوش دادم و مرتضا گفت. نزدیکهای غروب ازش پرسیدم چرا وقتی هنوز شهلا دارد زیر هشت میپوسد، زده بیرون؟
مرتضا که دیگر لکنتش برطرف شده بود و آماده بود برای سخنرانیهای آتشین گفت:
«هنوز زود بود برای اینکه یک جفت دمپایی ازم باقی بمونه. زدم بیرون چون هنوز زود بود.»
من اول سعی کردم یک ارجاع درونمتنی به قسم پزشکیای که خورده بودم بدهم و بپیچم به سمت مخالفت همیشگی ام با اعدام، منتها نتوانستم. یعنی نمیشد. بهجاش بهش گفتم چقدر آن شبی که مهندس را زده بود و جنازهی لاجانش را آوردند اورژانس، چقدر –توی دلم- بهش آفرین گفته بودم و چقدر از کمیت و کیفیت محل ساخت و تولید اسپرمهای قاتل –غیابی و از روی حدس- پیش بچهها تعریف کرده بودم. دست آخر هم افشای راز –که مهمترین ترفند برای محکمترشدن رفاقت است- را پیاده کردم و بهش گفتم هنوز پام به خاطر احیای نامؤثر مهندس گیر است و کمیته مرگومیر قصورم را محرز کرده و دارند تبعیدم میکنند بهداری زندان.
همین گفتوگوی ساده، مرتضای سالها کوچنشین را –بیمقدمه- یکجانشینِ خانهی پدریام کرد تا من احتمالاً در آینده بهجز قصور در پرونده فوت فرماندار، به همدستی با قاتلش هم محکوم شوم.
«الامان ای جوخه/ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است» بهرام اردبیلی
به یونس نعیمی
و برای بغض دونفرهی جادهی رشت-انزلی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بین «الله اکبر» اذان صبحی که مرتضا از روی دیوار حیاط خانهی ما پرید پایین و «لا اله الا الله» اذان صبح روز آخر، دقیقاً دوازدهتا اعدام فاصله افتاد.
مرتضا –چاقوبهدست- با لباس آبی زندان از سر دیوار خودش را ول کرد کف باغچه. هوا گرگومیش دمکردهای بود آلودهبهغبارصبح. من نشسته بودم روی سنگ لق جلوی ایوان و همانطور که گوشم را تیز کرده بودم برای شنیدن صدای شکستن صبحگاهی مهرههای گردن، خیرهی نامهی انتقالیام، داشتم یازدهمین سیگار ناشتا را میگیراندم.
مرتضا چاقو را ناشیانه گرفت به سمتم و انگشت اشارهی دست دیگرش را گذاشت روی بینیاش.
[تِقتِقتِق]
صدای تکبیر و سوت و جیغ و کفزدنها نگذاشت سکوت اولیهی بین من و مرتضا شکل درستی به خودش بگیرد. دو دقیقه بعدش هم صدای آژیر بلندگوی زندان و گشت پلیس صدای تماشاچیهای بیبلیت را توی خودش گم کرد تا ما با ملت بیحساب شویم.
هنوز ده دقیقه از فرود تاریخی مرتضا نگذشته بود که افسرهای سراسیمه در خانه را زدند، از خانوادهی نصفمرده-نصفرفتهم پرسیدند و آخر سر هم گفتند چیز مشکوکی ندیدهم توی این چند دقیقه؟
من در خونسردانهترین حالتی که وقتی یک نفر تیغهی ضامنی را روی کمرش احساس کند به ستواندوی خوابآلود گفتم: «نه خبری نبود. چی شده مگه؟» و در را بستم.
مرتضا در پاپیونوارترین شکل ممکن خندید، نیمچرخ مستانهای زد به سمت ایوان، دوتا سیگار با هم گیراند، یکیاش را گرفت به سمتم و چاقو را گذاشت روی لبهی ایوان.
آژیر زندان مثل خوانندهی درپیت پاپی که سهسانس پشتسرهم Sold out شده باشد، تا نزدیکهای ظهر خواند و قبل از اذان خاموش شد. در همین حال محدودهی جستجوی خانهبهخانه وسیعتر شد و کل شهر بسیج شدند تا قاتل فرماندار سابق شهر که توی شلوغی اعدام چهارشنبه بیستوچهار مرداد فرار کرده بود را پیدا کنند. حتا عصر که داشتم میرفتم بیمارستان تا نامهم اخراجم را بگیرم و کشیک آخرم را هم پر کنم، جلوی بیمارستان پیادهم کردند، سگها را فرستادند تا خشتکم را هم بگردند بعد فرستادندم تو.
فردا صبح که برگشتم، مرتضا رفته بود نان خریده بود. چای را هم دم کرده بود و مثل ژاندارمهای بازنشسته نوار بنان گذاشته بود تا اشتهامان باز شود. اتصال کاروان بنان به مرکبخوانی شجریان، یکجور مقدمهچینی شبهدراماتیک بود برای اولین و آخرین دیالوگهای بین من و مرتضا که حالا ریشهاش را زده بود و موهاش را شانه کرده بود.
مرتضا مثل بچههای درسنخواندهی اول صبح –بریده بریده- دربارهی شغل و زن و زندگیام پرسید. بعد بیآنکه سعی کند خودش را تبرئه کند دربارهی شهلا و ترور دونفرهشان گفت. بعد هم دوسهتا فحش بچگانه به ننهی شهلا داد که لوشان داده بود و برنامههای زندگی آیندهی چریکیشان را ریخته بود بهم. اتفاقهای زندگی یکنواخت من در برابر اتفاقهای زندگی مرتضا مثل کِلاش بود جلوی دوشکا؛ همهی آن صبح تا عصر را من فقط گوش دادم و مرتضا گفت. نزدیکهای غروب ازش پرسیدم چرا وقتی هنوز شهلا دارد زیر هشت میپوسد، زده بیرون؟
مرتضا که دیگر لکنتش برطرف شده بود و آماده بود برای سخنرانیهای آتشین گفت:
«هنوز زود بود برای اینکه یک جفت دمپایی ازم باقی بمونه. زدم بیرون چون هنوز زود بود.»
من اول سعی کردم یک ارجاع درونمتنی به قسم پزشکیای که خورده بودم بدهم و بپیچم به سمت مخالفت همیشگی ام با اعدام، منتها نتوانستم. یعنی نمیشد. بهجاش بهش گفتم چقدر آن شبی که مهندس را زده بود و جنازهی لاجانش را آوردند اورژانس، چقدر –توی دلم- بهش آفرین گفته بودم و چقدر از کمیت و کیفیت محل ساخت و تولید اسپرمهای قاتل –غیابی و از روی حدس- پیش بچهها تعریف کرده بودم. دست آخر هم افشای راز –که مهمترین ترفند برای محکمترشدن رفاقت است- را پیاده کردم و بهش گفتم هنوز پام به خاطر احیای نامؤثر مهندس گیر است و کمیته مرگومیر قصورم را محرز کرده و دارند تبعیدم میکنند بهداری زندان.
همین گفتوگوی ساده، مرتضای سالها کوچنشین را –بیمقدمه- یکجانشینِ خانهی پدریام کرد تا من احتمالاً در آینده بهجز قصور در پرونده فوت فرماندار، به همدستی با قاتلش هم محکوم شوم.
مرتضا یک ورژن خیلی مدرنتر از مجید شریفواقفی بود؛ نه قیافه و رفتار و کردارش به چریکها میخورد و نه تکلیفش را با خودش میدانست. توی آن هفتهشت ماه سهچهار بار بیخبر غیبش زد و هر بار –مثل قدرتِ گوزنها- زخمی و پُرپول برگشت. مرتضا همهی کتابهای من و بابای خدابیامرزم را یکدور خواند و دوسهتا قصهی نصفهکاره نوشت –که هنوز دارمشان- و چندتایی هم شعر برای شهلا یا شاید یک زن دیگر گفت؛ بی آنکه با من حرفی بزند.
توی این مدت هر چهارشنبهصبحی که توی حیاط زندان –که پنجاه متر آنطرفتر از خانه ما بود- آدم میکشتند، مرتضا میرفت روی پشت بام طبقهی سوم خانه استتار میکرد و آن قدر با دوربین شکاریاش حیاط زندان را میپایید تا صدای صلوات بلند شود و صدای مؤذنزاده بپیچد.
از آنطرف توی این مدت، جای پای من هم داشت توی بهداری زندان سفت میشد و همزمان داشتم کمکم به کلهکردن کادریهای زندان و نوشتن گواهی فوت اعدامیها یا اُورزدهها عادت میکردم؛ صبحهای اعدام بعد از اینکه منحنی بخارکردهی شاشهای زندانیها تَه میکشید و دیگر هیچکدامشان تکان نمیخورد، من باید میرفتم گوشی پزشکی را میگذاشتم روی قلبشان و به همه اطمینان میدادم که حالا دیگر میتوانند دست از سر طرف بردارند چون مُرده.
هشتنه ماه بعد، یازدهمین اعدامیای دوران تبعیدم توی زندان، شد شهلا. من به خودم زحمت ندادم که به مرتضا آمار بدهم که چهارشنبهی موعود سر رسیده و آمادهباش بعدیام برای قطعیکردن مرگ شهلاست، چون میدانستم که میداند و اگر هم نمیدانست، ظهرنشده میفهمید. صبح چهارشنبهای که شهلا را آوردند برای اعدام، کارگردان درخوری داشت.
برف –بیصدا و عجول- حیاط زندان را پر کرده بود. سهچهارتا سرباز سرمهایپوش مثل مورچههای گیرکرده توی کاسهیتوالت داشتند دستوپا میزدند تا بتوانند برفها را بریزند کنار و راه را باز کنند.
شهلا که از سوئیت آمد بیرون، برف تندتر شد. آخوند و رئیس زندان –قرآن و تسبیحبهدست- ایستاده بودند. شهلا موهاش را بافته بود و بیآنکه پاش زمین را لمس کند –انگار که بر بال زنهای چادری سوار باشد- داشت میآمد جلو. مثل قهرمانهای قبل از اهدای مدال، جلوی طناب دار ایستاد. توی حیاط کلاغ هم پر نمیزد. دوسهتا زندانی –بیاجازه- ایستاده بودند پشت پنجرهی یکی از اتاقهای بالا و داشتند نگاه میکردند. شهلا یک نگاه گذرا به من و روپوش سفید برفزده انداخت، یک شبهوصیت نامفهوم توی گوش زن چادرپوش کناریاش کرد و رفت بالا.
[تِقتِقتِق]
وقتی برگشتم سمت خانه، سیاهی گرگومیش –خجالتزدهازخورشید- داشت به سمت روشنایی میرفت. تکوتوک همسایهها داشتند از مسجد برمیگشتند و بوی تنور نانوایی به کل کوچه نشت کرده بود.
در حیاط را که باز کردم، نعش مرتضا با طنابی که از بالکن طبقهی بالا نشأت گرفته بود، داشت وسط حیاط تاب میخورد. هوا سردتر از آن بود که بخواهم زنگ بزنم جایی کمک بخواهم یا بخواهم تلاش کنم مریض را بکشم پایین و مثلاً به احترام سوگندنامهی بقراط یک نیمچه احیای ناموفق انجام بدهم.
نعش مرتضا مثل فیلمی که آخر قصهش لو رفته باشد، بیهیجان و نادیدنی، فضای حیاط را تنگ کرده بود. دستم را کردم توی جیبم، بعد از سهچهاربار تلاش ناموفق فندک زدم، سیگار را روشن کردم و همانجا، خیرهی دمپاییهای نامتقارن افتادهبربرف که پلان آخر فیلم ناتمام مرتضا بود، ماندم.
توی این مدت هر چهارشنبهصبحی که توی حیاط زندان –که پنجاه متر آنطرفتر از خانه ما بود- آدم میکشتند، مرتضا میرفت روی پشت بام طبقهی سوم خانه استتار میکرد و آن قدر با دوربین شکاریاش حیاط زندان را میپایید تا صدای صلوات بلند شود و صدای مؤذنزاده بپیچد.
از آنطرف توی این مدت، جای پای من هم داشت توی بهداری زندان سفت میشد و همزمان داشتم کمکم به کلهکردن کادریهای زندان و نوشتن گواهی فوت اعدامیها یا اُورزدهها عادت میکردم؛ صبحهای اعدام بعد از اینکه منحنی بخارکردهی شاشهای زندانیها تَه میکشید و دیگر هیچکدامشان تکان نمیخورد، من باید میرفتم گوشی پزشکی را میگذاشتم روی قلبشان و به همه اطمینان میدادم که حالا دیگر میتوانند دست از سر طرف بردارند چون مُرده.
هشتنه ماه بعد، یازدهمین اعدامیای دوران تبعیدم توی زندان، شد شهلا. من به خودم زحمت ندادم که به مرتضا آمار بدهم که چهارشنبهی موعود سر رسیده و آمادهباش بعدیام برای قطعیکردن مرگ شهلاست، چون میدانستم که میداند و اگر هم نمیدانست، ظهرنشده میفهمید. صبح چهارشنبهای که شهلا را آوردند برای اعدام، کارگردان درخوری داشت.
برف –بیصدا و عجول- حیاط زندان را پر کرده بود. سهچهارتا سرباز سرمهایپوش مثل مورچههای گیرکرده توی کاسهیتوالت داشتند دستوپا میزدند تا بتوانند برفها را بریزند کنار و راه را باز کنند.
شهلا که از سوئیت آمد بیرون، برف تندتر شد. آخوند و رئیس زندان –قرآن و تسبیحبهدست- ایستاده بودند. شهلا موهاش را بافته بود و بیآنکه پاش زمین را لمس کند –انگار که بر بال زنهای چادری سوار باشد- داشت میآمد جلو. مثل قهرمانهای قبل از اهدای مدال، جلوی طناب دار ایستاد. توی حیاط کلاغ هم پر نمیزد. دوسهتا زندانی –بیاجازه- ایستاده بودند پشت پنجرهی یکی از اتاقهای بالا و داشتند نگاه میکردند. شهلا یک نگاه گذرا به من و روپوش سفید برفزده انداخت، یک شبهوصیت نامفهوم توی گوش زن چادرپوش کناریاش کرد و رفت بالا.
[تِقتِقتِق]
وقتی برگشتم سمت خانه، سیاهی گرگومیش –خجالتزدهازخورشید- داشت به سمت روشنایی میرفت. تکوتوک همسایهها داشتند از مسجد برمیگشتند و بوی تنور نانوایی به کل کوچه نشت کرده بود.
