هفت پیکرِ یک رّثای ابدی
«الذین إذا إصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا إلیه راجعون»
بقره ۱۵۶
رَثا: گریستن بر مُرده، سوگسرود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. «چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند»
۲. حالا تو واقعاً مُردهیی؛ شرعاً، قانوناً و طباً.
حالا دیگر هیچکس یارای زیرسوالبردن این حکم را ندارد؛ حکمی ابدی که پرندگانِ سیاهپوش آسماناش را هاشور زدهاند و در پسزمینهش ابرهای اردیبهشت، متأخر، مشق بارش میکنند.
۳. بعد از آن شب، شبهای زیادی را صرف فکرکردن به آخرینهام کردهم. آخرین جایی که میروم، آخرین خانهیی که ازش فرار میکنم، آخرین زنی که میبوسم، آخرین حرفهایی که با خودم میزنم، آخرین کلمههایی که مینویسم و آخرین پیراهنی که میپوشم. تو در همهی اینها به کمال رسیده بودی. شبیه قهرمانهای فیلمها مرگ ازت دور بود و دقیقاً جایی ایستاده بودی که باید میایستادی؛ با صلابت، بعد از آن همه رنج.
۴. حالا فهمیدهم که خودخواهی در سوگواری نه تنها عیب نیست، بلکه باید بهش به چشم یک حُسن بزرگ نگاه کرد. من توی این سوگ -برخلاف همهی سوگهای دیگرم و حتا تاریخچهی همین سوگ- میخواهم خودخواهی پیشه کنم.
عزیز دلم، اندوه تو شخصیترین اندوه من باقی خواهد ماند و آن تکهم که با خودت بردی، زیر خاک ریشه خواهد داد، تا یک روز دیگر، توی یک هوای آزادتر جوانههاش سکوت عمیق بین ما را بدرد.
۵. توی این سالها، بعد از اقسام مختلفی از مشقت، ناکامی و دویدنهای بیثمر که تجربه کردم، نگفتم و ننوشتم که عمیقاً خستهم. حالا باید نقاب از چهره بردارم، دستهام را جلوی خستگی بالا بیاورم و بگویم دیگر توان ندارم. من دیگر توان ندارم از اینجای قصه به بعد را جلو ببرم. زیر بار وجدانام له شدهم، همهی پناههام را ازدسترفته میبینم و غرقشدن در این بحر اندوه را پذیرفتهم. حالا میایستم همینجا، نگاه این مزار میکنم و در منتهای تاریکی میمانم.
۶. نمیدانم کدام دیدارمان دیدار آخر بود. آن شبی که گونهت را بوسیدم، عصری که توی ICU دستات را گرفتم و خیرهی حیاط نفرینی خفهخون گرفتم، یا اصلاً هیچکداماش. من قانع شدم اما «مگر دیدار دیگری در کار است؟»
تو قصه نشدی که بتوانم نفریناش کنم، تو شعر نبودی که بتوانم توی گوش کسی بخوانمش و تو حتا کلمه نبودی که بتوان به فراموشیاش خو کرد.
خیلی ایستادی. خیلی مرزها را آنطور که دلات میخواست، از نو، آفریدی. بیشتر از آنچه که سهمات از زندگی بود رنج کشیدی و کمتر -عزیز دلم خیلی کمتر- از چیزی که سهمات از زندگی بود، لذت چشیدی.
حالا میایستم رو به تمام حرفهایی که زدم -برخلاف تو که فاتحانه میخندیدی- دست میکنم موها و ریشهای حالاسفیدم را شانه میکنم، خودم را برای آیندهی بدون تو آماده میکنم و مینویسم:
«من برگشتم و باران بر سرشانهم رد انداخته بود
زن رسید و بینمان مردد ایستاد
ما هر کدام عشق را چُنان حاشا کردیم
که تو مُردی و من هم مُردم
تو در ساکتی نیمشب خیابان
من در تلاطم قافیهی آخر»
خسته نباشی عزیز دلم. سفر بخیر.
۷. هفتم را نمینویسم. پیراهن سیاه میپوشم.
«الذین إذا إصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا إلیه راجعون»
بقره ۱۵۶
رَثا: گریستن بر مُرده، سوگسرود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. «چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند»
۲. حالا تو واقعاً مُردهیی؛ شرعاً، قانوناً و طباً.
حالا دیگر هیچکس یارای زیرسوالبردن این حکم را ندارد؛ حکمی ابدی که پرندگانِ سیاهپوش آسماناش را هاشور زدهاند و در پسزمینهش ابرهای اردیبهشت، متأخر، مشق بارش میکنند.
۳. بعد از آن شب، شبهای زیادی را صرف فکرکردن به آخرینهام کردهم. آخرین جایی که میروم، آخرین خانهیی که ازش فرار میکنم، آخرین زنی که میبوسم، آخرین حرفهایی که با خودم میزنم، آخرین کلمههایی که مینویسم و آخرین پیراهنی که میپوشم. تو در همهی اینها به کمال رسیده بودی. شبیه قهرمانهای فیلمها مرگ ازت دور بود و دقیقاً جایی ایستاده بودی که باید میایستادی؛ با صلابت، بعد از آن همه رنج.
۴. حالا فهمیدهم که خودخواهی در سوگواری نه تنها عیب نیست، بلکه باید بهش به چشم یک حُسن بزرگ نگاه کرد. من توی این سوگ -برخلاف همهی سوگهای دیگرم و حتا تاریخچهی همین سوگ- میخواهم خودخواهی پیشه کنم.
عزیز دلم، اندوه تو شخصیترین اندوه من باقی خواهد ماند و آن تکهم که با خودت بردی، زیر خاک ریشه خواهد داد، تا یک روز دیگر، توی یک هوای آزادتر جوانههاش سکوت عمیق بین ما را بدرد.
۵. توی این سالها، بعد از اقسام مختلفی از مشقت، ناکامی و دویدنهای بیثمر که تجربه کردم، نگفتم و ننوشتم که عمیقاً خستهم. حالا باید نقاب از چهره بردارم، دستهام را جلوی خستگی بالا بیاورم و بگویم دیگر توان ندارم. من دیگر توان ندارم از اینجای قصه به بعد را جلو ببرم. زیر بار وجدانام له شدهم، همهی پناههام را ازدسترفته میبینم و غرقشدن در این بحر اندوه را پذیرفتهم. حالا میایستم همینجا، نگاه این مزار میکنم و در منتهای تاریکی میمانم.
۶. نمیدانم کدام دیدارمان دیدار آخر بود. آن شبی که گونهت را بوسیدم، عصری که توی ICU دستات را گرفتم و خیرهی حیاط نفرینی خفهخون گرفتم، یا اصلاً هیچکداماش. من قانع شدم اما «مگر دیدار دیگری در کار است؟»
تو قصه نشدی که بتوانم نفریناش کنم، تو شعر نبودی که بتوانم توی گوش کسی بخوانمش و تو حتا کلمه نبودی که بتوان به فراموشیاش خو کرد.
خیلی ایستادی. خیلی مرزها را آنطور که دلات میخواست، از نو، آفریدی. بیشتر از آنچه که سهمات از زندگی بود رنج کشیدی و کمتر -عزیز دلم خیلی کمتر- از چیزی که سهمات از زندگی بود، لذت چشیدی.
حالا میایستم رو به تمام حرفهایی که زدم -برخلاف تو که فاتحانه میخندیدی- دست میکنم موها و ریشهای حالاسفیدم را شانه میکنم، خودم را برای آیندهی بدون تو آماده میکنم و مینویسم:
«من برگشتم و باران بر سرشانهم رد انداخته بود
زن رسید و بینمان مردد ایستاد
ما هر کدام عشق را چُنان حاشا کردیم
که تو مُردی و من هم مُردم
تو در ساکتی نیمشب خیابان
من در تلاطم قافیهی آخر»
خسته نباشی عزیز دلم. سفر بخیر.
۷. هفتم را نمینویسم. پیراهن سیاه میپوشم.
برای محمدرضا و برگهایی که زیر پاهامان ریخت
ویرانهیی که نگاهمان را در خودش خوابانیده بود
انبوهیِ زخمهایی بود که نبودند
سواری که در غبار میآمد
رفته بود
[ و اشک را در تنگ ماهیان شرح بده ]
*
ما بر خوابها لگام زده بودیم
و در سرزمینهای معصوم رویا میتازاندیم
«عاشقانه» مزاح کلمه بود در بیداری
تو نیامدی و کجای خانه گم شدی؟
*
کجای خانه گم شدی و کجای خانه کم شدی؟
ما
ترسیده مشق گریختن کردیم
این کدامین زخم بود که میبایست مرهماش را توشیح میکردی؟
*
آنچنان بوسیده بودمت
که ترکهای لبام میخندید
و آن صبح توی میدان
-زنی که بدکاره بود-
چرا داشت طرح تنات را روی کاغذی نشانم میداد؟
*
شانهیی که در قبرت گذاشته بودیم
نوجوان بود
و آن زن ها چرا میآمدند
وقتی که هر شرحه از پیکرم بوی تو را با خودش داشت؟
*
مزاری که نزدیکترین به دامنه بود
اولین طلوع دشت را تحریر میکرد
چرا نمیپذیرفتیم که باید میرفتی تا آبادی بیاید؟
*
راهی بر علف یافتیم که بافتهی جویبار بود
آن دیدنی که منتظرش بودی
در کدام ستون بود که سقف آسمان را نگه میداشت؟
تحدی سنگ ما
در لِرد نپختهی کوزهی شراب بود
و وقتی که ایستادی رو به من
و درختان! و درختان؟
*
تکیدگیِ رعشهی کفکردهت
خندههای لرزان آن باکره است در قبرستان
تو چرا نباید عروس میشدی
وقتی دامان دامادها بوی زِنا با خودش داشت؟
*
من برگشتم و باران بر سرشانهم رَد انداخته بود
زن رسید و بین مان مردد ایستاد
ما هر کدام عشق را چنان حاشا کردیم
که تو مُردی و من هم مُردم
تو در ساکتیِ نیمشب خیابان
من در تلاطم قافیهی آخر
ویرانهیی که نگاهمان را در خودش خوابانیده بود
انبوهیِ زخمهایی بود که نبودند
سواری که در غبار میآمد
رفته بود
[ و اشک را در تنگ ماهیان شرح بده ]
*
ما بر خوابها لگام زده بودیم
و در سرزمینهای معصوم رویا میتازاندیم
«عاشقانه» مزاح کلمه بود در بیداری
تو نیامدی و کجای خانه گم شدی؟
*
کجای خانه گم شدی و کجای خانه کم شدی؟
ما
ترسیده مشق گریختن کردیم
این کدامین زخم بود که میبایست مرهماش را توشیح میکردی؟
*
آنچنان بوسیده بودمت
که ترکهای لبام میخندید
و آن صبح توی میدان
-زنی که بدکاره بود-
چرا داشت طرح تنات را روی کاغذی نشانم میداد؟
*
شانهیی که در قبرت گذاشته بودیم
نوجوان بود
و آن زن ها چرا میآمدند
وقتی که هر شرحه از پیکرم بوی تو را با خودش داشت؟
*
مزاری که نزدیکترین به دامنه بود
اولین طلوع دشت را تحریر میکرد
چرا نمیپذیرفتیم که باید میرفتی تا آبادی بیاید؟
*
راهی بر علف یافتیم که بافتهی جویبار بود
آن دیدنی که منتظرش بودی
در کدام ستون بود که سقف آسمان را نگه میداشت؟
تحدی سنگ ما
در لِرد نپختهی کوزهی شراب بود
و وقتی که ایستادی رو به من
و درختان! و درختان؟
*
تکیدگیِ رعشهی کفکردهت
خندههای لرزان آن باکره است در قبرستان
تو چرا نباید عروس میشدی
وقتی دامان دامادها بوی زِنا با خودش داشت؟
*
من برگشتم و باران بر سرشانهم رَد انداخته بود
زن رسید و بین مان مردد ایستاد
ما هر کدام عشق را چنان حاشا کردیم
که تو مُردی و من هم مُردم
تو در ساکتیِ نیمشب خیابان
من در تلاطم قافیهی آخر
سرود گناهکاری
برای ترحیم صامت دونفرهمان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آفتاب دارد خودش را لنگلنگان میکشاند پشت کوه که میرسم جلوی قبرستان. باد، ناخوانده و بیصدا، دارد خاک قبرستان را برای مُردههای هنوزنمُرده شخم میزند. میایستم توی ورودی راه آسفالتهی قبرستان -که از همهی قبرها بالاتر است-. هوای شبمانده، گیج و حماقتبار، سرد است و اردیبهشت که علیه تقویم قیام کرده، هنوز سرنزده است.
پشت به کوه میایستم تا تهماندهی آفتاب چشمم را نزند. یکدسته سیاهپوشِ گریان، پراکنده و مجبور، دارند از سر مزاری که روبروی غسالخانه است، میروند بهسمت ماشینهاشان. چندتا بچه، دواندوان، سکوت ازلی قبرستان را بهم میزنند. آرامآرام -طوری که پا روی سنگ قبری نگذارم- میآیم پایین.
دو طرف خیابان اصلی با ماشینهای عزادار پر شده. میپیچم توی یک فرعی وسط قبرها و از صداها دور میشوم. فانوس نگرانی از دور سوسو میزند. کشانکشان -با آخرین توانی که برام مانده- خودم را میرسانم به قبر تازهکندهشدهای که فانوس، بالاش روشن است. باد صدای جمعیت دور را دورتر میکند. سرم را برمیگردانم و جمعیت را میبینم که فاتحهی نهاییشان را بلندبلند میخوانند و میروند بهسمت خروجی. بوی خاکِ تازه کشیده میشود توی بینیام. به اطراف نگاه میکنم. از اینجا تا دیوار آجری کوتاهی -که حدّ قبرستان است- یک خیابانمانند آسفالت، یک ردیف جدول سیمانی، چندتا چنار خمشده و یک درخت توت بیمیوه، بهنوبت ردیف شدهاند. برمیگردم به کوه نگاه میکنم و آخرین پرتوهای نوک قله را با نگاه بدرقه میکنم.
باد دوباره شدت میگیرد. سیگار روشن میکنم و دود را فوت میکنم بهطرف قبر خالی.
صدای آواز زنانهای از دور میآید. سر میچرخانم. زن -ایستاده و خیرهی روبرو- دارد زیر لب میخواند. روبروش -سمت راست قبر- مردی سیاهپوش ایستاده. زن و مرد از دو طرف نزدیک میشوند، میایستند جلوم. باد، باصدا و پُرناله، لای درختها دور میزند، خاکهای اطراف قبر را بلند میکند، بعد فانوس را خاموش میکند. موهای مرد مجعد و یکدست سیاه است، خطهای چهرهش عمیق شدهاند و ریشهاش به قهوهای میزند. مرد مینشیند کنارم. با هم خیرهی زیبایی بیقید زن میشویم. زن، موهای صافش را ریخته یکطرف صورتش. لبهاش سرخِ سرخ اند و پای چشمهاش گود سیاه افتاده است. بیآنکه به من نگاه کند -خیرهی مرد- مینشیند کنار قبر. مرد برمیگردد به من نگاه میکند.
میپرسم: «پس مُردهش کو؟»
بیدرنگ جواب میدهد: «منم. خیلی سال است. هر روز.»
[سکوت]. صدای باد بیشتر میشود. کلوخهای کوچک ازخاکدرآمده روی زمین جابجا میشوند. صدای آواز آنقدر دورونزدیک میشود که شک میکنم نکند کسی دارد وسط کاسهی سر خودم آواز میخواند. زن روسریاش را برمیدارد و به دوردست نگاه میکند. آوازش، شبهشِروهی عمیقی است به تُرکی.
مرد از جاش بلند میشود، دور قبر طواف میکند، بعد میرود پایین تا مرگ را معماری کند. زن برمیگردد به سمت سربالایی کوه. [سکوت]. باد سنگهای بزرگتر را به اطراف پرت میکند. زن که برمیگردد، مرد همهی لباسهاش را درآورده. کفشهاش را از قبر میاندازد بیرون. زن کفن سفید -که توی دست راستش است را- میدهد به مرد. دستم به جیبم نمیرود تا سیگار بیرون بکشم. شاخهی خشک درختی را از کنار صورتم میشکنم میگذارم روی لبم. زن شمع -که توی دست چپش است- را میآورد جلوی صورتم. سر چوب آتش میگیرد، دود گلوم را میزند. دوسهتا پک میزنم، دود را فوت میکنم بالا.
زن پیراهن سیاهش را در میآورد میاندازد کنار قبر. بلور تنش سیاهی را کنار میزند. مرد از قبر میآید بیرون. سرم را برمیگردانم سمت کوه. به تکچراغ جلوی غسالخانه که روشن است خیره میشوم. باقیمانده لباسهای زن را میبینم که از کنارم پرت میشوند رو به تاریکی. حجم تن زن از فضا کاسته میشود و در حجم تن مرد جای میگیرد. [زن پُرسوزتر میخواند.]
**
دست زن شانهم را نوازش میکند. برمیگردم به قبر نگاه میکنم. نسیم کمجانی از لای تاریکی چرخ میزند و صورتم را نوازش میکند. زن سنگی مستطیلشکل -که با روسری سیاهش دورش را پوشانده- میگذارد توی دستم. برهنگیاش را نمیبینم. جدابهجدا به قبر نزدیک میشویم. بدن کوچکترشدهی مرد، کف قبر را آراسته است. با دست خاک میریزیم روی صورتش. باد گردنهامان را میسوزاند. زن، ملتمس، بهم نگاه میکند. با تهماندهی خاک روی قبر را صاف میکنیم. به پشت دراز میکشم روی خاک. زن میآید صورتش را میچسباند به خاک نرم. دهنک میزند. آوازی ته حنجرهش نمانده است. به سیاهی یکدست آسمان نگاه میکنم. گردنم را میچرخانم بهسمت زن. توی چشمهام خیره میشود. اشکهاش میچکد روی مزار.
کسی از دور میخواند:
«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»
برای ترحیم صامت دونفرهمان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آفتاب دارد خودش را لنگلنگان میکشاند پشت کوه که میرسم جلوی قبرستان. باد، ناخوانده و بیصدا، دارد خاک قبرستان را برای مُردههای هنوزنمُرده شخم میزند. میایستم توی ورودی راه آسفالتهی قبرستان -که از همهی قبرها بالاتر است-. هوای شبمانده، گیج و حماقتبار، سرد است و اردیبهشت که علیه تقویم قیام کرده، هنوز سرنزده است.
پشت به کوه میایستم تا تهماندهی آفتاب چشمم را نزند. یکدسته سیاهپوشِ گریان، پراکنده و مجبور، دارند از سر مزاری که روبروی غسالخانه است، میروند بهسمت ماشینهاشان. چندتا بچه، دواندوان، سکوت ازلی قبرستان را بهم میزنند. آرامآرام -طوری که پا روی سنگ قبری نگذارم- میآیم پایین.
دو طرف خیابان اصلی با ماشینهای عزادار پر شده. میپیچم توی یک فرعی وسط قبرها و از صداها دور میشوم. فانوس نگرانی از دور سوسو میزند. کشانکشان -با آخرین توانی که برام مانده- خودم را میرسانم به قبر تازهکندهشدهای که فانوس، بالاش روشن است. باد صدای جمعیت دور را دورتر میکند. سرم را برمیگردانم و جمعیت را میبینم که فاتحهی نهاییشان را بلندبلند میخوانند و میروند بهسمت خروجی. بوی خاکِ تازه کشیده میشود توی بینیام. به اطراف نگاه میکنم. از اینجا تا دیوار آجری کوتاهی -که حدّ قبرستان است- یک خیابانمانند آسفالت، یک ردیف جدول سیمانی، چندتا چنار خمشده و یک درخت توت بیمیوه، بهنوبت ردیف شدهاند. برمیگردم به کوه نگاه میکنم و آخرین پرتوهای نوک قله را با نگاه بدرقه میکنم.
باد دوباره شدت میگیرد. سیگار روشن میکنم و دود را فوت میکنم بهطرف قبر خالی.
صدای آواز زنانهای از دور میآید. سر میچرخانم. زن -ایستاده و خیرهی روبرو- دارد زیر لب میخواند. روبروش -سمت راست قبر- مردی سیاهپوش ایستاده. زن و مرد از دو طرف نزدیک میشوند، میایستند جلوم. باد، باصدا و پُرناله، لای درختها دور میزند، خاکهای اطراف قبر را بلند میکند، بعد فانوس را خاموش میکند. موهای مرد مجعد و یکدست سیاه است، خطهای چهرهش عمیق شدهاند و ریشهاش به قهوهای میزند. مرد مینشیند کنارم. با هم خیرهی زیبایی بیقید زن میشویم. زن، موهای صافش را ریخته یکطرف صورتش. لبهاش سرخِ سرخ اند و پای چشمهاش گود سیاه افتاده است. بیآنکه به من نگاه کند -خیرهی مرد- مینشیند کنار قبر. مرد برمیگردد به من نگاه میکند.
میپرسم: «پس مُردهش کو؟»
بیدرنگ جواب میدهد: «منم. خیلی سال است. هر روز.»
[سکوت]. صدای باد بیشتر میشود. کلوخهای کوچک ازخاکدرآمده روی زمین جابجا میشوند. صدای آواز آنقدر دورونزدیک میشود که شک میکنم نکند کسی دارد وسط کاسهی سر خودم آواز میخواند. زن روسریاش را برمیدارد و به دوردست نگاه میکند. آوازش، شبهشِروهی عمیقی است به تُرکی.
مرد از جاش بلند میشود، دور قبر طواف میکند، بعد میرود پایین تا مرگ را معماری کند. زن برمیگردد به سمت سربالایی کوه. [سکوت]. باد سنگهای بزرگتر را به اطراف پرت میکند. زن که برمیگردد، مرد همهی لباسهاش را درآورده. کفشهاش را از قبر میاندازد بیرون. زن کفن سفید -که توی دست راستش است را- میدهد به مرد. دستم به جیبم نمیرود تا سیگار بیرون بکشم. شاخهی خشک درختی را از کنار صورتم میشکنم میگذارم روی لبم. زن شمع -که توی دست چپش است- را میآورد جلوی صورتم. سر چوب آتش میگیرد، دود گلوم را میزند. دوسهتا پک میزنم، دود را فوت میکنم بالا.
زن پیراهن سیاهش را در میآورد میاندازد کنار قبر. بلور تنش سیاهی را کنار میزند. مرد از قبر میآید بیرون. سرم را برمیگردانم سمت کوه. به تکچراغ جلوی غسالخانه که روشن است خیره میشوم. باقیمانده لباسهای زن را میبینم که از کنارم پرت میشوند رو به تاریکی. حجم تن زن از فضا کاسته میشود و در حجم تن مرد جای میگیرد. [زن پُرسوزتر میخواند.]
**
دست زن شانهم را نوازش میکند. برمیگردم به قبر نگاه میکنم. نسیم کمجانی از لای تاریکی چرخ میزند و صورتم را نوازش میکند. زن سنگی مستطیلشکل -که با روسری سیاهش دورش را پوشانده- میگذارد توی دستم. برهنگیاش را نمیبینم. جدابهجدا به قبر نزدیک میشویم. بدن کوچکترشدهی مرد، کف قبر را آراسته است. با دست خاک میریزیم روی صورتش. باد گردنهامان را میسوزاند. زن، ملتمس، بهم نگاه میکند. با تهماندهی خاک روی قبر را صاف میکنیم. به پشت دراز میکشم روی خاک. زن میآید صورتش را میچسباند به خاک نرم. دهنک میزند. آوازی ته حنجرهش نمانده است. به سیاهی یکدست آسمان نگاه میکنم. گردنم را میچرخانم بهسمت زن. توی چشمهام خیره میشود. اشکهاش میچکد روی مزار.
کسی از دور میخواند:
«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»
•خُرده:
مهین
کانادا؛ خارج
برف وخیم
خبردار
سرود گناهکاری
سمفونی مهرههای گردن
جنونِ خون
ارکستر خیابان
بینشان
جزئیات علیه کانادا
بلیت جنگزده
دست خدا
حکم
خوابِ دریا
برف و خاکستر
آپرکات
کبوترهای آسمان راهآهن
درختها را نباید منتظر گذاشت
•تقلا:
بدرقهیی برای آقای شجریان
گزارشی علیه مرگ؛ آخرین گل مارادونا
نیمهی تاریک
سنگرهای سوخته؛ مؤخرهیی بر نیمهی تاریک
سال فقدان؛ کلمههای ازدسترفته
پسر روی سکوهای امجدیه تو در غربت خواهی مرد
مسعود کیمیایی؛ تنهای ایستاده در باران
خانه؛ یک تعلقِ برگرداننده
جوانمرگی علیه آرزو؛ بهیاد یعقوب یادعلی
چند سطر بر آینه در آینه
هفت پیکر یک رثای ابدی
معماری حجمهای خالی
اصل سودرسانی صدا بهجای تصویر
آقای حسینی خیلی زمستان شده
مهرجویی، پایان جنون هامون
بیضایی، حفرهی خالی بر پیکرهی وطن
مهین
کانادا؛ خارج
برف وخیم
خبردار
سرود گناهکاری
سمفونی مهرههای گردن
جنونِ خون
ارکستر خیابان
بینشان
جزئیات علیه کانادا
بلیت جنگزده
دست خدا
حکم
خوابِ دریا
برف و خاکستر
آپرکات
کبوترهای آسمان راهآهن
درختها را نباید منتظر گذاشت
•تقلا:
بدرقهیی برای آقای شجریان
گزارشی علیه مرگ؛ آخرین گل مارادونا
نیمهی تاریک
سنگرهای سوخته؛ مؤخرهیی بر نیمهی تاریک
سال فقدان؛ کلمههای ازدسترفته
پسر روی سکوهای امجدیه تو در غربت خواهی مرد
مسعود کیمیایی؛ تنهای ایستاده در باران
خانه؛ یک تعلقِ برگرداننده
جوانمرگی علیه آرزو؛ بهیاد یعقوب یادعلی
چند سطر بر آینه در آینه
هفت پیکر یک رثای ابدی
معماری حجمهای خالی
اصل سودرسانی صدا بهجای تصویر
آقای حسینی خیلی زمستان شده
مهرجویی، پایان جنون هامون
بیضایی، حفرهی خالی بر پیکرهی وطن
| معماری حجمهای خالی؛ مؤخرهیی برای خانه: یک تعلق برگرداننده. |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. علیرغم اینکه ایدهی اولیهی این تکهپاره چند هفته پیش درگیرم کرده بود و به یک جمعبندی تقریباً کامل هم رسیده بودم، یک اتفاق مهم افتاد.
آفتاب تیرهی اول صبح، اولین روز ابری بعد از روزهای توی خانه را نقاشی کرده بود. دیروز صبح اولین روز ابری بعد از آن تلاش نزدیکبهموفقیت نافرجامام برای دستیابی به خانه بود. دیروز از وسط بوی دریا که اتوبان خرازی را پر کرده بود، برگشتم خانهی پدری.
۲. اواخر اردیبهشت، داشتیم با یونس مثل همیشه دواندوان توی راهروهای شبیهبهم سیتی سنتر دنبال سینما میگشتیم که مامان زنگ زد. حالاحوال کرد، نصیحتهای همیشگیاش را تکرار کرد و وقتی دید دارم نفسنفس میزنم تا خودم را قبل از شروعشدن روز صفر برسانم طبقهی سوم سیتی سنتر ملعون، قطع کرد.
از همان لحظه تا وقتی فیلم تمام شد، هر وقت امیر جدیدی جلوی دوربین نیامد، من فقط به یک چیز فکر میکردم. شباهت لهجهم قبل و بعد از تماس مامان.
توی این چند ماه، هر وقت مامان زنگ میزد، فارسیام برمیگشت به تنظیمات کارخانه و قمشهیی غلیظ حرف میزدم. بهمجرد اینکه تلفن را میگذاشتم توی جیبام، فارسیام میافتاد توی اتوبان اصفهان-تهران و معجونی از هر دو را تحویل یونس میدادم؛ منتها بهطرز عجیبی از آن شب با یونس هم قمشهیی حرف زدهم، تا همین امروز.
این تفاوت بهظاهر کوچک، یک چیز را برام روشن کرد، که قبلاً به ذهنام نرسیده بود. من فقط زمانهایی که احساس میکردم توی خانهم با آن لهجه حرف میزدم؛ و آن شب، بعد از چندین ماه رفاقت با یونس، ناخودآگاه حس کرده بودم با یونس توی خانهم. سگدانیمان شده بود خانه و فارسیام چرخیده بود بهسمت فارسیِ خانگی.