در حیاط را که باز کردم، نعش مرتضا با طنابی که از بالکن طبقهی بالا نشأت گرفته بود، داشت وسط حیاط تاب میخورد. هوا سردتر از آن بود که بخواهم زنگ بزنم جایی کمک بخواهم یا بخواهم تلاش کنم مریض را بکشم پایین و مثلاً به احترام سوگندنامهی بقراط یک نیمچه احیای ناموفق انجام بدهم.
نعش مرتضا مثل فیلمی که آخر قصهش لو رفته باشد، بیهیجان و نادیدنی، فضای حیاط را تنگ کرده بود. دستم را کردم توی جیبم، بعد از سهچهاربار تلاش ناموفق فندک زدم، سیگار را روشن کردم و همانجا، خیرهی دمپاییهای نامتقارن افتادهبربرف که پلان آخر فیلم ناتمام مرتضا بود، ماندم.
اصل سودرسانیِ صدا بهجای تصویر
یک.
هر سال اوایل بهمن مسعود پیام میدهد، سهچهارتا فحش نجس پشتسرهم ردیف میکند، بعد مثل دبیرکل سازمان ملل متحد در باب «نداشتن عکس دونفرهی بهدردبخور» ابراز نگرانی میکند.
حقیقتاش این نداشتن عکس، یک معضل همیشگی برای من بوده و هست. توی این سالها، از هر دورهی مختلف زندگیام، حداکثر دهتا عکس دارم -که نُهتاش را بقیه ازم گرفتهاند-
دو.
خیال و خاطره مثل زن و شوهرهای غیرشرعیاند؛ یک قرابت همیشگی با هم دارند که مجبورند رسماً انکارش کنند.
ما ترجیح میدهیم خاطرههامان را با خیال رنگ کنیم، خیالزده برای دیگران تعریف کنیم و با چاشنی خیال توی ناکجای مغزمان ذخیرهش کنیم. توی چنین موقعیتی است که انتخاب بین رسانههای شنیداری و بصری پیش میآید. [ارجاع به کتابهای نظام جدید]
سه.
الان خیلی سال است هر آدم/دوره برام با یک آهنگ تعریف میشود. هر آدم ممکن است سهچهارتا آهنگ داشته باشد که به فراخور وضعیت ارتباطم باهاش براش انتخاب کردهم.
از آن طرف هر دورهی زندگیام در یک تعداد ترانه ذخیره شده است و براساس آن آهنگ کد خورده است.
زمانهای خاطرهدار توی آهنگها کش میآیند، جاری میشوند، خلاقانه به نفع زیبایی و لذت تغییر میکنند و هر بار با یک جزئیات متفاوت به یاد آورده میشوند.
در نقطهی مقابل، عکس و فیلم خاطره را ثابت میکند؛ خاطرههای براساس فیلم و عکس دقیقاً آنطور که بوده -واقعی- به یاد آورده میشوند، در صورتی که آهنگها حقیقت دلخواه ما از خاطره را با امکان ویرایش خیالمحور فراهم میکنند.
چهار.
اصل سودرسانیِ صدا به جای تصویر بیان میدارد که برای آدمهای خوشحافظهی بدخاطره، استفاده از نُتهای موسیقی در مقایسه با فریمهای دوربینهای عکاسی، چشمانداز بهتر، آیندهی روشنتر و الکل و مواد کمتری را در پی دارند.
یک.
هر سال اوایل بهمن مسعود پیام میدهد، سهچهارتا فحش نجس پشتسرهم ردیف میکند، بعد مثل دبیرکل سازمان ملل متحد در باب «نداشتن عکس دونفرهی بهدردبخور» ابراز نگرانی میکند.
حقیقتاش این نداشتن عکس، یک معضل همیشگی برای من بوده و هست. توی این سالها، از هر دورهی مختلف زندگیام، حداکثر دهتا عکس دارم -که نُهتاش را بقیه ازم گرفتهاند-
دو.
خیال و خاطره مثل زن و شوهرهای غیرشرعیاند؛ یک قرابت همیشگی با هم دارند که مجبورند رسماً انکارش کنند.
ما ترجیح میدهیم خاطرههامان را با خیال رنگ کنیم، خیالزده برای دیگران تعریف کنیم و با چاشنی خیال توی ناکجای مغزمان ذخیرهش کنیم. توی چنین موقعیتی است که انتخاب بین رسانههای شنیداری و بصری پیش میآید. [ارجاع به کتابهای نظام جدید]
سه.
الان خیلی سال است هر آدم/دوره برام با یک آهنگ تعریف میشود. هر آدم ممکن است سهچهارتا آهنگ داشته باشد که به فراخور وضعیت ارتباطم باهاش براش انتخاب کردهم.
از آن طرف هر دورهی زندگیام در یک تعداد ترانه ذخیره شده است و براساس آن آهنگ کد خورده است.
زمانهای خاطرهدار توی آهنگها کش میآیند، جاری میشوند، خلاقانه به نفع زیبایی و لذت تغییر میکنند و هر بار با یک جزئیات متفاوت به یاد آورده میشوند.
در نقطهی مقابل، عکس و فیلم خاطره را ثابت میکند؛ خاطرههای براساس فیلم و عکس دقیقاً آنطور که بوده -واقعی- به یاد آورده میشوند، در صورتی که آهنگها حقیقت دلخواه ما از خاطره را با امکان ویرایش خیالمحور فراهم میکنند.
چهار.
اصل سودرسانیِ صدا به جای تصویر بیان میدارد که برای آدمهای خوشحافظهی بدخاطره، استفاده از نُتهای موسیقی در مقایسه با فریمهای دوربینهای عکاسی، چشمانداز بهتر، آیندهی روشنتر و الکل و مواد کمتری را در پی دارند.
.
«رؤیا» نام دیگر مرگ بود؛ چنانکه شعر مرگ رؤیاست.
با پریدن هر شاعر، آسمان کمی پایینتر میآید. کلمه، سیاهِ سوگ بر تن میکند و جهان از تاریکی شکست میخورد.
توی تاریخ مصلوب شعر فارسی، یدالله رویایی و رفقاش جای دیگری بودند؛ شعرشان را دیگر نامیدند، چون اطراف را میدیدند. «رؤیا»ی بزرگ شانهبهشانهی الهیِ یگانه، چالنگیِ قدرنادیده، اسلامپورِ دیوانه و دیگران در راهی زیستند که مرگ بازیچهی هرروزهشان شده بود.
رؤیا توی «هفتاد سنگ قبر» چنان مرگ را آفرید که کلمه را وامدار خود کرد؛ در عمیقترین شمایل ممکن.
دیوانگی مرگ حالا دستهاش را بالا آورده و تسلیم مقاومت کلمات میگردد.
رؤیا مهمترین مرگنویس فارسی بود؛ کی لایقتر از او به مرگ؟
«نامهای مرگ را
همه جز مرگ دیدم
و مرگ نامی
جز مرگ نداشت.»
«رؤیا» نام دیگر مرگ بود؛ چنانکه شعر مرگ رؤیاست.
با پریدن هر شاعر، آسمان کمی پایینتر میآید. کلمه، سیاهِ سوگ بر تن میکند و جهان از تاریکی شکست میخورد.
توی تاریخ مصلوب شعر فارسی، یدالله رویایی و رفقاش جای دیگری بودند؛ شعرشان را دیگر نامیدند، چون اطراف را میدیدند. «رؤیا»ی بزرگ شانهبهشانهی الهیِ یگانه، چالنگیِ قدرنادیده، اسلامپورِ دیوانه و دیگران در راهی زیستند که مرگ بازیچهی هرروزهشان شده بود.
رؤیا توی «هفتاد سنگ قبر» چنان مرگ را آفرید که کلمه را وامدار خود کرد؛ در عمیقترین شمایل ممکن.
دیوانگی مرگ حالا دستهاش را بالا آورده و تسلیم مقاومت کلمات میگردد.
رؤیا مهمترین مرگنویس فارسی بود؛ کی لایقتر از او به مرگ؟
«نامهای مرگ را
همه جز مرگ دیدم
و مرگ نامی
جز مرگ نداشت.»
جنونِ خون
برای یونس، عرفان، سینا، آزاده، محسن و خودم؛ برای ماهیهای عاشقِ قلاب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از اول صبح، صدای دورِ بوق کشتیها، لابهلای مهِ غلیظ روی دریا ساکن شده بود. آسمانِ کمی ملتهبتر -از صیدهای پیاپی دیروز- و پل زنگزدهی کمی خمیدهتر، فاصلهی عصبی میان ماهیها و مرغهای دریایی را مخدوش کرده بود. قایقها در اعتصابی وحشتزده -منتظر- به آب انداخته نشده بودند.
[معماری اعتراض]
**
ماهیها دستهدسته از انتهای تالاب بهسمت پل حرکت میکنند. همه دور از رنگ و نژاد، در سِیری ازلی، از گوشه و کنارههای تالاب دور هم جمع میشوند، چندبار دهنک میزنند، بعد شانهبهشانه میآیند زیر پل. مرغهای سیاه -ردیفی و قلاببهدهان- روی میلههای پل نشستهاند. مرغهای جوانتر -لرزان و از سر اجبار- میآیند دورتر از محل تجمع ماهیها مینشینند و قلابهایی که از دهانشان بزرگتر است را بهزور میاندازند توی آب. مه ابدیِ تالاب تکقایقهای تویدریامانده را پس میزند. موجشکنِ دراز و بیقوارهی کنار پل، از سکنه خالیتر میشود. ماهیها بههم که میرسند، هماهنگتر دهنک میزنند. مرغهای دریایی قلابهاشان را بیشتر توی آب فرو میبرند. تکوتوک ماهیها میپرند طعمههای دم قلابها را -تمسخرآمیز- تکانتکان میدهند. دهنکزدنها شدت میگیرد. چندتا ماهی از اطراف پل بلند میشوند و به قلاب حمله میکنند. مرغهای سیاه -بیآنکه بال بزنند- میروند بقیه را خبر کنند.
[اینجاهای داستان، ماهیها دارند بیاختیار اشک میریزند.]
**
زنی از دور در آستانهی پل ظاهر میشود. سکوت موجشکن توی گوش دریا چیزی میخواند. موجها بهیکباره ماهیها را تکانتکان میدهند. ماهیها محکمتر دهنک میزنند. زن میایستد روی پل و به افق انتهای دریا خیره میشود. پایین پل تویخیابانها و قهوهخانههای اطراف کسی نیست اما زن مطمئن است که همه دارند نگاهاش میکنند. قدیسهوار شالگردن آبیاش را به دریا میبخشد؛ موهاش باد را رنگ میزند، ساختمانهای اطراف سیاهِ سوگ بر تن میکنند.
[حالا دریا دارد به دخترش افتخار میکند.]
زن دستهاش را میبرد بالا، چندبار چرخ میزند. بوی نمک توی هوا میپیچد، ماهیها جمعتر میشوند، دامن کُردی زن شهر را رنگ میزند. زن مینشیند به کرانهی افق نگاه میکند.
[حالا رود اشکهای مادرها میریزند به دریا و آب را بالاتر میآورند.]
مرغهای سیاه -مستأصل- قلابهای جدیدشان را توی هوا تکان میدهند. چندتا ماهی گیر میکنند به طعمهها و پرتاب میشوند روی پل. زن به ماهیها نگاه میکند. دستاش را بهسمت محتضران دراز میکند. لرزش آبشش ماهیها دستهای تاحالابستهی زن را باز میکند. تیغهی لاجان آفتاب از پشت موجشکن ظهور میکند.
[حالا دیگر مه، رفتن در پیش گرفته و ماهیها مصممتر دهنک میزنند.]
قلابها به ماهیهای بیشتری گیر میکنند. روی پل دارد پر میشود از جسدهای خندان. زن از بین ماهیها، مستانه قدم برمیدارد، میآید جلوی مرغهای دریایی میایستد.
تکههای خونین نانِ توی دستهاش، مختصات صحنه را برهم میزند. مرغهای سیاه میترسند و قلابهاشان را رها میکنند. آب بالاتر میآید. رودهای اشک مادران آب دریا را سربلندتر میکند.
زن دوباره به مرغها نگاه میکند. فانوس دریایی -علیرغم روشنایی هوا- به زن چشمک میزند. زن تکههای نان را پرت میکند توی هوا.
مرغهای سیاه به همدیگر نگاه میکنند. هیچکدامشان لبهی پل را ترک نمیکنند. زن چرخ میزند و تکههای بیشتری از نان توی هوا پخش میکند. مرغهای سیاه مبهوت -مانده بین زنها و ماهیها- به دهانهی پل نگاه میکنند. دیگر هیچ مرغی نمانده که به کمکشان بیاید.
زن چیزی به کُردی میخواند و یک دسته خردهنان پرت میکند سمت دریا. موجشکن، قایقها، درختهای ساحل، آدمهای غائب [حتا من و تو از پشت گوشی] از جا برمیخیزند. موجهای دریا بالاتر میآید. سرخی خردهنان، بوم دریا-آسمان را منقلب میکند؛ جنون خون ماهیها را به پرواز درمیآورد.
**
آسمان دارد میآید پایین. آب خیلی بالاتر میآید.
[احتمالاً رودهای اشکهای پدران-باتأخیر- رسیدهاند.]
مرغها قلابها را کورکورانه پرتاب میکنند. دریا و آسمان بههم میرسند. دهنکهای صامت ماهیها ترجمه میشود؛ حالا نوبت مرغهاست که نفسنفس بزنند.
زن آنقدر چرخ میزند تا پاهاش از لمس زمین منصرف شوند. یک دسته ماهیِ مادر، زن را احاطه میکنند و میبرند به کرانهی دریا.
سرخاب دریا گونههای ماهیها را در آرایشی آزاد غرق میکند. ماهیها سرود امیدواری میخوانند.
[حالا دیگر مرغها، سیاه از تن درمیآورند.]
برای یونس، عرفان، سینا، آزاده، محسن و خودم؛ برای ماهیهای عاشقِ قلاب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از اول صبح، صدای دورِ بوق کشتیها، لابهلای مهِ غلیظ روی دریا ساکن شده بود. آسمانِ کمی ملتهبتر -از صیدهای پیاپی دیروز- و پل زنگزدهی کمی خمیدهتر، فاصلهی عصبی میان ماهیها و مرغهای دریایی را مخدوش کرده بود. قایقها در اعتصابی وحشتزده -منتظر- به آب انداخته نشده بودند.