۳. احساسی که اخیراً بعد از کمشدن هر آدم -مُرده یا رفته- باهاش مواجه میشوم، نزدیکترین حالت به phantom pain است؛ درد اندام خیالی با منشأ آشفتگی عصبی که بیماران بعد از قطعشدن عضو باهاش مواجه میشوند.
آدمهای خانه حالا همهشان تبدیل به حجمهایی خالی شدهاند که نمیتوانم مرزی بین بودن و نبودنشان تعیین کنم.
اینکه وسط خرابات هنوز ناخودآگاه دستام میرود به گوشی تا به ممد زنگ بزنم تا سر راه سیگار بگیرد، یا وقتی از شیفت برمیگردم شک میکنم که به زنه گفتم که رسیدم یا نه، یا اینکه توی این دو ماه که مسعود رفته رژه یاد بگیرد هر روز عصر بهش زنگ میزنم که بپرسم قهوه خورده یا نه و اگر نخورده صبر کند تا برسم، همهش قدمزدن توی اتاقهایی خالی است که نمیتوانم دیوارهاش را ببینم. ذهنام دارد در برابر زندگی مقاومت میکند؛ یک نوعی از اینرسی که نمیخواهد بپذیرد دیگر خانهیی وجود ندارد و دیگر آدمهای خانه نیستند و دیگر قرار نیست آن سهتا سلامهای مخصوصشان را آماده کنند و دایرهی سبز روی صفحهی گوشیشان را swipe کنند بهسمت راست.
۴. جستجوی ازلیام برای خانه، با فهمیدن یک اصل مهم تمام شد. «خانهی آدم لامکان، لامکان است.»
یک روز صبح توی سوئیتی بیستمتری توی ماسوله از خواب بیدار شدم، خیرهی برفها و ابرها سیگار ناشتا را کشیدم و خیرهی کوهها عمیقاً حس کردم توی خانهم.
حس تعلق که از روز قبلاش توی ترمینال نمکشیدهی انزلی شروع شده بود، توی بلوارِ غرق مِه کاملاً تحریک شده بود و آنجا به اوج خودش رسیده بود.
خانهی لامکان، مثل یک منجی -ناگهانی- پیداش شد و من مانده بودم چکار کنم. نهصد کیلومتر آنورتر از سگدانی و خانهی پدری؛ با یک اجارهی تکشبهی مختصر و کارتملی گرویی. لای بوی نمک، ماهی گندیده و گیلکیهای نافهم.
۵. خانه وابسته به زمان و مکان نیست. خانه نهتنها میتواند یک سوئیت اجارهیی، یک بلوار در مه، یک ترمینال نمکشیده، بین دستهای یک زن یا چندخط فارسی کجومعوج -با اسم مستعار لهجه- باشد، بلکه میتواند یک فعلوانفعال ابْرمحور معمول در انزلی و نادر در اصفهان سگجان باشد.
خانه شبیه باکرهیی است که همهی عمرش را، بهخاطر تو، در پرهیزگاری سر کرده. شبیه اسبی وحشی که یکباره بیهیچ دلیل زین را بپذیرد.
خانه یک مجموعهی تودرتو از ابژههای خالی است که اگر با تعلق پر شوند، تو را میپذیرند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. علیرغم اینکه ایدهی اولیهی این تکهپاره چند هفته پیش درگیرم کرده بود و به یک جمعبندی تقریباً کامل هم رسیده بودم، یک اتفاق مهم افتاد.
آفتاب تیرهی اول صبح، اولین روز ابری بعد از روزهای توی خانه را نقاشی کرده بود. دیروز صبح اولین روز ابری بعد از آن تلاش نزدیکبهموفقیت نافرجامام برای دستیابی به خانه بود. دیروز از وسط بوی دریا که اتوبان خرازی را پر کرده بود، برگشتم خانهی پدری.
۲. اواخر اردیبهشت، داشتیم با یونس مثل همیشه دواندوان توی راهروهای شبیهبهم سیتی سنتر دنبال سینما میگشتیم که مامان زنگ زد. حالاحوال کرد، نصیحتهای همیشگیاش را تکرار کرد و وقتی دید دارم نفسنفس میزنم تا خودم را قبل از شروعشدن روز صفر برسانم طبقهی سوم سیتی سنتر ملعون، قطع کرد.
از همان لحظه تا وقتی فیلم تمام شد، هر وقت امیر جدیدی جلوی دوربین نیامد، من فقط به یک چیز فکر میکردم. شباهت لهجهم قبل و بعد از تماس مامان.
توی این چند ماه، هر وقت مامان زنگ میزد، فارسیام برمیگشت به تنظیمات کارخانه و قمشهیی غلیظ حرف میزدم. بهمجرد اینکه تلفن را میگذاشتم توی جیبام، فارسیام میافتاد توی اتوبان اصفهان-تهران و معجونی از هر دو را تحویل یونس میدادم؛ منتها بهطرز عجیبی از آن شب با یونس هم قمشهیی حرف زدهم، تا همین امروز.
این تفاوت بهظاهر کوچک، یک چیز را برام روشن کرد، که قبلاً به ذهنام نرسیده بود. من فقط زمانهایی که احساس میکردم توی خانهم با آن لهجه حرف میزدم؛ و آن شب، بعد از چندین ماه رفاقت با یونس، ناخودآگاه حس کرده بودم با یونس توی خانهم. سگدانیمان شده بود خانه و فارسیام چرخیده بود بهسمت فارسیِ خانگی.
۳. احساسی که اخیراً بعد از کمشدن هر آدم -مُرده یا رفته- باهاش مواجه میشوم، نزدیکترین حالت به phantom pain است؛ درد اندام خیالی با منشأ آشفتگی عصبی که بیماران بعد از قطعشدن عضو باهاش مواجه میشوند.
آدمهای خانه حالا همهشان تبدیل به حجمهایی خالی شدهاند که نمیتوانم مرزی بین بودن و نبودنشان تعیین کنم.
اینکه وسط خرابات هنوز ناخودآگاه دستام میرود به گوشی تا به ممد زنگ بزنم تا سر راه سیگار بگیرد، یا وقتی از شیفت برمیگردم شک میکنم که به زنه گفتم که رسیدم یا نه، یا اینکه توی این دو ماه که مسعود رفته رژه یاد بگیرد هر روز عصر بهش زنگ میزنم که بپرسم قهوه خورده یا نه و اگر نخورده صبر کند تا برسم، همهش قدمزدن توی اتاقهایی خالی است که نمیتوانم دیوارهاش را ببینم. ذهنام دارد در برابر زندگی مقاومت میکند؛ یک نوعی از اینرسی که نمیخواهد بپذیرد دیگر خانهیی وجود ندارد و دیگر آدمهای خانه نیستند و دیگر قرار نیست آن سهتا سلامهای مخصوصشان را آماده کنند و دایرهی سبز روی صفحهی گوشیشان را swipe کنند بهسمت راست.
۴. جستجوی ازلیام برای خانه، با فهمیدن یک اصل مهم تمام شد. «خانهی آدم لامکان، لامکان است.»
یک روز صبح توی سوئیتی بیستمتری توی ماسوله از خواب بیدار شدم، خیرهی برفها و ابرها سیگار ناشتا را کشیدم و خیرهی کوهها عمیقاً حس کردم توی خانهم.
حس تعلق که از روز قبلاش توی ترمینال نمکشیدهی انزلی شروع شده بود، توی بلوارِ غرق مِه کاملاً تحریک شده بود و آنجا به اوج خودش رسیده بود.
خانهی لامکان، مثل یک منجی -ناگهانی- پیداش شد و من مانده بودم چکار کنم. نهصد کیلومتر آنورتر از سگدانی و خانهی پدری؛ با یک اجارهی تکشبهی مختصر و کارتملی گرویی. لای بوی نمک، ماهی گندیده و گیلکیهای نافهم.
۵. خانه وابسته به زمان و مکان نیست. خانه نهتنها میتواند یک سوئیت اجارهیی، یک بلوار در مه، یک ترمینال نمکشیده، بین دستهای یک زن یا چندخط فارسی کجومعوج -با اسم مستعار لهجه- باشد، بلکه میتواند یک فعلوانفعال ابْرمحور معمول در انزلی و نادر در اصفهان سگجان باشد.
خانه شبیه باکرهیی است که همهی عمرش را، بهخاطر تو، در پرهیزگاری سر کرده. شبیه اسبی وحشی که یکباره بیهیچ دلیل زین را بپذیرد.
خانه یک مجموعهی تودرتو از ابژههای خالی است که اگر با تعلق پر شوند، تو را میپذیرند.
سمفونی مهرههای گردن
«الامان ای جوخه/ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است» بهرام اردبیلی
به یونس نعیمی
و برای بغض دونفرهی جادهی رشت-انزلی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بین «الله اکبر» اذان صبحی که مرتضا از روی دیوار حیاط خانهی ما پرید پایین و «لا اله الا الله» اذان صبح روز آخر، دقیقاً دوازدهتا اعدام فاصله افتاد.
مرتضا –چاقوبهدست- با لباس آبی زندان از سر دیوار خودش را ول کرد کف باغچه. هوا گرگومیش دمکردهای بود آلودهبهغبارصبح. من نشسته بودم روی سنگ لق جلوی ایوان و همانطور که گوشم را تیز کرده بودم برای شنیدن صدای شکستن صبحگاهی مهرههای گردن، خیرهی نامهی انتقالیام، داشتم یازدهمین سیگار ناشتا را میگیراندم.
مرتضا چاقو را ناشیانه گرفت به سمتم و انگشت اشارهی دست دیگرش را گذاشت روی بینیاش.
[تِقتِقتِق]
صدای تکبیر و سوت و جیغ و کفزدنها نگذاشت سکوت اولیهی بین من و مرتضا شکل درستی به خودش بگیرد. دو دقیقه بعدش هم صدای آژیر بلندگوی زندان و گشت پلیس صدای تماشاچیهای بیبلیت را توی خودش گم کرد تا ما با ملت بیحساب شویم.
هنوز ده دقیقه از فرود تاریخی مرتضا نگذشته بود که افسرهای سراسیمه در خانه را زدند، از خانوادهی نصفمرده-نصفرفتهم پرسیدند و آخر سر هم گفتند چیز مشکوکی ندیدهم توی این چند دقیقه؟
من در خونسردانهترین حالتی که وقتی یک نفر تیغهی ضامنی را روی کمرش احساس کند به ستواندوی خوابآلود گفتم: «نه خبری نبود. چی شده مگه؟» و در را بستم.
مرتضا در پاپیونوارترین شکل ممکن خندید، نیمچرخ مستانهای زد به سمت ایوان، دوتا سیگار با هم گیراند، یکیاش را گرفت به سمتم و چاقو را گذاشت روی لبهی ایوان.
آژیر زندان مثل خوانندهی درپیت پاپی که سهسانس پشتسرهم Sold out شده باشد، تا نزدیکهای ظهر خواند و قبل از اذان خاموش شد. در همین حال محدودهی جستجوی خانهبهخانه وسیعتر شد و کل شهر بسیج شدند تا قاتل فرماندار سابق شهر که توی شلوغی اعدام چهارشنبه بیستوچهار مرداد فرار کرده بود را پیدا کنند. حتا عصر که داشتم میرفتم بیمارستان تا نامهم اخراجم را بگیرم و کشیک آخرم را هم پر کنم، جلوی بیمارستان پیادهم کردند، سگها را فرستادند تا خشتکم را هم بگردند بعد فرستادندم تو.
فردا صبح که برگشتم، مرتضا رفته بود نان خریده بود. چای را هم دم کرده بود و مثل ژاندارمهای بازنشسته نوار بنان گذاشته بود تا اشتهامان باز شود. اتصال کاروان بنان به مرکبخوانی شجریان، یکجور مقدمهچینی شبهدراماتیک بود برای اولین و آخرین دیالوگهای بین من و مرتضا که حالا ریشهاش را زده بود و موهاش را شانه کرده بود.
مرتضا مثل بچههای درسنخواندهی اول صبح –بریده بریده- دربارهی شغل و زن و زندگیام پرسید. بعد بیآنکه سعی کند خودش را تبرئه کند دربارهی شهلا و ترور دونفرهشان گفت. بعد هم دوسهتا فحش بچگانه به ننهی شهلا داد که لوشان داده بود و برنامههای زندگی آیندهی چریکیشان را ریخته بود بهم. اتفاقهای زندگی یکنواخت من در برابر اتفاقهای زندگی مرتضا مثل کِلاش بود جلوی دوشکا؛ همهی آن صبح تا عصر را من فقط گوش دادم و مرتضا گفت. نزدیکهای غروب ازش پرسیدم چرا وقتی هنوز شهلا دارد زیر هشت میپوسد، زده بیرون؟
مرتضا که دیگر لکنتش برطرف شده بود و آماده بود برای سخنرانیهای آتشین گفت:
«هنوز زود بود برای اینکه یک جفت دمپایی ازم باقی بمونه. زدم بیرون چون هنوز زود بود.»
من اول سعی کردم یک ارجاع درونمتنی به قسم پزشکیای که خورده بودم بدهم و بپیچم به سمت مخالفت همیشگی ام با اعدام، منتها نتوانستم. یعنی نمیشد. بهجاش بهش گفتم چقدر آن شبی که مهندس را زده بود و جنازهی لاجانش را آوردند اورژانس، چقدر –توی دلم- بهش آفرین گفته بودم و چقدر از کمیت و کیفیت محل ساخت و تولید اسپرمهای قاتل –غیابی و از روی حدس- پیش بچهها تعریف کرده بودم. دست آخر هم افشای راز –که مهمترین ترفند برای محکمترشدن رفاقت است- را پیاده کردم و بهش گفتم هنوز پام به خاطر احیای نامؤثر مهندس گیر است و کمیته مرگومیر قصورم را محرز کرده و دارند تبعیدم میکنند بهداری زندان.
همین گفتوگوی ساده، مرتضای سالها کوچنشین را –بیمقدمه- یکجانشینِ خانهی پدریام کرد تا من احتمالاً در آینده بهجز قصور در پرونده فوت فرماندار، به همدستی با قاتلش هم محکوم شوم.
«الامان ای جوخه/ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است» بهرام اردبیلی
به یونس نعیمی
و برای بغض دونفرهی جادهی رشت-انزلی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بین «الله اکبر» اذان صبحی که مرتضا از روی دیوار حیاط خانهی ما پرید پایین و «لا اله الا الله» اذان صبح روز آخر، دقیقاً دوازدهتا اعدام فاصله افتاد.
مرتضا –چاقوبهدست- با لباس آبی زندان از سر دیوار خودش را ول کرد کف باغچه. هوا گرگومیش دمکردهای بود آلودهبهغبارصبح. من نشسته بودم روی سنگ لق جلوی ایوان و همانطور که گوشم را تیز کرده بودم برای شنیدن صدای شکستن صبحگاهی مهرههای گردن، خیرهی نامهی انتقالیام، داشتم یازدهمین سیگار ناشتا را میگیراندم.
مرتضا چاقو را ناشیانه گرفت به سمتم و انگشت اشارهی دست دیگرش را گذاشت روی بینیاش.
[تِقتِقتِق]
صدای تکبیر و سوت و جیغ و کفزدنها نگذاشت سکوت اولیهی بین من و مرتضا شکل درستی به خودش بگیرد. دو دقیقه بعدش هم صدای آژیر بلندگوی زندان و گشت پلیس صدای تماشاچیهای بیبلیت را توی خودش گم کرد تا ما با ملت بیحساب شویم.
هنوز ده دقیقه از فرود تاریخی مرتضا نگذشته بود که افسرهای سراسیمه در خانه را زدند، از خانوادهی نصفمرده-نصفرفتهم پرسیدند و آخر سر هم گفتند چیز مشکوکی ندیدهم توی این چند دقیقه؟
من در خونسردانهترین حالتی که وقتی یک نفر تیغهی ضامنی را روی کمرش احساس کند به ستواندوی خوابآلود گفتم: «نه خبری نبود. چی شده مگه؟» و در را بستم.
مرتضا در پاپیونوارترین شکل ممکن خندید، نیمچرخ مستانهای زد به سمت ایوان، دوتا سیگار با هم گیراند، یکیاش را گرفت به سمتم و چاقو را گذاشت روی لبهی ایوان.
آژیر زندان مثل خوانندهی درپیت پاپی که سهسانس پشتسرهم Sold out شده باشد، تا نزدیکهای ظهر خواند و قبل از اذان خاموش شد. در همین حال محدودهی جستجوی خانهبهخانه وسیعتر شد و کل شهر بسیج شدند تا قاتل فرماندار سابق شهر که توی شلوغی اعدام چهارشنبه بیستوچهار مرداد فرار کرده بود را پیدا کنند. حتا عصر که داشتم میرفتم بیمارستان تا نامهم اخراجم را بگیرم و کشیک آخرم را هم پر کنم، جلوی بیمارستان پیادهم کردند، سگها را فرستادند تا خشتکم را هم بگردند بعد فرستادندم تو.
فردا صبح که برگشتم، مرتضا رفته بود نان خریده بود. چای را هم دم کرده بود و مثل ژاندارمهای بازنشسته نوار بنان گذاشته بود تا اشتهامان باز شود. اتصال کاروان بنان به مرکبخوانی شجریان، یکجور مقدمهچینی شبهدراماتیک بود برای اولین و آخرین دیالوگهای بین من و مرتضا که حالا ریشهاش را زده بود و موهاش را شانه کرده بود.
مرتضا مثل بچههای درسنخواندهی اول صبح –بریده بریده- دربارهی شغل و زن و زندگیام پرسید. بعد بیآنکه سعی کند خودش را تبرئه کند دربارهی شهلا و ترور دونفرهشان گفت. بعد هم دوسهتا فحش بچگانه به ننهی شهلا داد که لوشان داده بود و برنامههای زندگی آیندهی چریکیشان را ریخته بود بهم. اتفاقهای زندگی یکنواخت من در برابر اتفاقهای زندگی مرتضا مثل کِلاش بود جلوی دوشکا؛ همهی آن صبح تا عصر را من فقط گوش دادم و مرتضا گفت. نزدیکهای غروب ازش پرسیدم چرا وقتی هنوز شهلا دارد زیر هشت میپوسد، زده بیرون؟
مرتضا که دیگر لکنتش برطرف شده بود و آماده بود برای سخنرانیهای آتشین گفت:
«هنوز زود بود برای اینکه یک جفت دمپایی ازم باقی بمونه. زدم بیرون چون هنوز زود بود.»
من اول سعی کردم یک ارجاع درونمتنی به قسم پزشکیای که خورده بودم بدهم و بپیچم به سمت مخالفت همیشگی ام با اعدام، منتها نتوانستم. یعنی نمیشد. بهجاش بهش گفتم چقدر آن شبی که مهندس را زده بود و جنازهی لاجانش را آوردند اورژانس، چقدر –توی دلم- بهش آفرین گفته بودم و چقدر از کمیت و کیفیت محل ساخت و تولید اسپرمهای قاتل –غیابی و از روی حدس- پیش بچهها تعریف کرده بودم. دست آخر هم افشای راز –که مهمترین ترفند برای محکمترشدن رفاقت است- را پیاده کردم و بهش گفتم هنوز پام به خاطر احیای نامؤثر مهندس گیر است و کمیته مرگومیر قصورم را محرز کرده و دارند تبعیدم میکنند بهداری زندان.
همین گفتوگوی ساده، مرتضای سالها کوچنشین را –بیمقدمه- یکجانشینِ خانهی پدریام کرد تا من احتمالاً در آینده بهجز قصور در پرونده فوت فرماندار، به همدستی با قاتلش هم محکوم شوم.
مرتضا یک ورژن خیلی مدرنتر از مجید شریفواقفی بود؛ نه قیافه و رفتار و کردارش به چریکها میخورد و نه تکلیفش را با خودش میدانست. توی آن هفتهشت ماه سهچهار بار بیخبر غیبش زد و هر بار –مثل قدرتِ گوزنها- زخمی و پُرپول برگشت. مرتضا همهی کتابهای من و بابای خدابیامرزم را یکدور خواند و دوسهتا قصهی نصفهکاره نوشت –که هنوز دارمشان- و چندتایی هم شعر برای شهلا یا شاید یک زن دیگر گفت؛ بی آنکه با من حرفی بزند.
توی این مدت هر چهارشنبهصبحی که توی حیاط زندان –که پنجاه متر آنطرفتر از خانه ما بود- آدم میکشتند، مرتضا میرفت روی پشت بام طبقهی سوم خانه استتار میکرد و آن قدر با دوربین شکاریاش حیاط زندان را میپایید تا صدای صلوات بلند شود و صدای مؤذنزاده بپیچد.
از آنطرف توی این مدت، جای پای من هم داشت توی بهداری زندان سفت میشد و همزمان داشتم کمکم به کلهکردن کادریهای زندان و نوشتن گواهی فوت اعدامیها یا اُورزدهها عادت میکردم؛ صبحهای اعدام بعد از اینکه منحنی بخارکردهی شاشهای زندانیها تَه میکشید و دیگر هیچکدامشان تکان نمیخورد، من باید میرفتم گوشی پزشکی را میگذاشتم روی قلبشان و به همه اطمینان میدادم که حالا دیگر میتوانند دست از سر طرف بردارند چون مُرده.
هشتنه ماه بعد، یازدهمین اعدامیای دوران تبعیدم توی زندان، شد شهلا. من به خودم زحمت ندادم که به مرتضا آمار بدهم که چهارشنبهی موعود سر رسیده و آمادهباش بعدیام برای قطعیکردن مرگ شهلاست، چون میدانستم که میداند و اگر هم نمیدانست، ظهرنشده میفهمید. صبح چهارشنبهای که شهلا را آوردند برای اعدام، کارگردان درخوری داشت.
برف –بیصدا و عجول- حیاط زندان را پر کرده بود. سهچهارتا سرباز سرمهایپوش مثل مورچههای گیرکرده توی کاسهیتوالت داشتند دستوپا میزدند تا بتوانند برفها را بریزند کنار و راه را باز کنند.
شهلا که از سوئیت آمد بیرون، برف تندتر شد. آخوند و رئیس زندان –قرآن و تسبیحبهدست- ایستاده بودند. شهلا موهاش را بافته بود و بیآنکه پاش زمین را لمس کند –انگار که بر بال زنهای چادری سوار باشد- داشت میآمد جلو. مثل قهرمانهای قبل از اهدای مدال، جلوی طناب دار ایستاد. توی حیاط کلاغ هم پر نمیزد. دوسهتا زندانی –بیاجازه- ایستاده بودند پشت پنجرهی یکی از اتاقهای بالا و داشتند نگاه میکردند. شهلا یک نگاه گذرا به من و روپوش سفید برفزده انداخت، یک شبهوصیت نامفهوم توی گوش زن چادرپوش کناریاش کرد و رفت بالا.
[تِقتِقتِق]
وقتی برگشتم سمت خانه، سیاهی گرگومیش –خجالتزدهازخورشید- داشت به سمت روشنایی میرفت. تکوتوک همسایهها داشتند از مسجد برمیگشتند و بوی تنور نانوایی به کل کوچه نشت کرده بود.
در حیاط را که باز کردم، نعش مرتضا با طنابی که از بالکن طبقهی بالا نشأت گرفته بود، داشت وسط حیاط تاب میخورد. هوا سردتر از آن بود که بخواهم زنگ بزنم جایی کمک بخواهم یا بخواهم تلاش کنم مریض را بکشم پایین و مثلاً به احترام سوگندنامهی بقراط یک نیمچه احیای ناموفق انجام بدهم.
نعش مرتضا مثل فیلمی که آخر قصهش لو رفته باشد، بیهیجان و نادیدنی، فضای حیاط را تنگ کرده بود. دستم را کردم توی جیبم، بعد از سهچهاربار تلاش ناموفق فندک زدم، سیگار را روشن کردم و همانجا، خیرهی دمپاییهای نامتقارن افتادهبربرف که پلان آخر فیلم ناتمام مرتضا بود، ماندم.
توی این مدت هر چهارشنبهصبحی که توی حیاط زندان –که پنجاه متر آنطرفتر از خانه ما بود- آدم میکشتند، مرتضا میرفت روی پشت بام طبقهی سوم خانه استتار میکرد و آن قدر با دوربین شکاریاش حیاط زندان را میپایید تا صدای صلوات بلند شود و صدای مؤذنزاده بپیچد.
از آنطرف توی این مدت، جای پای من هم داشت توی بهداری زندان سفت میشد و همزمان داشتم کمکم به کلهکردن کادریهای زندان و نوشتن گواهی فوت اعدامیها یا اُورزدهها عادت میکردم؛ صبحهای اعدام بعد از اینکه منحنی بخارکردهی شاشهای زندانیها تَه میکشید و دیگر هیچکدامشان تکان نمیخورد، من باید میرفتم گوشی پزشکی را میگذاشتم روی قلبشان و به همه اطمینان میدادم که حالا دیگر میتوانند دست از سر طرف بردارند چون مُرده.
هشتنه ماه بعد، یازدهمین اعدامیای دوران تبعیدم توی زندان، شد شهلا. من به خودم زحمت ندادم که به مرتضا آمار بدهم که چهارشنبهی موعود سر رسیده و آمادهباش بعدیام برای قطعیکردن مرگ شهلاست، چون میدانستم که میداند و اگر هم نمیدانست، ظهرنشده میفهمید. صبح چهارشنبهای که شهلا را آوردند برای اعدام، کارگردان درخوری داشت.
برف –بیصدا و عجول- حیاط زندان را پر کرده بود. سهچهارتا سرباز سرمهایپوش مثل مورچههای گیرکرده توی کاسهیتوالت داشتند دستوپا میزدند تا بتوانند برفها را بریزند کنار و راه را باز کنند.
شهلا که از سوئیت آمد بیرون، برف تندتر شد. آخوند و رئیس زندان –قرآن و تسبیحبهدست- ایستاده بودند. شهلا موهاش را بافته بود و بیآنکه پاش زمین را لمس کند –انگار که بر بال زنهای چادری سوار باشد- داشت میآمد جلو. مثل قهرمانهای قبل از اهدای مدال، جلوی طناب دار ایستاد. توی حیاط کلاغ هم پر نمیزد. دوسهتا زندانی –بیاجازه- ایستاده بودند پشت پنجرهی یکی از اتاقهای بالا و داشتند نگاه میکردند. شهلا یک نگاه گذرا به من و روپوش سفید برفزده انداخت، یک شبهوصیت نامفهوم توی گوش زن چادرپوش کناریاش کرد و رفت بالا.
[تِقتِقتِق]
وقتی برگشتم سمت خانه، سیاهی گرگومیش –خجالتزدهازخورشید- داشت به سمت روشنایی میرفت. تکوتوک همسایهها داشتند از مسجد برمیگشتند و بوی تنور نانوایی به کل کوچه نشت کرده بود.
در حیاط را که باز کردم، نعش مرتضا با طنابی که از بالکن طبقهی بالا نشأت گرفته بود، داشت وسط حیاط تاب میخورد. هوا سردتر از آن بود که بخواهم زنگ بزنم جایی کمک بخواهم یا بخواهم تلاش کنم مریض را بکشم پایین و مثلاً به احترام سوگندنامهی بقراط یک نیمچه احیای ناموفق انجام بدهم.
نعش مرتضا مثل فیلمی که آخر قصهش لو رفته باشد، بیهیجان و نادیدنی، فضای حیاط را تنگ کرده بود. دستم را کردم توی جیبم، بعد از سهچهاربار تلاش ناموفق فندک زدم، سیگار را روشن کردم و همانجا، خیرهی دمپاییهای نامتقارن افتادهبربرف که پلان آخر فیلم ناتمام مرتضا بود، ماندم.
اصل سودرسانیِ صدا بهجای تصویر
یک.
هر سال اوایل بهمن مسعود پیام میدهد، سهچهارتا فحش نجس پشتسرهم ردیف میکند، بعد مثل دبیرکل سازمان ملل متحد در باب «نداشتن عکس دونفرهی بهدردبخور» ابراز نگرانی میکند.
حقیقتاش این نداشتن عکس، یک معضل همیشگی برای من بوده و هست. توی این سالها، از هر دورهی مختلف زندگیام، حداکثر دهتا عکس دارم -که نُهتاش را بقیه ازم گرفتهاند-
دو.
خیال و خاطره مثل زن و شوهرهای غیرشرعیاند؛ یک قرابت همیشگی با هم دارند که مجبورند رسماً انکارش کنند.