[معماری اعتراض]
**
ماهیها دستهدسته از انتهای تالاب بهسمت پل حرکت میکنند. همه دور از رنگ و نژاد، در سِیری ازلی، از گوشه و کنارههای تالاب دور هم جمع میشوند، چندبار دهنک میزنند، بعد شانهبهشانه میآیند زیر پل. مرغهای سیاه -ردیفی و قلاببهدهان- روی میلههای پل نشستهاند. مرغهای جوانتر -لرزان و از سر اجبار- میآیند دورتر از محل تجمع ماهیها مینشینند و قلابهایی که از دهانشان بزرگتر است را بهزور میاندازند توی آب. مه ابدیِ تالاب تکقایقهای تویدریامانده را پس میزند. موجشکنِ دراز و بیقوارهی کنار پل، از سکنه خالیتر میشود. ماهیها بههم که میرسند، هماهنگتر دهنک میزنند. مرغهای دریایی قلابهاشان را بیشتر توی آب فرو میبرند. تکوتوک ماهیها میپرند طعمههای دم قلابها را -تمسخرآمیز- تکانتکان میدهند. دهنکزدنها شدت میگیرد. چندتا ماهی از اطراف پل بلند میشوند و به قلاب حمله میکنند. مرغهای سیاه -بیآنکه بال بزنند- میروند بقیه را خبر کنند.
[اینجاهای داستان، ماهیها دارند بیاختیار اشک میریزند.]
**
زنی از دور در آستانهی پل ظاهر میشود. سکوت موجشکن توی گوش دریا چیزی میخواند. موجها بهیکباره ماهیها را تکانتکان میدهند. ماهیها محکمتر دهنک میزنند. زن میایستد روی پل و به افق انتهای دریا خیره میشود. پایین پل تویخیابانها و قهوهخانههای اطراف کسی نیست اما زن مطمئن است که همه دارند نگاهاش میکنند. قدیسهوار شالگردن آبیاش را به دریا میبخشد؛ موهاش باد را رنگ میزند، ساختمانهای اطراف سیاهِ سوگ بر تن میکنند.
[حالا دریا دارد به دخترش افتخار میکند.]
زن دستهاش را میبرد بالا، چندبار چرخ میزند. بوی نمک توی هوا میپیچد، ماهیها جمعتر میشوند، دامن کُردی زن شهر را رنگ میزند. زن مینشیند به کرانهی افق نگاه میکند.
[حالا رود اشکهای مادرها میریزند به دریا و آب را بالاتر میآورند.]
مرغهای سیاه -مستأصل- قلابهای جدیدشان را توی هوا تکان میدهند. چندتا ماهی گیر میکنند به طعمهها و پرتاب میشوند روی پل. زن به ماهیها نگاه میکند. دستاش را بهسمت محتضران دراز میکند. لرزش آبشش ماهیها دستهای تاحالابستهی زن را باز میکند. تیغهی لاجان آفتاب از پشت موجشکن ظهور میکند.
[حالا دیگر مه، رفتن در پیش گرفته و ماهیها مصممتر دهنک میزنند.]
قلابها به ماهیهای بیشتری گیر میکنند. روی پل دارد پر میشود از جسدهای خندان. زن از بین ماهیها، مستانه قدم برمیدارد، میآید جلوی مرغهای دریایی میایستد.
تکههای خونین نانِ توی دستهاش، مختصات صحنه را برهم میزند. مرغهای سیاه میترسند و قلابهاشان را رها میکنند. آب بالاتر میآید. رودهای اشک مادران آب دریا را سربلندتر میکند.
زن دوباره به مرغها نگاه میکند. فانوس دریایی -علیرغم روشنایی هوا- به زن چشمک میزند. زن تکههای نان را پرت میکند توی هوا.
مرغهای سیاه به همدیگر نگاه میکنند. هیچکدامشان لبهی پل را ترک نمیکنند. زن چرخ میزند و تکههای بیشتری از نان توی هوا پخش میکند. مرغهای سیاه مبهوت -مانده بین زنها و ماهیها- به دهانهی پل نگاه میکنند. دیگر هیچ مرغی نمانده که به کمکشان بیاید.
زن چیزی به کُردی میخواند و یک دسته خردهنان پرت میکند سمت دریا. موجشکن، قایقها، درختهای ساحل، آدمهای غائب [حتا من و تو از پشت گوشی] از جا برمیخیزند. موجهای دریا بالاتر میآید. سرخی خردهنان، بوم دریا-آسمان را منقلب میکند؛ جنون خون ماهیها را به پرواز درمیآورد.
**
آسمان دارد میآید پایین. آب خیلی بالاتر میآید.
[احتمالاً رودهای اشکهای پدران-باتأخیر- رسیدهاند.]
مرغها قلابها را کورکورانه پرتاب میکنند. دریا و آسمان بههم میرسند. دهنکهای صامت ماهیها ترجمه میشود؛ حالا نوبت مرغهاست که نفسنفس بزنند.
زن آنقدر چرخ میزند تا پاهاش از لمس زمین منصرف شوند. یک دسته ماهیِ مادر، زن را احاطه میکنند و میبرند به کرانهی دریا.
سرخاب دریا گونههای ماهیها را در آرایشی آزاد غرق میکند. ماهیها سرود امیدواری میخوانند.
[حالا دیگر مرغها، سیاه از تن درمیآورند.]
از اینجا به بعد قصه را نباید نوشت، باید دوید؛ من توی همهی دویدنهام به تو فکر خواهم کرد.
Forwarded from تکانهها
حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند. بر مَرکبی که هرگز ننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسنها فرودآورد و آواز دادند که «سنگ زنید!» هیچ کس دست به سنگ نمیکرد و همه زار میگریستند، خاصه نِشابوریان. پس مشتی رِند را زَر دادند که سنگ زنند و مَرد خود مُرده بود، که جلادش رَسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.____
___ او [حسنک وزیر] رفت و آن قوم که این مَکر ساخته بودند نیز برفتند. احمق مردی که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت بازستاند. چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود، از شکمِ مادر.
«ذکرِ بر دار کردنِ حسنک وزیر- تاریخ بیهقی»
___ او [حسنک وزیر] رفت و آن قوم که این مَکر ساخته بودند نیز برفتند. احمق مردی که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت بازستاند. چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود، از شکمِ مادر.
«ذکرِ بر دار کردنِ حسنک وزیر- تاریخ بیهقی»
ارکستر خیابان
به امیر واسعی
وقایع این داستان تماماً زادهی تخیل نویسندهاند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زن که میرسد، آفتابِ مایل آذر دارد رنگبندی محوطهی جلوی دانشگاه را عوض میکند. بخارهای دهانها، دود تاکسیهای زرد و تهماندهی بخار باروت، هوا را ابریتر میکند. زن کنار خیابان می ایستد.
طبق عادت غلط همیشگی به دو طرف نگاه میکند و از عرض خیابان رد میشود. از دور اتوبوس BRT چراغ میزند تا سمندی که وسط بلوار ایستاده جابجا شود. صدای نامفهومی از الیزابت میپیچد توی سرازیری شانزده آذر، پشت چراغ قرمز نمیایستد و پخش میشود جلوی دانشگاه. زن –اینبار بیتوجه به اطراف- نصف دیگر خیابان را رد میکند و میایستد کنار پیادهرو.
دستفروشی آنطرفتر، معجون همهخوان پرفروشی را میکوبد توی صورتهای یخزده عابران:
«سمفونی مردگان، ملت عشق، همسایهها، بیشعوری، بوف کور.»
دود سیگار زن توی رفتوآمد لاینقطع عابران گم میشود. کسی از دور داد میزند: «آزادی، آزادی، آزادی.»
سرها میچرخد، سیگارها پُک نمیخورند، همه میایستند خیرهی راننده تاکسی نبش خیابان میشوند. مرد همانطور که دارد مسافر بعدی را میچپاند توی ماشین، ادامه میدهد: «آزادی، صادقیه، آزادی.»
سیگار به نصفه میرسد. چندتا دانشجو زیر سردر پرسه میزنند. پسری کیفبرشانه میایستد. از دختری که چشم دوخته به خیابان بطری آب معدنی را میگیرد. زن به دانشجوهای توی محوطه نگاه میکند؛ سردرِ پولی دانشگاه روی سرشان سایه انداخته است.
زن جعبهی ساز را از روی شانهش برمیدارد. در جعبه را باز میکند. خالی است. دوتا پسر، اول به خشتکاش بعد به جعبهی خالی سازش نگاه میکند. زن چهارزانو مینشیند. شال ارغوانیاش را دور گردناش جابجا میکند. دفتر نُت قرمزرنگی را از توی جعبه درمیآورد. چند صفحه عقبوجلو میکند. پاش را میگذارد روی یکی از صفحهها. زیر لب چیزی زمزمه میکند. دوتا نفس عمیق میکشد. دست چپاش را نود درجه خم میکند. با دست راستاش آرشهیی که نیست را برمیدارد. دوبار پشتسرهم حجم غمباری از هوا را با آرشه روی سیمها میکشد.
[سل لا سی]
سوزی ابدی از لای کوههای کردستان میریزد جلوی دانشگاه. زن با همهی توانی که براش مانده، نُتهای هوا را مینوازد. عابرها صدا را میشنوند یحتمل. [از اینجا چیزی شنیده نمیشود.] کسی از جاش تکان نمیخورد. «بوف کور و همسایهها» روی زمین مینشینند. زن ادامه میدهد. ایستایی به خیابان سرایت میکند، دور میزند جلوی سردر، یک چرخ سریع میزند و میرود بهسمت میدان.
حالا هر کسی که آن اطراف است –ایستاده- به کمانچه گوش میدهد.
***
توی هر گوشهیی از اورژانس یک نفر، خوابیده یا ایستاده، دارد خونهای سروصورتاش را پاک میکند. [خون از دستهای کسی پاک نمیشود ولی.] دوسهتا اینترن، چندتا پرستار و سهچهارتا کمکی دارند سعی میکنند توی دست هر کسی که آنطرفهاست آنژیوکت فرو کنند. همهمهی ازلی اورژانس شبیه دستههای عزاداری، متناوباً کموزیاد میشود. مرد از در میآید تو. انتظامات جلوی در نگاهی بهش میکند. مرد ماسک را روی صورتاش جابجا میکند. بوی خونِ آلودهبهبویشاش، مِیل خونریزانهی اجدادیاش را بیدار میکند. مُسکِن –مثل نذری- بین همه پخش میشود. [آنهایی که جلوی صفاند بیشتر میگیرند طبیعتاً] مرد میایستد به همهجای اورژانس نگاه میکند. بلندگوی بیمارستان یک نفر را پشتسرهم صدا میکند. هوای دمکرده به آذرِ توی خیابان دهنکجی میکند. مرد زیپ کاپشن سیاهرنگاش را میکشد پایین. به همه نگاه میکند. [صدای ناله، نگاهها را مخدوش میکند.] چندنفر بلندقد کتشلواری ایستادهاند بر روند درمان نظارت میکنند. مرد دست راستاش را میکند توی جیب. حجمی خالی بهاندازهی نِی از توی جیباش درمیآورد. همهمه میخوابد. دست راستاش را حلقه میکند و انگشتهاش را دوسهبار بالاوپایین میکند، بعد دست چپاش را به موازات دست راستاش میآورد بالا. دوسهتا فوت میکند.
[سل لا سی]
اورژانس ساکت میشود. همه سرشان را برمیگردانند سمت مرد که جلوی ایستگاه پرستاری ایستاده. دوسهتا فوت دیگر میکند. دفتر نُت قرمزرنگی را از توی جیب سمت راست کاپشن در میآورد میگذارد روی میز. به نتها نگاه میکند. چند صفحه میزند جلو. حجم نِیسان هوا را توی دستاش جابجا میکند. لبهاش را نیمهباز میکند و شروع میکند به فوتکردن. درِ اتوماتیک باز میشود و سرمای دیماه عجول روی خونهای کف اورژانس را میپوشاند.
به امیر واسعی
وقایع این داستان تماماً زادهی تخیل نویسندهاند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زن که میرسد، آفتابِ مایل آذر دارد رنگبندی محوطهی جلوی دانشگاه را عوض میکند. بخارهای دهانها، دود تاکسیهای زرد و تهماندهی بخار باروت، هوا را ابریتر میکند. زن کنار خیابان می ایستد.
طبق عادت غلط همیشگی به دو طرف نگاه میکند و از عرض خیابان رد میشود. از دور اتوبوس BRT چراغ میزند تا سمندی که وسط بلوار ایستاده جابجا شود. صدای نامفهومی از الیزابت میپیچد توی سرازیری شانزده آذر، پشت چراغ قرمز نمیایستد و پخش میشود جلوی دانشگاه. زن –اینبار بیتوجه به اطراف- نصف دیگر خیابان را رد میکند و میایستد کنار پیادهرو.
دستفروشی آنطرفتر، معجون همهخوان پرفروشی را میکوبد توی صورتهای یخزده عابران:
«سمفونی مردگان، ملت عشق، همسایهها، بیشعوری، بوف کور.»
دود سیگار زن توی رفتوآمد لاینقطع عابران گم میشود. کسی از دور داد میزند: «آزادی، آزادی، آزادی.»
سرها میچرخد، سیگارها پُک نمیخورند، همه میایستند خیرهی راننده تاکسی نبش خیابان میشوند. مرد همانطور که دارد مسافر بعدی را میچپاند توی ماشین، ادامه میدهد: «آزادی، صادقیه، آزادی.»
سیگار به نصفه میرسد. چندتا دانشجو زیر سردر پرسه میزنند. پسری کیفبرشانه میایستد. از دختری که چشم دوخته به خیابان بطری آب معدنی را میگیرد. زن به دانشجوهای توی محوطه نگاه میکند؛ سردرِ پولی دانشگاه روی سرشان سایه انداخته است.
زن جعبهی ساز را از روی شانهش برمیدارد. در جعبه را باز میکند. خالی است. دوتا پسر، اول به خشتکاش بعد به جعبهی خالی سازش نگاه میکند. زن چهارزانو مینشیند. شال ارغوانیاش را دور گردناش جابجا میکند. دفتر نُت قرمزرنگی را از توی جعبه درمیآورد. چند صفحه عقبوجلو میکند. پاش را میگذارد روی یکی از صفحهها. زیر لب چیزی زمزمه میکند. دوتا نفس عمیق میکشد. دست چپاش را نود درجه خم میکند. با دست راستاش آرشهیی که نیست را برمیدارد. دوبار پشتسرهم حجم غمباری از هوا را با آرشه روی سیمها میکشد.
[سل لا سی]
سوزی ابدی از لای کوههای کردستان میریزد جلوی دانشگاه. زن با همهی توانی که براش مانده، نُتهای هوا را مینوازد. عابرها صدا را میشنوند یحتمل. [از اینجا چیزی شنیده نمیشود.] کسی از جاش تکان نمیخورد. «بوف کور و همسایهها» روی زمین مینشینند. زن ادامه میدهد. ایستایی به خیابان سرایت میکند، دور میزند جلوی سردر، یک چرخ سریع میزند و میرود بهسمت میدان.