ما ترجیح میدهیم خاطرههامان را با خیال رنگ کنیم، خیالزده برای دیگران تعریف کنیم و با چاشنی خیال توی ناکجای مغزمان ذخیرهش کنیم. توی چنین موقعیتی است که انتخاب بین رسانههای شنیداری و بصری پیش میآید. [ارجاع به کتابهای نظام جدید]
سه.
الان خیلی سال است هر آدم/دوره برام با یک آهنگ تعریف میشود. هر آدم ممکن است سهچهارتا آهنگ داشته باشد که به فراخور وضعیت ارتباطم باهاش براش انتخاب کردهم.
از آن طرف هر دورهی زندگیام در یک تعداد ترانه ذخیره شده است و براساس آن آهنگ کد خورده است.
زمانهای خاطرهدار توی آهنگها کش میآیند، جاری میشوند، خلاقانه به نفع زیبایی و لذت تغییر میکنند و هر بار با یک جزئیات متفاوت به یاد آورده میشوند.
در نقطهی مقابل، عکس و فیلم خاطره را ثابت میکند؛ خاطرههای براساس فیلم و عکس دقیقاً آنطور که بوده -واقعی- به یاد آورده میشوند، در صورتی که آهنگها حقیقت دلخواه ما از خاطره را با امکان ویرایش خیالمحور فراهم میکنند.
چهار.
اصل سودرسانیِ صدا به جای تصویر بیان میدارد که برای آدمهای خوشحافظهی بدخاطره، استفاده از نُتهای موسیقی در مقایسه با فریمهای دوربینهای عکاسی، چشمانداز بهتر، آیندهی روشنتر و الکل و مواد کمتری را در پی دارند.
یک.
هر سال اوایل بهمن مسعود پیام میدهد، سهچهارتا فحش نجس پشتسرهم ردیف میکند، بعد مثل دبیرکل سازمان ملل متحد در باب «نداشتن عکس دونفرهی بهدردبخور» ابراز نگرانی میکند.
حقیقتاش این نداشتن عکس، یک معضل همیشگی برای من بوده و هست. توی این سالها، از هر دورهی مختلف زندگیام، حداکثر دهتا عکس دارم -که نُهتاش را بقیه ازم گرفتهاند-
دو.
خیال و خاطره مثل زن و شوهرهای غیرشرعیاند؛ یک قرابت همیشگی با هم دارند که مجبورند رسماً انکارش کنند.
ما ترجیح میدهیم خاطرههامان را با خیال رنگ کنیم، خیالزده برای دیگران تعریف کنیم و با چاشنی خیال توی ناکجای مغزمان ذخیرهش کنیم. توی چنین موقعیتی است که انتخاب بین رسانههای شنیداری و بصری پیش میآید. [ارجاع به کتابهای نظام جدید]
سه.
الان خیلی سال است هر آدم/دوره برام با یک آهنگ تعریف میشود. هر آدم ممکن است سهچهارتا آهنگ داشته باشد که به فراخور وضعیت ارتباطم باهاش براش انتخاب کردهم.
از آن طرف هر دورهی زندگیام در یک تعداد ترانه ذخیره شده است و براساس آن آهنگ کد خورده است.
زمانهای خاطرهدار توی آهنگها کش میآیند، جاری میشوند، خلاقانه به نفع زیبایی و لذت تغییر میکنند و هر بار با یک جزئیات متفاوت به یاد آورده میشوند.
در نقطهی مقابل، عکس و فیلم خاطره را ثابت میکند؛ خاطرههای براساس فیلم و عکس دقیقاً آنطور که بوده -واقعی- به یاد آورده میشوند، در صورتی که آهنگها حقیقت دلخواه ما از خاطره را با امکان ویرایش خیالمحور فراهم میکنند.
چهار.
اصل سودرسانیِ صدا به جای تصویر بیان میدارد که برای آدمهای خوشحافظهی بدخاطره، استفاده از نُتهای موسیقی در مقایسه با فریمهای دوربینهای عکاسی، چشمانداز بهتر، آیندهی روشنتر و الکل و مواد کمتری را در پی دارند.
.
«رؤیا» نام دیگر مرگ بود؛ چنانکه شعر مرگ رؤیاست.
با پریدن هر شاعر، آسمان کمی پایینتر میآید. کلمه، سیاهِ سوگ بر تن میکند و جهان از تاریکی شکست میخورد.
توی تاریخ مصلوب شعر فارسی، یدالله رویایی و رفقاش جای دیگری بودند؛ شعرشان را دیگر نامیدند، چون اطراف را میدیدند. «رؤیا»ی بزرگ شانهبهشانهی الهیِ یگانه، چالنگیِ قدرنادیده، اسلامپورِ دیوانه و دیگران در راهی زیستند که مرگ بازیچهی هرروزهشان شده بود.
رؤیا توی «هفتاد سنگ قبر» چنان مرگ را آفرید که کلمه را وامدار خود کرد؛ در عمیقترین شمایل ممکن.
دیوانگی مرگ حالا دستهاش را بالا آورده و تسلیم مقاومت کلمات میگردد.
رؤیا مهمترین مرگنویس فارسی بود؛ کی لایقتر از او به مرگ؟
«نامهای مرگ را
همه جز مرگ دیدم
و مرگ نامی
جز مرگ نداشت.»
«رؤیا» نام دیگر مرگ بود؛ چنانکه شعر مرگ رؤیاست.
با پریدن هر شاعر، آسمان کمی پایینتر میآید. کلمه، سیاهِ سوگ بر تن میکند و جهان از تاریکی شکست میخورد.
توی تاریخ مصلوب شعر فارسی، یدالله رویایی و رفقاش جای دیگری بودند؛ شعرشان را دیگر نامیدند، چون اطراف را میدیدند. «رؤیا»ی بزرگ شانهبهشانهی الهیِ یگانه، چالنگیِ قدرنادیده، اسلامپورِ دیوانه و دیگران در راهی زیستند که مرگ بازیچهی هرروزهشان شده بود.
رؤیا توی «هفتاد سنگ قبر» چنان مرگ را آفرید که کلمه را وامدار خود کرد؛ در عمیقترین شمایل ممکن.
دیوانگی مرگ حالا دستهاش را بالا آورده و تسلیم مقاومت کلمات میگردد.
رؤیا مهمترین مرگنویس فارسی بود؛ کی لایقتر از او به مرگ؟
«نامهای مرگ را
همه جز مرگ دیدم
و مرگ نامی
جز مرگ نداشت.»
جنونِ خون
برای یونس، عرفان، سینا، آزاده، محسن و خودم؛ برای ماهیهای عاشقِ قلاب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از اول صبح، صدای دورِ بوق کشتیها، لابهلای مهِ غلیظ روی دریا ساکن شده بود. آسمانِ کمی ملتهبتر -از صیدهای پیاپی دیروز- و پل زنگزدهی کمی خمیدهتر، فاصلهی عصبی میان ماهیها و مرغهای دریایی را مخدوش کرده بود. قایقها در اعتصابی وحشتزده -منتظر- به آب انداخته نشده بودند.
[معماری اعتراض]
**
ماهیها دستهدسته از انتهای تالاب بهسمت پل حرکت میکنند. همه دور از رنگ و نژاد، در سِیری ازلی، از گوشه و کنارههای تالاب دور هم جمع میشوند، چندبار دهنک میزنند، بعد شانهبهشانه میآیند زیر پل. مرغهای سیاه -ردیفی و قلاببهدهان- روی میلههای پل نشستهاند. مرغهای جوانتر -لرزان و از سر اجبار- میآیند دورتر از محل تجمع ماهیها مینشینند و قلابهایی که از دهانشان بزرگتر است را بهزور میاندازند توی آب. مه ابدیِ تالاب تکقایقهای تویدریامانده را پس میزند. موجشکنِ دراز و بیقوارهی کنار پل، از سکنه خالیتر میشود. ماهیها بههم که میرسند، هماهنگتر دهنک میزنند. مرغهای دریایی قلابهاشان را بیشتر توی آب فرو میبرند. تکوتوک ماهیها میپرند طعمههای دم قلابها را -تمسخرآمیز- تکانتکان میدهند. دهنکزدنها شدت میگیرد. چندتا ماهی از اطراف پل بلند میشوند و به قلاب حمله میکنند. مرغهای سیاه -بیآنکه بال بزنند- میروند بقیه را خبر کنند.
[اینجاهای داستان، ماهیها دارند بیاختیار اشک میریزند.]
**
زنی از دور در آستانهی پل ظاهر میشود. سکوت موجشکن توی گوش دریا چیزی میخواند. موجها بهیکباره ماهیها را تکانتکان میدهند. ماهیها محکمتر دهنک میزنند. زن میایستد روی پل و به افق انتهای دریا خیره میشود. پایین پل تویخیابانها و قهوهخانههای اطراف کسی نیست اما زن مطمئن است که همه دارند نگاهاش میکنند. قدیسهوار شالگردن آبیاش را به دریا میبخشد؛ موهاش باد را رنگ میزند، ساختمانهای اطراف سیاهِ سوگ بر تن میکنند.
[حالا دریا دارد به دخترش افتخار میکند.]
زن دستهاش را میبرد بالا، چندبار چرخ میزند. بوی نمک توی هوا میپیچد، ماهیها جمعتر میشوند، دامن کُردی زن شهر را رنگ میزند. زن مینشیند به کرانهی افق نگاه میکند.
[حالا رود اشکهای مادرها میریزند به دریا و آب را بالاتر میآورند.]
مرغهای سیاه -مستأصل- قلابهای جدیدشان را توی هوا تکان میدهند. چندتا ماهی گیر میکنند به طعمهها و پرتاب میشوند روی پل. زن به ماهیها نگاه میکند. دستاش را بهسمت محتضران دراز میکند. لرزش آبشش ماهیها دستهای تاحالابستهی زن را باز میکند. تیغهی لاجان آفتاب از پشت موجشکن ظهور میکند.
[حالا دیگر مه، رفتن در پیش گرفته و ماهیها مصممتر دهنک میزنند.]
قلابها به ماهیهای بیشتری گیر میکنند. روی پل دارد پر میشود از جسدهای خندان. زن از بین ماهیها، مستانه قدم برمیدارد، میآید جلوی مرغهای دریایی میایستد.
تکههای خونین نانِ توی دستهاش، مختصات صحنه را برهم میزند. مرغهای سیاه میترسند و قلابهاشان را رها میکنند. آب بالاتر میآید. رودهای اشک مادران آب دریا را سربلندتر میکند.
زن دوباره به مرغها نگاه میکند. فانوس دریایی -علیرغم روشنایی هوا- به زن چشمک میزند. زن تکههای نان را پرت میکند توی هوا.
مرغهای سیاه به همدیگر نگاه میکنند. هیچکدامشان لبهی پل را ترک نمیکنند. زن چرخ میزند و تکههای بیشتری از نان توی هوا پخش میکند. مرغهای سیاه مبهوت -مانده بین زنها و ماهیها- به دهانهی پل نگاه میکنند. دیگر هیچ مرغی نمانده که به کمکشان بیاید.
زن چیزی به کُردی میخواند و یک دسته خردهنان پرت میکند سمت دریا. موجشکن، قایقها، درختهای ساحل، آدمهای غائب [حتا من و تو از پشت گوشی] از جا برمیخیزند. موجهای دریا بالاتر میآید. سرخی خردهنان، بوم دریا-آسمان را منقلب میکند؛ جنون خون ماهیها را به پرواز درمیآورد.
**
آسمان دارد میآید پایین. آب خیلی بالاتر میآید.
[احتمالاً رودهای اشکهای پدران-باتأخیر- رسیدهاند.]
مرغها قلابها را کورکورانه پرتاب میکنند. دریا و آسمان بههم میرسند. دهنکهای صامت ماهیها ترجمه میشود؛ حالا نوبت مرغهاست که نفسنفس بزنند.
زن آنقدر چرخ میزند تا پاهاش از لمس زمین منصرف شوند. یک دسته ماهیِ مادر، زن را احاطه میکنند و میبرند به کرانهی دریا.
سرخاب دریا گونههای ماهیها را در آرایشی آزاد غرق میکند. ماهیها سرود امیدواری میخوانند.
[حالا دیگر مرغها، سیاه از تن درمیآورند.]
برای یونس، عرفان، سینا، آزاده، محسن و خودم؛ برای ماهیهای عاشقِ قلاب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از اول صبح، صدای دورِ بوق کشتیها، لابهلای مهِ غلیظ روی دریا ساکن شده بود. آسمانِ کمی ملتهبتر -از صیدهای پیاپی دیروز- و پل زنگزدهی کمی خمیدهتر، فاصلهی عصبی میان ماهیها و مرغهای دریایی را مخدوش کرده بود. قایقها در اعتصابی وحشتزده -منتظر- به آب انداخته نشده بودند.
[معماری اعتراض]
**
ماهیها دستهدسته از انتهای تالاب بهسمت پل حرکت میکنند. همه دور از رنگ و نژاد، در سِیری ازلی، از گوشه و کنارههای تالاب دور هم جمع میشوند، چندبار دهنک میزنند، بعد شانهبهشانه میآیند زیر پل. مرغهای سیاه -ردیفی و قلاببهدهان- روی میلههای پل نشستهاند. مرغهای جوانتر -لرزان و از سر اجبار- میآیند دورتر از محل تجمع ماهیها مینشینند و قلابهایی که از دهانشان بزرگتر است را بهزور میاندازند توی آب. مه ابدیِ تالاب تکقایقهای تویدریامانده را پس میزند. موجشکنِ دراز و بیقوارهی کنار پل، از سکنه خالیتر میشود. ماهیها بههم که میرسند، هماهنگتر دهنک میزنند. مرغهای دریایی قلابهاشان را بیشتر توی آب فرو میبرند. تکوتوک ماهیها میپرند طعمههای دم قلابها را -تمسخرآمیز- تکانتکان میدهند. دهنکزدنها شدت میگیرد. چندتا ماهی از اطراف پل بلند میشوند و به قلاب حمله میکنند. مرغهای سیاه -بیآنکه بال بزنند- میروند بقیه را خبر کنند.
[اینجاهای داستان، ماهیها دارند بیاختیار اشک میریزند.]
**
زنی از دور در آستانهی پل ظاهر میشود. سکوت موجشکن توی گوش دریا چیزی میخواند. موجها بهیکباره ماهیها را تکانتکان میدهند. ماهیها محکمتر دهنک میزنند. زن میایستد روی پل و به افق انتهای دریا خیره میشود. پایین پل تویخیابانها و قهوهخانههای اطراف کسی نیست اما زن مطمئن است که همه دارند نگاهاش میکنند. قدیسهوار شالگردن آبیاش را به دریا میبخشد؛ موهاش باد را رنگ میزند، ساختمانهای اطراف سیاهِ سوگ بر تن میکنند.
[حالا دریا دارد به دخترش افتخار میکند.]
زن دستهاش را میبرد بالا، چندبار چرخ میزند. بوی نمک توی هوا میپیچد، ماهیها جمعتر میشوند، دامن کُردی زن شهر را رنگ میزند. زن مینشیند به کرانهی افق نگاه میکند.
[حالا رود اشکهای مادرها میریزند به دریا و آب را بالاتر میآورند.]
مرغهای سیاه -مستأصل- قلابهای جدیدشان را توی هوا تکان میدهند. چندتا ماهی گیر میکنند به طعمهها و پرتاب میشوند روی پل. زن به ماهیها نگاه میکند. دستاش را بهسمت محتضران دراز میکند. لرزش آبشش ماهیها دستهای تاحالابستهی زن را باز میکند. تیغهی لاجان آفتاب از پشت موجشکن ظهور میکند.
[حالا دیگر مه، رفتن در پیش گرفته و ماهیها مصممتر دهنک میزنند.]
قلابها به ماهیهای بیشتری گیر میکنند. روی پل دارد پر میشود از جسدهای خندان. زن از بین ماهیها، مستانه قدم برمیدارد، میآید جلوی مرغهای دریایی میایستد.
تکههای خونین نانِ توی دستهاش، مختصات صحنه را برهم میزند. مرغهای سیاه میترسند و قلابهاشان را رها میکنند. آب بالاتر میآید. رودهای اشک مادران آب دریا را سربلندتر میکند.
زن دوباره به مرغها نگاه میکند. فانوس دریایی -علیرغم روشنایی هوا- به زن چشمک میزند. زن تکههای نان را پرت میکند توی هوا.
مرغهای سیاه به همدیگر نگاه میکنند. هیچکدامشان لبهی پل را ترک نمیکنند. زن چرخ میزند و تکههای بیشتری از نان توی هوا پخش میکند. مرغهای سیاه مبهوت -مانده بین زنها و ماهیها- به دهانهی پل نگاه میکنند. دیگر هیچ مرغی نمانده که به کمکشان بیاید.
زن چیزی به کُردی میخواند و یک دسته خردهنان پرت میکند سمت دریا. موجشکن، قایقها، درختهای ساحل، آدمهای غائب [حتا من و تو از پشت گوشی] از جا برمیخیزند. موجهای دریا بالاتر میآید. سرخی خردهنان، بوم دریا-آسمان را منقلب میکند؛ جنون خون ماهیها را به پرواز درمیآورد.
**
آسمان دارد میآید پایین. آب خیلی بالاتر میآید.
[احتمالاً رودهای اشکهای پدران-باتأخیر- رسیدهاند.]
مرغها قلابها را کورکورانه پرتاب میکنند. دریا و آسمان بههم میرسند. دهنکهای صامت ماهیها ترجمه میشود؛ حالا نوبت مرغهاست که نفسنفس بزنند.
زن آنقدر چرخ میزند تا پاهاش از لمس زمین منصرف شوند. یک دسته ماهیِ مادر، زن را احاطه میکنند و میبرند به کرانهی دریا.
سرخاب دریا گونههای ماهیها را در آرایشی آزاد غرق میکند. ماهیها سرود امیدواری میخوانند.
[حالا دیگر مرغها، سیاه از تن درمیآورند.]
از اینجا به بعد قصه را نباید نوشت، باید دوید؛ من توی همهی دویدنهام به تو فکر خواهم کرد.
Forwarded from تکانهها
حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند. بر مَرکبی که هرگز ننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسنها فرودآورد و آواز دادند که «سنگ زنید!» هیچ کس دست به سنگ نمیکرد و همه زار میگریستند، خاصه نِشابوریان. پس مشتی رِند را زَر دادند که سنگ زنند و مَرد خود مُرده بود، که جلادش رَسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.____
___ او [حسنک وزیر] رفت و آن قوم که این مَکر ساخته بودند نیز برفتند. احمق مردی که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت بازستاند. چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود، از شکمِ مادر.
«ذکرِ بر دار کردنِ حسنک وزیر- تاریخ بیهقی»
___ او [حسنک وزیر] رفت و آن قوم که این مَکر ساخته بودند نیز برفتند. احمق مردی که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت بازستاند. چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود، از شکمِ مادر.
«ذکرِ بر دار کردنِ حسنک وزیر- تاریخ بیهقی»
ارکستر خیابان
به امیر واسعی
وقایع این داستان تماماً زادهی تخیل نویسندهاند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زن که میرسد، آفتابِ مایل آذر دارد رنگبندی محوطهی جلوی دانشگاه را عوض میکند. بخارهای دهانها، دود تاکسیهای زرد و تهماندهی بخار باروت، هوا را ابریتر میکند. زن کنار خیابان می ایستد.
طبق عادت غلط همیشگی به دو طرف نگاه میکند و از عرض خیابان رد میشود. از دور اتوبوس BRT چراغ میزند تا سمندی که وسط بلوار ایستاده جابجا شود. صدای نامفهومی از الیزابت میپیچد توی سرازیری شانزده آذر، پشت چراغ قرمز نمیایستد و پخش میشود جلوی دانشگاه. زن –اینبار بیتوجه به اطراف- نصف دیگر خیابان را رد میکند و میایستد کنار پیادهرو.
دستفروشی آنطرفتر، معجون همهخوان پرفروشی را میکوبد توی صورتهای یخزده عابران:
«سمفونی مردگان، ملت عشق، همسایهها، بیشعوری، بوف کور.»
دود سیگار زن توی رفتوآمد لاینقطع عابران گم میشود. کسی از دور داد میزند: «آزادی، آزادی، آزادی.»
سرها میچرخد، سیگارها پُک نمیخورند، همه میایستند خیرهی راننده تاکسی نبش خیابان میشوند. مرد همانطور که دارد مسافر بعدی را میچپاند توی ماشین، ادامه میدهد: «آزادی، صادقیه، آزادی.»
سیگار به نصفه میرسد. چندتا دانشجو زیر سردر پرسه میزنند. پسری کیفبرشانه میایستد. از دختری که چشم دوخته به خیابان بطری آب معدنی را میگیرد. زن به دانشجوهای توی محوطه نگاه میکند؛ سردرِ پولی دانشگاه روی سرشان سایه انداخته است.
زن جعبهی ساز را از روی شانهش برمیدارد. در جعبه را باز میکند. خالی است. دوتا پسر، اول به خشتکاش بعد به جعبهی خالی سازش نگاه میکند. زن چهارزانو مینشیند. شال ارغوانیاش را دور گردناش جابجا میکند. دفتر نُت قرمزرنگی را از توی جعبه درمیآورد. چند صفحه عقبوجلو میکند. پاش را میگذارد روی یکی از صفحهها. زیر لب چیزی زمزمه میکند. دوتا نفس عمیق میکشد. دست چپاش را نود درجه خم میکند. با دست راستاش آرشهیی که نیست را برمیدارد. دوبار پشتسرهم حجم غمباری از هوا را با آرشه روی سیمها میکشد.
[سل لا سی]
سوزی ابدی از لای کوههای کردستان میریزد جلوی دانشگاه. زن با همهی توانی که براش مانده، نُتهای هوا را مینوازد. عابرها صدا را میشنوند یحتمل. [از اینجا چیزی شنیده نمیشود.] کسی از جاش تکان نمیخورد. «بوف کور و همسایهها» روی زمین مینشینند. زن ادامه میدهد. ایستایی به خیابان سرایت میکند، دور میزند جلوی سردر، یک چرخ سریع میزند و میرود بهسمت میدان.
حالا هر کسی که آن اطراف است –ایستاده- به کمانچه گوش میدهد.
***
توی هر گوشهیی از اورژانس یک نفر، خوابیده یا ایستاده، دارد خونهای سروصورتاش را پاک میکند. [خون از دستهای کسی پاک نمیشود ولی.] دوسهتا اینترن، چندتا پرستار و سهچهارتا کمکی دارند سعی میکنند توی دست هر کسی که آنطرفهاست آنژیوکت فرو کنند. همهمهی ازلی اورژانس شبیه دستههای عزاداری، متناوباً کموزیاد میشود. مرد از در میآید تو. انتظامات جلوی در نگاهی بهش میکند. مرد ماسک را روی صورتاش جابجا میکند. بوی خونِ آلودهبهبویشاش، مِیل خونریزانهی اجدادیاش را بیدار میکند. مُسکِن –مثل نذری- بین همه پخش میشود. [آنهایی که جلوی صفاند بیشتر میگیرند طبیعتاً] مرد میایستد به همهجای اورژانس نگاه میکند. بلندگوی بیمارستان یک نفر را پشتسرهم صدا میکند. هوای دمکرده به آذرِ توی خیابان دهنکجی میکند. مرد زیپ کاپشن سیاهرنگاش را میکشد پایین. به همه نگاه میکند. [صدای ناله، نگاهها را مخدوش میکند.] چندنفر بلندقد کتشلواری ایستادهاند بر روند درمان نظارت میکنند. مرد دست راستاش را میکند توی جیب. حجمی خالی بهاندازهی نِی از توی جیباش درمیآورد. همهمه میخوابد. دست راستاش را حلقه میکند و انگشتهاش را دوسهبار بالاوپایین میکند، بعد دست چپاش را به موازات دست راستاش میآورد بالا. دوسهتا فوت میکند.
[سل لا سی]
اورژانس ساکت میشود. همه سرشان را برمیگردانند سمت مرد که جلوی ایستگاه پرستاری ایستاده. دوسهتا فوت دیگر میکند. دفتر نُت قرمزرنگی را از توی جیب سمت راست کاپشن در میآورد میگذارد روی میز. به نتها نگاه میکند. چند صفحه میزند جلو. حجم نِیسان هوا را توی دستاش جابجا میکند. لبهاش را نیمهباز میکند و شروع میکند به فوتکردن. درِ اتوماتیک باز میشود و سرمای دیماه عجول روی خونهای کف اورژانس را میپوشاند.
به امیر واسعی
وقایع این داستان تماماً زادهی تخیل نویسندهاند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زن که میرسد، آفتابِ مایل آذر دارد رنگبندی محوطهی جلوی دانشگاه را عوض میکند. بخارهای دهانها، دود تاکسیهای زرد و تهماندهی بخار باروت، هوا را ابریتر میکند. زن کنار خیابان می ایستد.
طبق عادت غلط همیشگی به دو طرف نگاه میکند و از عرض خیابان رد میشود. از دور اتوبوس BRT چراغ میزند تا سمندی که وسط بلوار ایستاده جابجا شود. صدای نامفهومی از الیزابت میپیچد توی سرازیری شانزده آذر، پشت چراغ قرمز نمیایستد و پخش میشود جلوی دانشگاه. زن –اینبار بیتوجه به اطراف- نصف دیگر خیابان را رد میکند و میایستد کنار پیادهرو.
دستفروشی آنطرفتر، معجون همهخوان پرفروشی را میکوبد توی صورتهای یخزده عابران:
«سمفونی مردگان، ملت عشق، همسایهها، بیشعوری، بوف کور.»
دود سیگار زن توی رفتوآمد لاینقطع عابران گم میشود. کسی از دور داد میزند: «آزادی، آزادی، آزادی.»
سرها میچرخد، سیگارها پُک نمیخورند، همه میایستند خیرهی راننده تاکسی نبش خیابان میشوند. مرد همانطور که دارد مسافر بعدی را میچپاند توی ماشین، ادامه میدهد: «آزادی، صادقیه، آزادی.»
سیگار به نصفه میرسد. چندتا دانشجو زیر سردر پرسه میزنند. پسری کیفبرشانه میایستد. از دختری که چشم دوخته به خیابان بطری آب معدنی را میگیرد. زن به دانشجوهای توی محوطه نگاه میکند؛ سردرِ پولی دانشگاه روی سرشان سایه انداخته است.
زن جعبهی ساز را از روی شانهش برمیدارد. در جعبه را باز میکند. خالی است. دوتا پسر، اول به خشتکاش بعد به جعبهی خالی سازش نگاه میکند. زن چهارزانو مینشیند. شال ارغوانیاش را دور گردناش جابجا میکند. دفتر نُت قرمزرنگی را از توی جعبه درمیآورد. چند صفحه عقبوجلو میکند. پاش را میگذارد روی یکی از صفحهها. زیر لب چیزی زمزمه میکند. دوتا نفس عمیق میکشد. دست چپاش را نود درجه خم میکند. با دست راستاش آرشهیی که نیست را برمیدارد. دوبار پشتسرهم حجم غمباری از هوا را با آرشه روی سیمها میکشد.
[سل لا سی]
سوزی ابدی از لای کوههای کردستان میریزد جلوی دانشگاه. زن با همهی توانی که براش مانده، نُتهای هوا را مینوازد. عابرها صدا را میشنوند یحتمل. [از اینجا چیزی شنیده نمیشود.] کسی از جاش تکان نمیخورد. «بوف کور و همسایهها» روی زمین مینشینند. زن ادامه میدهد. ایستایی به خیابان سرایت میکند، دور میزند جلوی سردر، یک چرخ سریع میزند و میرود بهسمت میدان.
حالا هر کسی که آن اطراف است –ایستاده- به کمانچه گوش میدهد.
***
توی هر گوشهیی از اورژانس یک نفر، خوابیده یا ایستاده، دارد خونهای سروصورتاش را پاک میکند. [خون از دستهای کسی پاک نمیشود ولی.] دوسهتا اینترن، چندتا پرستار و سهچهارتا کمکی دارند سعی میکنند توی دست هر کسی که آنطرفهاست آنژیوکت فرو کنند. همهمهی ازلی اورژانس شبیه دستههای عزاداری، متناوباً کموزیاد میشود. مرد از در میآید تو. انتظامات جلوی در نگاهی بهش میکند. مرد ماسک را روی صورتاش جابجا میکند. بوی خونِ آلودهبهبویشاش، مِیل خونریزانهی اجدادیاش را بیدار میکند. مُسکِن –مثل نذری- بین همه پخش میشود. [آنهایی که جلوی صفاند بیشتر میگیرند طبیعتاً] مرد میایستد به همهجای اورژانس نگاه میکند. بلندگوی بیمارستان یک نفر را پشتسرهم صدا میکند. هوای دمکرده به آذرِ توی خیابان دهنکجی میکند. مرد زیپ کاپشن سیاهرنگاش را میکشد پایین. به همه نگاه میکند. [صدای ناله، نگاهها را مخدوش میکند.] چندنفر بلندقد کتشلواری ایستادهاند بر روند درمان نظارت میکنند. مرد دست راستاش را میکند توی جیب. حجمی خالی بهاندازهی نِی از توی جیباش درمیآورد. همهمه میخوابد. دست راستاش را حلقه میکند و انگشتهاش را دوسهبار بالاوپایین میکند، بعد دست چپاش را به موازات دست راستاش میآورد بالا. دوسهتا فوت میکند.