حالا هر کسی که آن اطراف است –ایستاده- به کمانچه گوش میدهد.
***
توی هر گوشهیی از اورژانس یک نفر، خوابیده یا ایستاده، دارد خونهای سروصورتاش را پاک میکند. [خون از دستهای کسی پاک نمیشود ولی.] دوسهتا اینترن، چندتا پرستار و سهچهارتا کمکی دارند سعی میکنند توی دست هر کسی که آنطرفهاست آنژیوکت فرو کنند. همهمهی ازلی اورژانس شبیه دستههای عزاداری، متناوباً کموزیاد میشود. مرد از در میآید تو. انتظامات جلوی در نگاهی بهش میکند. مرد ماسک را روی صورتاش جابجا میکند. بوی خونِ آلودهبهبویشاش، مِیل خونریزانهی اجدادیاش را بیدار میکند. مُسکِن –مثل نذری- بین همه پخش میشود. [آنهایی که جلوی صفاند بیشتر میگیرند طبیعتاً] مرد میایستد به همهجای اورژانس نگاه میکند. بلندگوی بیمارستان یک نفر را پشتسرهم صدا میکند. هوای دمکرده به آذرِ توی خیابان دهنکجی میکند. مرد زیپ کاپشن سیاهرنگاش را میکشد پایین. به همه نگاه میکند. [صدای ناله، نگاهها را مخدوش میکند.] چندنفر بلندقد کتشلواری ایستادهاند بر روند درمان نظارت میکنند. مرد دست راستاش را میکند توی جیب. حجمی خالی بهاندازهی نِی از توی جیباش درمیآورد. همهمه میخوابد. دست راستاش را حلقه میکند و انگشتهاش را دوسهبار بالاوپایین میکند، بعد دست چپاش را به موازات دست راستاش میآورد بالا. دوسهتا فوت میکند.
[سل لا سی]
اورژانس ساکت میشود. همه سرشان را برمیگردانند سمت مرد که جلوی ایستگاه پرستاری ایستاده. دوسهتا فوت دیگر میکند. دفتر نُت قرمزرنگی را از توی جیب سمت راست کاپشن در میآورد میگذارد روی میز. به نتها نگاه میکند. چند صفحه میزند جلو. حجم نِیسان هوا را توی دستاش جابجا میکند. لبهاش را نیمهباز میکند و شروع میکند به فوتکردن. درِ اتوماتیک باز میشود و سرمای دیماه عجول روی خونهای کف اورژانس را میپوشاند.
***
ترافیک عصر دارد همهی تلاشاش را میکند تا شهرنشینی را یاد ملت بیاندازد. چندتا راننده، اینجا و آنجای ترافیک، شیشههاشان را کشیدهاند پایین و دارند بهم فحش میدهند. لابلای حوالهدادنهای بیامان اندامها به محارم، دوتا سرباز راهنمایی سفیدپوش دارند سوتهای لاجانشان را امتحان میکنند. آدمهای توی پیادهروها تُندتُند رد میشوند. باران ریزی روی بومهای شیشههای ماشینهای ساکن طرح میاندازد. زنی سرمهییپوش از کنارهی خیابان آرامآرام خودش را میرساند وسط گرمای موتورهای معطل. آسمان، شرمزده میبارد. صدای چندتا فحش به خیابان جان تازهیی میدهد. سربازهای شلخته تلاش میکنند یک طرف چهارراه را ببندند. پرایدها، پژوها و دیگر ماشینهای عصبی سعی میکنند هر جایی که میشود را زودتر از بقیه اشغال کنند. زن میایستد. لبهی یقهی پالتوش را برمیگرداند. توی پلکان ورودی خانهیی مینشیند. قفل زنگزدهی روی در، تاریخچهی خانه را لو میدهد. چندتا دختربچه از جلوی زن رد میشوند و به کیف تار نگاه میکنند. زن زیپ کیف را باز میکند. دفترچه نت قرمزش را از توی کیف میگذارد بیرون. شلوغی خیابان، باران کمزور و جمعیت عصبی دست نگه میدارند.
زن مچ دست راستاش را خم میکند بعد با دوتا انگشتاش حجمی مضرابگون را میگیرد. دوسهتا «چپراست» میزند. خیابان سکوت میکند. لطفیوار دست چپاش را محکم نگه میدارد.
[سل لا سی]
چند نفر عابر میایستند بالای سرش. سربازهای مجبور –مبهوت- به هر دو سمت خیابان فرمان حرکت میدهند.
زن شروع میکند. درهای ماشینها باز میشود. جمعیت به فحش فکر میکنند. از دور صدای شلیکِ توی کوچهی بنبست میآید. زن گردناش را تکانتکان میدهد. حالا کسی توی ماشینی نمانده. زن «چپراست» محکمتری میزند. سکوت ممتدی صداهای مانده کف خیابان را میبلعد.
***
سرمای راکد آذر –مثل جندههای کاربلد- دارد درختهای پارک جلوی خانه هنرمندان را لخت میکند. چندتا کلاغ مینشینند روی کاجهای نزدیک خیابان و جلسهشان را شروع میکنند. وسط خیابان –جلوی ساختمانهای کوتاهبلند- چند نفر دارند به چیزی اعتراض میکنند. کمی آنطرفتر یک دسته سیاهپوش نشستهاند روی موتور. صدایی ناگهانی جمعیت را متفرق میکند. ملت از هم دور میشوند، سهچهارتا فحش می دهند بعد دوباره برمیگردند کف خیابان. ماشینها اول و آخر خیابان را بستهاند. چندتا بچه از توی پنجرهی یکی از طبقههای ساختمان روبروی دکهی سیگارفروشی دارند به جمعیت نگاه میکنند.
صدای همهمه بالا میرود. دوسهتا پسر دور دختری حلقه میزنند. دختر سنگی از روی زمین برمیدارد و پرت میکند طرف سربازها. چیزی شبیه قوطی رانی میافتد وسط جمعیت و دود میکند. همه یاد بدبختیهاشان میافتند یحتمل؛ دستهجمعی شروع به گریهکردن میکنند. زدوخورد بالا میگیرد. موتورها هرز گاز میدهند.
مرد از وسط پارک میآید سمت خیابان. کاپشن سبزی بر تن دارد. لبهی کلاه سیاهاش را تا روی ابروهاش کشیده پایین. کیف مستطیلشکلی را روی شانهش جابجا میکند. بیتوجه به جمعیت میآید مینشیند کف پیادهرو. پیرمردی که کمی آنطرفتر وسط سرما ایستاده چندبار سیگارش را میتکاند. [تکانده نمیشود احتمالاً.] مرد زیپ کیف را باز میکند. دفتر نت قرمزرنگی را میآورد بیرون. چند صفحه عقبوجلو میکند. یک صفحه را انتخاب میکند. با پاشنهی دست میکشد روی وسط دو صفحه تا کاغذها سرجاشان بایستد. انگشت شستاش را میآورد نزدیک انگشت اشاره. مضرابهایی که نیست را توی دستاش جابجا میکند. قوز میکند. دوتا تکمضراب روی حجم سنتوریِ هوا میزند. جمعیت ثابت میماند. سربازهای عصبانی و جمعیت عصبی به مرد خیره میشوند.
[سل لا سی]
مرد چندتا نت زیر میزند؛ دوتا دختر از وسط جمعیت میدوند سمت موتورها. مرد بم میزند؛ موتوریها باتوم میزند. یک نفر میافتد روی زمین. خون از کنار گوشهاش شُره میکند بهسمت جوی کنار خیابان.
***
از روی نردههای کنار ایستگاه میپرم توی پیادهرو. جلوی تئاتر شهر خیلی آدم جمع شدهاند. زمستان توی بوی همیشگیِ حشیش پارک دانشجو جمع شده. از وسط پارک بوی خردل هم میآید. سرم را میچرخانم بهسمت پلکان ورودی ایستگاه مترو. کنار پله برقی دو نفر بساط کردهاند. بوی لبو و چای جوشیده میپیچد توی بینیام. مجید را از دور میبینم. یادم میآید نمیشناسمش. به بلیت توی دستام نگاه میکنم. سیگار را نصفه خاموش میکنم. میدوم توی ورودی مترو. صدای مجید از دور –یا از توی سرم- تئاتر شهر را دور میزند، از لای جمعیت کمانه میکند و توی سوراخ ورودی مترو منعکس میشود؛ دارد اسمام را صدا میزند.
ترافیک عصر دارد همهی تلاشاش را میکند تا شهرنشینی را یاد ملت بیاندازد. چندتا راننده، اینجا و آنجای ترافیک، شیشههاشان را کشیدهاند پایین و دارند بهم فحش میدهند. لابلای حوالهدادنهای بیامان اندامها به محارم، دوتا سرباز راهنمایی سفیدپوش دارند سوتهای لاجانشان را امتحان میکنند. آدمهای توی پیادهروها تُندتُند رد میشوند. باران ریزی روی بومهای شیشههای ماشینهای ساکن طرح میاندازد. زنی سرمهییپوش از کنارهی خیابان آرامآرام خودش را میرساند وسط گرمای موتورهای معطل. آسمان، شرمزده میبارد. صدای چندتا فحش به خیابان جان تازهیی میدهد. سربازهای شلخته تلاش میکنند یک طرف چهارراه را ببندند. پرایدها، پژوها و دیگر ماشینهای عصبی سعی میکنند هر جایی که میشود را زودتر از بقیه اشغال کنند. زن میایستد. لبهی یقهی پالتوش را برمیگرداند. توی پلکان ورودی خانهیی مینشیند. قفل زنگزدهی روی در، تاریخچهی خانه را لو میدهد. چندتا دختربچه از جلوی زن رد میشوند و به کیف تار نگاه میکنند. زن زیپ کیف را باز میکند. دفترچه نت قرمزش را از توی کیف میگذارد بیرون. شلوغی خیابان، باران کمزور و جمعیت عصبی دست نگه میدارند.
زن مچ دست راستاش را خم میکند بعد با دوتا انگشتاش حجمی مضرابگون را میگیرد. دوسهتا «چپراست» میزند. خیابان سکوت میکند. لطفیوار دست چپاش را محکم نگه میدارد.
[سل لا سی]
چند نفر عابر میایستند بالای سرش. سربازهای مجبور –مبهوت- به هر دو سمت خیابان فرمان حرکت میدهند.
زن شروع میکند. درهای ماشینها باز میشود. جمعیت به فحش فکر میکنند. از دور صدای شلیکِ توی کوچهی بنبست میآید. زن گردناش را تکانتکان میدهد. حالا کسی توی ماشینی نمانده. زن «چپراست» محکمتری میزند. سکوت ممتدی صداهای مانده کف خیابان را میبلعد.
***
سرمای راکد آذر –مثل جندههای کاربلد- دارد درختهای پارک جلوی خانه هنرمندان را لخت میکند. چندتا کلاغ مینشینند روی کاجهای نزدیک خیابان و جلسهشان را شروع میکنند. وسط خیابان –جلوی ساختمانهای کوتاهبلند- چند نفر دارند به چیزی اعتراض میکنند. کمی آنطرفتر یک دسته سیاهپوش نشستهاند روی موتور. صدایی ناگهانی جمعیت را متفرق میکند. ملت از هم دور میشوند، سهچهارتا فحش می دهند بعد دوباره برمیگردند کف خیابان. ماشینها اول و آخر خیابان را بستهاند. چندتا بچه از توی پنجرهی یکی از طبقههای ساختمان روبروی دکهی سیگارفروشی دارند به جمعیت نگاه میکنند.
صدای همهمه بالا میرود. دوسهتا پسر دور دختری حلقه میزنند. دختر سنگی از روی زمین برمیدارد و پرت میکند طرف سربازها. چیزی شبیه قوطی رانی میافتد وسط جمعیت و دود میکند. همه یاد بدبختیهاشان میافتند یحتمل؛ دستهجمعی شروع به گریهکردن میکنند. زدوخورد بالا میگیرد. موتورها هرز گاز میدهند.
مرد از وسط پارک میآید سمت خیابان. کاپشن سبزی بر تن دارد. لبهی کلاه سیاهاش را تا روی ابروهاش کشیده پایین. کیف مستطیلشکلی را روی شانهش جابجا میکند. بیتوجه به جمعیت میآید مینشیند کف پیادهرو. پیرمردی که کمی آنطرفتر وسط سرما ایستاده چندبار سیگارش را میتکاند. [تکانده نمیشود احتمالاً.] مرد زیپ کیف را باز میکند. دفتر نت قرمزرنگی را میآورد بیرون. چند صفحه عقبوجلو میکند. یک صفحه را انتخاب میکند. با پاشنهی دست میکشد روی وسط دو صفحه تا کاغذها سرجاشان بایستد. انگشت شستاش را میآورد نزدیک انگشت اشاره. مضرابهایی که نیست را توی دستاش جابجا میکند. قوز میکند. دوتا تکمضراب روی حجم سنتوریِ هوا میزند. جمعیت ثابت میماند. سربازهای عصبانی و جمعیت عصبی به مرد خیره میشوند.
[سل لا سی]
مرد چندتا نت زیر میزند؛ دوتا دختر از وسط جمعیت میدوند سمت موتورها. مرد بم میزند؛ موتوریها باتوم میزند. یک نفر میافتد روی زمین. خون از کنار گوشهاش شُره میکند بهسمت جوی کنار خیابان.
***
از روی نردههای کنار ایستگاه میپرم توی پیادهرو. جلوی تئاتر شهر خیلی آدم جمع شدهاند. زمستان توی بوی همیشگیِ حشیش پارک دانشجو جمع شده. از وسط پارک بوی خردل هم میآید. سرم را میچرخانم بهسمت پلکان ورودی ایستگاه مترو. کنار پله برقی دو نفر بساط کردهاند. بوی لبو و چای جوشیده میپیچد توی بینیام. مجید را از دور میبینم. یادم میآید نمیشناسمش. به بلیت توی دستام نگاه میکنم. سیگار را نصفه خاموش میکنم. میدوم توی ورودی مترو. صدای مجید از دور –یا از توی سرم- تئاتر شهر را دور میزند، از لای جمعیت کمانه میکند و توی سوراخ ورودی مترو منعکس میشود؛ دارد اسمام را صدا میزند.
توی پلهها به حجم سکوت همگانی خیره میشوم/میشویم. چیزی توی گلوی همه گیر کرده. پایین پلهها صدای تکراری بوق گِیتها نمیآید. درها رگباری و بیصدا بازوبسته میشوند. میرسم اول هزارتو. یاد شوخی تکراری هزارتوی ایستگاه تئاترشهر مجید میافتم. [احتمالاً در مورد سوراخسنبههای مکانطورش بود یا مقایسه کرده بود با هزارتوی بورخس.]
به ساعت نگاه میکنم. هنوز پنج دقیقه به شروع اجرا مانده. سهچهارتا دختر ایستادهاند دارند سیگار میکشند. دوتا پسر میروند سمتشان. میپیچم سمت راست. چند سری پله را پایینوبالا میکنم. هُرم جمعیت حالام را بهم میزند. بوی تکراری عرق، ادکلن و سیگار ارزان توی مغزم میپیچد.
از لای دیوار احشایی خودم را میرسانم توی ایستگاه. چهارتا نوازنده –آماده- نشستهاند و ملت بالای سرشان حلقه زدهاند. جلوی هر کدام از چهارنفرشان دفتر قرمز رنگی روی زمین باز است. یکیشان روی دو زانو نشسته و خیرهی زن سمت چپاش دارد پردههای کمانچهی غائباش را امتحان میکند. زن سمت چپ پلکهاش را محکمتر روی هم فشار میدهد. سعی میکند شقورقتر بشیند و مضراب بزند. مردی سبزپوش کمی جلوتر نشسته –انگار که رهبر گروه باشد- دارد کوک سنتور توقیفشدهش را تنظیم میکند. مرد سیاهپوش دورتر از این سه نفر، به لبهی خونی کاپشناش نگاه میکند و چندتا فوت میکند.
جمعیت سکوت اجدادیاش را ترک نمیکند. سربازها موتورهاشان را پارک کردهاند توی حاشیهی ایستگاه و نشستهاند روی زین موتورهاشان. کسی فحش نمیدهد. از توی خیابان صدای شعار لابلای صدای گلوله میآید.
باد خنک سر همه را میچرخاند سمت تونل. چهارتا نوازنده از جا بلند میشوند. مجید را از دور میبینم که دارد دنبالام میگردد. خودم را میکشانم بهسمت یکی از صندلیهای زرد کنار دیوار. قطار میرسد نزدیک ایستگاه. چهار نوازنده میایستند روی لبهی سکو. [جمعیت حالا حتا حرکت هم نمیکند.]
قطار میرسد توی دهانهی تونل. چراغهاش چشممان را میزند. صدای بوقاش خفه شده است. اعضای گروه دست همدیگر را میگیرند. [دارند به سازهاشان فکر میکنند احتمالاً] گرمای آشنایی دستام را لمس میکند. برمیگردم. مجید رسیده است. حرف نمیزنیم. بلیت را توی دستام/دستاش مچاله میکنم. قطار چراغهاش را خاموش و روشن میکند. همه -حتا سربازها- به قطار قابگرفتهشده توی تونل خیره میشوند. چهارتا نوازنده جلوتر میآیند، تعظیم مختصری میکنند. از لبهی سکو میپرند پایین. قطار ترمز نمیکند، سوت میزند، نمیایستد.
پرده کنار میرود. تماشاگرها تشویق میکنند. ارکستر شروع به نواختن میکند.
به ساعت نگاه میکنم. هنوز پنج دقیقه به شروع اجرا مانده. سهچهارتا دختر ایستادهاند دارند سیگار میکشند. دوتا پسر میروند سمتشان. میپیچم سمت راست. چند سری پله را پایینوبالا میکنم. هُرم جمعیت حالام را بهم میزند. بوی تکراری عرق، ادکلن و سیگار ارزان توی مغزم میپیچد.
از لای دیوار احشایی خودم را میرسانم توی ایستگاه. چهارتا نوازنده –آماده- نشستهاند و ملت بالای سرشان حلقه زدهاند. جلوی هر کدام از چهارنفرشان دفتر قرمز رنگی روی زمین باز است. یکیشان روی دو زانو نشسته و خیرهی زن سمت چپاش دارد پردههای کمانچهی غائباش را امتحان میکند. زن سمت چپ پلکهاش را محکمتر روی هم فشار میدهد. سعی میکند شقورقتر بشیند و مضراب بزند. مردی سبزپوش کمی جلوتر نشسته –انگار که رهبر گروه باشد- دارد کوک سنتور توقیفشدهش را تنظیم میکند. مرد سیاهپوش دورتر از این سه نفر، به لبهی خونی کاپشناش نگاه میکند و چندتا فوت میکند.
جمعیت سکوت اجدادیاش را ترک نمیکند. سربازها موتورهاشان را پارک کردهاند توی حاشیهی ایستگاه و نشستهاند روی زین موتورهاشان. کسی فحش نمیدهد. از توی خیابان صدای شعار لابلای صدای گلوله میآید.
باد خنک سر همه را میچرخاند سمت تونل. چهارتا نوازنده از جا بلند میشوند. مجید را از دور میبینم که دارد دنبالام میگردد. خودم را میکشانم بهسمت یکی از صندلیهای زرد کنار دیوار. قطار میرسد نزدیک ایستگاه. چهار نوازنده میایستند روی لبهی سکو. [جمعیت حالا حتا حرکت هم نمیکند.]
قطار میرسد توی دهانهی تونل. چراغهاش چشممان را میزند. صدای بوقاش خفه شده است. اعضای گروه دست همدیگر را میگیرند. [دارند به سازهاشان فکر میکنند احتمالاً] گرمای آشنایی دستام را لمس میکند. برمیگردم. مجید رسیده است. حرف نمیزنیم. بلیت را توی دستام/دستاش مچاله میکنم. قطار چراغهاش را خاموش و روشن میکند. همه -حتا سربازها- به قطار قابگرفتهشده توی تونل خیره میشوند. چهارتا نوازنده جلوتر میآیند، تعظیم مختصری میکنند. از لبهی سکو میپرند پایین. قطار ترمز نمیکند، سوت میزند، نمیایستد.
پرده کنار میرود. تماشاگرها تشویق میکنند. ارکستر شروع به نواختن میکند.
آقای حسینی خیلی زمستان شده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. مندنیپور یادداشتی نوشته بود خطاب به استاد مرحوماش: آقای گلشیری خیلی شب شده.
نه من مندنیپورم نه تو گلشیری. نه من شاهکار خلق کردهم نه تو تاریخ فارسینویسی را ورق زدهیی؛ ما فقط روی عرض یک صفحه جان کندهایم.
یک. پنجِ صبح است. میروم سیگار بکشم. یونس خواب است، صدای نفسزدنهاش تاریکی را میشکافد. محسن دارد به خواب التماس میکند.
[پنجِ صبح برای هیچ کاری خوب نیست.]
هواکش آشپزخانه را روشن میکنم -توی تاریکی-. عقب سیگار میگردم. یادم میآید سر شب تمام کردهم. [مغازهی سر کوچه را بهجرم آبجوفروشی پلمپ کردهاند، نرفتم سر خیابان.]
از سیگار محسن کِش میروم. فندک میزنم. سیگار را روشن میکنم. دود عقابی آشپزخانه را پر میکند. یادم میآید میخواهم از هفتهی بعد ترک کنم.
دو. دستهام توی توالی روشنوخاموششدنهای نور سیگار پیدا و پنهان میشوند. [دستهای سیدمحمد الان سالماند؟]
پذیرفتهم که نویسنده نیستم. پذیرفتهم که نویسنده نخواهم شد. پذیرفتهم که احتمالاً پرستار خواهم ماند.
هوا دم میکند. زمستان از لای در میآید تو. مجید -یا صداش- توی آشپزخانه دور میزند:
«زمستان مال کودتاست، تابستان مال انقلاب.»
سعی میکنم دل خوش کنم به حرفاش سر ولیعصر. بیرون خیلی زمستان است. سکوت از کوچه میریزد توی خانه. [اینجاهای متن راوی دارد سیگارش را توی قوطی تُن ماهی خاموش میکند.]
سه. موهای زنانهی کف اتاق، تاریخ عشقبازیهامان را لو میدهد. چرا نویسنده نشدم تا از اینها درام رمانتیک دربیاورم؟
چهار. گرچه مرگ در ذات مشابه است اما هیچ مرگی شبیه مرگ دیگر نیست. مرگ در آسایشزدهترین حالتاش، دهنکجی نیستی به خلقت است. چطور باید پذیرفت کسی که تا دیروز دیالوگ میگفته حالا لای سفیدی کفن سکوت کرده است؟
پنج. یاد، مهمترین دستآویز مرگ است برای القای جنون. یادها مرگها را از هم افتراق میدهند. چرا مرگ او در نظر من باید با مرگ او در نظر تو یکسان باشد وقتی یادهای متوفّا برای ما یکسان نیستند؟ چرا یاد او جنون ذاتی مرا بیدار میکند و روی تو هیچ اثری ندارد؟ چرا من نباید دیوانه شوم لای هجوم اینهمه مرگ؟
سید، مرگ تو شبیه مرگ هیچکس نبود و نیست. صبح شنبه آدمهایی که تو را میشناختند و آدمهایی که تو را نمیشناختند، جنازهی خودشان را تا ظهر بر دوش کشیدند. چرا دستهای تو در معصومیتی کودکانه صورتات را لمس میکردند؟ چرا توی چشمهات چیزی بود که توی چشمهای هیچ بنیبشری نبود؟ چرا مرگ محتومات داشت بُهتزده نگاهات میکرد؟ مگر نه اینکه قبل تو محسن و مجیدرضا هم کشته شدند؟ مگر محمدمهدی پابهپای تو توی آن صبح، آویزانِ جرثقیل، برای زندهماندن تقلّا نمیکرد؟
شش. آقای حسینی، گردنِ شکستهت انهدام باوری بود که توی این صدوچند روز علیه باورهای بیستوچند سالهم رشد کرده بود. باور به روشنایی آینده، باور به اینکه یک چیزهایی قرار است عوض شود که فرارکردن من و رفقام را بهتعویق بیندازد.
سید، تو آزادی مانده در صفحهها بودی. پرترهی صورت زجردیدهت میان دستهات، اعلام پایان امید است. اعلان بزرگی به همهی کسانی که مُردند، بازداشت شدند، حکم گرفتند، داغ دیدند و امید داشتند.
دستهات تمایز بین واقعیت و رویاست؛ اثبات اینکه امید نمیتواند آتش را خاموش کند. اثبات اینکه سوگسرودهایی که من و ما نوشتهایم و خشمهایی که بروز دادیم، آبکی و مضحک بودهاند. اثبات اینکه آسمان نهتنها آبی نیست، بلکه آبی هم نخواهد شد.
از آسمان فقط برف میبارد تا یادمان بیندازد خیلی زمستان شده آقای حسینی.
«این چشمهای تو که آسمان دارد
به عصر که چشمهای تو خُسران دارد»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. مندنیپور یادداشتی نوشته بود خطاب به استاد مرحوماش: آقای گلشیری خیلی شب شده.
نه من مندنیپورم نه تو گلشیری. نه من شاهکار خلق کردهم نه تو تاریخ فارسینویسی را ورق زدهیی؛ ما فقط روی عرض یک صفحه جان کندهایم.
یک. پنجِ صبح است. میروم سیگار بکشم. یونس خواب است، صدای نفسزدنهاش تاریکی را میشکافد. محسن دارد به خواب التماس میکند.
[پنجِ صبح برای هیچ کاری خوب نیست.]
هواکش آشپزخانه را روشن میکنم -توی تاریکی-. عقب سیگار میگردم. یادم میآید سر شب تمام کردهم. [مغازهی سر کوچه را بهجرم آبجوفروشی پلمپ کردهاند، نرفتم سر خیابان.]
از سیگار محسن کِش میروم. فندک میزنم. سیگار را روشن میکنم. دود عقابی آشپزخانه را پر میکند. یادم میآید میخواهم از هفتهی بعد ترک کنم.
دو. دستهام توی توالی روشنوخاموششدنهای نور سیگار پیدا و پنهان میشوند. [دستهای سیدمحمد الان سالماند؟]
پذیرفتهم که نویسنده نیستم. پذیرفتهم که نویسنده نخواهم شد. پذیرفتهم که احتمالاً پرستار خواهم ماند.
هوا دم میکند. زمستان از لای در میآید تو. مجید -یا صداش- توی آشپزخانه دور میزند:
«زمستان مال کودتاست، تابستان مال انقلاب.»
سعی میکنم دل خوش کنم به حرفاش سر ولیعصر. بیرون خیلی زمستان است. سکوت از کوچه میریزد توی خانه. [اینجاهای متن راوی دارد سیگارش را توی قوطی تُن ماهی خاموش میکند.]
سه. موهای زنانهی کف اتاق، تاریخ عشقبازیهامان را لو میدهد. چرا نویسنده نشدم تا از اینها درام رمانتیک دربیاورم؟
چهار. گرچه مرگ در ذات مشابه است اما هیچ مرگی شبیه مرگ دیگر نیست. مرگ در آسایشزدهترین حالتاش، دهنکجی نیستی به خلقت است. چطور باید پذیرفت کسی که تا دیروز دیالوگ میگفته حالا لای سفیدی کفن سکوت کرده است؟
پنج. یاد، مهمترین دستآویز مرگ است برای القای جنون. یادها مرگها را از هم افتراق میدهند. چرا مرگ او در نظر من باید با مرگ او در نظر تو یکسان باشد وقتی یادهای متوفّا برای ما یکسان نیستند؟ چرا یاد او جنون ذاتی مرا بیدار میکند و روی تو هیچ اثری ندارد؟ چرا من نباید دیوانه شوم لای هجوم اینهمه مرگ؟
سید، مرگ تو شبیه مرگ هیچکس نبود و نیست. صبح شنبه آدمهایی که تو را میشناختند و آدمهایی که تو را نمیشناختند، جنازهی خودشان را تا ظهر بر دوش کشیدند. چرا دستهای تو در معصومیتی کودکانه صورتات را لمس میکردند؟ چرا توی چشمهات چیزی بود که توی چشمهای هیچ بنیبشری نبود؟ چرا مرگ محتومات داشت بُهتزده نگاهات میکرد؟ مگر نه اینکه قبل تو محسن و مجیدرضا هم کشته شدند؟ مگر محمدمهدی پابهپای تو توی آن صبح، آویزانِ جرثقیل، برای زندهماندن تقلّا نمیکرد؟
شش. آقای حسینی، گردنِ شکستهت انهدام باوری بود که توی این صدوچند روز علیه باورهای بیستوچند سالهم رشد کرده بود. باور به روشنایی آینده، باور به اینکه یک چیزهایی قرار است عوض شود که فرارکردن من و رفقام را بهتعویق بیندازد.
سید، تو آزادی مانده در صفحهها بودی. پرترهی صورت زجردیدهت میان دستهات، اعلام پایان امید است. اعلان بزرگی به همهی کسانی که مُردند، بازداشت شدند، حکم گرفتند، داغ دیدند و امید داشتند.