[سل لا سی]
اورژانس ساکت میشود. همه سرشان را برمیگردانند سمت مرد که جلوی ایستگاه پرستاری ایستاده. دوسهتا فوت دیگر میکند. دفتر نُت قرمزرنگی را از توی جیب سمت راست کاپشن در میآورد میگذارد روی میز. به نتها نگاه میکند. چند صفحه میزند جلو. حجم نِیسان هوا را توی دستاش جابجا میکند. لبهاش را نیمهباز میکند و شروع میکند به فوتکردن. درِ اتوماتیک باز میشود و سرمای دیماه عجول روی خونهای کف اورژانس را میپوشاند.
***
ترافیک عصر دارد همهی تلاشاش را میکند تا شهرنشینی را یاد ملت بیاندازد. چندتا راننده، اینجا و آنجای ترافیک، شیشههاشان را کشیدهاند پایین و دارند بهم فحش میدهند. لابلای حوالهدادنهای بیامان اندامها به محارم، دوتا سرباز راهنمایی سفیدپوش دارند سوتهای لاجانشان را امتحان میکنند. آدمهای توی پیادهروها تُندتُند رد میشوند. باران ریزی روی بومهای شیشههای ماشینهای ساکن طرح میاندازد. زنی سرمهییپوش از کنارهی خیابان آرامآرام خودش را میرساند وسط گرمای موتورهای معطل. آسمان، شرمزده میبارد. صدای چندتا فحش به خیابان جان تازهیی میدهد. سربازهای شلخته تلاش میکنند یک طرف چهارراه را ببندند. پرایدها، پژوها و دیگر ماشینهای عصبی سعی میکنند هر جایی که میشود را زودتر از بقیه اشغال کنند. زن میایستد. لبهی یقهی پالتوش را برمیگرداند. توی پلکان ورودی خانهیی مینشیند. قفل زنگزدهی روی در، تاریخچهی خانه را لو میدهد. چندتا دختربچه از جلوی زن رد میشوند و به کیف تار نگاه میکنند. زن زیپ کیف را باز میکند. دفترچه نت قرمزش را از توی کیف میگذارد بیرون. شلوغی خیابان، باران کمزور و جمعیت عصبی دست نگه میدارند.
زن مچ دست راستاش را خم میکند بعد با دوتا انگشتاش حجمی مضرابگون را میگیرد. دوسهتا «چپراست» میزند. خیابان سکوت میکند. لطفیوار دست چپاش را محکم نگه میدارد.
[سل لا سی]
چند نفر عابر میایستند بالای سرش. سربازهای مجبور –مبهوت- به هر دو سمت خیابان فرمان حرکت میدهند.
زن شروع میکند. درهای ماشینها باز میشود. جمعیت به فحش فکر میکنند. از دور صدای شلیکِ توی کوچهی بنبست میآید. زن گردناش را تکانتکان میدهد. حالا کسی توی ماشینی نمانده. زن «چپراست» محکمتری میزند. سکوت ممتدی صداهای مانده کف خیابان را میبلعد.
***
سرمای راکد آذر –مثل جندههای کاربلد- دارد درختهای پارک جلوی خانه هنرمندان را لخت میکند. چندتا کلاغ مینشینند روی کاجهای نزدیک خیابان و جلسهشان را شروع میکنند. وسط خیابان –جلوی ساختمانهای کوتاهبلند- چند نفر دارند به چیزی اعتراض میکنند. کمی آنطرفتر یک دسته سیاهپوش نشستهاند روی موتور. صدایی ناگهانی جمعیت را متفرق میکند. ملت از هم دور میشوند، سهچهارتا فحش می دهند بعد دوباره برمیگردند کف خیابان. ماشینها اول و آخر خیابان را بستهاند. چندتا بچه از توی پنجرهی یکی از طبقههای ساختمان روبروی دکهی سیگارفروشی دارند به جمعیت نگاه میکنند.
صدای همهمه بالا میرود. دوسهتا پسر دور دختری حلقه میزنند. دختر سنگی از روی زمین برمیدارد و پرت میکند طرف سربازها. چیزی شبیه قوطی رانی میافتد وسط جمعیت و دود میکند. همه یاد بدبختیهاشان میافتند یحتمل؛ دستهجمعی شروع به گریهکردن میکنند. زدوخورد بالا میگیرد. موتورها هرز گاز میدهند.
مرد از وسط پارک میآید سمت خیابان. کاپشن سبزی بر تن دارد. لبهی کلاه سیاهاش را تا روی ابروهاش کشیده پایین. کیف مستطیلشکلی را روی شانهش جابجا میکند. بیتوجه به جمعیت میآید مینشیند کف پیادهرو. پیرمردی که کمی آنطرفتر وسط سرما ایستاده چندبار سیگارش را میتکاند. [تکانده نمیشود احتمالاً.] مرد زیپ کیف را باز میکند. دفتر نت قرمزرنگی را میآورد بیرون. چند صفحه عقبوجلو میکند. یک صفحه را انتخاب میکند. با پاشنهی دست میکشد روی وسط دو صفحه تا کاغذها سرجاشان بایستد. انگشت شستاش را میآورد نزدیک انگشت اشاره. مضرابهایی که نیست را توی دستاش جابجا میکند. قوز میکند. دوتا تکمضراب روی حجم سنتوریِ هوا میزند. جمعیت ثابت میماند. سربازهای عصبانی و جمعیت عصبی به مرد خیره میشوند.
[سل لا سی]
مرد چندتا نت زیر میزند؛ دوتا دختر از وسط جمعیت میدوند سمت موتورها. مرد بم میزند؛ موتوریها باتوم میزند. یک نفر میافتد روی زمین. خون از کنار گوشهاش شُره میکند بهسمت جوی کنار خیابان.
***
از روی نردههای کنار ایستگاه میپرم توی پیادهرو. جلوی تئاتر شهر خیلی آدم جمع شدهاند. زمستان توی بوی همیشگیِ حشیش پارک دانشجو جمع شده. از وسط پارک بوی خردل هم میآید. سرم را میچرخانم بهسمت پلکان ورودی ایستگاه مترو. کنار پله برقی دو نفر بساط کردهاند. بوی لبو و چای جوشیده میپیچد توی بینیام. مجید را از دور میبینم. یادم میآید نمیشناسمش. به بلیت توی دستام نگاه میکنم. سیگار را نصفه خاموش میکنم. میدوم توی ورودی مترو. صدای مجید از دور –یا از توی سرم- تئاتر شهر را دور میزند، از لای جمعیت کمانه میکند و توی سوراخ ورودی مترو منعکس میشود؛ دارد اسمام را صدا میزند.
ترافیک عصر دارد همهی تلاشاش را میکند تا شهرنشینی را یاد ملت بیاندازد. چندتا راننده، اینجا و آنجای ترافیک، شیشههاشان را کشیدهاند پایین و دارند بهم فحش میدهند. لابلای حوالهدادنهای بیامان اندامها به محارم، دوتا سرباز راهنمایی سفیدپوش دارند سوتهای لاجانشان را امتحان میکنند. آدمهای توی پیادهروها تُندتُند رد میشوند. باران ریزی روی بومهای شیشههای ماشینهای ساکن طرح میاندازد. زنی سرمهییپوش از کنارهی خیابان آرامآرام خودش را میرساند وسط گرمای موتورهای معطل. آسمان، شرمزده میبارد. صدای چندتا فحش به خیابان جان تازهیی میدهد. سربازهای شلخته تلاش میکنند یک طرف چهارراه را ببندند. پرایدها، پژوها و دیگر ماشینهای عصبی سعی میکنند هر جایی که میشود را زودتر از بقیه اشغال کنند. زن میایستد. لبهی یقهی پالتوش را برمیگرداند. توی پلکان ورودی خانهیی مینشیند. قفل زنگزدهی روی در، تاریخچهی خانه را لو میدهد. چندتا دختربچه از جلوی زن رد میشوند و به کیف تار نگاه میکنند. زن زیپ کیف را باز میکند. دفترچه نت قرمزش را از توی کیف میگذارد بیرون. شلوغی خیابان، باران کمزور و جمعیت عصبی دست نگه میدارند.
زن مچ دست راستاش را خم میکند بعد با دوتا انگشتاش حجمی مضرابگون را میگیرد. دوسهتا «چپراست» میزند. خیابان سکوت میکند. لطفیوار دست چپاش را محکم نگه میدارد.
[سل لا سی]
چند نفر عابر میایستند بالای سرش. سربازهای مجبور –مبهوت- به هر دو سمت خیابان فرمان حرکت میدهند.
زن شروع میکند. درهای ماشینها باز میشود. جمعیت به فحش فکر میکنند. از دور صدای شلیکِ توی کوچهی بنبست میآید. زن گردناش را تکانتکان میدهد. حالا کسی توی ماشینی نمانده. زن «چپراست» محکمتری میزند. سکوت ممتدی صداهای مانده کف خیابان را میبلعد.
***
سرمای راکد آذر –مثل جندههای کاربلد- دارد درختهای پارک جلوی خانه هنرمندان را لخت میکند. چندتا کلاغ مینشینند روی کاجهای نزدیک خیابان و جلسهشان را شروع میکنند. وسط خیابان –جلوی ساختمانهای کوتاهبلند- چند نفر دارند به چیزی اعتراض میکنند. کمی آنطرفتر یک دسته سیاهپوش نشستهاند روی موتور. صدایی ناگهانی جمعیت را متفرق میکند. ملت از هم دور میشوند، سهچهارتا فحش می دهند بعد دوباره برمیگردند کف خیابان. ماشینها اول و آخر خیابان را بستهاند. چندتا بچه از توی پنجرهی یکی از طبقههای ساختمان روبروی دکهی سیگارفروشی دارند به جمعیت نگاه میکنند.
صدای همهمه بالا میرود. دوسهتا پسر دور دختری حلقه میزنند. دختر سنگی از روی زمین برمیدارد و پرت میکند طرف سربازها. چیزی شبیه قوطی رانی میافتد وسط جمعیت و دود میکند. همه یاد بدبختیهاشان میافتند یحتمل؛ دستهجمعی شروع به گریهکردن میکنند. زدوخورد بالا میگیرد. موتورها هرز گاز میدهند.
مرد از وسط پارک میآید سمت خیابان. کاپشن سبزی بر تن دارد. لبهی کلاه سیاهاش را تا روی ابروهاش کشیده پایین. کیف مستطیلشکلی را روی شانهش جابجا میکند. بیتوجه به جمعیت میآید مینشیند کف پیادهرو. پیرمردی که کمی آنطرفتر وسط سرما ایستاده چندبار سیگارش را میتکاند. [تکانده نمیشود احتمالاً.] مرد زیپ کیف را باز میکند. دفتر نت قرمزرنگی را میآورد بیرون. چند صفحه عقبوجلو میکند. یک صفحه را انتخاب میکند. با پاشنهی دست میکشد روی وسط دو صفحه تا کاغذها سرجاشان بایستد. انگشت شستاش را میآورد نزدیک انگشت اشاره. مضرابهایی که نیست را توی دستاش جابجا میکند. قوز میکند. دوتا تکمضراب روی حجم سنتوریِ هوا میزند. جمعیت ثابت میماند. سربازهای عصبانی و جمعیت عصبی به مرد خیره میشوند.
[سل لا سی]
مرد چندتا نت زیر میزند؛ دوتا دختر از وسط جمعیت میدوند سمت موتورها. مرد بم میزند؛ موتوریها باتوم میزند. یک نفر میافتد روی زمین. خون از کنار گوشهاش شُره میکند بهسمت جوی کنار خیابان.
***
از روی نردههای کنار ایستگاه میپرم توی پیادهرو. جلوی تئاتر شهر خیلی آدم جمع شدهاند. زمستان توی بوی همیشگیِ حشیش پارک دانشجو جمع شده. از وسط پارک بوی خردل هم میآید. سرم را میچرخانم بهسمت پلکان ورودی ایستگاه مترو. کنار پله برقی دو نفر بساط کردهاند. بوی لبو و چای جوشیده میپیچد توی بینیام. مجید را از دور میبینم. یادم میآید نمیشناسمش. به بلیت توی دستام نگاه میکنم. سیگار را نصفه خاموش میکنم. میدوم توی ورودی مترو. صدای مجید از دور –یا از توی سرم- تئاتر شهر را دور میزند، از لای جمعیت کمانه میکند و توی سوراخ ورودی مترو منعکس میشود؛ دارد اسمام را صدا میزند.
توی پلهها به حجم سکوت همگانی خیره میشوم/میشویم. چیزی توی گلوی همه گیر کرده. پایین پلهها صدای تکراری بوق گِیتها نمیآید. درها رگباری و بیصدا بازوبسته میشوند. میرسم اول هزارتو. یاد شوخی تکراری هزارتوی ایستگاه تئاترشهر مجید میافتم. [احتمالاً در مورد سوراخسنبههای مکانطورش بود یا مقایسه کرده بود با هزارتوی بورخس.]
به ساعت نگاه میکنم. هنوز پنج دقیقه به شروع اجرا مانده. سهچهارتا دختر ایستادهاند دارند سیگار میکشند. دوتا پسر میروند سمتشان. میپیچم سمت راست. چند سری پله را پایینوبالا میکنم. هُرم جمعیت حالام را بهم میزند. بوی تکراری عرق، ادکلن و سیگار ارزان توی مغزم میپیچد.