دستهات تمایز بین واقعیت و رویاست؛ اثبات اینکه امید نمیتواند آتش را خاموش کند. اثبات اینکه سوگسرودهایی که من و ما نوشتهایم و خشمهایی که بروز دادیم، آبکی و مضحک بودهاند. اثبات اینکه آسمان نهتنها آبی نیست، بلکه آبی هم نخواهد شد.
از آسمان فقط برف میبارد تا یادمان بیندازد خیلی زمستان شده آقای حسینی.
«این چشمهای تو که آسمان دارد
به عصر که چشمهای تو خُسران دارد»
بینشان
به ش
که شبیه باران است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی که سروکلهی حسینآقا پیدا شد، من، رضا کسخله و صابر ساطور داشتیم توی استخر پشت کشتارگاه شنا میکردیم. صابر -مثل همهی وقتهای دیگر- زودتر از ما متوجه حضور حسین آقا شد. حسین آقا با سانتافهی زرشکیاش از سر جاده پیچید توی راه خاکی و همانطور که پشت سرش غبار درهمی درست میکرد آمد تا جلوی دیوار پشتی کشتارگاه و مماس با لبهی استخر پارک کرد.
استخر پیشنهاد رضا بود. سهچهار ماه بعد از فرار تاریخیمان از یتیمخانه و ساکنشدنمان توی کشتارگاه، رضا به این نتیجه رسید که از زیر جوی وسط کشتارگاه -که از اذان صبح پُرخون میشد- لوله پُلیکا بیاندازد توی لجنزار پشت کشتارگاه و استخر را افتتاح کند. از همان روز اول، من، صابر، سگهای بیابانهای اطراف تهران و همهی جانورهای کثافتزی دیگر آن اطراف، از این ایدهی رضا استقبال کردیم تا دور از چشم مأمورهای بهداشت -که خایهی آمدن نداشتند- و آخوندهای ناظر ذبح، برای خودمان تفریح دستوپا کنیم.
حسین آقا که از ماشین پیاده شد فکهای من و رضا مثل کروکودیلهای موقع شکار بازماند. حسین آقا با کتوشلوار خاکستری برّاق، پیراهن آبی نفتی، عینک دودی و کراوات مشکی، شبیه وکیلهای هالیوودی بود که خیلی سال بعد توی فیلمهای دانلودی تماشاشان کردیم. همانطور که سیگار میکشید -آرامآرام- به لبهی استخر نزدیک شد.
خون از شدّت گرمای ظهرمانده داشت از همهجای استخر بخار میکرد و توی لایههای آسمان جا میگرفت تا مثلاً غروب را تماشایی کند.
حسین آقا اول نیمنگاهی به من انداخت، بعد به خط چاقوی توی صورت رضا -که حاصل خودزنی استراتژیکاش بود- خیره شد، آخر سر هم به بدن کندهکاریشدهی صابر نگاه کرد و پرسید:
«لانتوریهای کشتارگاه شمائید؟»
من، رضا و صابر ترکیب بیتکرار یتیمخانهی شماره شش گل یاس بودیم که مثل جماعت صبح جمعه جلوی هیچ اَبَرقدرتی سر خم نکرده بودیم. بعدها هم که ریشهامان درآمده بود دعواها و خفتگیریهای از سر تفریحمان باعث شده بود همهی اهالی زیر پونز، ما را بشناسند و اسممان را کمکم بگذارند لانتوری.
از آنجایی که کشتارگاه تنها جایی بود که میشد توی اسناد و مدارک بهعنوان محل زندگی قید و یا کسی را بهش دعوت کنیم، ما خیرهی سرووضع آرتیستی حسین آقا دعوتاش کردیم بیاید داخل. حسین آقا -بیآنکه از بوی کثافت و خون کشتارگاه ابایی داشته باشد- پابهپای ما از وسط سالن ذبح رد شد و آمد توی تکاتاق بالای دفتر مدیریت که شبها توش میخوابیدیم.
توی همان نشست چهارنفرهی کذایی حسین آقا بهمان پیشنهاد داد باهاش توی تحقیقات دانشگاهیاش همکاری کنیم. ما همزمان با اینکه داشتیم به هروئین رقیقکردن رضا با خون -که احتمالا دلیل واقعی لقباش بود- نگاه میکردیم، بیهیچ سوالی قبول کردیم.
پشت پیشنهاد حسین آقا حتا اگر حقوقی بهاندازهی هفتهشت سال کار توی آن قتلگاه هم نبود، بهصرف اینکه دانشگاهی بود جذاب بهحساب میآمد. آخرین تجربهی آکادمیک ما سهتا برمیگشت به شاشیدن دستهجمعی کف کلاس دوم که مسیر ترک تحصیلمان را هموار کرد، بنابراین دانشگاه نردبان بلندی بود که میخواستیم ازش بالا برویم.
حسین آقا تا نزدیکهای شروع کشتار صبح، در مورد تفاوت میان انواع سلولهای خونی و هدفاش از تحقیق حرف زد تا ما قانع شویم توی پروژهی بزرگی سهیم شدهایم. بعد همانطور که پیشنهادهای مبتنی بر الکل من و صابر و مبتنی بر دوای رضا را رد میکرد، جزئیات کار را برامان توضیح داد.
از آن شب به بعد، یکی از شبهای هفته -که متغیّر بود- شب سازمانی حسین آقا میشد. توی ظل گرمای ظهر -بعد از اینکه کشتارگاه تعطیل میشد و ما همهجا را میشستیم- میآمد دنبالمان. لباسهایی که خریده بود را میپوشیدیم، کفشهامان را عوض میکردیم و میرفتیم خانهش.
هر بار میرسیدیم توی خانهش که اطراف اقدسیه بود [حالا دیگر جغرافیای بالاشهر را هم میشناختیم] یک نفر منتظرمان بود. من و صابر و رضا بدون اینکه به یارو استرس وارد کنیم -چون استرس هورمونهای مضّر خوناش را بالا میبرد- باید میچپاندیمش توی صندلی عقب سانتافهی حسین آقا تا در کشتارگاه.
این جابجایی همیشه بیسروصدا و بیدردسر بود بهجز دوسه باری که داوطلبهای پژوهش [اینجاها حسین آقا یادمان داده بود تمیزتر حرف بزنیم] اصرار داشتند که پول حسین آقا را پس میدهند و نمیخواهند بیایند.
حسین آقا کل مسیر را خیرهی اتوبان رانندگی میکرد، حبیب گوش میداد و سیگار میکشید.
آن دوران هنوز دوربینها دوروبر کشتارگاه مخصوص عکاسی بودند و مدارشان هنوز بسته نشده بود، با اینحال حسین آقا از سر احتیاط ماشین را در دورترین جای ممکن پارک میکرد.
به ش
که شبیه باران است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی که سروکلهی حسینآقا پیدا شد، من، رضا کسخله و صابر ساطور داشتیم توی استخر پشت کشتارگاه شنا میکردیم. صابر -مثل همهی وقتهای دیگر- زودتر از ما متوجه حضور حسین آقا شد. حسین آقا با سانتافهی زرشکیاش از سر جاده پیچید توی راه خاکی و همانطور که پشت سرش غبار درهمی درست میکرد آمد تا جلوی دیوار پشتی کشتارگاه و مماس با لبهی استخر پارک کرد.
استخر پیشنهاد رضا بود. سهچهار ماه بعد از فرار تاریخیمان از یتیمخانه و ساکنشدنمان توی کشتارگاه، رضا به این نتیجه رسید که از زیر جوی وسط کشتارگاه -که از اذان صبح پُرخون میشد- لوله پُلیکا بیاندازد توی لجنزار پشت کشتارگاه و استخر را افتتاح کند. از همان روز اول، من، صابر، سگهای بیابانهای اطراف تهران و همهی جانورهای کثافتزی دیگر آن اطراف، از این ایدهی رضا استقبال کردیم تا دور از چشم مأمورهای بهداشت -که خایهی آمدن نداشتند- و آخوندهای ناظر ذبح، برای خودمان تفریح دستوپا کنیم.
حسین آقا که از ماشین پیاده شد فکهای من و رضا مثل کروکودیلهای موقع شکار بازماند. حسین آقا با کتوشلوار خاکستری برّاق، پیراهن آبی نفتی، عینک دودی و کراوات مشکی، شبیه وکیلهای هالیوودی بود که خیلی سال بعد توی فیلمهای دانلودی تماشاشان کردیم. همانطور که سیگار میکشید -آرامآرام- به لبهی استخر نزدیک شد.
خون از شدّت گرمای ظهرمانده داشت از همهجای استخر بخار میکرد و توی لایههای آسمان جا میگرفت تا مثلاً غروب را تماشایی کند.
حسین آقا اول نیمنگاهی به من انداخت، بعد به خط چاقوی توی صورت رضا -که حاصل خودزنی استراتژیکاش بود- خیره شد، آخر سر هم به بدن کندهکاریشدهی صابر نگاه کرد و پرسید:
«لانتوریهای کشتارگاه شمائید؟»
من، رضا و صابر ترکیب بیتکرار یتیمخانهی شماره شش گل یاس بودیم که مثل جماعت صبح جمعه جلوی هیچ اَبَرقدرتی سر خم نکرده بودیم. بعدها هم که ریشهامان درآمده بود دعواها و خفتگیریهای از سر تفریحمان باعث شده بود همهی اهالی زیر پونز، ما را بشناسند و اسممان را کمکم بگذارند لانتوری.
از آنجایی که کشتارگاه تنها جایی بود که میشد توی اسناد و مدارک بهعنوان محل زندگی قید و یا کسی را بهش دعوت کنیم، ما خیرهی سرووضع آرتیستی حسین آقا دعوتاش کردیم بیاید داخل. حسین آقا -بیآنکه از بوی کثافت و خون کشتارگاه ابایی داشته باشد- پابهپای ما از وسط سالن ذبح رد شد و آمد توی تکاتاق بالای دفتر مدیریت که شبها توش میخوابیدیم.
توی همان نشست چهارنفرهی کذایی حسین آقا بهمان پیشنهاد داد باهاش توی تحقیقات دانشگاهیاش همکاری کنیم. ما همزمان با اینکه داشتیم به هروئین رقیقکردن رضا با خون -که احتمالا دلیل واقعی لقباش بود- نگاه میکردیم، بیهیچ سوالی قبول کردیم.
پشت پیشنهاد حسین آقا حتا اگر حقوقی بهاندازهی هفتهشت سال کار توی آن قتلگاه هم نبود، بهصرف اینکه دانشگاهی بود جذاب بهحساب میآمد. آخرین تجربهی آکادمیک ما سهتا برمیگشت به شاشیدن دستهجمعی کف کلاس دوم که مسیر ترک تحصیلمان را هموار کرد، بنابراین دانشگاه نردبان بلندی بود که میخواستیم ازش بالا برویم.
حسین آقا تا نزدیکهای شروع کشتار صبح، در مورد تفاوت میان انواع سلولهای خونی و هدفاش از تحقیق حرف زد تا ما قانع شویم توی پروژهی بزرگی سهیم شدهایم. بعد همانطور که پیشنهادهای مبتنی بر الکل من و صابر و مبتنی بر دوای رضا را رد میکرد، جزئیات کار را برامان توضیح داد.
از آن شب به بعد، یکی از شبهای هفته -که متغیّر بود- شب سازمانی حسین آقا میشد. توی ظل گرمای ظهر -بعد از اینکه کشتارگاه تعطیل میشد و ما همهجا را میشستیم- میآمد دنبالمان. لباسهایی که خریده بود را میپوشیدیم، کفشهامان را عوض میکردیم و میرفتیم خانهش.
هر بار میرسیدیم توی خانهش که اطراف اقدسیه بود [حالا دیگر جغرافیای بالاشهر را هم میشناختیم] یک نفر منتظرمان بود. من و صابر و رضا بدون اینکه به یارو استرس وارد کنیم -چون استرس هورمونهای مضّر خوناش را بالا میبرد- باید میچپاندیمش توی صندلی عقب سانتافهی حسین آقا تا در کشتارگاه.
این جابجایی همیشه بیسروصدا و بیدردسر بود بهجز دوسه باری که داوطلبهای پژوهش [اینجاها حسین آقا یادمان داده بود تمیزتر حرف بزنیم] اصرار داشتند که پول حسین آقا را پس میدهند و نمیخواهند بیایند.
حسین آقا کل مسیر را خیرهی اتوبان رانندگی میکرد، حبیب گوش میداد و سیگار میکشید.
آن دوران هنوز دوربینها دوروبر کشتارگاه مخصوص عکاسی بودند و مدارشان هنوز بسته نشده بود، با اینحال حسین آقا از سر احتیاط ماشین را در دورترین جای ممکن پارک میکرد.
بعد ما توی خنکای غروب -خیرهی استخر خون که دیگر ارضامان نمیکرد- داوطلبهای حسین آقا را میبردیم توی کشتارگاه.
توی کشتارگاه بعد از اینکه حسین آقا یارو را آرام میکرد، من و صابر و رضا که استعداد ذاتیمان توی رگگرفتن شکوفا شده بود، همهی خونهای یارو را میکشیدیم توی کیسههایی که حسین آقا آماده کرده بود. ما میدانستیم که رضا عاشق این قسمت از تحقیقات است. قبلترها چایخون، دواخون، شیرخون و نسکافهخون به ما قالب کرده بود و از علاقهش به خون رونمایی کرده بود.
خونگیری از داوطلبها دوسه ساعت طول میکشید. حسین آقا توی این مدت هر کیسهای که آماده میشد را با دستگاهی که توی اتاق ما جاساز کرده بود آزمایش میکرد. وقتی یارو سفید میشد و دعوت حق را لبیک میگفت، حسین آقا هم شروع میکرد شیشههای دلسترطوری که همراهاش آورده بود را از خون پر میکرد.
وقتی حسین آقا میرفت ما سهتا با ساطورهای کشتارگاه یارو را شقهشقه میکردیم. هر کدام از دستوپاها را یک نفر برمیداشت و توی تاریکی شب میبرد میانداخت جلوی سگهای اطراف کشتارگاه. من چندبار به حسین آقا گفته بودم که فعالهای حقوق حیوانات زیاده شدهاند و سگها دیگر مثل قدیمها گرسنه نیستند و ممکن است یک چیزی از استخوانها را نخورده باقی بگذارند و بهتر است اجزای داوطلبهای قهرمان را خاک کنیم ولی حسین آقا توجهی نمیکرد.
اینکه حسین آقا گموگورکردن اسناد تحقیقات محرمانهش را به آروارههای یک گله سگ -که مثل ماها ننه بابای درستوحسابی نداشتند- وابسته کرده بود، احتمالاً عجیبترین کاری بود که ازش سر زد.
دست آخر روزی که بچههای لب خط که آمده بودند توی استخر ما شنا کنند، دست یکی از جنازهها را لای دندانهای یکی از سگها پیدا کردند، خط تولید دلستر «بینشان» لو رفت.
من و صابر و رضا توی همهی بازجوییهای تکنفره و چندنفره دائماً تأکید میکردیم که تنها هدفمان کمک به علم و دانشگاه بوده و حتا به پولهایی که حسین آقا بهمان داده دست نزدهایم.
از آنطرف حسین آقا برخلاف چیزی که توی قصهها و سریالهای جنایی شنیده و دیده بودیم، همه را گردن گرفت؛ چه زمانی که جلوی یکی از سوپرمارکتهای اقدسیه در حال خالیکردن شِلهای خون بستهبندیشده دستگیرش کردند و چه در حین بازجوییهای فنّی آگاهی شاپور.
حسین آقا به همهچیز اعتراف کرد، گفت که ما را اغفال کرده و ما آنقدر احمقیم که حتا نمیتوانیم حروف الفبا را بخوانیم چه برسد به اینکه بخواهیم برای خونآشامهای شمال شهر متاع جور کنیم.
البته ما حروف الفبا را یاد گرفتیم تا بتوانیم توی کانون و بعدها زندان اعترافهای دادگاههای حسین آقا را که توی روزنانه و مجلهها چاپ میشد بخوانیم.
حسین آقا -که آنزمان روزنامهها بهش میگفتند ومپایر- قبل از اجرای سیوهشتبار قصاص، طی یک نطق قهرمانانه بر این تأکید کرده بود که هیچوقت هیچکس عقب آدمهایی که کشته بودشان نگشته بود و حسین آقا تصمیم گرفته بود یک مشت بینشان ناامید را قربانی سهتا بینشان آیندهدار کند.
توی کشتارگاه بعد از اینکه حسین آقا یارو را آرام میکرد، من و صابر و رضا که استعداد ذاتیمان توی رگگرفتن شکوفا شده بود، همهی خونهای یارو را میکشیدیم توی کیسههایی که حسین آقا آماده کرده بود. ما میدانستیم که رضا عاشق این قسمت از تحقیقات است. قبلترها چایخون، دواخون، شیرخون و نسکافهخون به ما قالب کرده بود و از علاقهش به خون رونمایی کرده بود.
خونگیری از داوطلبها دوسه ساعت طول میکشید. حسین آقا توی این مدت هر کیسهای که آماده میشد را با دستگاهی که توی اتاق ما جاساز کرده بود آزمایش میکرد. وقتی یارو سفید میشد و دعوت حق را لبیک میگفت، حسین آقا هم شروع میکرد شیشههای دلسترطوری که همراهاش آورده بود را از خون پر میکرد.
وقتی حسین آقا میرفت ما سهتا با ساطورهای کشتارگاه یارو را شقهشقه میکردیم. هر کدام از دستوپاها را یک نفر برمیداشت و توی تاریکی شب میبرد میانداخت جلوی سگهای اطراف کشتارگاه. من چندبار به حسین آقا گفته بودم که فعالهای حقوق حیوانات زیاده شدهاند و سگها دیگر مثل قدیمها گرسنه نیستند و ممکن است یک چیزی از استخوانها را نخورده باقی بگذارند و بهتر است اجزای داوطلبهای قهرمان را خاک کنیم ولی حسین آقا توجهی نمیکرد.
اینکه حسین آقا گموگورکردن اسناد تحقیقات محرمانهش را به آروارههای یک گله سگ -که مثل ماها ننه بابای درستوحسابی نداشتند- وابسته کرده بود، احتمالاً عجیبترین کاری بود که ازش سر زد.
دست آخر روزی که بچههای لب خط که آمده بودند توی استخر ما شنا کنند، دست یکی از جنازهها را لای دندانهای یکی از سگها پیدا کردند، خط تولید دلستر «بینشان» لو رفت.
من و صابر و رضا توی همهی بازجوییهای تکنفره و چندنفره دائماً تأکید میکردیم که تنها هدفمان کمک به علم و دانشگاه بوده و حتا به پولهایی که حسین آقا بهمان داده دست نزدهایم.
از آنطرف حسین آقا برخلاف چیزی که توی قصهها و سریالهای جنایی شنیده و دیده بودیم، همه را گردن گرفت؛ چه زمانی که جلوی یکی از سوپرمارکتهای اقدسیه در حال خالیکردن شِلهای خون بستهبندیشده دستگیرش کردند و چه در حین بازجوییهای فنّی آگاهی شاپور.
حسین آقا به همهچیز اعتراف کرد، گفت که ما را اغفال کرده و ما آنقدر احمقیم که حتا نمیتوانیم حروف الفبا را بخوانیم چه برسد به اینکه بخواهیم برای خونآشامهای شمال شهر متاع جور کنیم.
البته ما حروف الفبا را یاد گرفتیم تا بتوانیم توی کانون و بعدها زندان اعترافهای دادگاههای حسین آقا را که توی روزنانه و مجلهها چاپ میشد بخوانیم.
حسین آقا -که آنزمان روزنامهها بهش میگفتند ومپایر- قبل از اجرای سیوهشتبار قصاص، طی یک نطق قهرمانانه بر این تأکید کرده بود که هیچوقت هیچکس عقب آدمهایی که کشته بودشان نگشته بود و حسین آقا تصمیم گرفته بود یک مشت بینشان ناامید را قربانی سهتا بینشان آیندهدار کند.
لای دستهاش که میخزیدم از عصبیّتام خجالت میکشیدم. لای دستهام که میخزید از آسودگیاش خجالت میکشیدم.
گفت: کجاست آنجا که باید تسلیمت شوم؟
گفتم: من رفتهم و در رفتگی سلامت نیست.
گفت: کدام پیامبر بود که عینک میزد، پوتین میپوشید و خیلی سیگار میکشید؟
گفتم: رسالت شلاقخوردهها مردود است.
گفت: تو بلدِ تبعید نیستی.
گفتم: من تهماندهی خماریهای طولانیام. به اسبها سپردهم دیگر ندوند. میخواهم از آسمان به آسمان فرار کنم.
گفت: ابرها دارند برات پیشاپیش سوگواری میکنند. کجاهای این تاریکی امضا زدهای که هیچوقت برنمیگردی؟
گفتم: دور، زمزمهی ابرهاست در ایستایی رفتن. این پریدن ارثیهی آن رحِم است که مرا نخواست و ندید.
گفت: بعدتر تکخندههات در اسارتی که سهم من نیست تجلی خواهد یافت.
گفتم: بندگیها در اصرارِ غلبه رنگ خواهند پذیرفت.
گفت: تو نیاز به تسلّی نداری، تو به بخشودگی محتاجی.
من خیرهی نگاهی ماندم که اندوه سالیانام را شناخته بود.
گفت: کجاست آنجا که باید تسلیمت شوم؟
گفتم: من رفتهم و در رفتگی سلامت نیست.
گفت: کدام پیامبر بود که عینک میزد، پوتین میپوشید و خیلی سیگار میکشید؟
گفتم: رسالت شلاقخوردهها مردود است.
گفت: تو بلدِ تبعید نیستی.
گفتم: من تهماندهی خماریهای طولانیام. به اسبها سپردهم دیگر ندوند. میخواهم از آسمان به آسمان فرار کنم.
گفت: ابرها دارند برات پیشاپیش سوگواری میکنند. کجاهای این تاریکی امضا زدهای که هیچوقت برنمیگردی؟
گفتم: دور، زمزمهی ابرهاست در ایستایی رفتن. این پریدن ارثیهی آن رحِم است که مرا نخواست و ندید.
گفت: بعدتر تکخندههات در اسارتی که سهم من نیست تجلی خواهد یافت.
گفتم: بندگیها در اصرارِ غلبه رنگ خواهند پذیرفت.
گفت: تو نیاز به تسلّی نداری، تو به بخشودگی محتاجی.
من خیرهی نگاهی ماندم که اندوه سالیانام را شناخته بود.
این بودنت شبیه وقتهایی است که بعد از یک چند ساعت باریدن، باران آرامتر میبارد و لابهلاش باد میوزد.
نمیدانم باد دارد ابرها را با خودش میبرد یا باران دست انداخته گردن باد دارد میوزاندش؛ نمیدانم تازه قرار است بیایی توی زندگیام یا نیت کردهای بروی.
از یک قصهی نیامده
نمیدانم باد دارد ابرها را با خودش میبرد یا باران دست انداخته گردن باد دارد میوزاندش؛ نمیدانم تازه قرار است بیایی توی زندگیام یا نیت کردهای بروی.
از یک قصهی نیامده
رفتار غروب، بیستوهفت اردیبهشت؛ یک سال بعد
__
دهخدا اینجا اشتباه کرده. این نفرینی بود که دامن ما را گرفت نه تو.
جوانمرگشده: - [جَ مَ شُ دَ / دِ] (ص مرکب) نفرينی است جوان را.
___
در پارههای ماه
بر انفعال دستهام میگریم،
من دیوانه نیستم و تو این را از بر شدهیی.
***
مرزهای خانههایی که فتح کردیم
-در فاصلهی بین دو دستات-
خاک بارانخوردهیی است که ارواحاش را گم کرده،
تو افسردهیی و من هنوز نگریستهم.
***
پرتوهای هوشیاریات
هندسهی خشمگینانهیی آفریدهاند که بر حیرانی باد میافزاید،
تو به حواشی خورشید حمله میکنی و من تو را به آغوش میکشم.
***
فلق، دیروز که خورشید را آتش میزد
پیشانی پُر خون تو را تقلید کرده بود
من با کودکان مُردهی فردا
تولد خواب را میفریبم تا مرگ تو را دوباره دوره کنم.
***
خاک گورستان ایستاده تا جوانههای اعترافهات را مادری کند
قصهها کجا رفتهاند
وقتی هیچکداممان دیگری را به یاد نمیآورد؟
***
دستی که انهدام واژهها را آراسته است
هر صبح بر تربت تنهای بیجان تیمّم میکند
حالا غروب شبیه سجدهیی طولانی است که بر تردید پیروز شده باشد
من هزار سال در خاک فرو میروم
تا سقف بلند نبودنات
بر ستون استخوانهای نحیفام
هموارهتر استوار شود
__
دهخدا اینجا اشتباه کرده. این نفرینی بود که دامن ما را گرفت نه تو.
جوانمرگشده: - [جَ مَ شُ دَ / دِ] (ص مرکب) نفرينی است جوان را.
___
در پارههای ماه
بر انفعال دستهام میگریم،
من دیوانه نیستم و تو این را از بر شدهیی.
***
مرزهای خانههایی که فتح کردیم
-در فاصلهی بین دو دستات-
خاک بارانخوردهیی است که ارواحاش را گم کرده،
تو افسردهیی و من هنوز نگریستهم.
***
پرتوهای هوشیاریات
هندسهی خشمگینانهیی آفریدهاند که بر حیرانی باد میافزاید،
تو به حواشی خورشید حمله میکنی و من تو را به آغوش میکشم.
***
فلق، دیروز که خورشید را آتش میزد
پیشانی پُر خون تو را تقلید کرده بود
من با کودکان مُردهی فردا
تولد خواب را میفریبم تا مرگ تو را دوباره دوره کنم.
***
خاک گورستان ایستاده تا جوانههای اعترافهات را مادری کند
قصهها کجا رفتهاند
وقتی هیچکداممان دیگری را به یاد نمیآورد؟
***
دستی که انهدام واژهها را آراسته است
هر صبح بر تربت تنهای بیجان تیمّم میکند
حالا غروب شبیه سجدهیی طولانی است که بر تردید پیروز شده باشد
من هزار سال در خاک فرو میروم
تا سقف بلند نبودنات
بر ستون استخوانهای نحیفام
هموارهتر استوار شود
دویدنها
کانادا؛ خارج ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کانادا، درست بعد از آن روزی که یونس مقصد مهاجرت غزاله و شوهرش را فهمید، از توی نقشهی جغرافیا درآمد. «غزا» یک ترکیب نامنظم از هدیه تهرانیِ «سلطان» و طناز طباطباییِ…
جزئیاتْ علیه کانادا
دومین باری که برای شناسایی جنازهی یونس رفتیم، من و بهزاد و مسعود -که مثل دفعهی قبلی با اصرار آمده بود- مطمئن بودیم که نعش آبخوردهی دیپورتشدهای که پیدا شده، مال یونس نیست و بیخود و بیجهت هجده ساعت تا تبریز رانندگی کردهایم.
جلوی سردخانهی مرکزی تبریز امیدوار بودیم که یونس هنوز توی یکی از کافههای محلی ترکیه پیشخدمت غیرقانونی باشد تا به آرامگاه ابدیاش توی قبرستان ولایتمان که ساخته بودیم تا همه بالاش گریه کنند، خدشهای وارد نشود.
بعد از نیمساعت پرسوجو، لرزانلرزان پلهها را رفتیم پایین تا به سالن شماره دو برسیم و مسئول سردخانه را پیدا کنیم.
آقای باقری -که اتفاقاً شبیه باقری طعم گیلاس هم بود با این تفاوت که فهمیدن آذری غلیظش سیتیزنی آذربایجان را میخواست- با نفسهای کوتاهبلند جلوی ما راه افتاد و کشوی پنجم را کشید بیرون. تا آمد موهای مشکی زنانه که از پلاستیک زده بود بیرون رنگ کف سالن را عوض کند، آقای باقری با مهارتِ تمام کشو را بست و کشوی بعدی را کشید بیرون.
هنوز پلاستیک کاور جسد را کامل کنار نزده بود که مسعود و بهزاد -برادر ناتنی یونس- همانطور که اشک و استفراغشان مخلوط شده بود عقبعقب رفتند و پلهها را دوتا یکی رفتند بالا.
من اول دوتا پُک چارواداری به سیگار تازهروشنشدهی آقای باقری زدم، بعد جنازهی متورم را چرخاندم تا تتوی پشت ساق راستش را نگاه کنم.
«صلاح کار کجا» که بهنستعلیق پشت ساق راستش نوشته شده بود، کافی بود و دیگر نیاز نبود «من خراب کجا» را پشت آن یکی ساقش بخوانم. خط نستعلیق جواد خالزن، سرتیفیکیتی بود که جنازهی نیمسوختهی قبلی که اطراف سمیرم پیدا کرده بودیم نداشت. از آنطرف هنوز تمنای غزاله و کانادا توی چشمهاش انکارنشدنی بود و باید قبول میکردم این همان یونس است که حداقل دو لیتر آب از مدیترانه سوغاتی آورده و فقط لبها و پلکهاش متورّم شده.