از لای دیوار احشایی خودم را میرسانم توی ایستگاه. چهارتا نوازنده –آماده- نشستهاند و ملت بالای سرشان حلقه زدهاند. جلوی هر کدام از چهارنفرشان دفتر قرمز رنگی روی زمین باز است. یکیشان روی دو زانو نشسته و خیرهی زن سمت چپاش دارد پردههای کمانچهی غائباش را امتحان میکند. زن سمت چپ پلکهاش را محکمتر روی هم فشار میدهد. سعی میکند شقورقتر بشیند و مضراب بزند. مردی سبزپوش کمی جلوتر نشسته –انگار که رهبر گروه باشد- دارد کوک سنتور توقیفشدهش را تنظیم میکند. مرد سیاهپوش دورتر از این سه نفر، به لبهی خونی کاپشناش نگاه میکند و چندتا فوت میکند.
جمعیت سکوت اجدادیاش را ترک نمیکند. سربازها موتورهاشان را پارک کردهاند توی حاشیهی ایستگاه و نشستهاند روی زین موتورهاشان. کسی فحش نمیدهد. از توی خیابان صدای شعار لابلای صدای گلوله میآید.
باد خنک سر همه را میچرخاند سمت تونل. چهارتا نوازنده از جا بلند میشوند. مجید را از دور میبینم که دارد دنبالام میگردد. خودم را میکشانم بهسمت یکی از صندلیهای زرد کنار دیوار. قطار میرسد نزدیک ایستگاه. چهار نوازنده میایستند روی لبهی سکو. [جمعیت حالا حتا حرکت هم نمیکند.]
قطار میرسد توی دهانهی تونل. چراغهاش چشممان را میزند. صدای بوقاش خفه شده است. اعضای گروه دست همدیگر را میگیرند. [دارند به سازهاشان فکر میکنند احتمالاً] گرمای آشنایی دستام را لمس میکند. برمیگردم. مجید رسیده است. حرف نمیزنیم. بلیت را توی دستام/دستاش مچاله میکنم. قطار چراغهاش را خاموش و روشن میکند. همه -حتا سربازها- به قطار قابگرفتهشده توی تونل خیره میشوند. چهارتا نوازنده جلوتر میآیند، تعظیم مختصری میکنند. از لبهی سکو میپرند پایین. قطار ترمز نمیکند، سوت میزند، نمیایستد.
پرده کنار میرود. تماشاگرها تشویق میکنند. ارکستر شروع به نواختن میکند.
به ساعت نگاه میکنم. هنوز پنج دقیقه به شروع اجرا مانده. سهچهارتا دختر ایستادهاند دارند سیگار میکشند. دوتا پسر میروند سمتشان. میپیچم سمت راست. چند سری پله را پایینوبالا میکنم. هُرم جمعیت حالام را بهم میزند. بوی تکراری عرق، ادکلن و سیگار ارزان توی مغزم میپیچد.
از لای دیوار احشایی خودم را میرسانم توی ایستگاه. چهارتا نوازنده –آماده- نشستهاند و ملت بالای سرشان حلقه زدهاند. جلوی هر کدام از چهارنفرشان دفتر قرمز رنگی روی زمین باز است. یکیشان روی دو زانو نشسته و خیرهی زن سمت چپاش دارد پردههای کمانچهی غائباش را امتحان میکند. زن سمت چپ پلکهاش را محکمتر روی هم فشار میدهد. سعی میکند شقورقتر بشیند و مضراب بزند. مردی سبزپوش کمی جلوتر نشسته –انگار که رهبر گروه باشد- دارد کوک سنتور توقیفشدهش را تنظیم میکند. مرد سیاهپوش دورتر از این سه نفر، به لبهی خونی کاپشناش نگاه میکند و چندتا فوت میکند.
جمعیت سکوت اجدادیاش را ترک نمیکند. سربازها موتورهاشان را پارک کردهاند توی حاشیهی ایستگاه و نشستهاند روی زین موتورهاشان. کسی فحش نمیدهد. از توی خیابان صدای شعار لابلای صدای گلوله میآید.
باد خنک سر همه را میچرخاند سمت تونل. چهارتا نوازنده از جا بلند میشوند. مجید را از دور میبینم که دارد دنبالام میگردد. خودم را میکشانم بهسمت یکی از صندلیهای زرد کنار دیوار. قطار میرسد نزدیک ایستگاه. چهار نوازنده میایستند روی لبهی سکو. [جمعیت حالا حتا حرکت هم نمیکند.]
قطار میرسد توی دهانهی تونل. چراغهاش چشممان را میزند. صدای بوقاش خفه شده است. اعضای گروه دست همدیگر را میگیرند. [دارند به سازهاشان فکر میکنند احتمالاً] گرمای آشنایی دستام را لمس میکند. برمیگردم. مجید رسیده است. حرف نمیزنیم. بلیت را توی دستام/دستاش مچاله میکنم. قطار چراغهاش را خاموش و روشن میکند. همه -حتا سربازها- به قطار قابگرفتهشده توی تونل خیره میشوند. چهارتا نوازنده جلوتر میآیند، تعظیم مختصری میکنند. از لبهی سکو میپرند پایین. قطار ترمز نمیکند، سوت میزند، نمیایستد.
پرده کنار میرود. تماشاگرها تشویق میکنند. ارکستر شروع به نواختن میکند.
آقای حسینی خیلی زمستان شده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. مندنیپور یادداشتی نوشته بود خطاب به استاد مرحوماش: آقای گلشیری خیلی شب شده.
نه من مندنیپورم نه تو گلشیری. نه من شاهکار خلق کردهم نه تو تاریخ فارسینویسی را ورق زدهیی؛ ما فقط روی عرض یک صفحه جان کندهایم.
یک. پنجِ صبح است. میروم سیگار بکشم. یونس خواب است، صدای نفسزدنهاش تاریکی را میشکافد. محسن دارد به خواب التماس میکند.
[پنجِ صبح برای هیچ کاری خوب نیست.]
هواکش آشپزخانه را روشن میکنم -توی تاریکی-. عقب سیگار میگردم. یادم میآید سر شب تمام کردهم. [مغازهی سر کوچه را بهجرم آبجوفروشی پلمپ کردهاند، نرفتم سر خیابان.]
از سیگار محسن کِش میروم. فندک میزنم. سیگار را روشن میکنم. دود عقابی آشپزخانه را پر میکند. یادم میآید میخواهم از هفتهی بعد ترک کنم.
دو. دستهام توی توالی روشنوخاموششدنهای نور سیگار پیدا و پنهان میشوند. [دستهای سیدمحمد الان سالماند؟]
پذیرفتهم که نویسنده نیستم. پذیرفتهم که نویسنده نخواهم شد. پذیرفتهم که احتمالاً پرستار خواهم ماند.
هوا دم میکند. زمستان از لای در میآید تو. مجید -یا صداش- توی آشپزخانه دور میزند:
«زمستان مال کودتاست، تابستان مال انقلاب.»
سعی میکنم دل خوش کنم به حرفاش سر ولیعصر. بیرون خیلی زمستان است. سکوت از کوچه میریزد توی خانه. [اینجاهای متن راوی دارد سیگارش را توی قوطی تُن ماهی خاموش میکند.]
سه. موهای زنانهی کف اتاق، تاریخ عشقبازیهامان را لو میدهد. چرا نویسنده نشدم تا از اینها درام رمانتیک دربیاورم؟
چهار. گرچه مرگ در ذات مشابه است اما هیچ مرگی شبیه مرگ دیگر نیست. مرگ در آسایشزدهترین حالتاش، دهنکجی نیستی به خلقت است. چطور باید پذیرفت کسی که تا دیروز دیالوگ میگفته حالا لای سفیدی کفن سکوت کرده است؟
پنج. یاد، مهمترین دستآویز مرگ است برای القای جنون. یادها مرگها را از هم افتراق میدهند. چرا مرگ او در نظر من باید با مرگ او در نظر تو یکسان باشد وقتی یادهای متوفّا برای ما یکسان نیستند؟ چرا یاد او جنون ذاتی مرا بیدار میکند و روی تو هیچ اثری ندارد؟ چرا من نباید دیوانه شوم لای هجوم اینهمه مرگ؟
سید، مرگ تو شبیه مرگ هیچکس نبود و نیست. صبح شنبه آدمهایی که تو را میشناختند و آدمهایی که تو را نمیشناختند، جنازهی خودشان را تا ظهر بر دوش کشیدند. چرا دستهای تو در معصومیتی کودکانه صورتات را لمس میکردند؟ چرا توی چشمهات چیزی بود که توی چشمهای هیچ بنیبشری نبود؟ چرا مرگ محتومات داشت بُهتزده نگاهات میکرد؟ مگر نه اینکه قبل تو محسن و مجیدرضا هم کشته شدند؟ مگر محمدمهدی پابهپای تو توی آن صبح، آویزانِ جرثقیل، برای زندهماندن تقلّا نمیکرد؟
شش. آقای حسینی، گردنِ شکستهت انهدام باوری بود که توی این صدوچند روز علیه باورهای بیستوچند سالهم رشد کرده بود. باور به روشنایی آینده، باور به اینکه یک چیزهایی قرار است عوض شود که فرارکردن من و رفقام را بهتعویق بیندازد.
سید، تو آزادی مانده در صفحهها بودی. پرترهی صورت زجردیدهت میان دستهات، اعلام پایان امید است. اعلان بزرگی به همهی کسانی که مُردند، بازداشت شدند، حکم گرفتند، داغ دیدند و امید داشتند.
دستهات تمایز بین واقعیت و رویاست؛ اثبات اینکه امید نمیتواند آتش را خاموش کند. اثبات اینکه سوگسرودهایی که من و ما نوشتهایم و خشمهایی که بروز دادیم، آبکی و مضحک بودهاند. اثبات اینکه آسمان نهتنها آبی نیست، بلکه آبی هم نخواهد شد.
از آسمان فقط برف میبارد تا یادمان بیندازد خیلی زمستان شده آقای حسینی.
«این چشمهای تو که آسمان دارد
به عصر که چشمهای تو خُسران دارد»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفر. مندنیپور یادداشتی نوشته بود خطاب به استاد مرحوماش: آقای گلشیری خیلی شب شده.
نه من مندنیپورم نه تو گلشیری. نه من شاهکار خلق کردهم نه تو تاریخ فارسینویسی را ورق زدهیی؛ ما فقط روی عرض یک صفحه جان کندهایم.
یک. پنجِ صبح است. میروم سیگار بکشم. یونس خواب است، صدای نفسزدنهاش تاریکی را میشکافد. محسن دارد به خواب التماس میکند.
[پنجِ صبح برای هیچ کاری خوب نیست.]
هواکش آشپزخانه را روشن میکنم -توی تاریکی-. عقب سیگار میگردم. یادم میآید سر شب تمام کردهم. [مغازهی سر کوچه را بهجرم آبجوفروشی پلمپ کردهاند، نرفتم سر خیابان.]
از سیگار محسن کِش میروم. فندک میزنم. سیگار را روشن میکنم. دود عقابی آشپزخانه را پر میکند. یادم میآید میخواهم از هفتهی بعد ترک کنم.
دو. دستهام توی توالی روشنوخاموششدنهای نور سیگار پیدا و پنهان میشوند. [دستهای سیدمحمد الان سالماند؟]
پذیرفتهم که نویسنده نیستم. پذیرفتهم که نویسنده نخواهم شد. پذیرفتهم که احتمالاً پرستار خواهم ماند.
هوا دم میکند. زمستان از لای در میآید تو. مجید -یا صداش- توی آشپزخانه دور میزند:
«زمستان مال کودتاست، تابستان مال انقلاب.»
سعی میکنم دل خوش کنم به حرفاش سر ولیعصر. بیرون خیلی زمستان است. سکوت از کوچه میریزد توی خانه. [اینجاهای متن راوی دارد سیگارش را توی قوطی تُن ماهی خاموش میکند.]
سه. موهای زنانهی کف اتاق، تاریخ عشقبازیهامان را لو میدهد. چرا نویسنده نشدم تا از اینها درام رمانتیک دربیاورم؟
چهار. گرچه مرگ در ذات مشابه است اما هیچ مرگی شبیه مرگ دیگر نیست. مرگ در آسایشزدهترین حالتاش، دهنکجی نیستی به خلقت است. چطور باید پذیرفت کسی که تا دیروز دیالوگ میگفته حالا لای سفیدی کفن سکوت کرده است؟
پنج. یاد، مهمترین دستآویز مرگ است برای القای جنون. یادها مرگها را از هم افتراق میدهند. چرا مرگ او در نظر من باید با مرگ او در نظر تو یکسان باشد وقتی یادهای متوفّا برای ما یکسان نیستند؟ چرا یاد او جنون ذاتی مرا بیدار میکند و روی تو هیچ اثری ندارد؟ چرا من نباید دیوانه شوم لای هجوم اینهمه مرگ؟
سید، مرگ تو شبیه مرگ هیچکس نبود و نیست. صبح شنبه آدمهایی که تو را میشناختند و آدمهایی که تو را نمیشناختند، جنازهی خودشان را تا ظهر بر دوش کشیدند. چرا دستهای تو در معصومیتی کودکانه صورتات را لمس میکردند؟ چرا توی چشمهات چیزی بود که توی چشمهای هیچ بنیبشری نبود؟ چرا مرگ محتومات داشت بُهتزده نگاهات میکرد؟ مگر نه اینکه قبل تو محسن و مجیدرضا هم کشته شدند؟ مگر محمدمهدی پابهپای تو توی آن صبح، آویزانِ جرثقیل، برای زندهماندن تقلّا نمیکرد؟
شش. آقای حسینی، گردنِ شکستهت انهدام باوری بود که توی این صدوچند روز علیه باورهای بیستوچند سالهم رشد کرده بود. باور به روشنایی آینده، باور به اینکه یک چیزهایی قرار است عوض شود که فرارکردن من و رفقام را بهتعویق بیندازد.
سید، تو آزادی مانده در صفحهها بودی. پرترهی صورت زجردیدهت میان دستهات، اعلام پایان امید است. اعلان بزرگی به همهی کسانی که مُردند، بازداشت شدند، حکم گرفتند، داغ دیدند و امید داشتند.
دستهات تمایز بین واقعیت و رویاست؛ اثبات اینکه امید نمیتواند آتش را خاموش کند. اثبات اینکه سوگسرودهایی که من و ما نوشتهایم و خشمهایی که بروز دادیم، آبکی و مضحک بودهاند. اثبات اینکه آسمان نهتنها آبی نیست، بلکه آبی هم نخواهد شد.
از آسمان فقط برف میبارد تا یادمان بیندازد خیلی زمستان شده آقای حسینی.
«این چشمهای تو که آسمان دارد
به عصر که چشمهای تو خُسران دارد»