توی دفترِ جلوی در یک امضای جعلی زدم، دود سیگار آقای باقری که به فرمالین آغشته بود را فرستادم ته ریههام و از پلههای سردخانه که چراغ سقفش مثل فیلمها آبی بود برگشتم بالا.
توی راه، فعل سکوت استمراری بین من و بهزاد، من و مسعود، و مسعود و بهزاد به بهترین نحو صرف میشد و بعضیوقتها هم هر سهتامان صرفش میکردیم.
یک سال قبل از آن روز، وقتی یونس از یک کافینت توی ترکیه بهم ایمیل داد و نوشت دارد میرود کانادا و دیگر هیچوقت برنمیگردد به سرزمین مادری تا آبادش کند، وسواس همیشگیام نسبت به قصههای ناتمام مجابم کرده بود تا هم خودم هم بقیه را از فکرکردن به سرنوشت نامعلوم یونس خلاص کنم. به صائب که همکلاسی دوران ابتداییام بود و حالا ستوان آگاهی بود سپردم اگر جنازهای پیدا کرد که قابل شناسایی نبود، خبرم کند تا بروم سراغش و یک قبر درستوحسابی برای یونس دستوپا کنم.
این اقدام فداکارانه -برای تسکین مادر یونس و بچههای دانشگاه که هر روز پیگیر یونس بودند- بعد از تلاشهای شبانهروزی من و صائب و احتمالاً یک دعوای ناموسی جواب داد؛ جنازه را دفن کردیم، تلقینش دادیم، براش هزار جور مراسم گرفتیم و خیال همه را راحت کردیم که یونس مُرده.
حالا بعد از یک سال، قصهی تمامشدهی یونس داشت یک رمان بلند میشد که جزئیاتش آبرو و رفاقت من را زیر سؤال میبرد و همزمان توی ذهن همه حداقل بیستتا خُردهپیرنگ از این یک سال یونس میساخت؛ چراکه جنازهی بادکردهای که یک ماهیگیر بدشانستر از ما روی مدیترانه پیدا کرده بود، همهی مدارک شناسایی یونس را همراهش داشت و راهی برای انکار باقی نگذاشته بود.
از تبریز تا اصفهان مسعود بعد از هر دوسهتا آهنگی که رد میشد، یک دور کانادای بالافشان را پخش میکرد. قسمهایی که توی مهمانی شب آخر خورده بود، درست از آب درآمده بودند و ماخولا کمکم شناخته شده بود. بالافشان واقعاً از یک کانادارفتهای گلایهمند بود و ما واقعاً یک کاغذ از توی کیف پول یونس پیدا کرده بودیم که روش نوشته بود:
«یا میرسم کانادا یا قبل از مرگم به عکسش نگاه میکنم.»
دومین دورهی مراسم تشییع و ترحیم یونس کاملاً تشریفاتی برگزار شد. بچههای دانشگاه -که چندتا دیگرشان هم ازدواج کرده بودند- مراسم را مثل زیارت عاشورای پنجشنبهصبح پادگان با اجبار کامل برگزار کردند. مادر یونس هم کاملاً منکر دوبارهمردن بچهش بود و رفته بود سنگ قبلی و جنازهی آن بدبخت سوخته را چسبیده بود.
این وسط فقط بهزاد که قبلترها بهش گفته بودم یونس نمُرده چندباری غش کرد و برخلاف دفعهی قبل، مسعود شدیداً پیگیر گریه و دادوبیداد بود. مسعود حتا بالافشان را هم دعوت کرده بود بیاید سر قبر یونس بخواند که احتمالاً چون هیچ ربطی بهش نداشت که یک نفر با آهنگش سیاهبخت شده و البته مشغلهی کاری دورادور تسلیت گفته بود.
دومین باری که برای شناسایی جنازهی یونس رفتیم، من و بهزاد و مسعود -که مثل دفعهی قبلی با اصرار آمده بود- مطمئن بودیم که نعش آبخوردهی دیپورتشدهای که پیدا شده، مال یونس نیست و بیخود و بیجهت هجده ساعت تا تبریز رانندگی کردهایم.
جلوی سردخانهی مرکزی تبریز امیدوار بودیم که یونس هنوز توی یکی از کافههای محلی ترکیه پیشخدمت غیرقانونی باشد تا به آرامگاه ابدیاش توی قبرستان ولایتمان که ساخته بودیم تا همه بالاش گریه کنند، خدشهای وارد نشود.
بعد از نیمساعت پرسوجو، لرزانلرزان پلهها را رفتیم پایین تا به سالن شماره دو برسیم و مسئول سردخانه را پیدا کنیم.
آقای باقری -که اتفاقاً شبیه باقری طعم گیلاس هم بود با این تفاوت که فهمیدن آذری غلیظش سیتیزنی آذربایجان را میخواست- با نفسهای کوتاهبلند جلوی ما راه افتاد و کشوی پنجم را کشید بیرون. تا آمد موهای مشکی زنانه که از پلاستیک زده بود بیرون رنگ کف سالن را عوض کند، آقای باقری با مهارتِ تمام کشو را بست و کشوی بعدی را کشید بیرون.
هنوز پلاستیک کاور جسد را کامل کنار نزده بود که مسعود و بهزاد -برادر ناتنی یونس- همانطور که اشک و استفراغشان مخلوط شده بود عقبعقب رفتند و پلهها را دوتا یکی رفتند بالا.
من اول دوتا پُک چارواداری به سیگار تازهروشنشدهی آقای باقری زدم، بعد جنازهی متورم را چرخاندم تا تتوی پشت ساق راستش را نگاه کنم.
«صلاح کار کجا» که بهنستعلیق پشت ساق راستش نوشته شده بود، کافی بود و دیگر نیاز نبود «من خراب کجا» را پشت آن یکی ساقش بخوانم. خط نستعلیق جواد خالزن، سرتیفیکیتی بود که جنازهی نیمسوختهی قبلی که اطراف سمیرم پیدا کرده بودیم نداشت. از آنطرف هنوز تمنای غزاله و کانادا توی چشمهاش انکارنشدنی بود و باید قبول میکردم این همان یونس است که حداقل دو لیتر آب از مدیترانه سوغاتی آورده و فقط لبها و پلکهاش متورّم شده.
توی دفترِ جلوی در یک امضای جعلی زدم، دود سیگار آقای باقری که به فرمالین آغشته بود را فرستادم ته ریههام و از پلههای سردخانه که چراغ سقفش مثل فیلمها آبی بود برگشتم بالا.
توی راه، فعل سکوت استمراری بین من و بهزاد، من و مسعود، و مسعود و بهزاد به بهترین نحو صرف میشد و بعضیوقتها هم هر سهتامان صرفش میکردیم.
یک سال قبل از آن روز، وقتی یونس از یک کافینت توی ترکیه بهم ایمیل داد و نوشت دارد میرود کانادا و دیگر هیچوقت برنمیگردد به سرزمین مادری تا آبادش کند، وسواس همیشگیام نسبت به قصههای ناتمام مجابم کرده بود تا هم خودم هم بقیه را از فکرکردن به سرنوشت نامعلوم یونس خلاص کنم. به صائب که همکلاسی دوران ابتداییام بود و حالا ستوان آگاهی بود سپردم اگر جنازهای پیدا کرد که قابل شناسایی نبود، خبرم کند تا بروم سراغش و یک قبر درستوحسابی برای یونس دستوپا کنم.
این اقدام فداکارانه -برای تسکین مادر یونس و بچههای دانشگاه که هر روز پیگیر یونس بودند- بعد از تلاشهای شبانهروزی من و صائب و احتمالاً یک دعوای ناموسی جواب داد؛ جنازه را دفن کردیم، تلقینش دادیم، براش هزار جور مراسم گرفتیم و خیال همه را راحت کردیم که یونس مُرده.
حالا بعد از یک سال، قصهی تمامشدهی یونس داشت یک رمان بلند میشد که جزئیاتش آبرو و رفاقت من را زیر سؤال میبرد و همزمان توی ذهن همه حداقل بیستتا خُردهپیرنگ از این یک سال یونس میساخت؛ چراکه جنازهی بادکردهای که یک ماهیگیر بدشانستر از ما روی مدیترانه پیدا کرده بود، همهی مدارک شناسایی یونس را همراهش داشت و راهی برای انکار باقی نگذاشته بود.
از تبریز تا اصفهان مسعود بعد از هر دوسهتا آهنگی که رد میشد، یک دور کانادای بالافشان را پخش میکرد. قسمهایی که توی مهمانی شب آخر خورده بود، درست از آب درآمده بودند و ماخولا کمکم شناخته شده بود. بالافشان واقعاً از یک کانادارفتهای گلایهمند بود و ما واقعاً یک کاغذ از توی کیف پول یونس پیدا کرده بودیم که روش نوشته بود:
«یا میرسم کانادا یا قبل از مرگم به عکسش نگاه میکنم.»
دومین دورهی مراسم تشییع و ترحیم یونس کاملاً تشریفاتی برگزار شد. بچههای دانشگاه -که چندتا دیگرشان هم ازدواج کرده بودند- مراسم را مثل زیارت عاشورای پنجشنبهصبح پادگان با اجبار کامل برگزار کردند. مادر یونس هم کاملاً منکر دوبارهمردن بچهش بود و رفته بود سنگ قبلی و جنازهی آن بدبخت سوخته را چسبیده بود.
این وسط فقط بهزاد که قبلترها بهش گفته بودم یونس نمُرده چندباری غش کرد و برخلاف دفعهی قبل، مسعود شدیداً پیگیر گریه و دادوبیداد بود. مسعود حتا بالافشان را هم دعوت کرده بود بیاید سر قبر یونس بخواند که احتمالاً چون هیچ ربطی بهش نداشت که یک نفر با آهنگش سیاهبخت شده و البته مشغلهی کاری دورادور تسلیت گفته بود.
دویدنها
کانادا؛ خارج ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کانادا، درست بعد از آن روزی که یونس مقصد مهاجرت غزاله و شوهرش را فهمید، از توی نقشهی جغرافیا درآمد. «غزا» یک ترکیب نامنظم از هدیه تهرانیِ «سلطان» و طناز طباطباییِ…
من از لحظهای که جنازهی یونس را گذاشتیم توی قبر تا فرداش دنبال یک رابطهی علتومعلولی صحیح بین سردرآوردن یونس از مدیترانه و مرگش بودم. چون آخرین بار بهم گفته بود که میخواهد مثل یک جنتلمن برود کانادا و حرفی از سوار قایقهای بیستیورویی تخمی بهمقصد آلمان شدن نزده بود. یونس قرار بود برود کانادا زندگیاش را بکند و محل سگ به غزاله ندهد.
فرداش صاحبکارم پیام داد، تسلیت مفصلی -که دقیقاً کپی تسلیت مرگ قبلی یونس بود- فرستاد، بعدش اضافه کرد که مقالهی آخر را بفرستم چون ممیّز ارشاد منتظر نشسته تا برام ویراستاریاش کند.
ایمیلم را که باز کردم، دیدم بالاتر از همه پیامهای تکراری مجله و خبرنامههای پزشکی، غزاله ایمیل زده.
اول چند بار دور اتاق قدم زدم بعد رفتم از سوپر سر کوچه سیگار خریدم، برگشتم یک لیوان از بطری عرق زیر میز خوردم، دوتا سیگار رگباری کشیدم، بعد همانطور که کانادا را پلِی کرده بودم ایمیل را باز کردم:
«خیلی قبلتر از قضیهی کانادا، غزاله یک بار ایمیلش را روی لپتاپ من باز کرد تا پروژهی آخر ترمش را بفرستد برای استادش. بعد از اینکه فرستاد، یادش رفت log out کند و با یونس گذاشتند رفتند.
من نمیدانم چرا رمز ایمیل را عوض کردم و نگذاشتم دیگر برود توی ایمیلش.
یک شب بعد از اینکه یونس گم شد، یادم افتاد هنوز ایمیل غزاله را دارم. وقتی باز کردم دیدم یونس هنوز دارد براش پیام میفرستد. بهزاد بهم گفته بود که به تو گفته دارد بهش سخت میگذرد ولی تحمل میکند تا خودش را برساند کانادا. دو هفته پیش خواستم بهش قوّت قلب بدهم که جا نزند، با ایمیل غزاله براش این پیام را فرستادم.
مسعود ابراهیمی.»
بعد بلافاصله ایمیلی که برای یونس فرستاده بود را فوروارد کرده بود:
«جان دلم، توی سرمای کانادا هنوز منتظرت هستم. بیا کانادا و بهم خبر بده.
غزالهی تو.»
فرداش صاحبکارم پیام داد، تسلیت مفصلی -که دقیقاً کپی تسلیت مرگ قبلی یونس بود- فرستاد، بعدش اضافه کرد که مقالهی آخر را بفرستم چون ممیّز ارشاد منتظر نشسته تا برام ویراستاریاش کند.
ایمیلم را که باز کردم، دیدم بالاتر از همه پیامهای تکراری مجله و خبرنامههای پزشکی، غزاله ایمیل زده.
اول چند بار دور اتاق قدم زدم بعد رفتم از سوپر سر کوچه سیگار خریدم، برگشتم یک لیوان از بطری عرق زیر میز خوردم، دوتا سیگار رگباری کشیدم، بعد همانطور که کانادا را پلِی کرده بودم ایمیل را باز کردم:
«خیلی قبلتر از قضیهی کانادا، غزاله یک بار ایمیلش را روی لپتاپ من باز کرد تا پروژهی آخر ترمش را بفرستد برای استادش. بعد از اینکه فرستاد، یادش رفت log out کند و با یونس گذاشتند رفتند.
من نمیدانم چرا رمز ایمیل را عوض کردم و نگذاشتم دیگر برود توی ایمیلش.
یک شب بعد از اینکه یونس گم شد، یادم افتاد هنوز ایمیل غزاله را دارم. وقتی باز کردم دیدم یونس هنوز دارد براش پیام میفرستد. بهزاد بهم گفته بود که به تو گفته دارد بهش سخت میگذرد ولی تحمل میکند تا خودش را برساند کانادا. دو هفته پیش خواستم بهش قوّت قلب بدهم که جا نزند، با ایمیل غزاله براش این پیام را فرستادم.
مسعود ابراهیمی.»
بعد بلافاصله ایمیلی که برای یونس فرستاده بود را فوروارد کرده بود:
«جان دلم، توی سرمای کانادا هنوز منتظرت هستم. بیا کانادا و بهم خبر بده.
غزالهی تو.»